فایل کامل رمان آخرین بت PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان آخرین بت PDF دارای ۲۷۵۲ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان آخرین بت PDF :
ژانر رمان : عاشقانه
خلاصه رمان:
قصه از عمارت مرگ شروع میشود از خانهای مرموز در نقطه ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیداکردن محمولههای گمشده دلار و رفتن به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری میکند تا لاشه رویاهای مدفون در برف و خونش را از تقدیر پس بگیرد. در حالی که ردپای سرگرد امیرمهدی رَها، بر برفهای خونین، جا مانده و برچسب “پلیس خاطی” هر لحظه بیشتر به این نام وصل میشود؛ به نام مردی که یکروزی در گذشته بوی نان گرم میداد و حالا مدتهاست که کنج سلول انفرادیاش، بوی خونِ آدمیزاد میدهد!
قسمتی از داستان آخرین بت :
تمام شب خواب امیرمهدی را دیده بود؛ و چقدر خواب او میارزید به بیداری و تنهایی اتاقش در آن صبح روز پنج شنبه و هوای ابری و دلگیر آسمان بی میل چشم به روی دنیا باز کرد و با دیدن پنجره ی باز ماندهی اتاق که از دیشب هرچه باد سرد بود را به داخل راه داده بود آه از نهادش بلند شد و
دستی به گلوی دردناکش کشید. تمام شب روحش را با رویای امیرمهدی گرم کرده بود و جسمش شده بود یک تکه یخ انگار سرما خورده بود. ته گلویش میسوخت و تنش بی حال بود. به زور از روی تخت بلند شد و تا پنجره رفت. نگاهی به کوچه خالی انداخت و نگاهی به ساعت روی دیوار و حتى نفهمید
چراآنقدر زود از خواب بیدار شده بودو پنجره را بست. خواب آلود از اتاق بیرون رفت و خودش را داخل سرویس انداخت. آب گرمی به صورتش زد و با شنیدن سروصدایی از طرف آشپزخانه به همان طرف رفت تا با فاضل و زنش صبحانه بخورد. فاضل با دیدنش در ساعت هفت صبح، ابرویی بالا
انداخت و گفت: حنا خانوم از کی سحرخیز شدن؟ زنش سریع نیم خیز شد و گفت: بشین برات چایی بریزم. فاضل دستش را روی دست او گذاشت و نگهش داشت: تو لازم نکرده خودم میریزم. به نگاه هایی که ردو بدل کردند، چشم دوخت و یک صندلی را برای خودش بیرون کشید و نشست. موهایش را ;
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
