فایل کامل رمان هایکا مرد مرموز من PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان هایکا مرد مرموز من PDF دارای ۱۶۷۹ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان هایکا مرد مرموز من PDF :

دختر، ناخواسته پا به دنیای خاموش مردی می‌گذارد که سال‌هاست با خاطرات تلخ گذشته‌اش زندگی می‌کند. او می‌خواهد به این مرد کمک کند تا از گذشته عبور کرده و عشق از‌دست‌رفته‌اش را بیابد. اما در میانه‌ی این مسیر، خود را درگیر داستانی می‌بیند که بیش از آنکه درباره‌ی بازگشت به گذشته باشد، درباره‌ی کشف احساساتی‌ست که خودش هرگز انتظارشان را نداشته. آیا مرد می‌تواند عشق پیشینش را بازیابد، وقتی نوری تازه در دلش روشن شده؟

تکه ای از فایل کامل رمان هایکا مرد مرموز من PDF

نفس عمیقی کشید و چشم‌هاش رو بست. لبخند دلبرانه‌ای زد و گفت: – چه بوی خوبی میاد. از گلدون رازقیِ پشت سرش یه گل چیدم، به سمتش گرفتم و گفتم: – بوی رازقیه. با همه‌ی وجود گل رو بو کرد و گفت: – عطر رازقی به اسمت ثبت شد، چون بوش خوبه مثل تو، خوشگله مثل تو. دستی روی گونه‌م کشید و پیشونیم رو بوسید. سرخ و سفید شدم و چشم به سنگ‌فرش حیاط دوختم. شونه به شونه‌ی هم به راه افتادیم. در ورودی رو رد کردیم و با قرار گرفتن هر دومون توی سالن، همه به سمتمون برگشتن. هر دو روی همون صندلی‌های قبلیمون نشستیم. خاله شکوفه با شادی‌ای که توی صداش شناور بود، به سمتم خم شد و گفت: – خب خورشید جان، شیرینی رو بخوریم؟ سرم رو توی یقه‌م فرو بردم و گفتم: – هر چی بابا بگن. مسیر همه‌ی نگاه‌ها به سمت بابا برگشت. بابا گلویی صاف کرد و با ژست خنده‌داری گفت: – لطفاً یکم برای تحقیق بهمون مهلت بدین.

به‌هرحال، هرچی باشه من همین یه دختر رو دارم; شوکه بهش نگاه کردم. واقعاً مسخره بود. “تنها دخترم”; چه کلمه‌ی غریبی! به هایکا که برافروخته شده بود چشم دوختم. پوزخندی زد و سرش رو تکون داد. بابا ادامه داد: – شما یه چند روزی به ما مهلت بدین تا ما خودمون جواب قطعی رو بهتون بگیم. هایکا اخم غلیظی کرد و رو به بابا گفت: – من باهاتون کار دارم، باید خصوصی صحبت کنیم. خاله شکوفه که مثل من ترسیده بود، ملتمسانه گفت: – هایکا جان، دخالت نکنید; – گفتم خصوصیه. از جاش بلند شد. بابا که از صورت جدی و پرجذبه‌ی هایکا استرس گرفته بود، جلوتر به راه افتاد و به سمت حیاط رفت و هایکا هم پشت سرش. دلم بدجوری شور می‌زد. من دیگه طاقت دوری و مکافات نداشتم. بعد از چند دقیقه، با یه معذرت‌خواهی از جمع جدا شدم و به اتاق خوابی که پنجره‌ش رو به حیاط باز می‌شد، رفتم. آهسته دستگیره رو پیچوندم و پنجره رو کمی باز کردم.

هر دو وسط حیاط، روبه‌روی هم ایستاده بودن. طوری که بابا پشت به من بود و هایکا دقیقاً روبه‌روی پنجره. دست‌هاش رو توی جیب شلوار مشکی‌رنگش فرو برد و پرجذبه رو کرد به بابا و گفت: – مشکلت دقیقاً چیه؟ برای چی داری سنگ می‌ندازی؟ – سنگ؟ کدوم سنگ؟ با سرانگشتش چند ضربه به سینه‌ی بابا زد و گفت: – ببین آقای حاتمی عزیز، من همه‌ی قضیه‌ی تو و خورشید رو می‌دونم. نیازی نیست برای من فیلم هندی بازی کنی و ادای پدرای دلسوز رو دربیاری. اون موقع که از خونه پرتش کردی بیرون، باید دلت براش می‌سوخت، نه حالا که کسی مثل من اومده خواستگاری و براش جوون می‌ده. دختر تو از یک سال بعد از ترد شدنش، تا حالا تو خونه‌ی من بوده. بی هیچ رفتار و کردار اشتباهی. خورشید انقدر پاک و منزه از هر بدیه که تو مدت زمان کمی بهش اطمینان کردم و بعد هم به‌شدت وابسته شدم و همه‌ی زندگیم رو براش گفتم.

اون‌وقت تو، که نوزده سال توی خونه‌ت زندگی کرده و بزرگش کردی، چجوری انقدر راحت تونستی بیرونش کنی؟ اصلاً همه‌ی اینا به جهنم، همه رو فراموش کن. وقتی دخترت از همه‌ی گذشته‌ی من خبر داره و باز هم با همه‌ی این تفاصیل دوستم داره، برای چی کلاس می‌ذاری؟ بابا سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت: – مسئله این نیست، تحقیق بهونه‌س. متعجب ابروهاش رو تو هم کشید و گفت: – بهونه؟ بهونه برای چی؟ – قصه‌ش طولانیه. با تکون خوردن پرده، نگاهش رو از بابا گرفت و نیم‌نگاهی به من کرد. دست‌هاش رو جلوی سینه‌ی ستبرش تو هم برد و دست به سینه ایستاد و گفت: – می‌شنوم. – خیلی طولانیه; نمی‌دونم از کجا شروع کنم. راستش، بعد از بیرون انداختن خورشید، بچه‌ای که ثریا ازم حامله بود مُرد. خیلی ناراحت و شوکه بود. ثریا هم حال و اوضاع روحی خوبی نداشت. برای همین تصمیم گرفتیم به دهِ ثریا مهاجرت کنیم تا هم ثریا پیش خانواده‌ش باشه.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.