فایل کامل رمان آدمکش PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان آدمکش PDF دارای ۱۱۵۵ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان آدمکش PDF :

ساینا فتاح بعد از مرگ مشکوک پدرش، نه به عزاداری طولانی دل می‌ده و نه به التماس‌های خانواده برای آرام ماندن. وقتی پلیس پرونده را بی‌نتیجه می‌بندد، ساینا تصمیم می‌گیرد خودش قاتل را پیدا کند. با هویتی تازه، وارد دنیایی می‌شود که هیچ شباهتی به گذشته‌ی آرام و مرفه‌اش ندارد. شب‌ها در خانه‌های تیمی، روزها در کوچه‌پس‌کوچه‌های خطرناک تهران، کم‌کم به یکی از چهره‌های ناشناس ولی قدرتمند بازار سیاه تبدیل می‌شود. تا این‌که بالاخره، همه‌ی نشانه‌ها به یک اسم ختم می‌شود: سورن سلطانی مردی پرنفوذ، بی‌رحم، با چهره‌ای سرد و گذشته‌ای مبهم. ساینا می‌داند برای نابود کردنش باید از درِ دل وارد شود. باید اعتمادش را جلب کند، دلش را به بازی بگیرد، عاشقش کند; و درست وقتی که او بی‌دفاع‌ترین است، ساینا کار را تمام کند. اما بازی با کسی مثل سورن ساده نیست. گاهی در مسیر انتقام، ممکن است دشمن فقط قاتل پدر نباشد. شاید بخشی از خودت هم تبدیل به همان چیزی شود که از آن نفرت داری;

تکه ای از فایل کامل رمان آدمکش PDF

قدم های سورن، آرام آرام به عقب برداشته شدند و نگاه ناباورش لحظه ای از چشمانم جدا نشد; زنی که نمی دیدم، در گوشم از عمق جانش ضجه زد و مرد سیاهپوشی که دیده بودم به خاک افتاد; نگاه ناباور سورن پیش چشمانم تار شد و چیزی طول نکشید که دیگر چیزی ندیدم; پشت به دیواری که در تیررس نگاه آن ها نبود، ایستاده و تکیه داده بود و مکالمه شان را می شنید; – دختره دو هفته ست بهوش اومده ولی نرفته یه سر بچه ش رو ببینه; – بیچاره; دلم می سوزه براش! میگن بچه ش حاصل تجاوزه; – نه بابا; فکر نکنم! مگه ندیدی پسره چطور خودشو به آب و آتیش می زد براش؟ – نمی دونم والا; قضیه هر چی که هست، باعث شده دختره دیوونه بشه! تا پسره پیشش نیست آرومه و نرمال; ولی خدا نکنه بره اتاقش; مثل بید می لرزه و گاهی حتی شروع می کنه به جیغ زدن! – گناه داره; فکر نکنم کس و کاری هم داشته باشه.

آخه ندیدم تا حالا کسی بیاد دیدنش; شاید دختر فراریه! هر دو دستش محکم مشت شد و تکیه از دیوار گرفت. وضعیت ساینا در آن دو هفته نقل دهان پرسنل بیمارستان شده بود و هر کسی حرف جدیدی می ساخت; توهین به خودش برایش مهم نبود، ولی نمی توانست کوچک ترین توهینی به ساینا را تحمل کند. تنها چند قدم کافی بود تا از پشت دیوار کنار برود و روبروی آن ها بایستد. سه دختر جوانی که در ایستگاه پرستاری نشسته بودند، با دیدن او جا خوردند و سورن دستان مشت شده اش را آرام روی سکوی مقابلشان کوبید: – ساینا بی کس و کار نیست! خانواده ش رو داره; منو داره; شوهرش! کلمه ی آخرش را از میان دندان های کلید شده اش غرید و مقابل چشمان وحشت زده ی آن ها، قدم های سنگینش را سمت اتاق ساینا برداشت. آخرشب بود و دو هفته از روزی که ساینا بهوش آمده بود می گذشت. دخترکشان روز به روز داشت بهتر می شد

ولی ساینا حتی یک بار هم نخواسته بود که او را ببیند. حتی وقتی سورن را می دید، گاهی حمله ی عصبی شدیدی سراغش می آمد و مثل بید به خودش می لرزید. دقیقا سه روز قبل و آخرین بار که جیغ هایش کل بیمارستان را پر کرده بود، سورن فهمیده بود که رابطه شان به ته خط رسیده است; تمام تلاش هایش برای کمک کردن به او یا آرام کردن و دوباره عاشق کردنش، به بن بست می رسید و حتی روانشناسی که به دیدن ساینا می آمد، می گفت که بهتر است مدتی از او دور بماند چون اگر همه چیز همانطور پیش برود، ممکن است مجبور شوند در بیمارستان روانی بستری اش کنند; پشت در اتاق او ایستاد و دستش روی دستگیره نشست. بعد از سه روز کلنجار رفتن با خودش و ندید ِ ن او، بعد از شنیدن هزار باره ی تنفر او نسبت به خودش، حالا دل به دریا زده بود تا اتمام حجت کند; تا آخرین تلاشش را کند و اگر موفق نشد، دل بکند!

دستگیره را آرام رو به پایین فشار داد و وارد اتاق شد. امیدوار بود ساینا بیدار باشد و همین هم شد. دخترک بلافاصله با دیدنش نیم خیز شد و وحشت زده خودش را روی تخت عقب کشید: – چی می خوای از جونم؟ اومدی; اومدی منو ببری عمارت؟ جز آباژور کوچک کنار تخت، چراغ دیگری روشن نبود و نور کم اتاق و حضور سورن نفسش را می برید. سورنی که مدام از خودش می پرسید چه شد که به آن جا رسیدند؟ چه شد که از آن دختر قوی و مقاوم، دختر شکسته ای باقی ماند که می گفتند دیوانه است؟ هر دو دستش را بالا آورد تا او را آرام کند: – کاریت ندارم; آروم باش; صدایش به شدت گرفته و خش دار بود. آنقدری که ساینا، پس از مدت ها گاردش را پایین آورد و در حالی که هنوز هم می لرزید، اجازه داد او جلو بیاید و با فاصله روی صندلی کنار تختش بنشیند. فردا قرار بود بالاخره مرخص شود و کابوس عمارت و اتاقی که چندین ماه تنها در آن مانده بود.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.