فایل کامل رمان در خلوت یک گرگ PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان در خلوت یک گرگ PDF دارای ۱۰۷۳ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان در خلوت یک گرگ PDF :
رئیس مجموعهی مشهور آژند، مرد مرموزی است که جز نام هیچ کس چیز دیگری از او نمیداند. به علت مبتلا بودن یه یک بیماری روانی، قلمروئی جدا و مستقل از آدمها دارد و به تنهایی حکمرانی میکند. کسی مجوز ورود به خلوتش را ندارد تا وقتی که…
تکه ای از فایل کامل رمان در خلوت یک گرگ PDF
دلتنگ گنبد و گلدسته های منزلگاه آقایم ; دلتنگ آسمانش، درختانش، هوایش، مردمش! همه چیزش; من برای همه چیز این شهر دلتنگ بودم! ساعت نزدیک به اذان صبح بود و من نمیخواستم با رفتن به خانه پیرزن و پیرمرد را نگران کنم. اما بیشک آقا درهمه زمان میهمان میپذیرفت. پس جلوی فرودگاه سوار تاکسی شده و یک کلام گفتم: _ میرم حرم! تمام مسیر چشم بسته و به شیشه ی پنجره پیشانی ام را تکیه دادم. میدانستم حالا قرار است از کدام مسیر برود، کدام خیابان را به چپ پیچید و بعد کجا را مستقیم رفته و کدام میدان را دور بزند.
من همه ی جای این شهر را مثل کف دستم بلد بود; اما مرا چه شده بود که درجایی که به آن تعلق داشتم و جز آشنایی در آن مرا هیچ نبود; این چنین غریبگی میکردم؟ مرا چه شده بود، ها؟! گلدسته های طلایی را که مقابلم دیدم، چشمانم جوشید و چون کودکی بیپناه که حالا پناهی یافته لب برچیدم . شاید که آقا میتوانست دردم را درمان کند و قلب هوایی شده ام را به راه بیاورد. چرخ های چمدان را کشیدم و از میان جمعیتی که دراین وقت صبح کم نبودند پیش رفتم. ورودی حرم بعد از اینکه بازرسی شدم، چادری به دستم دادند و با سرزدنش به داخل رفتم.
فضای معنوی که در این مکان جریان داشت همیشه مرا حالی به حالی میکرد و اینبار بیشتر از هربار! لبخند لرزانی زده کمی سرم را پایین بردم: _ سلام آقا! با قدم هایی دلتنگ به جلو پرواز کردم و حواسم بود چمدانی که پشت سرم میکشیدم به زائران برخورد نکند. کفش هایم را که تحویل میدادم، ازشان خواستم که چمدانم را هم آنجا بگذارم و آن ها نیز خوشبختانه قبول کردند. به سمت ضریح راه افتادم و نوک انگشتانم را حین حرکت روی دیوارها و درها میکشیدم.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
