فایل کامل رمان چشمان PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان چشمان PDF دارای ۲۰۵۹ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان چشمان PDF :
چشمان دختری که حاصل یک آزار و اذیته. که بامرگ پدرش که یک تاجر ناموفق است مجبور میشه که به خونه همکار پدرش بره تا تکلیف اموال وبدهی های پدرش مشخص بشه اما این اقامت پردردسر تو خونه بهزاد باعث متوجه شده رفتار های عجیب بهزاد بشه و کم کم راز هایی از گذشته چشمان و بهزاد رو بشه ! که باعث شروع رابطه ای ممنوعه میشه رابطه ای که شروع ماجراست ;
تکه ای از فایل کامل رمان چشمان PDF
نگاهش کردم. صورت جدی و سردش قلبمو دوباره خالی کرد و گفت بدو چشمان! سر تکون دادم. رفتم از داخل کمد کیف قدیمی بابا رو بیرون آوردم. گذاشتم رو اوین و سعی کردم بازش کنم اما قفل قدیمیش باز نمیشد. همایون خان گفت بهزاد.. کمک کن.. بهزاد! اسمش بهزاد بود. اومد کنارم و کیفو از رو اوپن گرفت. قفلشو راحت باز کرد و داد به من. دفترچه بیمه و کیف پول بابا رو بیرون آوردم که مامورهای آمبولانس هم رسیدن. اومدن به چک کردن بابا کیف مدارکو گذاشتم سر جاش و با تردید رفتم جلو همایون خان داشت تعریف میکرد میشد گفت داشت در مورد گمرک حرف میزد.
_جنساش تو گمرک موندن.. با حرص بلند شد چیزی بگه یهو دوباره نشست فکر کردیم پاش خالی کرد افتاد اما; چشم هاش رفت. من عقب تر ایستاده بودم. مردی که در حال چک بابا بود یهو برگشت سمت من و گفت: شما نوه اش هستی؟ فقط شوکه سر تکون دادم نه که بهزاد گفت: دخترشونه! سر تکون دادم آره! درسته سنی به نوهاش میخورم! اما دخترشم متاسفانه.. دخترشم; با دست لرزون، مدارک رو بردم جلو و گفتم: باید بستری بشه؟ مرد مجدد نگاهم کرد. انگار میخواست چیزی بگه، اما نگفت. به بهزاد نگاه کرد و گفت: شما هم نسبتی دارید؟ خواستم بگم نه! اما بهزاد گفت: بله; مرد بلند شد و ;
نگاهش کردم. صورت جدی و سردش قلبمو دوباره خالی کرد و گفت بدو چشمان! سر تکون دادم. رفتم از داخل کمد کیف قدیمی بابا رو بیرون آوردم. گذاشتم رو اوین و سعی کردم بازش کنم اما قفل قدیمیش باز نمیشد. همایون خان گفت بهزاد.. کمک کن.. بهزاد! اسمش بهزاد بود. اومد کنارم و کیفو از رو اوپن گرفت. قفلشو راحت باز کرد و داد به من. دفترچه بیمه و کیف پول بابا رو بیرون آوردم که مامورهای آمبولانس هم رسیدن. اومدن به چک کردن بابا کیف مدارکو گذاشتم سر جاش و با تردید رفتم جلو همایون خان داشت تعریف میکرد میشد گفت داشت در مورد گمرک حرف میزد. _جنساش تو گمرک موندن.. با حرص بلند شد چیزی بگه یهو دوباره نشست فکر کردیم پاش خالی کرد افتاد اما; چشم هاش رفت.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
