فایل کامل رمان رایحه ی محراب PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان رایحه ی محراب PDF دارای ۵۲۴۹ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان رایحه ی محراب PDF :

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : ۵۲۴۹

خلاصه رمان:

مثل تمام روزهای گرم و آفتابی تیر ماہ، بانوی آسمان روی سر حیاط سایه انداخته بود. چشم به عقب گرداندم و خوب اطراف را دید زدم! خبری از مامان فهیمه و ریحانه نبود اما برای اطمینان خاطر، پاورچین پاورچین بدون دمپایی روی موزاییک های داغ قدم برمی‌داشتم. از ترس این که نکند یکهو حاج بابا هوس کند وسط ظهر به خانه جلوس کند، روسری حریرم را مرتب کردم. هر چند موهای بافته شدہ ام روی کمر افتادہ بود! زبان دور لب هایم گرداندم، تنم تب داشت و گلویم عطش! احساس می‌کردم قرار است بزرگترین خبط دنیا را مرتکب شوم!

قسمتی از داستان رایحه ی محراب:

با یادآوری نام محراب در ذهنم انگشت اشاره ام را به سمت ریحانه گرفتم و گفتم: وای به حالت اگه بخوای امروز با اون پسره دل و قلوه بدیو حرص منو در بیاری! ریحانه با چشمانی از حدقه بیرون زده پرسید: کدوم پسره؟ پوزخند زدم: داداش محرابت! و محراب را کشیدم! ریحانه پقی زد زیر خنده. اگه

یه روز بفهمم محراب بیچاره به تو چه هیزم تری فروخته شاهکار کردم. داداشم به این ماهی میان کلامش دوییدم و صورتم را جمع کردم: اه اه! تو رو خدا حالمو به هم نزن! والا از پنج شیش سالگیم که یادمه این موجود ماه نبود! فقط نچسب بود! الانم همون شکلیه. ریحانه ابرو بالا انداخت:

خوبه فقط دوسال ازت کوچیکترم محراب از بچگیش آقا بود! شانه ای بالا انداختم: باشه تو راس میگی! مبارک عمو باقر و خاله ماه گل باشه، تو چرا انقد سنگش رو به سینه می‌زنی؟! پشت چشمی برایم نازک کرد و با طنازی جواب داد: چون همیشه مثِ یه برادر هوامو داره! بیخیال ادامه‌ی بحث شدم،

از زمانی که دست راست و چپم را شناخته بودم آب من و محراب توی یک جوی نمی‌رفت. کاری به کار هم نداشتیم ولی اگر هم پرمان به پر هم می‌گرفت کولاک می‌کردیم و حسابی از خجالت هم در می‌آمدیم! از خانه خارج شدیم و مقابل درب خانه‌ی عمو باقر ایستادیم. نگاهم را به در چوبی بزرگ دوختم ;

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.