فایل کامل رمان طاغوت PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان طاغوت PDF دارای ۱۸۴۷ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان طاغوت PDF :

 دست هایم را مشت کرده و چند نفس عمیق و پی در پی میکشم تا شاید ذرهای آرام شوم. نباید این استرس و اضطراب را ادامه میدادم. بیرمق و با آرامشی ظاهری جلو میروم و لاجان گوشیاش را از روی میز بر میدارم. مردمک هایم لرزیده و انگار تمنای دیدن هرچیزی که قرار بود، ببینم را نداشتند. سر به زیر کشانده و با دیدن چهره ای شاداب و لبخند ; بزرگ آوند که روی تخت کنار گوشی میان دستم ُسر خورده و با صدای بلندی روی سرامیک آشپزخانه میفتد.

خلاصه‌ فایل کامل رمان طاغوت PDF

از حالم میپرسید؟ مگر نمیدید حال نا خوشم را;مگر نمیدید که در راه مقاومت و صبوری سخت زمین خوردم؟ زمین خوردنی که نمیدانستم اصلاً نایی برای تقلای بلند شدنش دارم یا که نه! با تمام آن زمین خوردن، باز هم میخواستم که اینجا باشد و دلیلی برای اینکه چرا آوند با آن چهره ی پیروز و سرخوش کنارش، روی تختش چه میکند؟ اویی که در خواب بود و آوندی که با تاپی دوبنده کنارش نشسته و با لبخندی گشاده رو به دوربین، عکس گرفته بود. لیاقت فرصت برای توضیح را داشت، نداشت؟! تا میخواستم گند قبلیاش را فراموش کنم و روی زخمی که زده بود مرهم بگذارم، از جایی دیگر زخمی جدید باز شده و فرصت مداوای الباقی زخم ها را نمیداد.

در برابر احساساتم، عمیقاً کم آورده بودم. در من توان جنگیدن برای این احساسات بود؛ اما انگیزه ای نبود. انگیزه ی اینکه همانقدر که من دلبسته ی دامون بودم اوهم بود یا صرفاً از روی یک سال زندگی، به عادت روی آورده بود؟ بی توجه به مهراس و صدا زدن های مکررش به اتاقم باز میگردم. انگار امروز هم قرار نبود برایم روز خوشی باشد! بعد از دوساعت، آماده شده و مرتب مقابل آینه میایستم. به بیرون رفتن، به حال و هوایی تازه احتیاج داشتم. آن هم تنها و خدا رو شکر که مهراد ساعتی پیش خانه را ترک کرده بود. چادرم را بر میدارم و به نرمی بند کشیاش را روی سرم میکشم و از خانه بیرون میروم.

روی پل هوایی ایستاده و به آرامی دست هایم را قفل نرده های فازی میکنم و خیره میشوم به ماشین های در حال عبور. چمدان به دست و با آوند کجا رفته بود؟ اصلاً تنهایی با او چه میکرد؟ کی بر میگشت؟ این ها همه سؤالاتی بود که مته شده و مغزم را سوراخ سوراخ میکردند. من تسلیم شده ی این اسارت عشق بودم! اسارتی که هیچگونه از آن خلاصی نداشتم و تنها راهش تنها مردن قلب عاشقم بود. چادر شکم گردم را پوشانده و کم کسی با دیدنم متوجه، حاملگیام میشد. دل تنگ مامان بودم و محال بود که با آن شکم هرچند پنهان به دیدن او بروم و مامان با آن شامه ی تیزش مو را از ماست بیرون نکشد.

به دیدن او و بابا که نمیتوانستم بروم، آبتین هم که تنها به وقت دیدنم، شروع به بدگویی از دامون کرده و سعی در قانع کردنم برای طلاق میکرد و دامون هم که سرش به آخوری دیگر گرم بود! حس تنهایی که به قلبم رسوخ کرد، فسقلکم انگار فهمید و با لگدی محکم حضور پررنگش را به رخم کشید. تکخندی روی لب هایم نشسته و آرام نجوا میکنم. _معلومه که تنها نیستم. من الان از تموم این دنیا فقط تو رو دارم. فقط تو! تنها تیکه ای از وجود دامون و من. پله های پل را آهسته پایین آمدم و در راستای پیاده رو حرکت کردم. شاید کمی خرید حالم را جا میآورد. آخرین سنگرم برای فراموشی همان خرید بود.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.