فایل کامل رمان بهار سرد PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان بهار سرد PDF دارای ۱۴۱۴ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان بهار سرد PDF :

جهاد ماهر، پسری مصریست که در عنفوان جوانی، اِِقدام به ترور ناموفق یکی از افسران عالی رتبه ی کشور مصر می کند. حالا او پس از هشت سال اسارت در زندان های دیکتاتور، آزاد شده و می خواهد شغلی برای خود دست و پا کند. در این میان، آشنایی جهاد با دختری به نام اََسما، او را با گذشته ی خود پیوند می دهد، گذشته ای که اگرچه مدت هاست با آن دسته و پنجه نرم می کند و از آن کناره می گیرد اما حالا با وارد شدن اَسَما به زندگی اش، دوباره اوج می گیرد و فوران می کند!

تکه ای از فایل کامل رمان بهار سرد PDF

بعد از آن مشاجره تقریباً شدید اسما و راغب دیگر خبری از مو بلند نشریه نبود و آن روزها هادی جایگزین پسرعمویش شده بود و به دقت تیراژ ها را به کمک خواهرش بررسی می کرد که مبادا سوتی جدیدی گرفته شود. به همراه رجب در آن زیر زمین نمور و تاریک، شروع به بستن بسته های نشریه با نخ های جعبه ی شیرینی کردیم و بعد از دسته بندی هر منطقه برای لحظاتی به دیوار تکیه دادیم. دو ساعتی می شد که مثل لودر به جان کاغذها افتاده بودیم و حسابی آب و عرق مان یکی شده بود.

رجب از شدت درد ساعدهایش را ماساژ می داد و نفس نفس می زد و شدت درد ستون فقرات من هم به حد اعلا رسیده بود برای منی که سال های سال ضرب شلاق های دیکتاتور را تحمل کرده بودم دو ساعت کار کردن عجیب به مفصل هایم فشار می آورد. رجب چشم هایش را بسته و زانوهایش را می مالید که هادی از پله های زیرزمین پاین آمد، سینی به دست با دو فنجان چای و شکر کنار ما زانو زد و گفت:

_ بفرماید چای، لب سوز و لب دوز! عمو رجب مثل صاعقه زده ها از جا پرید و بر سرش زد: رجب_ روم سیاه آقا، شما چرا زحمت کشیدی؟ این کارا وظیفه ی ماست. هادی پیت نفتی را پیدا کرد و خاک هایش را تکاند: هادی_ من و شما نداره که، این چند روزه حسابی همه ی کارا به هم پیچیده اینه که هرکس باید یه گوشه ی کار رو بگیره. روی حلبی نفت نشست و به چشم های من خیره شد، می دانستم آمدن.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.