فایل کامل رمان شاه مقصود PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان شاه مقصود PDF دارای ۱۵۱۲ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان شاه مقصود PDF :

صدرا مَلِک پسر خلف و سر به راه حاج رضا ملک صاحب بزرگترین جواهرفروشی شهر عاشق و دلباخته‌ی شیدا می‌شه; زنی فوق‌العاده زیبا که قبلا ازدواج کرده و یه دختر کوچولو به اسم هستی هم داره!!شیدای ساده و سر به هوا تمام خط قرمزهای صدرا رو زیر پا می‌ذاره و دل و دینش رو بدجور می‌بره;

تکه ای از داستان شاه مقصود

با آن شکم برآمده و سنگین به سختی قدم برمیداشت و مانتوی جلو بازش هم مزید بر علت شده بود چرا که مدام مجبور بود با دست لبه هایش را به هم برساند؛ شلوارش را تا زیر شکمش بالا کشیده بود و شکم بزرگش باعث شده بود بلوزش کمی کوتاهتر شود. تمام راه از خانه تا بازار طلا فروش ها را پیاده آمده بود و با اینکه در میان راه هر چند دقیقه یک بار گوش های مینشست ولی باز هم حس میکرد کمرش در حال نصف شدن است. جنینش روز به روز بیشتر رشد میکرد و او روز به روز ضعیفتر میشد; نگاهی به پاساژ بزرگ پیش رویش انداخت و ناله کرد.

_دیگه حال ندارم این همه پله رو هم برم بالا! جنینش تکان شدیدی خورد که باعث شد “آخ” ضعیفی از میان لب هایش بیرون بپرد. درد کمرش داشت امانش را میبرید و جنینی که حتی نمیدانست دختر است یا پسر بنای ناسازگاری گذاشته بود و مدام پیچ و تاب میخورد. نگاهش روی تابلوی جواهر فروشی بزرگ و لوکسی که چند مغازه پایینتر واقع شده بود قفل شد. (جواهری َم ِلک) به نظرش چند گام بیشتر روی زمین صاف قدم برداشتن از پله بالا رفتن بهتر بود. گام های بیرمقش را به سمت آن جواهرفروشی بزرگ که کم از یک پاساژ نداشت به دنبال هم کشید. پشت ویترینش ایستاد و به سرویس های ظریف و گاها درشت پشت شیشه چشم دوخت.

یادش آمد تمام طول زندگی مشترکش در حسرت یکی از آنها بود و کیوان وعده میداد با بردن محموله ی آخرش سرتا پای او را طلا میگیرد;. افسوس خوردن را بیفایده دید و جلوی در اتوماتیک ایستاد. در باز شد و او با یک دست به کمر و دستی به لبه های مانتواش وارد شد. به اطراف چشم چرخاند. دور تا دور میزهای شیشه ای چیده شده بود که سرویس ها و جواهرات زیبایی را به نمایش میگذاشتند. پشت یکی از ویترین ها سه مرد بالغ ایستاده و در حال صحبت کردن بودند. تقریبا هم قد بودند و شبیه! یکیشان موهایش کوتاهتر از بقیه بود و مشکی بودنشان غیرطبیعی مینمود، مشخش بود که موها و ریشه ایش را رنگ کرده.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.