فایل کامل رمان منی دیگر PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان منی دیگر PDF دارای ۸۰۴ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان منی دیگر PDF :
زیر سقف آسمون، دختری زندگی میکرد با چشمهایی به رنگ عسل و پیراهنی سبک، مثل پریها. اما دل اون دختر، پر از غصه بود؛ زندگیش رنگ نداشت، توی باغ دلش خبری از گلهای شادی نبود. پدری داشت که پدر نبود، و سهمش از دنیا، چیزی جز آوارگی و روزهای تلخ نبود. تا اینکه یه روز، از همون روزهای قشنگ خدا، کسی اومد و به در خونهشون زد. دختر در رو باز کرد و چشمش افتاد به ته کوچه; اونجا، خوشبختی ایستاده بود. و همون لحظه بود که گلِ حسرت توی دلش، آرومآروم خشک شد;
خلاصه فایل کامل رمان منی دیگر PDF
ساعت دو نیم را نشان میداد که هر کدام سوار ماشین خود شدند و به راه افتادند. آرام معمولاً دوست نداشت با سیمینه در یک ماشین بنشیند؛ چون سیمینه اهل هایده و مهستی بود و آرام اهل رپ. جلوی در سفرهخانه که رسیدند، سیمینه پایش را حسابی روی ترمز فشار داد و هرچه سنگریزه و خاک بود، به بالا معلق شد و پشت سرش آرام بود که خیلی متین ماشینش را متوقف کرد. پیشخدمت: سلام خانوما، خیلی خوش اومدین. آرام به جای سیمینه که طبق معمول مهر سکوت بر لبانش زده بود، گفت: ممنون. تا سر چرخید، در سفرهخانه پر از پیرزن و پیرمرد و بچه بودند، به غیر از دختر بیست و پنج سالهای که همسن و سالشان باشد. سیمینه خانوم: تماشا کن قشنگ! ابجی، بقیه رو ول کن، اصل کاری اون دیزی و پیازه. از دست تو من آخر میترسم، به خدا! شعار نده، بیا بریم بشینیم، بعد به همت میگم یکی برات پیدا کنه.
مگه عمه من کارخونه شوهرسازی داره؟ آرام: والا با هفتا شوهری که کرده، بعید نیست. سیمینه: آقا پسر، دوتا دیزی مشتی برامون بیار. پیشخدمت: چشم خانوم. دوغ با نوشابه؟ سیمینه: نوشابه بیار، جیگرمون حال بیاد. چاق میشیا! بابا: تو میخوای نخور؟ حداقل سینا سرش به آسفالت یا دیواری بخوره، اون مغز کمعقلتر از خودت تکونی بخوره و بیاد تورو بگیره. من یکی که از بند روزگار معافم، تا میتونم میخورم. میزشان کنار دیوار بود و از آنجایی که سیمینه نشسته بود، درست پشت سر آرام، یک پیرمرد و پیرزن تقریباً مسن نشسته بودند. پیرزن لاکهای قرمز و جیغش روی دستش حسابی خودنمایی میکرد و چیزی که از همه جالبتر بود، نگاه پیرمرد بود که به جای زن مقابلش، درست به سمت سیمینه بود. با یک لبخند هیز مشغول رست کردن سیمینه بود. پیرمرد بعد از چند دقیقه بلند شد و به سمت میزشان حرکت کرد و با لحجه ترکی گفت
«سلام، گند دارین؟» آرام: سلام، نه ما چیزی و گند نزدیم. چه طور مگه؟ دو زن پشت سری که حسابی از خنده ریسه میرفتند، از همان جایی که نشسته بودند داد زدند: «منظورش قند، آبجی! خب از اول بگو قند دیگه! بیا این قند بردار، برو ایسمت بوگو ببینم؟» آرام فکر کرد: «فکر کنم به جای پیاز باید سر این و بشکونیا پیرمرد رو کرد.» پیرمرد به آرام نگاه کرد، پایین تا بالایش را از نظر گذراند و گفت: «با این حرف;» سیمینه شکمش را نگه داشت و شروع به خندیدن کرد. از حق نگذریم، اینم فهمیده قیافت عملیّه رو آب بخندی! سیمینه: تقصیر خودنه خواهرم، صدبار گفتم نرو این آمپولای تزریقاتی و به قیافت نزن. گوش ندادی که ندادی. به تو باشه باید شلوار شیش جیب بپوشم و مانتو کوتاه با کتونی پام کنم. چه ایرادی داره آخه؟ تریپ به این خاصی! همان لحظه دیزی را گذاشتند روی میز و سیمینه بدون درنگ گوشکوب را برداشت و شروع به کوبیدن کرد.
نگاهی به آرام انداخت که خیلی با متانت مشغول لقمه گذاشتن در دهانش بود. سیمینه: هوی، آبجی استیک نمیخوری؟ این دیزیه پاس دولیی، بخوریش برو بابا. میگم سیمینه، بهجا بلدم، اگه بیای باهم بریم، مطمئن باش عاشقش میشی! دست طلا آیجی من: هر وقت به حرف تو جایی اومدیم، تلپی افتادم تو باتلاق! دستت درد نکنه! بعد با حالت قهر، دست به سینه ایستاد و صورتش را به سمت در کرد. سیمینه قاشق دیزی را در دهانش کرد و گفت: «خیلی خب بابا، میدونی خاطرت و خیلی میخوام، پاش و جمع کن بریم.» با این حرفش آرام پرید بغلش و حسابی با کلی تف از خجالتش درآمد. از آنجا صاف حرکت کردند به بلندترین نقطه شهر. آرام: این جا همون جایی بود که میخواستی مارو بیاری دیگه؟ سیمینه: آره، ببین چهقدر ویوش خوبه. زیر پات و ببین، دنیا تو دستاته. آرام: ببینم تو خیال خونه رفتن کلاً از سرت بیرون کردی دیگه؟
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
