فایل کامل رمان تباهی به شرط انتقام PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان تباهی به شرط انتقام PDF دارای ۳۴۳ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان تباهی به شرط انتقام PDF :

شانزده بهار بیشتر از عمر ایلدا نگذشته بود که صدای دهل و کِل، خبر از نامزدی‌اش داد؛ نه از روی عشق، که به فرمان پدر و به امید اتحاد دو خاندان. او را به عقد پسر خان روستای همسایه درآوردند؛ جوانی که ایلدا حتی فرصت نداشت رازهای دلش را با او قسمت کند. اما سرنوشت، با نگاهی بی‌رحم، همه چیز را برهم زد. اختلاف‌ها و پیش‌آمدهای ناگهانی، این نامزدی را به پایان رساند. ایلدا هنوز طعم آزادی را نچشیده بود که اسیر رسمی دیگر شد؛ رسمی که می‌گفت زنِ رها شده باید همسر برادر شوهرش شود. این بار، داماد تازه مردی بود سپیدموی و رنگ‌پریده که در ایل به «زال» مشهور بود. شب‌های ایلدا از آن پس نه با رؤیا، که با سکوت سنگین و نگاه‌های ناخواسته گذشت.

خلاصه‌ فایل کامل رمان تباهی به شرط انتقام PDF

با مظلومیت تمام به دستگاه حباب ساز اشاره کردم مادرم ابتدا کمی اصرار کرد که دیر است و نمی خواهد اهورایش را دیر به مقصد برساند اما آخر تسلیم خواسته ی من شد و برایم آن حباب ساز محبوب را خرید و من با خوشحالی سوار ماشین شدم فارغ از غرولند های زیر لب اهورا و مادر حباب میساختم و غرق لذت می شدم;. بعد از ایستادن ماشین با کیفی وصف نشدنی به پایین پریدم و دنبال مادر و اهورا به آموزشگاه رفتم و از شانس بد من بودشاید که اهورا به کلاسش دیر رسید و همانجا بود که مادرم مرا مقصر دانست و با تشر رو به من گفت: دختره ی خیره سر شب که پدرت اومد کار زشت امروزت رو بهش میگم تا خودش متوجه بشه چه دختری داره خیلی خودسر شدی ایلدا کاش نداشتم دختری مثل تو و لحظاتی بعد انگشتان مادر بود که صورت ظریف و کوچک کودک چهار ساله را با ضرب دستش نوازش داد. و هنوز که هنوز است به این فکر می کنم که دختر چهار ساله زدن نداشت داشت؟

کمی از شیر قهوه ی از دهن افتاده ام را مزه مزه کردم و با نگاهی به ساعت دریافتم وقت رفتن به سوی سرنوشت جدید است با احساس سنگینی روی نسین حاصل از یادآوری گذشته ی تلخم پول میز را حساب کردم و به طرف خروجی به راه افتادم پرواز کسل کننده ای بود حداقل برای منی که حال و حوصله ی هیچ چیز را نداشتم. از داخل کیف دستی ام تلفن همراهم را بیرون کشیدم و به محض روشن شدن نام رکسان بود که روی صفحه اش روشن و خاموش می شد. تماس را وصل کردم و در همین حین چمدان نه چندان بزرگم را کشیدم سلام کجایی ایلدا؟ من نمیتونم بیام داخل شرمندتم بیا جلو در فرودگاه. صبر نکردم تا بگوید چرا نمیتواند داخل بیاید راستش مهم هم نبود با گفتن: «چند لحظه دیگه میبینمت» به تماس خاتمه دادم. از فرودگاه اهواز به سختی خود را بیرون کشیدم و ناگزیر نفس عمیقی با چاشنی گرد و غبار به ریه هایم کشیدم. با صدای بوق ماشینی به طرف راست سر چرخاندم

که به جای چهره ی نوجوان رکسان با صورتی جا افتاده و خانمانه تر از دوست قدیمی ام روبه رو شدم. داخل پژو سفید رنگی جا خوش کرده بود و با شوق لبخند میزد برایم عجیب بود که چرا رکسانایی که همیشه مثل دیوانه ها از سرو کولم بالا می رفت از جایش تکان نمی خورد اما با تردید به سمت ماشین راه افتادم که شیشه را پایین کشید و گفت: به رفیق جان جان جانان به شهر محفر خود خوش آمدید بانو بی حوصله سلامی دادم که به یک باره سوییچ ماشین را به سمتم پرتاب کرد و گفت: شرمنده ی اخلاق نداشتنم خودت چمدونت رو بذار صندوق که عذر موجه دارم. دیگر باید به سالم بودن او شک میکردم این همه تحول در سال واقعا زیاد بود. عاقل نشده است که هیچ مغز فندقی اش هم تبدیل به هیچ شده است. با گنگی تمام چمدان را داخل صندوق عقب قرار دادم و روی صندلی شاگرد نشستم و آنجا بود که چشمهایم دیگر جایی برای درشت شدن نداشت. رکسانا با فرزندی در آغوش به من لبخند میزد

و کودک با ولع تمام به سینه مادر چنگ زده و از آن می خورد. به سختی گفتم مادر شدی؟ با شوقی وصف ناپذیر گفت: بله اینم دختر خوشگلم تیامسیسبا خود زمزمه کردم «تیامسی در زبان بختیاری به معنای چشم هایم برای اوست. دستی به سر کودک کشیدم که رکسانا ادامه داد: من مثل تو بچه درس خون نبودم سربیست سال عاشق شدم ازدواج کردم اینم نمره ی عشقمون. با یاد آوری خاطرات مدرسه ناخودآگاه گفتم؛ همون گرافیک رو ادامه دادی؟ بله اینی که جلوت نشسته به خانوم گرافیسته. تشکری کرد و کودک خواب آلودش را به طور ناگهانی در آغوشم گذاشت. کودک گنگ به چشمانم نگاه کرد و بعد از دقیقه ای چشمانش را بست لبخندی به غریبی نکردنش زدم که رکسان پرسید. وقتی رسیدیم خونه قبل از اومدن آقامون باید همه چیزو برام تعریف کنی. سری به نشانه تایید تکان دادم و محو شهر خاطرات زجرآور کودکی شدم. تغییر زیادی نکرده بود که شگفت زده ام کند.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.