فایل کامل رمان پایان تلخ PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان پایان تلخ PDF دارای ۲۸۳ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان پایان تلخ PDF :

اسم من امیرحسینه. نه قهرمانم، نه خلافکار; فقط یه پسر معمولی از طبقه‌ای که همیشه با یه لقمه نون و رویای کوچیک، سر می‌کرده. تو دلم، فقط یه چیز بود که از همه‌چی برام بزرگ‌تر بود: دخترخال من. اون مثل نور بود توی دنیای خاکستری من. زیبا، باوقار، و البته مالِ یه خانواده‌ی کاملاً متفاوت. پول داشتن، اعتبار داشتن، و مهم‌تر از همه، شوهر خاله‌م اصلاً منو آدم حساب نمی‌کرد; چه برسه به اینکه بخواد منو دامادش ببینه. همه‌چی آروم پیش می‌رفت; تا اینکه یه‌سری اتفاق، یه‌سری تصمیم، منو هل داد به سمتی که همیشه ازش دوری می‌کردم. جایی که مرز خوب و بد خاکستریه، جایی که یه اشتباه ممکنه تبدیل بشه به راه برگشت‌ناپذیر.

تکه ای از فایل کامل رمان پایان تلخ PDF

دستشو جلوم تکون داد که به دستش نگاه کردم… لقمه‌ای توی دستش بود! از دستش گرفتم و بی‌میل گاز کوچیکی بهش زدم… اخمی کرد و همونطور که کره روی نون می‌مالید گفت: چی شده؟ چرا چند روزه همش تو خودتی؟ ناخودآگاه اخم کردم و گفتم: هیچی… – این بار کارت سخت تره… باید حواستو خوب جمع کنی! سرمو بین دستام گرفتم و گفتم: پای منو از این بازی بکش بیرون… عصبی گفت: مثل اینکه یادت رفته؟! تو دیگه جزئی از مایی… نگاش کردم و داد زدم: من جزئی از شما نیستم… نمی‌خوامم باشم! پوزخندی زد و گفت: انگار مادرتو یادت رفته! کلافه موهامو چنگ زدم و حرفی نزدم که گفت: این آخرین ماموریته… و مهم ترینش… و صد البته برگ بنده‌ی هممون… فقط یه ماه فرصت داریم تا خودمونو براش آماده کنیم… داد زدم:  این یکیو دیگه نیستم… و تماسو قطع کردم و گوشیو پرت کردم روی اپن… خودمو انداختم رو کاناپه و سرمو بین دستام گرفتم…

داشتم دیوونه می‌شدم… صدای زنگ در با صدای آلارم اس‌ام اس گوشیم همزمان شد… نفسمو با عصبانیت بیرون فرستادم و بلند شدم… گوشیمو از روی اپن چنگ زدم و رفتم سمت در… از چشمی در بیرونو نگاه کردم که عسلو دیدم… درو باز کردم که مثل همیشه پر انرژی گفت: سلام… خوش اومدم… کلافه و عصبی بلند گفتم: تو مگه کلید نداری؟ اخم کمرنگی بین ابروهاش افتاد و گفت: خب خودت خونه بودی… از در فاصله گرفتم و بدون اینکه جوابشو بدم به طرف پذیرایی رفتم… پیاممو باز کردم، بشیری بود: قبول… نفس عمیقی کشیدم و گوشیمو توی جیبم گذاشتم… با اون همه مخالفت بالاخره تونستم از شر یکی از بیخود‌ترین قسمتای ماموریتش خلاص بشم… روی کاناپه ولو شدم… صدای بسته شدن در نگاهمو به اون طرف سوق داد… داخل اومد و کفشاشو در اورد و توی جا کفشی گذاشت… همونطور که به طرف آشپزخونه می‌رفت

دکمه‌های مانتوشو باز کرد… بدون اینکه بروی خودش بیاره چند دقیقه پیش سرش داد زدم با لبخند گفت: شام خوردی خوش اخلاق؟ لبخندی اومد رو لبام… آروم جواب دادم: نه… مانتوشو از تنش در اورد و روی اپن انداخت… کیفشو هم روش گذاشت و شالشو از سرش برداشت موهاش پریشون شده بود… کش موهاشو باز کرد و سرشو تکون داد… موهاشو پشت گوشش فرستاد و کش موشو دور مچش انداخت… دستی توی موهاش فرو کرد و گفت: آخیش… داشتم سر درد می‌گرفتم… و من نفهمیدم چقدر با لبخند بهش خیره بودم… نگام کرد و گفت: خب شام چی دوست داری بخوریم؟ نگاهمو که دید لبخندی زد و بی‌حرف رفت سمت یخچال… به خودم اومدم و دراز کشیدم روی کاناپه… پاهامو روی هم انداختم و گفتم: نمی‌دونم… کنترل تی وی رو از روی میز برداشتم و روشنش کردم… نیم نگاهی بهش انداختم که داشت از توی یخچال تخم مرغ

و گوجه خارج می‌کرد… چشممو به تی وی دوختم و مشغول دیدن فیلم زبان اصلی‌ای شدم که هیچی ازش نمی‌فهمیدم… فقط چون بزن بزن داشت خوشم اومده بود… اونقدر غرق فیلم بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت… با صدای عسل به خودم اومدم: امیرحسین شام حاضره… نشستم روی کاناپه و تی وی رو خاموش کردم… از جا بلند شدم و همونطور که به طرف آشپزخونه می‌رفتم ریموتشو روی کاناپه پرت کردم… وارد آشپزخونه شدم و با خنده به میز چیده شده و املت نگاه کردم و گفتم: همچین می‌گه شام انگار زرشک پلو با مرغ درست کرده! تک خنده‌ای کرد و حرفی نزد… صندلی رو عقب کشیدم و نشستم… رفت سمت یخچال و پارچ آب رو برداشت و همزمان با بستن در یخچال گذاشتش روی میز… نشست پشت میز و با لبخند گفت: خب، شروع کن… تکه‌ای نون لواش جدا کردم و مشغول خوردن املت شدم…

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.