فایل کامل رمان PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان PDF دارای ۲۶۶۳ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان PDF :

افرا عادت کرده که یه آدم نامرئی باشه! سال‌هاست که کسی صداش رو نمی‌شنوه و کاراش رو نمی‌بینه اما درست در بدترین شرایطِ ممکن، مردی که کابوسِ روز و شباشه بالاخره اونو می‌بینه! دیدنی که پر از دردسره و افرا آرزو می‌کنه که کاش می‌شد باز هم نامرئی بشه;

تکه ای از فایل کامل رمان PDF از لیلیث به آقای ابلیس

مهیار که طاقتش تمام شده بود، قدمی برداشت و مقابلِ ستوده ایستاد. سینه سپر کرد و غرید: – فکر کردی کی هستی؟ ما هم نمیخوایم تو رو ببینیم. بابا گفته بود که چه آدمِ خودخواه و عوضی هست ی! انگار که لحظه ا ی همه جا سکوت برقرار شد. نفسِ من ی ک نفر که بند آمد! تا به حال نشده بود کسی به چشم ها ی ستوده خ ی ره شود و او را عوضی خطاب کند! قطعا امروز عحیبترین روزِ کاری ام در این دو سال بود!

زمان از حرکت ایستاد و ستوده مثلِ دیگی که در حالِ جوش آمدن باشد اول ابروهایش در هم گره شد و بعد دهانش باز شد. آنقدری که فریادی از خشم سرِ پسر بچه بزند: – از شرکتِ من گورتون رو گم کنید! با همه تونم! دیگه هم نمیخوام ریختِ هیچ کدومتون رو ببینم. گمش ید! از صدای فریادش تمامِ شرکت غرقِ سکوت شد. از ناراحتی و ترس میلرزیدم و نگاهم به چشمهای سرخ از عصبانیتِ ستوده بود. مهرو خودش را پشتِ مهرزاد مخفی کرده بود و مهرزاد خشکش زده بود. مهیار اما محکم سرِ جایش ایستاده بود.

حتی پلک هم نمیزد. نگرانش شده بودم که نکند از وحشت قلبش از حرکت ایستاده باشد؟ همان لحظه پلکی زد و مثلِ جنگجویی شکست ناپذیر به حرف آمد: – میریم، حتی اگه قرار باشه شب تو خیابون بمونیم. همان لحظه صمد ی با لیوانِ آب قند رسید. شایگان اشاره هایی به ستوده کرد: – برو تو اتاقت من ردشون میکنم برن. با این حرف خیال داشت ستوده را از معرکه دور کند اما موفق نبود: – نمیخوام دیگه ای نجا ببینمشون! به سختی جلو رفتم و لیوانِ آب قند را از صمدی که تازه رسیده و با صدای فریاد خشکش زده بود گرفتم. سعی میکردم در تیررسِ نگاهِ ستوده نباشم. سمتِ سوگل رفتم و لیوان را سمتش گرفتم. با صدای آرام زمزمه کردم: – یکم از ا ین بخور.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.