فایل کامل رمان PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان PDF دارای ۹۵۹ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان PDF :

نهال، دختری ساله، تنها در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کند و صاحب یک کتاب‌فروشی دنج و دوست‌داشتنی است. اما گذشته‌ای که پشت سر گذاشته، هنوز رهایش نکرده و روی آینده‌اش سایه انداخته. اختلالی که با آن درگیر است، روی تصمیم‌هایش تأثیر می‌گذارد و او را از هر نزدیکی مردد می‌کند.

خلاصه‌ فایل کامل رمان PDF از یادم مبر

دستم را روی دسته مبل گذاشتم. سردردم بی امان بود، انگار نبض شقیقه ام زیر پوست میتپید. امروز با بهانه مداحی سوزناکی که پخش میشد برای همه غصه های خودم اشک ریخته بودم یک دل سیر گریه کرده بودم و حالا میدانستم نگاه های مشکوک سوزان لحظه ای رهایم نمی کند. وقتی مهمان ها کم کم رفتند و فضا خانوادگی تر شد سوزان انگار دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. چرخید به سمتم و با لحن عجیب و پر از کنایه پرسید حالت خوبه؟ سرم را بلند کردم و نگاهش کردم، سعی کردم لبخند بزنم اما حالم همه چیز را لو میداد آره خوبم نیشخندی زد اما چیزی در نگاهش از سوءظن بود.

سر تا پایم را برانداز کرد و با لحنی که هیچ تلاشی برای پنهان کردن شک و تردیدش نداشت، گفت آره از حال و روزت معلومه بعد کمی مکث کرد نگاهی به اطراف انداخت، مطمئن شد کسی صدایمان را نمی شنود و آرام تر گفت بچه های خود اون بنده خدا اندازه تو گریه نکردن از کی تا حالا مادر شوهر من انقدر برات عزیز بودحس کردم صورتم گر گرفته. اخمی کردم و با بی حوصلگی به بازویش ضربه زدم تمومش کن، سوزان مداح با سوز میخوند، اشکم دراومد. چه ربطی داره آخه؟ نگاهش را دزدید اما چرخیدن چشم هایش نشان میداد هنوز قانع نشده زیر لب با حرص گفت: باشه الان بپیچون شب خدمتت میرسم

همان طور که از جایش بلند میشد و به سمت آشپزخانه می رفت تا به بقیه کمک کند زیر لب چیزی گفت که نشنیدم اما مطمئن بودم در ذهنش هنوز بهانه ای برای این همه اشک پیدا نکرده بود. سفره شام را به کمک خواهران پرویز و سوزان و باقی پهن کردیم. سکوت سنگینی در فضا حاکم بود، سکوتی که حتی صدای قاشق ها و بشقاب ها هم نمیتوانست بشکند. عطر مرغ و زعفران در هوا پیچیده بود، اما این عطر هم مثل گذشته شوقی در کسی ایجاد نمی کرد. نگاه ها، هرچند تلاش میکردند عادی باشند، ته مایه ای از دلتنگی و خستگی در خود داشتند.

خانواده های دو طرف در کنار هم نشسته بودند، اما صمیمیت میانشان کمرنگ تر از همیشه به نظر میرسید. هیچ کس آن طور که باید و شاید گرم صحبت نمیکرد سوزان کنار ساناز نشسته بود و با پارسا درباره غذا بحث می کرد، اما صدایش آن انرژی همیشگی را نداشت. پارسا که معمولا پر از شیطنت بود این بار خیلی زود سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با قاشقش شد. بابا، که بین من و مامان نشسته بود، با دقت و حوصله بشقاب مامان را پر کرد بعد نوبت من شد. نگاهی کوتاه به من انداخت انگار که میخواست چیزی بگوید.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.