فایل کامل رمان نیش PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان نیش PDF دارای ۲۱۸ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان نیش PDF :

این رمان روایت زندگی دختری به نام حنانه است؛ دختری از طبقه‌ای پایین که در زندگی‌اش با سختی‌های بسیاری دست‌وپنجه نرم کرده و اکنون در یک کتاب‌فروشی مشغول به کار است. در جریان کارش، با مردی به نام امیر افشین آشنا می‌شود، اما این آشنایی دیری نمی‌پاید؛ چرا که امیر افشین در یک حادثه دچار مرگ مغزی می‌شود و اعضای بدنش اهدا می‌گردد. یکی از کلیه‌های او به پیروز، پسرخاله‌اش، می‌رسد. پس از دریافت کلیه، پیروز مدام خواب‌هایی عجیب می‌بیند و همین خواب‌ها او را به جست‌وجو و پرس‌وجو وادار می‌کند. او متوجه می‌شود که امیر افشین پیش از مرگ درگیر رابطه‌ای با دختری بوده و گمان می‌برد که اتفاقی برای آن دختر افتاده است. همین سوءظن باعث می‌شود که از همان ابتدا، نگاه مثبتی به حنانه نداشته باشد; تا اینکه اتفاقاتی رخ می‌دهد که همه‌چیز را تغییر می‌دهد.

تکه ای از فایل کامل رمان نیش PDF

پیروز بی حوصله و دمغ گوشی را روی تلفن کوبید و رو به حنانه با لحن سردی گفت: پاشو بریم بابا! حنانه برخاست. کیفش را روی دوشش گذاشت و سینی غذا را هم برداشت. پیروز غر زد: میخوای بیا اینجا کارسونی; بذار زمین اونو ابرومونو بردی حنانه سینی را روی میز گذاشت و با دلخوری راه افتاد اما دستش به دستگیره نرسیده پیروز مند راهش شد و گفت: آهای وایسا بینم; تو ظهر به کی گفتی گمشو؟؟ حنانه ترسیده و مضطرب سعی کرد نگاهش را به سمت دیگری بچرخاند و کودکانه لب ورچید و گفت: خب; خب توام اون دفه منو از ماشینت بیرون کردی فقط نیم ساعت طول کشید تا فهمیدم کجا هستم نگاه زیبایش را به پیروز دوخت و ادامه داد: مگه من حرفی بهت زدم؟ پیروز نیشخندی زد و ملایمتر از پیش گفت مگه می تونی حرفی بزنی؟ نگاه جنانه توی صورتش چرخید نگاهش رد اشنایی داشت اما پیروز فکرش رفت جای دیگری

نه خیلی دوره همانجا توی همان اتاق روی لبهای حنانه. حنانه متوجه حالش شد و عقب کشید با دلخوری گفت خیلی جالبه ازت بر میاد اما فقط منتظر به فرصتی که خودتو به من نزدیک کنی. پیروز به سمت میزش رفت تا سوییچش را بردارد و همانطور که دنبال دسته کلیدش بود، گفت: به درد کار دیگه ای مگه می خوری؟ حنانه با چشمان گرد و مواخذه کننده نگاهش کرد پیروز گفته ها; چیه؟ فکر کردی از اولش برای چی می خواستم باهات دوست بشم; این قیافه ی تابلونه خدادای فقط به درد به کار می خوره حنانه خیر تزده و رنجیده گفت: واقعا برات متاسفم! پیروز با خونسردی گفته اره واقعا خودهم متاسفم که چرا هنوز نتونستم حالشو بیرم نگاه زننده ای کرد و زیر لبی گفت حیفی واقعا; متاسفم واسه خودم همه اره چرا من نه؟؟ حنانه بغض کرد و گفت: کافر همه را به کیش خود پندارد. پیروز خنده ای عصبی سر داد و به طرفش خیز برداشت.

کی کافر؟؟ ختانه به ناچار عقب نشینی کرد و آرام گفت می خوام برم پیروز با خشونت گفت برو کی جلوتو گرفته! قطره اشکی به زور راهش را روی گونه اش پیدا کرد اما حنانه زود پاکش کرد و سرد و جدی گفت: باز کن درو میرم. پیروز با لحن لج دراری گفت پول شامتو بده بعد برو. اندازه به شام ناقابلم نمیذارم منو تیغ بزنی. حنانه جا خورد و چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد و چون پیروز را جدی و مصمم دید سرش را توی کیفش کرد و گفت: چقدر؟ – تومن. سرش را بلند کرد و با صدایی که از خشم نه می لرزید زمزمه کرد فقط تومن همراهمه بقیه شو بعدا. پیروز نچی کرد و در یک حرکت غافلگیر کننده او را به تن دیوار چسباند و با لحن زننده اش گفت: عزیزم تو فقط به اشاره کنی پول ازت میریزه. عافیت از تماس اشک ها روی صورتش عقب رفت و با پررویی گفت حواستو جمع کن چون دفعه ی بد بهت رحم نمی کنم هر کاری ام بخوام میکنم.

حنانه از ترس جیک نمیزد گرچه گریسته بود اما بعضی اصلی طوفان واقعی هنوز توی گلویش پیچ می زد و سرکوبش میکرد پس بود هر چه جلوی او خار شده بش بود چقدر از این مرد کثیف بیزار بود; چاره ای نداشت باید با او برمی گشت و نیش زدنهایش را تاب می آورد. حنانه به قدری سریع از ماشین پیاده شد که نشنید پیروز در جواب کوبیده شدن در ماشینش چه گفت فقط دوان دوان توی تاریکی کوچه شان از او دور شد جای گریه دلش میخواست برود و داد بزند و بشکند و عقده ی همه ی سال های تلخ زندگی اش را خالی کند. از اینهمه تکبر و تحقیر داشت آتش میگرفت چنان راه می رفت و چنان برافروخته بود که ایی پارسا متحیر ماند و به جای متلک و خوشمزگی پرسید: چی شده حنانه؟ مثل فشنگ وارد خانه شد اما همه ی باروت خشمش با دیدن برق های روشن خانه خالی شد. حال و حوصله ی جرو بحث و جواب پس دادن نداشت.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.