فایل کامل رمان غریبه ای آشناتر PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان غریبه ای آشناتر PDF دارای ۴۷۷ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان غریبه ای آشناتر PDF :

اکنون مادری‌ام با دو فرزند، برآمده از آن است که شاید من نبودم، اما از درس‌های مسیر زندگی. زمانی دخترکی بودم پرشور، مست عشق و شور زندگی؛ برای لمس لحظه‌های ناب، عاشق پسری با چشمان آبی، راننده‌های مینی‌بوسی کوچک. آنقدر در حس و حال فروغ غرق بودم که تمام ابیاتش را با عشق زمزمه می‌کردم و باور داشتم. اما زندگی، همان بازیگری ناشناخته، قصه‌اش را جور دیگری برایمان نوشت و او را به راهی متفاوت فرستاده شد.

خلاصه‌ فایل کامل رمان غریبه ای آشناتر PDF از همه

– ایشون آقا مرتضی از دوستای عزیز و همکارم تو سازمانه بیشتر کارای اعزام من رو هم ایشون متقبل شدن. تشکر کرده، سر به زیر انداخت. یک لحظه از اینکه فهمیدم او مهران را هوایی کرده، حرصم گرفت و با خشم نگاهش کردم. آنقدر متین و مودب بود که زود نگاهم را از جانبش گرفتم. به خود قبولاندم که مهران خیلی وقت بود که همچین خیالی را در سر می پروراند و هیچ کس مقصر این قضیه نبود. – خوب دیگه، وقت رفتنه. کلام مهران، دلشوره را دوباره به جانم انداخت. لب هایم را بهم فشردم تا جیکم در نیاید. قرآن را بالای سرش گرفتم و او از زیرش رد شد.

مهران به دوستش هم تعارف کرد و آقا مرتضی هم نزدیکم شده، از زیر قرآن رد شد و باهمان متانت گفت: – دست شما درد نکنه. خواهش میکنم. انشاالله صحیح و سالم برگردید. با نگاهی تشکر آمیز مرا نگریست و سپس به سمت پدر رفت و با او دست داده، خداحافظی کرد. مهران هم دستان پدر را بوسید و با وجود چشمان گریان و نگاه ملتمس ما با غرور و بدون ریختن اشکی سرخم کرد و رفت. چقدر غرور و مردانگیش را دوست داشتم. با بغض همانطور که آب را پشت سرشان ریختم، گفتم: – مهران مواظب خودت باش. حتما باهامون تماس بگیر. منتظر تیم.

دستانش را بالا برد و تکان داد و سرش را به نشانه ی تایید حرفم خم کرد. با نگاهی نگران و گریان، تا وقتیکه به ته کوچه رسید، او را بدرقه کردم و در دل دعا کردم، خدا خودش او را حفظ کند؛ اما از همان لحظه دلشوره و نگرانی بابت او در دل و جانم شروع به چنگ زدن کرد و هیچ گاه پایانی نیافت. بعد از گذشت دو روز از رفتن مهران در حیاط خانه با زن برادرم مراد، مشغول پختن آش پشت پا برایش بودیم که پسر کبری خانم تنها همسایه ی نزدیکمان که آن زمان تلفن ثابت داشتند و شماره یشان را با اصرار در دفترچه یادداشت مهران نوشته بودم که از خاطرش نرود از در باز حیاط وارد شد و با هیجان گفت:

– مهناز خانم زود بیاین، آقامهران از جنوب زنگ زده. نفهمیدم چگونه خود را به در خانه ی کبری خانم رساندم صدای مهران ضعیف و به سختی شنیده می شد. – الو مهران جان اسلام، خوبی؟! – آره;. خوبم;. شما چطورین؟ دادا خوبه؟ تقریبا فریاد میزد، ولی صدایش به درستی نمی آمد. همه خوبن، تو کجایی؟! الان خرمشهریم; تازه رسیدیم اول ;شهر. ;. گمون نکنم اگه بریم جلوتر، بتونم دوباره تماس بگیرم;. خلاصه نگران نباشین من خوبم اگه تونستم بازم تماس میگیرم ولی اگه نشد بیخودی دلواپس نشین.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.