پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۲
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۲ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۲،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۲ :
پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۲
««نامه قبل
نامه بعد»»
فهرست
گزارش خطا
نام:
شماره موبایل :
متن پیام
ارسال
نامه ۶۲
مِنْ کِتَابٍ لَهُ (عَلَیْهِالسَّلَامُ):
«از نامههای آن حضرت (علیهالسلام):»
إِلَى أَهْلِ مِصْرَ مَعَ مَالِکٍ الْأَشْتَرِ لَمَّا وَلَّاهُ إِمَارَتَهَا؛
«به مردم مصر، همراه با مالک اشتر، هنگامی که او را به حکومت آنجا گماشت.»
«أَمَّا بَعْدُ،»۱
«أَمَّا»:
حَرْفُ شَرْطٍ وَ إِخْبَارٍ وَ تَوْکِیدٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف شرط، اخبار و توکید مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«بَعْدُ»:
ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛
«ظرف زمان مبنی بر ضم در محل نصب مفعولفیه است»
وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ، وَ التَّقْدِیرُ: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ؛
«و ظرف متعلق به فعل محذوف است، و تقدیر آن این است: اما بعد از سخنم، میگویم»
«فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ،»۲
«فَإِنَّ»:
الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛
«فاء: رابط است»
إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
«اللهَ»:
لَفْظُ الْجَلَالَهِ اِسْمُ «إِنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«لفظ جلاله اسم «إِنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«سُبْحَانَهُ»:
نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نایب مفعول مطلق برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «سُبْحَانَهُ» اِعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «سُبْحَانَهُ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»
«بَعَثَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هو میباشد»
«مُحَمَّداً»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«صَلَّى»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»
«اللهُ»:
لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«عَلَیْهِ»:
عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَّى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «صَلَّى» است»
«وَ آلِهِ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
آلِهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى الْهَاءِ فِی «عَلَیْهِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«آلِهِ: معطوف بر هاء در «عَلَیْهِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اِعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»
«نَذِیراً»:
حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«لِلْعَالَمِینَ»:
اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
الْعَالَمِینَ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«الْعَالَمِینَ: اسم مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْوَصْفِ «نَذِیراً»؛
«و جار و مجرور متعلق به وصف «نَذِیراً» است»
وَ جُمْلَهُ «بَعَثَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ»؛
«و جمله «بَعَثَ» در محل رفع خبر «إِنَّ» است»
وَ جُمْلَهُ «إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ…» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ جَوَابِ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛
«و جمله «إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ…» در محل جزم جواب شرط محذوف است»
وَ جُمْلَهُ «أَمَّا بَعْدُ…» اِبْتِدَائِیَّهٌ؛
«و جمله «أَمَّا بَعْدُ…» ابتدائیه است»
«وَ مُهَیْمِناً عَلَى اَلْمُرْسَلِینَ.»۳
«وَ مُهَیْمِناً»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مُهَیْمِناً: مَعْطُوفٌ عَلَى «نَذِیراً»: حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مُهَیْمِناً: معطوف بر «نَذِیراً» است: حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«عَلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«الْمُرْسَلِینَ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْوَصْفِ «مُهَیْمِناً»؛
«و جار و مجرور متعلق به وصف «مُهَیْمِناً» است»
«فَلَمَّا مَضَى عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ تَنَازَعَ اَلْمُسْلِمُونَ اَلْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ،»۴
«فَلَمَّا»:
الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛
«فاء: عاطفه است»
لَمَّا: ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛
«لما: ظرف زمان مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولفیه واقع شده است»
وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «تَنَازَعَ»؛
«و آن متعلق به فعل «تَنَازَعَ» است»
«مَضَى»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هو میباشد»
وَ جُمْلَهُ «مَضَى» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و جمله «مَضَى» در محل جر به اضافه واقع شده است»
«عَلَیْهِ»:
عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف است»
«السَّلَامُ»:
مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ جُمْلَهُ «عَلَیْهِ السَّلَامُ» اِعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «عَلَیْهِ السَّلَامُ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»
«تَنَازَعَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»
«الْمُسْلِمُونَ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن واو است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»
«الْأَمْرَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«بَعْدِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَنَازَعَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَنَازَعَ» است»
«فَوَ اللَّهِ مَا کَانَ یُلْقَى فِی رُوعِی،»۵
«فَوَاللهِ»:
الْفَاءُ: اِسْتِئْنَافِیَّهٌ؛
«فاء: استئنافیه است»
وَ اللهِ: الْوَاوُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ قَسَمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«وَ اللهِ: واو: حرف جر و قسم مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
اللهِ: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الله: لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِفِعْلِ الْقَسَمِ الْمَحْذُوفِ؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل قسم محذوف است»
وَ جُمْلَهُ الْقَسَمِ اِسْتِئْنَافِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله قسم استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«مَا»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«کَانَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
وَ اِسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و اسم آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هو میباشد»
«یُلْقَى»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»
وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و نائب فاعل ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هو میباشد»
وَ جُمْلَهُ «یُلْقَى» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ خَبَرِ «کَانَ»؛
«و جمله «یُلْقَى» در محل نصب خبر «کَانَ» است»
«فِی»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«رُوعِی»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره است، و آن مضاف است»
وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُلْقَى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُلْقَى» است»
«وَ لَا یَخْطُرُ بِبَالِی،»۶
«وَ لَا»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَخْطُرُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«بِبَالِی»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
بَالِی: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«بَالِی: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره است، و آن مضاف است»
وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَخْطُرُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَخْطُرُ» است»
«أَنَّ اَلْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا اَلْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ،»۷
«أَنَّ»:
حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
«الْعَرَبَ»:
اِسْمُ «أَنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«اسم «أَنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«تُزْعِجُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هی میباشد»
وَ جُمْلَهُ «تُزْعِجُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «أَنَّ»؛
«و جمله «تُزْعِجُ» در محل رفع خبر «أَنَّ» است»
وَ جُمْلَهُ «مَا کَانَ…» جَوَابُ الْقَسَمِ؛
«و جمله «مَا کَانَ…» جواب قسم است»
«هَذَا»:
الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛
«هاء: برای تنبیه است»
ذَا: اِسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«ذا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«الْأَمْرَ»:
عَطْفُ بَیَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«عطف بیان منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنَّ الْعَرَبَ…» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلِ «یَخْطُرُ»
[۱] بَیْنَ الْفِعْلَیْنِ (یُلْقَى وَ یَخْطُرُ) تَنَازُعٌ عَلَى مَعْمُولٍ وَاحِدٍ هُوَ الْفَاعِلُ، الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ (أَنَّ الْعَرَبَ).
؛
«و مصدر مؤول از «أَنَّ الْعَرَبَ…» در محل رفع فاعل برای «یَخْطُرُ» واقع شده است
[۲] بین دو فعل (یلقی و یخطر) بر سر یک معمول که فاعل است، یعنی مصدر مؤول از (أنّ العرب)، تنازع وجود دارد.
»
وَ جُمْلَهُ «لَا یَخْطُرُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُلْقَى»؛
«و جمله «لَا یَخْطُرُ» معطوف بر جمله «یُلْقَى» است»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«بَعْدِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُزْعِجُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُزْعِجُ» است»
«صَلَّى»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»
«اللهُ»:
لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«عَلَیْهِ»:
عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَّى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «صَلَّى» است»
«وَ آلِهِ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
آلِهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى الْهَاءِ فِی «عَلَیْهِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«آلِهِ: معطوف بر هاء در «عَلَیْهِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اِعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»
«عَنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«أَهْلِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«بَیْتِهِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُزْعِجُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُزْعِجُ» است»
«وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ!»۸
«وَ لَا»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«أَنَّهُمْ»:
أَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«أنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اِسْمِ «أَنَّ»؛
«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «أَنَّ» واقع شده است»
«مُنَحُّوهُ»
[۳] مُنَحُّوهُ: اِسْمُ فَاعِلٍ مِنْ (نَحَّى) مُضَافٌ إِلَى مَفْعُولِهِ.
[۴] مُنَحُّوهُ: اسم فاعل از فعل (نَحَّى) است که به مفعول خود اضافه شده است.
:
خَبَرُ «أَنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر «أَنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«عَنِّی»:
عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛
«و نون برای وقایه است»
وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُنَحُّوهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «مُنَحُّوهُ» است»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«بَعْدِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُنَحُّوهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «مُنَحُّوهُ» است»
وَ جُمْلَهُ «وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَنَّ الْعَرَبَ»؛
«و جمله «وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ» معطوف بر جمله «أَنَّ الْعَرَبَ» است»
«فَمَا رَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ یُبَایِعُونَهُ،»۹
«فَمَا»:
الْفَاءُ: اِسْتِئْنَافِیَّهٌ؛
«فاء: استئنافیه است»
مَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«ما: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«رَاعَنِی»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛
«و نون برای وقایه است»
وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛
«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«إِلَّا»:
حَرْفُ اِسْتِثْنَاءٍ
[۵] إِلَّا انْثِیَالُ: مُسْتَثْنًى مُفَرَّغٌ، وَ فِی مَوْضِعِ الْفَاعِلِ لِقَوْلِهِ (رَاعَنِی).
وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف استثناء
[۶] إِلَّا انْثِیَالُ: مستثنای مفرغ است، و در موضع فاعل برای قول او (رَاعَنِی) است.
و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«انْثِیَالُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«النَّاسِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«عَلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«فُلَانٍ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «انْثِیَالْ»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «انْثِیَالْ» است»
«یُبَایِعُونَهُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است؛ زیرا از افعال خمسه است»
وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «یُبَایِعُونَهُ» حَالِیَّهٌ؛
«و جمله «یُبَایِعُونَهُ» حالیه است»
وَ جُمْلَهُ «مَا رَاعَنِی» اِسْتِئْنَافِیَّهٌ؛
«و جمله «مَا رَاعَنِی» استئنافیه است»
«فَأَمْسَکْتُ یَدِی حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَهَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ،»۱۰
«فَأَمْسَکْتُ»:
الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛
«فاء: عاطفه است»
أَمْسَکْتُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛
«أَمْسَکْتُ: فعل ماضی مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع است»
وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛
«و نا: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«یَدِی»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى مَا قَبْلَ الْیَاءِ لِاشْتِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدره بر حرف قبل از یاء است به دلیل اشتغال محل به حرکت یاء، و آن مضاف است»
وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«حَتَّى»:
حَرْفُ اِبْتِدَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف ابتدا مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«رَأَیْتُ»
[۷] رَأَیْتُ: مِنْ رُؤْیَهِ الْبَصَرِ مُتَعَدٍّ إِلَى مَفْعُولٍ وَاحِدٍ.
[۸] رَأَیْتُ: از «رؤیت بصری» (دیدن با چشم) است که به یک مفعول، متعدی میشود.
:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛
«فعل ماضی مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»
وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛
«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«رَاجِعَهَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ
[۹] رَاجِعَهٌ: مَصْدَرٌ مُضَافٌ إِلَى النَّاسِ، أَیْ: رِدَّهُ النَّاسِ.
؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است
[۱۰] راجعه: مصدر مضاف به ناس است، یعنی: بازگشت مردم.
»
«النَّاسِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«قَدْ»:
حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«رَجَعَتْ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هی» است»
وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
وَ جُمْلَهُ «رَجَعَتْ» حَالِیَّهٌ
[۱۱] جُمْلَهُ: (قَدْ رَجَعَتْ): جُمْلَهٌ حَالِیَّهٌ عَنْ قَوْلِهِ عَلَیْهِالسَّلَامُ (النَّاسِ).
؛
«و جمله «رَجَعَتْ» حالیه است
[۱۲] جمله: (قد رجعت): جمله حالیه از قول او (علیهالسلام) یعنی (الناس) است.
»
وَ جُمْلَهُ «أَمْسَکْتُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «رَاعَنِی»؛
«و جمله «أَمْسَکْتُ» معطوف بر جمله «رَاعَنِی» است.»
«عَنِ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، حرکت کسره گرفته است»
«الإسْلامِ»:
اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «رَجَعَتْ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «رَجَعَتْ» هستند»
«یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دِینِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ»۱۱
«یَدْعُونَ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است؛ زیرا از افعال خمسه است»
وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«إلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«مَحْقِ»:
اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«دِینِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«مُحَمَّدٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و دومین کسره برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَدْعُونَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَدْعُونَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «یَدْعُونَ» حَالِیَّهٌ
«و جمله «یَدْعُونَ» حالیه است.»
«صلّى»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»
«اللهُ»:
لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«علیهِ»:
عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَّى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «صَلَّى» هستند»
«و آلِهِ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
آلِهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى الْهَاءِ فِی «عَلَیْهِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«آله: معطوف بر هاء در «عَلَیْهِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد.»
«فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ اَلْإِسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً،»۱۲
«فَخَشِیتُ»:
الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛
«فاء: عاطفه است»
خَشِیتُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛
«خشیتُ: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصال به ضمیر رفع است»
وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«إِنْ»:
حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«لَمْ»:
حَرْفُ نَفْیٍ وَ جَزْمٍ وَ قَلْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی و جزم و قلب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«أَنْصُرِ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛
«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، حرکت کسره گرفته است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً به تقدیر «أنا» است»
«الإِسْلامَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
وَ جُمْلَهُ «لَمْ أَنْصُرِ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ
[۱۳] وَ جَوَابُ الشَّرْطِ مَحْذُوفٌ.
الشَّرْطِ؛
«و جمله «لَمْ أَنْصُرِ» در محل جزم، فعل شرط است
[۱۴] و جواب شرط محذوف است.
»
«وَ أَهْلَهُ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَهْلَهُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْإِسْلَامَ»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«أهله: معطوف بر «الْإِسْلَامَ» است: مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ اعْتِرَاضِیَّهٌ، أَو حَالِیَّهٌ؛
«و جمله شرط، اعتراضیه یا حالیه است.»
«أَنْ»:
حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«أَرَى»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً به تقدیر «أنا» است»
«فِیهِ»:
فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَرَى»، أَوْ بِقَوْلِهِ «ثَلْماً»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَرَى» یا به قول او «ثَلْماً» هستند»
«ثَلْماً»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ لِلْفِعْلِ «خَشِیتُ»؛
«و مصدر مؤول در محل نصب مفعولبه برای فعل «خَشِیتُ» واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «خَشِیتُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَمْسَکْتُ»؛
«و جمله «خَشِیتُ» معطوف بر جمله «أَمْسَکْتُ» است.»
«أَوْ»:
حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«هَدْماً»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «ثَلْماً»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«معطوف بر «ثَلْماً» است: مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»
«تَکُونُ اَلْمُصِیبَهُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَیَتِکُمُ»۱۳
«تَکُونُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فعل مضارع ناقص مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«الْمُصِیبَهُ»:
اسْمُ «تَکُونُ» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«اسم «تَکُونُ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«بِهِ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «الْمُصِیبَهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به قول او «الْمُصِیبَهُ» هستند»
«عَلَیَّ»:
عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛
«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، حرکت فتحه گرفته است»
وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَعْظَمَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَعْظَمَ» هستند»
«أَعْظَمَ»:
خَبَرُ «تَکُونُ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«خبر «تَکُونُ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«فَوْتِ»:
اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«وِلایَتِکُمْ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»
کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَعْظَمَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَعْظَمَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «تَکُونُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتُ «ثَلْماً»؛
«و جمله «تَکُونُ» در محل نصب، نعت برای «ثَلْماً» واقع شده است.»
«اَلَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلاَئِلَ،»۱۴
«الَّتِی»:
اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ؛
«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر نعت واقع شده است»
«إِنَّمَا»:
إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
مَا: الْکَافَّهُ؛
«ما: کافه است»
«هِیَ»:
ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«مَتَاعُ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«أَیَّامٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و دومین کسره برای تنوین است»
«قَلائِلَ»:
نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْفَتْحَهُ؛ لِأَنَّهُ مَمْنُوعٌ مِنَ الصَّرْفِ؛
«نعت مجرور و علامت جر آن فتحه است؛ زیرا ممنوع از صرف است»
وَ جُمْلَهُ «إِنَّمَا هِیَ…» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «إِنَّمَا هِیَ…» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد.»
«یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ، کَمَا یَزُولُ اَلسَّرَابُ،»۱۵
«یَزُولُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«مِنْهَا»:
مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ
[۱۵] الضَّمِیرُ عَائِدٌ إِلَى وِلَایَتِکُمْ.
مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر
[۱۶] ضمیر به «ولایتکم» بازمیگردد.
متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِالْفِعْلِ «یَزُولُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف یا به فعل «یَزُولُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «یَزُولُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ «أَیَّامٍ»؛
«و جمله «یَزُولُ» در محل جر، نعت برای «أَیَّامٍ» واقع شده است.»
«مَا»:
اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«کَانَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»
«کَمَا»:
الْکَافُ: اسْمٌ بِمَعْنَى «مِثْلَ» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«کاف: اسم به معنای «مِثْلَ» مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول مطلق واقع شده است، و آن مضاف است»
مَا: مَصْدَرِیَّهٌ؛
«ما: مصدریه است»
«یَزُولُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«السَّرَابُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و مصدر مؤول در محل جر به اضافه واقع شده است»
«أَوْ کَمَا یَتَقَشَّعُ اَلسَّحَابُ،»۱۶
«أَوْ»:
حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«کَمَا»:
الْکَافُ: اسْمٌ بِمَعْنَى «مِثْلَ» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«کاف: اسم به معنای «مِثْلَ» مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول مطلق واقع شده است، و آن مضاف است»
مَا: مَصْدَرِیَّهٌ؛
«ما: مصدریه است»
«یَتَقَشَّعُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«السَّحَابُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ اَلْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ اَلْبَاطِلُ وَ زَهَقَ،»۱۷
«فَنَهَضْتُ»:
الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛
«فاء: عاطفه است»
نَهَضْتُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛
«نهضتُ: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصال به ضمیر رفع است»
وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«فِی»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«تِلْکَ»:
اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«اسم اشاره مبنی بر فتح است در محل جر به حرف جر»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَهَضْتُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «نَهَضْتُ» هستند»
«الأَحْدَاثِ»:
عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«عطف بیان مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
وَ جُمْلَهُ «نَهَضْتُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «خَشِیتُ»؛
«و جمله «نَهَضْتُ» معطوف بر جمله «خَشِیتُ» است.»
«حَتَّى»:
حَرْفُ ابْتِدَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف ابتدا مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«زَاحَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
«الْبَاطِلُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«وَ زَهَقَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ
[۱۷] وَ الْجُمَلُ (زَهَقَ، اطْمَأَنَّ، تَنَهْنَهَ) مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (زَاحَ).
؛
«واو: عاطفه است
[۱۸] و جملات (زهق، اطمأن، تنهنه) معطوف بر جمله (زاح) هستند.
»
زَهَقَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«زهق: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»
«وَ اِطْمَأَنَّ اَلدِّینُ وَ تَنَهْنَهَ.»۱۸
«وَ اطْمَأَنَّ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اطْمَأَنَّ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«اطمأنّ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
«الدِّینُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
«وَ تَنَهْنَهَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
تَنَهْنَهَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«تنهنه: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»
وَ مِنْهُ:
«و از آن جمله است:»
«إِنِّی وَ اَللَّهِ لَوْ لَقِیتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلاَعُ اَلْأَرْضِ کُلِّهَا»۱۹
«إِنِّی»:
إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ لِمُنَاسَبَهِ الْیَاءِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و به مناسبت «یاء» حرکت کسره گرفته و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ»؛
«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب، اسم «إِنَّ» واقع شده است»
«وَ اللهِ»:
الْوَاوُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ قَسَمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«واو: حرف جر و قسم مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
اللهِ: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الله: لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِفِعْلِ الْقَسَمِ الْمَحْذُوفِ؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل قسم محذوف هستند»
وَ جُمْلَهُ الْقَسَمِ اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله قسم، اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد.»
«لَوْ»:
حَرْفُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف شرط غیرجازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«لَقِیتُهُمْ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛
«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصال به ضمیر رفع است»
وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛
«و آن فعل شرط است»
وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنِّی»؛
«و جمله شرط در محل رفع، خبر برای «إِنِّی» واقع شده است،»
وَ جُمْلَهُ «إِنِّی…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛
«و جمله «إِنِّی…» استئنافیه است.»
«وَاحِداً»:
حَالٌ
[۱۹] عَنْ فَاعِلِ (لَقِیتُهُمْ).
مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«حال
[۲۰] از فاعل (لقیتهم).
منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»
«وَ هُمْ»:
الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛
«واو: حالیه است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«هم: ضمیر منفصل مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«طِلاعُ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«الأَرْضِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«کُلِّهَا»:
تَوْکِیدٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«تأکید مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ عَنْ مَفْعُولِ «لَقِیتُهُمْ»؛
«و جمله حالیه از مفعول «لَقِیتُهُمْ» است.»
«مَا بَالَیْتُ وَ لاَ اِسْتَوْحَشْتُ،»۲۰
«مَا»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«بَالَیْتُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛
«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصال به ضمیر رفع است»
وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و آن جواب شرط است»
وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «مَا بَالَیْتُ» جَوَابُ الْقَسَمِ أَغْنَتْ عَنْ جَوَابِ الشَّرْطِ؛
«و جمله «مَا بَالَیْتُ» جواب قسم است که از جواب شرط بینیاز کرده است.»
«وَ لا»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعر
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
