فایل کامل رمان ماهرخ PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان ماهرخ PDF دارای ۲۵۷۸ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان ماهرخ PDF :
ژانر رمان : عاشقانه
خلاصه رمان:
-من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم; ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد; دخترک عاصی از نگاه مرد، با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین;! مرد نفس سنگینش را بیرون داد; گفتنش کمی سخت بود اما باید می گفت; این به نفع هر دو بود; حداقل بیشتر به نفع دخترک رو به رویش بود. با جدیتی که جزو جدا نشدنی شخصیتش بود، برخلاف اعتقاداتش، اجبارا چشم تو چشم دخترک با مکث گفت: دکتر معالج مهگل رو میارم و در عوضش; زنم شو;!!!
قسمتی از داستان ماهرخ :
_ترانه امروز تموم کلاسا رو کنسل کردم;! ترانه نگران شد. ماهرخ خندید: دوست داری بیا اینجا برات تعریف کنم;! و از آنجایی که ترانه بیش از حد فضول بود با همان گوشی توی دستش سمت کمد لباسهایش رفت و گفت: من الان لباس میپوشم و میام; -خیلی فضولى; _میدونم عزیزم; من تا
یه ربع دیگه راه میافتم; ماهرخ با خداحافظی گوشی را قطع کرد.صفیه کنارش روی میز نشست و با کنجکاوی گفت: مهمون دارین خانوم;؟! ماهرخ ابرویی بالا انداخت: آره ترانه دوستم میاد;! صفیه کمی مکث کرد و با کنجکاوی گفت: خانوم شرمنده میپرسم ولی شما همراه حاج آقا رفته بودین
عمارت;؟! ماهرخ موشکافانه نگاه صفیه کرد. چیزی شده;؟ صفیه حق به جانب گفت: فکر کنم اون رو شما باید تعریف کنین.. دهان ماهرخ باز ماند.. صفیه هم یکی بدتر از ترانه بود که در فضولی همتا نداشتند. ماهرخ دل به دلش داد و کمی هم سربه سر گذاشتن صفیه ساده که به جایی برنمیخورد و
سپس چشم باریک کرد و گفت: تو دقیقا از چی میخوای بدونی;!؟ صفیه نیشش باز شد: از دخترای حاج عزیز الله خان;؟! ماهرخ خندید و با چشمانی برق زده گفت: اون دوتا جادوگرو میگی؟ وای صفیه نمیدونی کم مونده بود با دیدن من اونجا اونم تو عمارتی که متعلق به خودشون میدونن ;
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
