فایل کامل رمان ترنم خوشبختی PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان ترنم خوشبختی PDF دارای ۶۳۳ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان ترنم خوشبختی PDF :

همه چیز زندگی مشترک المیرا و امیر بر وفق مراد است تا اینکه مادر اصلی دخترشان پیدا می‌شود. با از دست دادن دختر کوچکشان ورق برمی‌گردد. عشقشان درگیر مشکلات اجتماعی می‌شود و تا مرز جنون و جدایی پیش می‌رود. تنها ترنمی از جنس خوشبختی می‌تواند ناجی آنها باشد.

تکه ای از فایل کامل رمان ترنم خوشبختی PDF

محکم دست سپهر رو فشار میدادم. انگار خودم هم از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم. همه به سمت پله های هواپیما میرفتن؛ ولی من به سختی هر قدمم رو برمیداشتم. احساس میکردم یه آهن ربای بزرگ از پشت سر، من رو به سمت خودش میکشید. پام رو روی اولین پله گذاشتم که صدای خندیدن امیر توی گوشم پیچید. دومین پله نگاه های مهربون و عاشقانهاش رو یادم آورد. روی پله سوم گرمای دستش رو توی دستم حس کردم. تا آخرین پله تموم خاطرات تلخ و شیرینی که باهاش ساخته بودم رو به یاد آوردم.

وارد هواپیما که شدم، تازه فهمیدم چه بلایی سر زندگیم آوردم. خدا رو شکر صندلیِ من کنار پنجره بود. از همون بچگی دوست داشتم کنار پنجره بشینم؛ اما همیشه صندلیم یکی از صندلی های وسط هواپیما بود. روی صندلی نشستم و نگاهی به بیرون انداختم. سپهر چند لحظه بعد روی صندلیِ کنارم نشست. بعد از این که خلبان چند تا نکته رو از بلند گو گفت، هواپیما شروع به حرکت کرد و کم کم از زمین ارتفاع گرفت. سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم. احساس میکردم یه چیزی کمه و سر جای خودش نیست.

سپهر در حالی که با گوشیش وَر میرفت گفت: _ چرا حلقهی ازدواجت رو دستت نکردی؟ گذاشتی توی چمدون؟ با حرف سپهر چشم هام رو باز کردم و نگاهی به دستم انداختم. در کمال ناباوری دیدم که حلقه ام نیست. چه طور این چند وقت متوجه نشده بودم؟! با نگرانی رو به سپهر کردم و گفتم: _ نمیدونم چی کارش کردم. _ یعنی چی؟ مگه توی چمدون نیست؟ _ وای! یادم اومد کجا جا گذاشتم. _ جا گذاشتی؟! کجا؟ _ وقتی رفتم خونه تا وسیلههام رو جمع کنم، حلقه ام رو گذاشتم روی میز و یادم رفت موقعِ اومدن اون رو بردارم.

_ خوبه ده بار بهت گفتم چیزی رو جا نذاریها. تحملم تموم شد و زدم زیر گریه و گفتم: _ حالا چی کار کنم؟ اون حلقه یادگارِ امیر بود. _ هیس، گریه نکن. همه دارن نگاهمون میکنند. من هم یه هفته قبل از مرگ تینا حلقه ام افتاد توی جوی آب، این که چیزی نیست. _ هر روز صبح امیر حلقه رو دستم میکرد. اون حلقه بوی دست هاش رو گرفته بود. حالا تو میگی چیزی نیست؟ _ الان با گریه و داد و فریاد حلقه برمیگرده؟ حوصله بحث نداشتم، برای همین سکوت کردم. نگاهِ بارونیم رو به پنجره ی هواپیما دوختم که به جز ابر چیز دیگه ای مشخص نبود. گوشیم رو روشن کردم و رفتم داخل تلگرام.

تلگرامم قطع بود و نمیتونستم بفهمم امیر برای آخرین بار کِی آنلاین شده. رفتم توی گروهی که فقط من و امیر عضو بودیم و اون جا با هم چت میکردیم. بیشتر پیام ها شامل آهنگ و متن های عاشقانه بود. میتونستم به خوبی بوی اشعار عاشقانه ی حافظ رو حس کنم. امیر خیلی شعر دوست داشت، برای همین بیشتر اوقات ِ جواب من رو با شعرهایی زیبا و دل نشین میداد. صفحه ی چت رو بالا و پایین کردم که چشمم خورد به یکی از پیام های خودم. از امیر پرسیده بودم اولین بار که من رو دیدی چه حسی بهت دست داد.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.