پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۳


در حال بارگذاری
22 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۳ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۳،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۳ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۳

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۵۳

وَ مِنْ عَهْدٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلَامُ):
«و از عهدنامه او (علیه‌السلام)»

کَتَبَهُ لِلْأَشْتَرِ النَّخَعِیِّ، لَمَّا وَلَّاهُ عَلَى مِصْرَ وَ أَعْمَالِهَا، حِینَ اضْطَرَبَ أَمْرُ أَمِیرِهَا مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ؛
«که برای اشتر نخعی نوشت، هنگامی که او را بر مصر و توابع آن ولایت داد، زمانی که کار امیر آن، محمد بن ابی بکر، مضطرب شد.»

وَ هُوَ أَطْوَلُ عَهْدٍ، وَ أَجْمَعُ کُتُبِهِ لِلْمَحَاسِنِ؛
«و این طولانی‌ترین عهدنامه و جامع‌ترین نوشته‌های او از نظر محاسن است.»

(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ)

۱

«هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ، مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ، حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ،»۲
«هَذَا»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه (آگاهی) است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ذا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل رفع و مبتدا واقع شده است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرٌ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع و خبر واقع شده است»

«أَمَرَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَمَرَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَمَرَ» هستند»

«عَبْدُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

«اللَّهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«عَلِیٌّ‌»:

عَطْفُ بَیَانٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«عطف بیان مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

«أَمِیرُ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

«الْمُؤْمِنِینَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن «یاء» است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

«مَالِکَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بْنَ‌»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْحَارِثِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«الْأَشْتَرَ»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَرَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَمَرَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «هَذَا مَا…» ابْتِدَائِیَّهٌ؛

«و جمله «هَذَا مَا…» ابتدائیه است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَهْدِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَمَرَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَمَرَ» هستند»

«إِلَیْهِ‌»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «عَهْدِهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «عَهْدِهِ‌» هستند»

«حِینَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«وَلَّاهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب و مفعول‌به واقع شده است»

«مِصْرَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ الظَّرْفُ «حِینَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِالْمَصْدَرِ «عَهْدِهِ‌»؛

«و ظرف «حِینَ‌» متعلق به مصدر «عَهْدِهِ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «وَلَّاهُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «وَلَّاهُ‌» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«جِبَایَهَ خَرَاجِهَا،»۳
«جِبَایَهَ‌»:

بَدَلٌ

[۱] جِبَایَهٌ وَ مَا بَعْدَهَا (جِهَادٌ، اسْتِصْلَاحٌ، عِمَارَهٌ): بَدَلُ اشْتِمَالٍ مِنْ (مِصْرَ).

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«بدل

[۲] جِبَایَهٌ و آنچه پس از آن آمده (جِهَادٌ، اسْتِصْلَاحٌ، عِمَارَهٌ): بدل اشتمال از (مِصْرَ) است.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«خَرَاجِهَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا،»۴
«وَ جِهَادَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

جِهَادَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «جِبَایَهَ‌»: بَدَلٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«جِهَادَ: معطوف بر «جِبَایَهَ‌» است: بدل منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«عَدُوِّهَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا،»۵
«وَ اسْتِصْلَاحَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

اسْتِصْلَاحَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «جِبَایَهَ‌»: بَدَلٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسْتِصْلَاحَ‌: معطوف بر «جِبَایَهَ‌» است: بدل منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«أَهْلِهَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ عِمَارَهَ بِلَادِهَا.»۶
«وَ عِمَارَهَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

عِمَارَهَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «جِبَایَهَ‌»: بَدَلٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«عِمَارَهَ‌: معطوف بر «جِبَایَهَ‌» است: بدل منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«بِلَادِهَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ»۷
«أَمَرَهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب و مفعول‌به واقع شده است»

«بِتَقْوَى»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

تَقْوَى: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تَقْوَى: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»

«اللَّهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَمَرَهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَمَرَهُ‌» هستند»

«وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ،»۸
«وَ إِیثَارِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

إِیثَارِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «تَقْوَى»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«إِیثَارِ: معطوف بر «تَقْوَى» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«طَاعَتِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَرَهُ‌» بَدَلٌ مِنْ جُمْلَهِ «أَمَرَ»؛

«و جمله «أَمَرَهُ‌» بدل از جمله «أَمَرَ» است»

«وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ: مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ،»۹
«وَ اتِّبَاعِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

اتِّبَاعِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «تَقْوَى»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اتِّبَاعِ‌: معطوف بر «تَقْوَى» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«أَمَرَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَمَرَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَمَرَ» هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کِتَابِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَمَرَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَمَرَ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «أَمَرَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَمَرَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«فَرَائِضِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور بیان برای «مَا» هستند»

«وَ سُنَنِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

سُنَنِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «فَرَائِضِهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«سُنَنِهِ‌: معطوف بر «فَرَائِضِهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«الَّتِی لَا یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا،»۱۰
«الَّتِی»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر و نعت واقع شده است»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَسْعَدُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«أَحَدٌ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

«إِلَّا»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِاتِّبَاعِهَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اتِّبَاعِهَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اتِّبَاعِهَا: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَسْعَدُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَسْعَدُ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَسْعَدُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یَسْعَدُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لَا یَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا،»۱۱
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَشْقَى»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

«إِلَّا»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَعَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«جُحُودِهَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «مَعَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «یَشْقَى»؛

«و ظرف «مَعَ‌» متعلق به فعل «یَشْقَى» است»

«وَ إِضَاعَتِهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

إِضَاعَتِهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «جُحُودِهَا»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«إِضَاعَتِهَا: معطوف بر «جُحُودِهَا» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یَشْقَى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَسْعَدُ»؛

«و جمله «یَشْقَى» معطوف بر جمله «یَسْعَدُ» است»

«وَ أَنْ یَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ،»۱۲
«وَ أَنْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَنْ‌: حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أَنْ‌: حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَنْصُرَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

«اللَّهَ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«سُبْحَانَهُ‌»:

نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نایب مفعول مطلق برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «سُبْحَانَهُ‌» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «سُبْحَانَهُ‌» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»

«بِقَلْبِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

قَلْبِهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«قَلْبِهِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَنْصُرَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَنْصُرَ» هستند»

«وَ یَدِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

یَدِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «قَلْبِهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«یَدِهِ‌: معطوف بر «قَلْبِهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ لِسَانِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لِسَانِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «قَلْبِهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«لِسَانِهِ‌: معطوف بر «قَلْبِهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یَنْصُرَ» مَعْطُوفٌ عَلَى «تَقْوَى اللَّهِ‌»؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یَنْصُرَ» معطوف بر «تَقْوَى اللَّهِ‌» است»

«فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ‌.»۱۳
«فَإِنَّهُ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنَّهُ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«إِنَّهُ‌: إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ‌»؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب و اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«جَلَّ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«اسْمُهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «جَلَّ‌» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «جَلَّ‌» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَکَفَّلَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

«بِنَصْرِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

نَصْرِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نَصْرِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَکَفَّلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَکَفَّلَ‌» هستند»

«نَصَرَهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب و مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «نَصَرَهُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «نَصَرَهُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ تَکَفَّلَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنَّهُ‌»؛

«و جمله «قَدْ تَکَفَّلَ‌» در محل رفع و خبر «إِنَّهُ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُ قَدْ تَکَفَّلَ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّهُ قَدْ تَکَفَّلَ‌» تعلیلیه است»

«وَ إِعْزَازِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

إِعْزَازِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «نَصْرِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«إِعْزَازِ: معطوف بر «نَصْرِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«أَعَزَّهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب و مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَعَزَّهُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَعَزَّهُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ»۱۴
«وَ أَمَرَهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَمَرَهُ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«أَمَرَهُ‌: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب و مفعول‌به واقع شده است»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَکْسِرَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

«نَفْسَهُ‌»

[۳] وَ فِی نُسْخَهٍ أُخْرَى (مِنْ نَفْسِهِ).

[۴] و در نسخه دیگری (مِنْ نَفْسِهِ) آمده است.

:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، با فتحه حرکت داده شده است و محلی از اعراب ندارد»

«الشَّهَوَاتِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَکْسِرَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَکْسِرَ» هستند»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یَکْسِرَ» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ الْمَحْذُوفِ، تَقْدِیرُهُ: أَمَرَهُ بِأَنْ یَکْسِرَ؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یَکْسِرَ» در محل جر به حرف جر محذوف واقع شده است، که تقدیر آن: أَمَرَهُ بِأَنْ یَکْسِرَ است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَرَهُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَمَرَهُ‌» السَّابِقَهِ؛

«و جمله «أَمَرَهُ‌» معطوف بر جمله «أَمَرَهُ‌» قبلی است»

«وَ یَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ‌،»۱۵
«وَ یَزَعَهَا»

[۵] وَ فِی نُسْخَهٍ أُخْرَى (یَنْزِعُهَا).

[۶] و در نسخه دیگری (یَنْزِعُهَا) آمده است.

:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

یَزَعَهَا: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَزَعَهَا: فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً به تقدیر «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب و مفعول‌به واقع شده است»

«عِنْدَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْجَمَحَاتِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الظَّرْفُ «عِنْدَ» مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «یَزَعَهَا»؛

«و ظرف «عِنْدَ» متعلق به فعل «یَزَعَهَا» است»

وَ جُمْلَهُ «یَزَعَهَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَکْسِرَ»؛

«و جمله «یَزَعَهَا» معطوف بر جمله «یَکْسِرَ» است»

«فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ،»۱۶
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»

«النَّفْسَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«أَمَّارَهٌ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

«بِالسُّوءِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

السُّوءِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«السُّوءِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِصِیغَهِ الْمُبَالَغَهِ «أَمَّارَهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به صیغه مبالغه «أَمَّارَهٌ‌» هستند»

«إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ‌.»۱۷
«إِلَّا»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

اِسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مُسْتَثْنًى

[۷] أَیْ: إِلَّا نَفْسًا رَحِمَهَا اللهُ تَعَالَى، وَ هُنَالِکَ مَنِ اعْتَبَرَ (مَا) مَفْعُولًا بِهِ؛ لِأَنَّ الِاسْتِثْنَاءَ مُفَرَّغٌ، وَ الصَّوَابُ مَا ذَکَرْنَا.

؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب و مستثنی واقع شده است

[۸] یعنی: مگر نفسی که خداوند تعالی آن را رحم کرده باشد، و برخی (مَا) را مفعول‌به در نظر گرفته‌اند؛ زیرا استثناء مفرغ است، و صحیح همان است که ما ذکر کردیم.

»

«رَحِمَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «رَحِمَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «رَحِمَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ النَّفْسَ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ النَّفْسَ‌» تعلیلیه است»

«ثُمَّ اِعْلَمْ یَا مَالِکُ،‌»۱۸
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«اعْلَمْ‌»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«یَا»:

حَرْفُ نِدَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف ندا مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَالِکُ‌»:

مُنَادَى مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«منادی مبنی بر ضم در محل نصب است»

وَ جُمْلَهُ النِّدَاءِ اعْتِرَاضِیَّهٌ؛

«و جمله ندا، اعتراضیه است»

«أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَى بِلاَدٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ، مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ،»۱۹
«أَنِّی»:

أَنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ لِمُنَاسَبَهِ الْیَاءِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أَنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و به مناسبت یاء با کسره حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «أَنّ‌»؛

«و ‌الْیَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «أَنّ‌» واقع شده است»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«وَجَّهْتُکَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ ‌التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و ‌التَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ وَجَّهْتُکَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «أَنّ‌»؛

«و جمله «قَدْ وَجَّهْتُکَ‌» در محل رفع خبر «أَنّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَنّی قَدْ وَجَّهْتُکَ‌» سَدَّتْ مَسَدَّ مَفْعُولَیِ «اعْلَمْ‌»؛

«و جمله «أَنّی قَدْ وَجَّهْتُکَ‌» جانشین دو مفعول «اعْلَمْ‌» شده است»

وَ جُمْلَهُ «اعْلَمْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَمَرَهُ‌»

[۹] عُدِلَ مِنَ الْغَیْبَهِ إِلَى الْخِطَابِ.

؛

«و جمله «اعْلَمْ‌» معطوف بر جمله «أَمَرَهُ‌» است

[۱۰] از غیبت به خطاب عدول شده است.

»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِلادٍ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وَجَّهْتُکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «وَجَّهْتُکَ‌» هستند»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جَرَتْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى الْأَلِفِ الْمَحْذُوفَهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر الف محذوف به دلیل تعذر است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«عَلَیْهَا»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «جَرَتْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «جَرَتْ‌» هستند»

«دُوَلٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«قَبْلَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «قَبْلَکَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف «قَبْلَکَ‌» متعلق به نعت محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «جَرَتْ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَعْتٍ لِ «بِلادٍ»؛

«و جمله «جَرَتْ‌» در محل رفع نعت برای «بِلادٍ» واقع شده است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَدْلٍ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«وَ جَوْرٍ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

جَوْرٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «عَدْلٍ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«جَوْرٍ: معطوف بر «عَدْلٍ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

«وَ أَنَّ اَلنَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ اَلْوُلاَهِ قَبْلَکَ،»۲۰
«وَ أَنَّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«أَنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»

«النَّاسَ‌»:

اسْمُ «أَنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «أَنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«یَنْظُرُونَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و ‌الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أُمُورِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَنْظُرُونَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «أَنَّ‌»؛

«و جمله «یَنْظُرُونَ‌» در محل رفع خبر «أَنَّ‌» واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مِثْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَنْظُرُونَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَنْظُرُونَ‌» هستند»

«کُنْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ ‌التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ اسْمِ «کَانَ‌»؛

«و ‌التَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع اسم «کَانَ‌» واقع شده است»

«تَنْظُرُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«فِیهِ‌»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَنْظُرُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَنْظُرُ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «تَنْظُرُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ خَبَرِ «کُنْتَ‌»؛

«و جمله «تَنْظُرُ» در محل نصب خبر «کُنْتَ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «کُنْتَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «کُنْتَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّ النَّاسَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ‌»؛

«و جمله «أَنَّ النَّاسَ‌» معطوف بر جمله «أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ‌» است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أُمُورِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الْوُلاهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «ما»؛

«و جار و مجرور برای بیان «ما» است»

«قَبْلَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «قَبْلَکَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف «قَبْلَکَ‌» متعلق به حال محذوف است»

«وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ،»۲۱
«وَ یَقُولُونَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَقُولُونَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«یَقُولُونَ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و ‌الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«فِیکَ‌»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَقُولُونَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَقُولُونَ‌» هستند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«کُنْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ ‌التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ اسْمِ «کَانَ‌»؛

«و ‌التَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع اسم «کَانَ‌» واقع شده است»

«تَقُولُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«فِیهِمْ‌»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَقُولُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَقُولُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «تَقُولُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ خَبَرِ «کُنْتَ‌»؛

«و جمله «تَقُولُ‌» در محل نصب خبر «کُنْتَ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «کُنْتَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ

[۱۱] وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ، أَیْ: تَقُولُهُ….

لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «کُنْتَ‌» صله موصول است

[۱۲] و عائد محذوف است، یعنی: تَقُولُهُ….

و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «یَقُولُونَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَنْظُرُونَ‌»؛

«و جمله «یَقُولُونَ‌» معطوف بر جمله «یَنْظُرُونَ‌» است»

«وَ إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَى اَلصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اَللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ،»۲۲
«وَ إِنَّمَا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

إِنَّمَا: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّمَا: إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: الْکَافَّهُ؛

«مَا: کافه است»

«یُسْتَدَلُّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الصَّالِحِینَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ وَاقِعَانِ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَائِبِ فَاعِلٍ؛

«و جار و مجرور در محل رفع نائب فاعل واقع شده‌اند»

«بِمَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُسْتَدَلُّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُسْتَدَلُّ‌» هستند»

«یُجْرِی»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لَهُمْ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُجْرِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُجْرِی» هستند»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَلسُنِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«عِبَادِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُجْرِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُجْرِی» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یُجْرِی» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یُجْرِی» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ‌…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ‌…» استئنافیه است»

«فَلْیَکُنْ أَحَبَّ اَلذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَهُ اَلْعَمَلِ اَلصَّالِحِ،»۲۳
«فَلْیَکُنْ‌»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

لْیَکُنْ: اللَّامُ: لِلْأَمْرِ؛

«لْیَکُنْ: اللَّامُ: برای امر است»

یَکُنْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرُ؛

«یَکُنْ‌: فعل مضارع ناقص مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«أَحَبَّ‌»:

خَبَرُ «یَکُنْ‌» مُقَدَّمٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مقدم «یَکُنْ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الذَّخَائِرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«إِلَیْکَ‌»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَحَبَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَحَبَّ‌» هستند»

«ذَخِیرَهُ‌»:

اسْمُ «یَکُنْ‌» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مؤخر «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْعَمَلِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«الصَّالِحِ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ جُمْلَهُ «یَکُنْ‌» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «یَکُنْ‌» جواب شرط محذوف است»

«فَامْلِکْ هَوَاکَ،»۲۴
«فَامْلِکْ‌»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْفَاءُ: عاطفه است»

امْلِکْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«امْلِکْ‌: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«هَوَاکَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لْیَکُنْ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «لْیَکُنْ‌» است»

«وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لاَ یَحِلُّ لَکَ،»۲۵
«وَ شُحَّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

شُحَّ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«شُحَّ‌: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«بِنَفْسِکَ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

نَفْسِکَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نَفْسِکَ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «شُحَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «شُحَّ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «امْلِکْ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «امْلِکْ‌» است»

«عَمَّا»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ «شُحَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به «شُحَّ‌» هستند»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَحِلُّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَحِلُّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَحِلُّ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا یَحِلُّ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لا یَحِلُّ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فَإِنَّ اَلشُّحَّ بِالنَّفْسِ اَلْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ.»۲۶
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«الشُّحَّ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بِالنَّفْسِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

النَّفْسِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«النَّفْسِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الشُّحَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الشُّحَّ‌» هستند»

«الإِنْصَافُ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مِنْهَا»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الإنْصَافُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الإنْصَافُ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله تعلیلیه است»

«فیما»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الإنْصَافُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الإنْصَافُ‌» هستند»

«أَحَبَّتْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هِیَ است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

وَ جُمْلَهُ «أَحَبَّتْ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَحَبَّتْ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَرِهَتْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هِیَ است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَحَبَّتْ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «أَحَبَّتْ‌» است»

«وَ أَشْعِرْ قَلْبَکَ اَلرَّحْمَهَ لِلرَّعِیَّهِ، وَ اَلْمَحَبَّهَ لَهُمْ، وَ اَللُّطْفَ بِهِمْ،»۲۷
«وَ أَشْعِرْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَشْعِرْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«أَشْعِرْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«قَلْبَکَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ أَوَّلُ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به اول منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«الرَّحْمَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«لِلرَّعِیَّهِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الرَّعِیَّهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الرَّعِیَّهِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الرَّحْمَهَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الرَّحْمَهَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «أَشْعِرْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «شُحَّ‌»؛

«و جمله «أَشْعِرْ» معطوف بر جمله «شُحَّ‌» است»

«وَ الْمَحَبَّهَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْمَحَبَّهَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الرَّحْمَهَ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْمَحَبَّهَ‌: معطوف بر «الرَّحْمَهَ‌» است: مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«لَهُمْ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الْمَحَبَّهَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الْمَحَبَّهَ‌» هستند»

«وَ اللُّطْفَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

اللُّطْفَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الرَّحْمَهَ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اللُّطْفَ‌: معطوف بر «الرَّحْمَهَ‌» است: مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بِهِمْ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اللُّطْفَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اللُّطْفَ‌» هستند»

«وَ لاَ تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ،»۲۸
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَکُونَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«عَلَیْهِمْ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «سَبُعاً»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «سَبُعاً» هستند»

«سَبُعاً»:

خَبَرُ «تَکُونَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «تَکُونَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«ضَارِیاً»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «لا تَکُونَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَشْعِرْ»؛

«و جمله «لا تَکُونَنَّ‌» معطوف بر جمله «أَشْعِرْ» است»

«تَغْتَنِمُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«أَکْلَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تَغْتَنِمُ‌» حَالِیَّهٌ عَنِ اسْمِ «لا تَکُونَنَّ‌»؛

«و جمله «تَغْتَنِمُ‌» حالیه از اسم «لا تَکُونَنَّ‌» است»

«فَإِنَّهُمْ صِنْفَان:»۲۹
«فَإِنَّهُمْ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«صِنْفَانِ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْأَلِفُ لِأَنَّهُ مُثَنًّى؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن الف است زیرا مثنی است»

وَ الْجُمْلَهُ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله تعلیلیه است»

«إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی اَلدِّینِ»۳۰
«إِمَّا»:

حَرْفُ تَفْصِیلٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تفصیل مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَخٌ‌»:

بَدَلُ تَفْصِیلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«بدل تفصیل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الدِّینِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ ثَانٍ‌؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت دوم هستند»

«وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی اَلْخَلْقِ،»۳۱
«وَ إِمَّا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

إِمَّا: حَرْفُ تَفْصِیلٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِمَّا: حرف تفصیل مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَظِیرٌ»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «أَخٌ‌»: بَدَلُ تَفْصِیلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«معطوف بر «أَخٌ‌» است: بدل تفصیل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْخَلْقِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ ثَانٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت دوم محذوف هستند»

«یَفْرُطُ مِنْهُمُ اَلزَّلَلُ،»۳۲
«یَفْرُطُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مِنْهُمْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالضَّمِّ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با ضمه حرکت گرفته است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَفْرُطُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَفْرُطُ» هستند»

«الزَّلَلُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «یَفْرُطُ» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «یَفْرُطُ» حالیه است»

«وَ تَعْرِضُ لَهُمُ اَلْعِلَلُ،»۳۳
«وَ تَعْرِضُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

تَعْرِضُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تَعْرِضُ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لَهُمُ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالضَّمِّ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با ضمه حرکت گرفته است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَعْرِضُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَعْرِضُ‌» هستند»

«الْعِلَلُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «تَعْرِضُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَفْرُطُ»؛

«و جمله «تَعْرِضُ‌» معطوف بر جمله «یَفْرُطُ» است»

«وَ یُؤْتَى عَلَى أَیْدِیهِمْ فِی اَلْعَمْدِ وَ اَلْخَطَإِ،»۳۴
«وَ یُؤْتَى»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یُؤْتَى: فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«یُؤْتَى: فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَیْدِیهِمْ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ وَاقِعَانِ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَائِبِ فَاعِلٍ

[۱۳] وَ أَصْلُهُ: تَأْتِی السَّیِّئَاتُ عَلَى أَیْدِیهِمْ.

؛

«و جار و مجرور در محل رفع نائب فاعل واقع شده‌اند

[۱۴] و اصل آن چنین است: گناهان به دست ایشان صادر می‌شود.

»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْعَمْدِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«وَ الْخَطَإِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْخَطَإِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْعَمْدِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْخَطَإِ: معطوف بر «الْعَمْدِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ جُمْلَهُ «یُؤْتَى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَعْرِضُ‌»؛

«و جمله «یُؤْتَى» معطوف بر جمله «تَعْرِضُ‌» است»

«فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ‌ مِثْلَ اَلَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ یُعْطِیَکَ اَللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ،»۳۵
«فَأَعْطِهِمْ‌»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

أَعْطِهِمْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى حَذْفِ حَرْفِ الْعِلَّهِ؛

«أَعْطِهِمْ‌: فعل امر مبنی بر حذف حرف عله است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مِنْ‌»

[۱۵] (مِنْ) لِلتَّبْعِیضِ، وَ قِیلَ لِلتَّبْیِینِ.

[۱۶] (مِنْ) برای تبعیض است، و گفته شده برای تبیین است.

:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَفْوِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَعْطِهِمْ‌»، أَوْ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَعْطِهِمْ‌»، یا به حال محذوف هستند»

«وَ صَفْحِکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

صَفْحِکَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «عَفْوِکَ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«صَفْحِکَ‌: معطوف بر «عَفْوِکَ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مِثْلَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ‌

[۱۷] مِثْلَ الَّذِی تُحِبُّ، صِفَهُ مَوْصُوفٍ مَحْذُوفٍ، أَیْ: عَفْوًا وَ صَفْحًا مِثْلَ الَّذِی تُحِبُّ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به دوم

[۱۸] مِثْلَ الَّذِی تُحِبُّ، صفتِ موصوفِ محذوف است، یعنی: عفو و گذشتی مانند آنچه دوست داری.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الَّذِی»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«تُحِبُّ‌»

[۱۹] وَ فِی نُسْخَهٍ أُخْرَى (وَ تَرْضَى) مَعْطُوفَهٌ عَلَى (تُحِبُّ).

[۲۰] و در نسخه‌ای دیگر (وَ تَرْضَى) بر (تُحِبُّ) عطف شده است.

:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یُعْطِیَکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ

[۲۱] وَ الْمَفْعُولُ الثَّانِی مَحْذُوفٌ.

؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است

[۲۲] و مفعول دوم محذوف است.

»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و مصدر مؤول در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تُحِبُّ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «تُحِبُّ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «أَعْطِهِمْ‌» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «أَعْطِهِمْ‌» جواب شرط محذوف است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَفْوِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بَیَانُ «مِثْلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به بیان «مِثْلَ‌» هستند»

«وَ صَفْحِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

صَفْحِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «عَفْوِهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«صَفْحِهِ‌: معطوف بر «عَفْوِهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ،»۳۶
«فَإِنَّکَ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«فَوْقَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرِ «إِنَّ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به خبر محذوف «إِنَّ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّکَ فَوْقَهُمْ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّکَ فَوْقَهُمْ‌» تعلیلیه است»

«وَ وَالِی اَلْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ،»۳۷
«وَ وَالِی»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

وَالِی: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«وَالِی: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر به دلیل ثقل است و آن مضاف است»

«الأَمْرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«عَلَیْکَ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «وَالِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «وَالِی» هستند»

«فَوْقَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به خبر محذوف است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ؛

«و جمله معطوفه است»

«وَ اَللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّکَ!»۳۸
«وَ اللهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

اللهُ‌: لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اللهُ‌: لفظ جلاله مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فَوْقَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَلاَّکَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحَهِ الْمُقَدَّرَهِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «فَوْقَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف «فَوْقَ‌» متعلق به خبر محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «وَلاَّکَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «وَلاَّکَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «اللهُ فَوْقَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَالِی الأَمْرِ فَوْقَکَ‌»؛

«و جمله «اللهُ فَوْقَ‌» معطوف بر جمله «وَالِی الأَمْرِ فَوْقَکَ‌» است»

«وَ قَدِ اِسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ،»۳۹
«وَ قَدِ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ

[۲۳] وَ تُحْتَمَلُ الْحَالِیَّهُ.

؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است

[۲۴] و احتمال حالیه بودن نیز دارد.

»

قَدِ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قَدِ: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«اسْتَکْفَاکَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحَهِ الْمُقَدَّرَهِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ أَوَّلٍ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به اول واقع شده است»

«أَمْرَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ؛

«و جمله معطوفه است»

«وَ اِبْتَلاَکَ بِهِمْ‌.»۴۰
«وَ ابْتَلاکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

ابْتَلاکَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحَهِ الْمُقَدَّرَهِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«ابْتَلاکَ‌: فعل ماضی مبنی بر فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«بِهِمْ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ابْتَلاکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ابْتَلاکَ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اسْتَکْفَاکَ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «اسْتَکْفَاکَ‌» است»

«وَ لاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اَللَّهِ»۴۱
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَنْصِبَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«نَفْسَکَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«لِحَرْبِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

حَرْبِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حَرْبِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَنْصِبَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَنْصِبَنَّ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا تَنْصِبَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا تَکُونَنَّ‌»؛

«و جمله «لا تَنْصِبَنَّ‌» معطوف بر جمله «لا تَکُونَنَّ‌» است»

«فَإِنَّهُ لاَ یَدَی

[۲۵] وَ فِی نُسْخَهٍ (لَا یَدَ) بَدَلَ (لَا یَدَیْ).

[۲۶] و در نسخه‌ای (لَا یَدَ) به جای (لَا یَدَیْ) آمده است.

لَکَ بِنِقْمَتِهِ،»۴۲
«فَإِنَّهُ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَدَی»:

اسْمُ «لا» مَبْنِیٌّ وَ عَلَامَهُ بِنَائِهِ الْیَاءُ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ

[۲۷] لَا یَدَیْ، نَافِیَهٌ لِلْجِنْسِ وَ یَدَیْ مَبْنِیٌّ عَلَى عَلَامَهِ النَّصْبِ، وَ هُوَ الْیَاءُ، وَ حُذِفَ النُّونَ عَلَى التَّوَسُّعِ وَ کَثْرَهِ الِاسْتِعْمَالِ وَ التَّشْبِیهِ بِالْمُضَافِ، وَ قَدْ یُعْطَى اسْمُ لَا حُکْمَ الْمُضَافِ فِی الْإِعْرَابِ، وَ نُزِعَ التَّنْوِینُ وَ نَحْوُهُ، مُصَرَّحًا مَعَهُ بِاللَّامِ، فَتُجْعَلُ اللَّامُ وَ مَجْرُورُهَا فِی مِثْلِ هَذِهِ الْحَالِ صِفَهً لَا خَبَرًا، وَ یَکُونُ الْخَبَرُ مَحْذُوفًا، وَ إِذَا أُرِیدَ جَعْلُ (اللَّامِ) وَ مَجْرُورِهَا خَبَرًا وَجَبَ أَنْ یُقَالَ: لَا یَدَیْنِ لَکَ، وَ الْمَعْنَى: لَا طَاقَهَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ.

؛

«اسم «لا» مبنی و علامت بناء آن یاء در محل نصب است

[۲۸] لَا یَدَیْ، لای نافیه جنس است و یَدَیْ مبنی بر علامت نصب یعنی یاء است، و نون به خاطر کثرت استعمال و شباهت به مضاف، حذف شده است، و گاهی به اسم لای نافیه جنس حکم مضاف در اعراب داده می‌شود، و تنوین و امثال آن حذف می‌شود، در حالی که لام همراه آن تصریح شده است، پس لام و مجرور آن در چنین حالتی صفت قرار داده می‌شود نه خبر، و خبر محذوف است، و زمانی که اراده شود (لام) و مجرور آن خبر قرار داده شود، واجب است که گفته شود: لَا یَدَیْنِ لَکَ، و معنای آن: تو را در برابر انتقام او طاقتی نیست.

»

وَ الْخَبَرُ مَحْذُوفٌ؛

«و خبر محذوف است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا یَدَی» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «لا یَدَی» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إنّه…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إنّه…» تعلیلیه است»

«بِنِقْمَتِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

نِقْمَتِهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نِقْمَتِهِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْخَبَرِ الْمَحْذُوفِ

[۲۹] أَیْ: لَا قُوَّهَ عَلَى نِقْمَتِهِ…

؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند

[۳۰] یعنی: هیچ نیرویی در برابر انتقام او نیست…

»

«وَ لاَ غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ.»۴۳
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«‌الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«غِنَى»:

اسْمُ «لا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم «لا» مبنی بر فتح مقدر در محل نصب است»

«بِکَ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

وَ الْخَبَرُ مَحْذُوفٌ؛

«و خبر محذوف است»

«عَنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَفْوِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «غِنَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «غِنَى» هستند»

«وَ رَحْمَتِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«‌الْوَاوُ: عاطفه است»

رَحْمَتِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «عَفْوِهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«رَحْمَتِهِ‌: معطوف بر «عَفْوِهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لا غِنَى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا یَدَی»؛

«و جمله «لا غِنَى» معطوف بر جمله «لا یَدَی» است»

«وَ لاَ تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ،»۴۴
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَنْدَمَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَفْوٍ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَنْدَمَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَنْدَمَنَّ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا تَنْدَمَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا تَنْصِبَنَّ‌»؛

«و جمله «لا تَنْدَمَنَّ‌» معطوف بر جمله «لا تَنْصِبَنَّ‌» است»

«وَ لاَ تَبْجَحَنَّ‌ بِعُقُوبَهٍ،»۴۵
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَبْجَحَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«بِعُقُوبَهٍ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

عُقُوبَهٍ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«عُقُوبَهٍ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَبْجَحَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَبْجَحَنَّ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا تَبْجَحَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا تَنْصِبَنَّ‌»؛

«و جمله «لا تَبْجَحَنَّ‌» معطوف بر جمله «لا تَنْصِبَنَّ‌» است»

«وَ لاَ تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَهٍ‌ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَهً‌،»۴۶
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُسْرِعَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَادِرَهٍ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُسْرِعَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُسْرِعَنَّ‌» هستند»

«وَجَدْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ ‌التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و ‌التَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«مِنْهَا»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ «مَنْدُوحَهً‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به «مَنْدُوحَهً‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا تُسْرِعَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا تَنْصِبَنَّ‌»؛

«و جمله «لا تُسْرِعَنَّ‌» معطوف بر جمله «لا تَنْصِبَنَّ‌» است»

«مَنْدُوحَهً‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «وَجَدْتَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرِّ نَعْتٍ لِ «بَادِرَهٍ‌»؛

«و جمله «وَجَدْتَ‌» در محل جر نعت برای «بَادِرَهٍ‌» واقع شده است»

«وَ لاَ تَقُولَن:»۴۷
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَقُولَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ،»۴۸
«إِنّی»:

حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ لِمُنَاسَبَهِ الْیَاءِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و به مناسبت یاء با کسره حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«و ‌الْیَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«مُؤَمَّرٌ»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «إِنِّی مُؤَمَّرٌ» مَقُولُ الْقَوْلِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و جمله «إِنِّی مُؤَمَّرٌ» مقول قول است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لا تَقُولَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا تُسْرِعَنَّ‌»؛

«و جمله «لا تَقُولَنَّ‌» معطوف بر جمله «لا تُسْرِعَنَّ‌» است»

«آمُرُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنَا است»

وَ جُمْلَهُ «آمُرُ» حَالِیَّهٌ، أَوْ اسْتِئْنَافٌ بَیَانِیٌّ؛

«و جمله «آمُرُ» حالیه، یا استئناف بیانی است»

«فَأُطَاعُ‌»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ أَوْ فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: عاطفه یا فصیحه است»

أُطَاعُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أُطَاعُ‌: فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنَا است»

وَ جُمْلَهُ «أُطَاعُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «آمُرُ»؛

«و جمله «أُطَاعُ‌» معطوف بر جمله «آمُرُ» است»

«فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ‌ فِی اَلْقَلْبِ،»۴۹
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«ذلِکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعُد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«إِدْغَالٌ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْقَلْبِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «إِدْغَالٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «إِدْغَالٌ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله تعلیلیه است»

«وَ مَنْهَکَهٌ‌ لِلدِّینِ،»۵۰
«وَ مَنْهَکَهٌ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مَنْهَکَهٌ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «إِدْغَالٌ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مَنْهَکَهٌ‌: معطوف بر «إِدْغَالٌ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«لِلدِّینِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الدِّینِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الدِّینِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «مَنْهَکَهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «مَنْهَکَهٌ‌» هستند»

«وَ تَقَرُّبٌ مِنَ اَلْغِیَرِ.»۵۱
«وَ تَقَرُّبٌ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

تَقَرُّبٌ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «إِدْغَالٌ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تَقَرُّبٌ‌: معطوف بر «إِدْغَالٌ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الْغِیَرِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «تَقَرُّبٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «تَقَرُّبٌ‌» هستند»

«وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَهً أَوْ مَخِیلَهً‌،»۵۲
«وَ إذَا»:

اَلْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«اَلْوَاوُ: استئنافیه است»

إِذَا: اسْمُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ فِیهِ؛

«إِذَا: اسم شرط غیرجازم مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِجَوَابِ الشَّرْطِ «انْظُرْ»؛

«و آن متعلق به جواب شرط «انْظُرْ» است»

«أَحْدَثَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ جُمْلَهُ «أَحْدَثَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «أَحْدَثَ‌» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَحْدَثَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَحْدَثَ‌» هستند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«أَنْتَ‌»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَإٍ؛

«ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«فِیهِ‌»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «أَنْتَ فِیهِ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَنْتَ فِیهِ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«سُلْطَانِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «ما»؛

«و جار و مجرور برای بیان «ما» است»

«أُبَّهَهً‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَخِیلَهً‌»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «أُبَّهَهً‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«معطوف بر «أُبَّهَهً‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْکِ اَللَّهِ فَوْقَکَ، وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَى مَا لاَ تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ،»۵۳
«فَانْظُرْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«الْفَاءُ: رابطه است»

انْظُرْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«انْظُرْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عِظَمِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«مُلْکِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «انْظُرْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «انْظُرْ» هستند»

«فَوْقَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به حال محذوف است»

«وَ قُدْرَتِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

قُدْرَتِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «عِظَمِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«قُدْرَتِهِ‌: معطوف بر «عِظَمِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مِنْکَ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «قُدْرَتِهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «قُدْرَتِهِ‌» هستند»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «قُدْرَتِهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «قُدْرَتِهِ‌» هستند»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَقْدِرُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

وَ جُمْلَهُ «لا تَقْدِرُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لا تَقْدِرُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَقْدِرُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَقْدِرُ» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَفْسِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «ما»؛

«و جار و مجرور برای بیان «ما» است»

«فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ‌ إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ‌،»۵۴
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«ذَلِکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعُد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«یُطَامِنُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«إِلَیْکَ‌»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُطَامِنُ‌»، أَوْ بِفِعْلٍ مُضْمَرٍ کَمَا ذَکَرَ الرَّاوَنْدِیُّ، أَیْ: یَدْفَعُ إِلَیْکَ؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُطَامِنُ‌»، یا به فعل مضمری هستند همانطور که راوندی ذکر کرده است، یعنی: به سوی تو دفع می‌کند»

«مِنْ‌»

[۳۱] (مِنْ) لِلتَّبْعِیضِ.

[۳۲] (مِنْ) برای تبعیض است.

:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«طِمَاحِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بِالْفِعْلِ «یُطَامِنُ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «یُطَامِنُ‌» [۱] »

وَ جُمْلَهُ «یُطَامِنُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «یُطَامِنُ‌» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ ذَلِکَ…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ ذَلِکَ…» تعلیلیه است»

«وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ،»۵۵
«وَ یَکُفُّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَکُفُّ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَکُفُّ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَنْکَ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَکُفُّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَکُفُّ‌» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«غَرْبِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُطَامِنُ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «یُطَامِنُ‌» است»

«وَ یَفِیءُ إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ‌ عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ‌!»۵۶
«وَ یَفِیءُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَفِیءُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَفِیءُ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«إِلَیْکَ‌»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَفِیءُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَفِیءُ‌» هستند»

«بِمَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَفِیءُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَفِیءُ‌» هستند»

«عَزَبَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَنْکَ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «عَزَبَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «عَزَبَ‌» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَقْلِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «ما»؛

«و جار و مجرور برای بیان «ما» است»

وَ جُمْلَهُ «عَزَبَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «عَزَبَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «یَفِیءُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُطَامِنُ‌»؛

«و جمله «یَفِیءُ‌» معطوف بر جمله «یُطَامِنُ‌» است»

«إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ‌ اَللَّهِ فِی عَظَمَتِهِ، وَ اَلتَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ‌،»۵۷
«إِیَّاکَ‌»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ

[۳۳] إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ اللَّهِ، مَنْصُوبٌ عَلَى التَّحْذِیرِ، أَیْ: إِیَّاکَ احْفَظْ، وَ احْذَرْ مُسَامَاهَ اللَّهِ.

؛

«ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به برای فعل محذوف واقع شده است

[۳۴] إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ اللَّهِ، منصوب بر تحذیر است، یعنی: برحذر باش و از برابری با خدا بپرهیز.

»

«وَ مُسَامَاهَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مُسَامَاهَ‌: مَفْعُولٌ بِهِ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مُسَامَاهَ‌: مفعول‌به برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَظَمَتِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «مُسَامَاهَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «مُسَامَاهَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ اللهِ‌…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ اللهِ‌…» استئنافیه است»

«وَ التَّشَبُّهَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

التَّشَبُّهَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «مُسَامَاهَ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«التَّشَبُّهَ‌: معطوف بر «مُسَامَاهَ‌» است: مفعول‌به برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «التَّشَبُّهَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «التَّشَبُّهَ‌» هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جَبَرُوتِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «التَّشَبُّهَ‌»، أَوْ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «التَّشَبُّهَ‌»، یا به حال محذوف هستند»

«فَإِنَّ اَللَّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ،»۵۸
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«اللهَ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«یُذِلُّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«کُلَّ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«جَبَّارٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «یُذِلُّ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «یُذِلُّ‌» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ اللهَ یُذِلُّ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ اللهَ یُذِلُّ‌» تعلیلیه است»

«وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ‌.»۵۹
«وَ یُهِینُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یُهِینُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یُهِینُ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«کُلَّ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«مُخْتَالٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «یُهِینُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُذِلُّ‌»؛

«و جمله «یُهِینُ‌» معطوف بر جمله «یُذِلُّ‌» است»

«أَنْصِفِ اَللَّهَ وَ أَنْصِفِ اَلنَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ، وَ مِنْ خَاصَّهِ أَهْلِکَ، وَ مَنْ لَکَ فِیهِ هَوًى مِنْ رَعِیَّتِکَ،»۶۰
«أَنْصِفِ‌»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«اللهَ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَنْصِفِ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «أَنْصِفِ‌» استئنافیه است»

«وَ أَنْصِفِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَنْصِفِ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«أَنْصِفِ‌: فعل امر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«النَّاسَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَفْسِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَنْصِفِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَنْصِفِ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَنْصِفِ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «أَنْصِفِ‌» است»

«وَ مِنْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خَاصَّهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«أَهْلِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مَعْطُوفَانِ عَلَى «مِنْ نَفْسِکَ‌»؛

«و جار و مجرور معطوف بر «مِنْ نَفْسِکَ‌» هستند»

«وَ مَنْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مَنْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «خَاصَّهِ‌»: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَنْ‌: معطوف بر «خَاصَّهِ‌» است: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«فِیهِ‌»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «هَوًى»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «هَوًى» هستند»

«هَوًى»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«رَعِیَّتِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَکَ فِیهِ هَوًى» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَکَ فِیهِ هَوًى» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فَإِنَّکَ إِلاَّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ!»۶۱
«فَإِنَّکَ‌»: ‌

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

فاء: تعلیلیه است.

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«إِلاَّ»:

إِنْ‌: حَرْفُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنْ‌: حرف شرط و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَفْعَلْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ

[۳۵] وَ مَفْعُولُهُ مَحْذُوفٌ، أَیْ: إِنْ لَا تَفْعَلْ ذَلِکَ…

مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع

[۳۶] و مفعول آن محذوف است، یعنی: اگر آن را انجام ندهی…

مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«تَظْلِمْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله شرط و جواب آن در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّکَ إِلاّ تَفْعَلْ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّکَ إِلاّ تَفْعَلْ‌…» تعلیلیه است»

«وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اَللَّهِ»۶۲
«وَ مَنْ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

مَنْ‌: اسْمُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَإٍ؛

«مَنْ‌: اسم شرط و جزم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«ظَلَمَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عِبَادَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«کَانَ اَللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ،»۶۳
«کَانَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمُ «کَانَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله اسم «کَانَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«خَصْمَهُ‌»:

خَبَرُ «کَانَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر «کَانَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «مَنْ‌»؛

«و جمله شرط و جواب آن در محل رفع خبر «مَنْ‌» واقع شده است»

«دُونَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«عِبَادِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به حال محذوف است»

«وَ مَنْ خَاصَمَهُ اَللَّهُ»۶۴
«وَ مَنْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ أَوْ حَالِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه یا حالیه است»

مَنْ‌: اسْمُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَإٍ؛

«مَنْ‌: اسم شرط و جزم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«خَاصَمَهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«أَدْحَضَ حُجَّتَهُ‌،»۶۵
«أَدْحَضَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«حُجَّتَهُ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «مَنْ‌»؛

«و جمله شرط و جواب آن در محل رفع خبر «مَنْ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ «مَنْ‌…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «مَنْ ظَلَمَ‌»؛

«و جمله شرط «مَنْ‌…» معطوف بر جمله «مَنْ ظَلَمَ‌» است»

«وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى یَنْزِعَ‌ أَوْ یَتُوبَ‌

[۳۷] وَ فِی نُسْخَهٍ (أَوْ یَتُوبَ) بَدَلَ (وَ یَتُوبَ).

[۳۸] و در نسخه‌ای (أَوْ یَتُوبَ) به جای (وَ یَتُوبَ) آمده است.

.»۶۶
«وَ کَانَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

کَانَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«کَانَ‌: فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«للهِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اللهِ‌: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اللهِ‌: لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حَرْباً»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «حَرْباً» هستند»

«حَرْباً»:

خَبَرُ «کَانَ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «کَانَ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «کَانَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَدْحَضَ حُجَّتَهُ‌»؛

«و جمله «کَانَ‌» معطوف بر جمله «أَدْحَضَ حُجَّتَهُ‌» است»

«حَتَّى»:

حَرْفُ جَرٍّ وَ نَصْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر و نصب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَنْزِعَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب به “أن” مقدره است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حَرْباً»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «حَرْباً» هستند»

«وَ یَتُوبَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَتُوبَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَتُوبَ‌: فعل مضارع منصوب به “أن” مقدره است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ جُمْلَهُ «یَتُوبَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَنْزِعَ‌»؛

«و جمله «یَتُوبَ‌» معطوف بر جمله «یَنْزِعَ‌» است»

«وَ لَیْسَ شَیْ‌ءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْیِیرِ نِعْمَهِ اَللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَهٍ عَلَى ظُلْمٍ،»۶۷
«وَ لَیْسَ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

لَیْسَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«لَیْسَ‌: فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«شَیْ‌ءٌ‌»:

اسْمُ «لَیْسَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «لَیْسَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«أَدْعَى»:

خَبَرُ «لَیْسَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«خبر «لَیْسَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَغْیِیرِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«نِعْمَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«اللهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَدْعَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَدْعَى» هستند»

«وَ تَعْجِیلِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

تَعْجِیلِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «تَغْیِیرِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تَعْجِیلِ‌: معطوف بر «تَغْیِیرِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«نِقْمَتِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«إِقَامَهٍ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَدْعَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَدْعَى» هستند»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ظُلْمٍ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «إِقَامَهٍ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «إِقَامَهٍ‌» هستند»

«فَإِنَّ اَللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَهَ اَلْمُضْطَهَدِینَ،»۶۸
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«اللهَ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«سَمِیعٌ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«دَعْوَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْمُضْطَهَدِینَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن یاء است زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ الْجُمْلَهُ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله تعلیلیه است»

«وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ.»۶۹
«وَ هُوَ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: حالیه است»

هُوَ: ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَإٍ؛

«هُوَ: ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«لِلظَّالِمِینَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الظَّالِمِینَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«الظَّالِمِینَ‌: اسم مجرور و علامت جر آن یاء است زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «الْمِرْصَادِ»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «الْمِرْصَادِ» هستند»

«بِالْمِرْصَادِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْمِرْصَادِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْمِرْصَادِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله حالیه است»

«وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ اَلْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی اَلْحَقِّ،»۷۰
«وَ لْیَکُنْ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

لِیَکُنْ‌: اللَّامُ: لِلْأَمْرِ؛

«لِیَکُنْ‌: اللَّامُ: برای امر است»

یَکُنْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَکُنْ‌: فعل مضارع ناقص مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«أَحَبَّ‌»:

خَبَرُ «یَکُنْ‌» مُقَدَّمٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مقدم «یَکُنْ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الأُمُورِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«إِلَیْکَ‌»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَحَبَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَحَبَّ‌» هستند»

«أَوْسَطُهَا»:

اسْمُ «یَکُنْ‌» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مؤخر «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْحَقِّ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَوْسَطُهَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا به افعل تفضیل «أَوْسَطُهَا» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله استئنافیه است»

«وَ أَعَمُّهَا فِی اَلْعَدْلِ،»۷۱
«وَ أَعَمُّهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَعَمُّهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوْسَطُهَا»: اسْمُ «یَکُنْ‌» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَعَمُّهَا: معطوف بر «أَوْسَطُهَا» است: اسم مؤخر «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْعَدْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَعَمُّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا به افعل تفضیل «أَعَمُّ‌» هستند»

«وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَى اَلرَّعِیَّهِ،»۷۲
«وَ أَجْمَعُهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَجْمَعُهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوْسَطُهَا»: اسْمُ «یَکُنْ‌» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَجْمَعُهَا: معطوف بر «أَوْسَطُهَا» است: اسم مؤخر «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«لِرِضَى»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

رِضَى: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«رِضَى: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

«الرَّعِیَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَجْمَعُهَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَجْمَعُهَا» هستند»

«فَإِنَّ سُخْطَ اَلْعَامَّهِ یُجْحِفُ‌ بِرِضَى اَلْخَاصَّهِ،»۷۳
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«سُخْطَ»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْعَامَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«یُجْحِفُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«بِرِضَى»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

رِضَى: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«رِضَى: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

«الْخَاصَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ جُمْلَهُ «یُجْحِفُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «یُجْحِفُ‌» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ‌…» تعلیلیه است»

«وَ إِنَّ سُخْطَ اَلْخَاصَّهِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى اَلْعَامَّهِ.»۷۴
«وَ إِنَّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«سُخْطَ»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْخَاصَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«یُغْتَفَرُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«مَعَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«رِضَى»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

«الْعَامَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الظَّرْفُ «مَعَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف «مَعَ‌» متعلق به حال محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّهِ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ‌…»؛

«و جمله «إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّهِ‌» معطوف بر جمله «إِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ‌…» است»

«وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ اَلرَّعِیَّهِ أَثْقَلَ عَلَى اَلْوَالِی مَئُونَهً فِی اَلرَّخَاءِ،»۷۵
«وَ لَیْسَ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

لَیْسَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«لَیْسَ‌: فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«أَحَدٌ»:

اسْمُ «لَیْسَ‌» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «لَیْسَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الرَّعِیَّهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ لِ «أَحَدٌ»؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف برای «أَحَدٌ» هستند»

«أَثْقَلَ‌»:

خَبَرُ «لَیْسَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر «لَیْسَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْوَالِی»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَثْقَلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَثْقَلَ‌» هستند»

«مَؤُونَهً‌»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الرَّخَاءِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَثْقَلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَثْقَلَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَیْسَ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «لَیْسَ‌» استئنافیه است»

«وَ أَقَلَّ مَعُونَهً لَهُ فِی اَلْبَلاَءِ،»۷۶
«وَ أَقَلَّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَقَلَّ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَثْقَلَ‌»: خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَقَلَّ‌: معطوف بر «أَثْقَلَ‌» است: خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«مَعُونَهً‌»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«لَهُ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «مَعُونَهً‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «مَعُونَهً‌» هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْبَلاءِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَقَلَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَقَلَّ‌» هستند»

«وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ،»۷۷
«وَ أَکْرَهَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَکْرَهَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَثْقَلَ‌»: خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَکْرَهَ‌: معطوف بر «أَثْقَلَ‌» است: خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«لِلإنْصَافِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الإنْصَافِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الإنْصَافِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَکْرَهَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَکْرَهَ‌» هستند»

«وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ‌،»۷۸
«وَ أَسْأَلَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَسْأَلَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَثْقَلَ‌»: خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَسْأَلَ‌: معطوف بر «أَثْقَلَ‌» است: خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بِالإِلْحَافِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الإِلْحَافِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الإِلْحَافِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَسْأَلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَسْأَلَ‌» هستند»

«وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ اَلْإِعْطَاءِ،»۷۹
«وَ أَقَلَّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَقَلَّ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَثْقَلَ‌»: خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَقَلَّ‌: معطوف بر «أَثْقَلَ‌» است: خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«شُکْراً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«عِنْدَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الإِعْطَاءِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الظَّرْفُ «عِنْدَ» مُتَعَلِّقٌ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَقَلَّ‌»؛

«و ظرف «عِنْدَ» متعلق به افعل تفضیل «أَقَلَّ‌» است»

«وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ اَلْمَنْعِ،»۸۰
«وَ أَبطَأَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَبطَأَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَثْقَلَ‌»: خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَبطَأَ: معطوف بر «أَثْقَلَ‌» است: خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«عُذْراً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«عِنْدَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْمَنْعِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الظَّرْفُ «عِنْدَ» مُتَعَلِّقٌ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَبطَأَ»؛

«و ظرف «عِنْدَ» متعلق به افعل تفضیل «أَبطَأَ» است»

«وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ اَلدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ اَلْخَاصَّهِ.»۸۱
«وَ أَضْعَفَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَضْعَفَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَثْقَلَ‌»: خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَضْعَفَ‌: معطوف بر «أَثْقَلَ‌» است: خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«صَبْراً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«عِنْدَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«مُلِمَّاتِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الدَّهْرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الظَّرْفُ «عِنْدَ» مُتَعَلِّقٌ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَضْعَفَ‌»؛

«و ظرف «عِنْدَ» متعلق به افعل تفضیل «أَضْعَفَ‌» است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَهْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الْخَاصَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَثْقَلَ‌»

[۳۹] أَوْ بِغَیْرِهِ مِنْ أَفْعَالِ التَّفْضِیلِ عَلَى سَبِیلِ التَّنَازُعِ.

؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَثْقَلَ‌» هستند

[۴۰] یا به دیگر افعال تفضیل از باب تنازع.

»

«وَ إِنَّمَا عِمَادُ اَلدِّینِ،»۸۲
«وَ إِنَّمَا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

إِنَّمَا: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّمَا: إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: الْکَافَّهُ؛

«مَا: کافه است»

«عِمَادُ»:

مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الدِّینِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ جِمَاعُ اَلْمُسْلِمِینَ‌،»۸۳
«وَ جِمَاعُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

جِمَاعُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «عِمَادُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«جِمَاعُ‌: معطوف بر «عِمَادُ» است: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْمُسْلِمِینَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

«وَ اَلْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ،»۸۴
«وَ الْعُدَّهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْعُدَّهُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «عِمَادُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْعُدَّهُ‌: معطوف بر «عِمَادُ» است: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لِلأَعْدَاءِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الأَعْدَاءِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الأَعْدَاءِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ‌ «الْعُدَّهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به «الْعُدَّهُ‌» هستند»

«اَلْعَامَّهُ مِنَ اَلْأُمَّهِ،»۸۵
«الْعَامَّهُ‌»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الأُمَّهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّمَا…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّمَا…» استئنافیه است»

«فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ‌ لَهُمْ، وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ‌.»۸۶
«فَلْیَکُنْ‌»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

لْیَکُنْ‌: اللَّامُ: لِلْأَمْرِ؛

«لْیَکُنْ‌: اللَّامُ: برای امر است»

یَکُنْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَکُنْ‌: فعل مضارع ناقص مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«صَغْوُکَ‌»:

اسْمُ «یَکُنْ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«لَهُمْ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «یَکُنْ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «یَکُنْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَکُنْ‌» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «یَکُنْ‌» جواب شرط محذوف است»

«وَ مَیْلُکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مَیْلُکَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «صَغْوُکَ‌»: اسْمُ «یَکُنْ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مَیْلُکَ‌: معطوف بر «صَغْوُکَ‌» است: اسم «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مَعَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرِ «یَکُنْ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به خبر محذوف «یَکُنْ‌» است»

«وَ لْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ،»۸۷
«وَ لْیَکُنْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لْیَکُنْ‌: اللَّامُ: لِلْأَمْرِ؛

«لْیَکُنْ‌: اللَّامُ: برای امر است»

یَکُنْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَکُنْ‌: فعل مضارع ناقص مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«أَبْعَدُ»:

اسْمُ «یَکُنْ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«رَعِیَّتِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مِنْکَ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَبْعَدُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَبْعَدُ» هستند»

«وَ أَشْنَأَهُمْ‌ عِنْدَکَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَایِبِ اَلنَّاسِ،»۸۸
«وَ أَشْنَأَهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَشْنَأُهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَبْعَدُ»: اسْمُ «یَکُنْ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَشْنَأُهُمْ‌: معطوف بر «أَبْعَدُ» است: اسم «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عِنْدَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَشْنَأَهُمْ‌»؛

«و ظرف متعلق به افعل تفضیل «أَشْنَأَهُمْ‌» است»

«أَطْلَبُهُمْ‌»:

خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«لِمَعَایِبِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَعَایِبِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مَعَایِبِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«النَّاسِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَطْلَبُهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَطْلَبُهُمْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لْیَکُنْ أَبْعَدُ…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لْیَکُنْ صَغْوُکَ‌…»؛

«و جمله «لْیَکُنْ أَبْعَدُ…» معطوف بر جمله «لْیَکُنْ صَغْوُکَ‌…» است»

«فَإِنَّ فِی اَلنَّاسِ عُیُوباً،»۸۹
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«النَّاسِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «إِنَّ‌» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف «إِنَّ‌» هستند»

«عُیُوباً»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مُؤَخَّرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«اَلْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا،»۹۰
«الْوَالِی»:

مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

«أَحَقُّ‌»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«سَتَرَهَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «سَتَرَهَا» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «سَتَرَهَا» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «الْوَالِی أَحَقُّ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «عُیُوباً»؛

«و جمله «الْوَالِی أَحَقُّ‌» در محل نصب نعت برای «عُیُوباً» واقع شده است»

«فَلاَ تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا،»۹۱
«فَلا»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَکْشِفَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ، وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید، واقع در محل جزم است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«عَمَّا»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَکْشِفَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَکْشِفَنَّ‌» هستند»

«غَابَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَنْکَ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «غَابَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «غَابَ‌» هستند»

«مِنْهَا»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «غَابَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «غَابَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «لا تَکْشِفَنَّ‌» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «لا تَکْشِفَنَّ‌» جواب شرط محذوف است»

«فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ،»۹۲
«فَإِنَّمَا»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«‌الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّمَا: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّمَا: إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: الْکَافَّهُ؛

«مَا: کافه است»

«عَلَیْکَ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«تَطْهِیرُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«ظَهَرَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ جُمْلَهُ «ظَهَرَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «ظَهَرَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ظَهَرَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ظَهَرَ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّمَا عَلَیْکَ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّمَا عَلَیْکَ‌…» تعلیلیه است»

«وَ اَللَّهُ یَحْکُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْکَ،»۹۳
«وَ اللهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ أَوْ حَالِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه یا حالیه است»

اللهُ‌: لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اللهُ‌: لفظ جلاله مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«یَحْکُمُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَحْکُمُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَحْکُمُ‌» هستند»

«غَابَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ جُمْلَهُ «غَابَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «غَابَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«عَنْکَ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «غَابَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «غَابَ‌» هستند»

«فَاسْتُرِ اَلْعَوْرَهَ مَا اِسْتَطَعْتَ»۹۴
«فَاسْتُرِ»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

اسْتُرِ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«اسْتُرِ: فعل امر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«الْعَوْرَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«مَا»:

حَرْفٌ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اسْتَطَعْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ ‌التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و ‌التَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ فِیهِ؛

«و مصدر مؤول در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «اسْتُرِ»؛

«و آن متعلق به فعل «اسْتُرِ» است»

وَ جُمْلَهُ «اسْتُرِ» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «اسْتُرِ» جواب شرط محذوف است»

«یَسْتُرِ اَللَّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ،»۹۵
«یَسْتُرِ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ

[۴۱] جُزِمَ لِأَنَّهُ جَوَابُ الطَّلَبِ، وَ هُوَ مَجْزُومٌ بِحَرْفِ الْجَزْمِ الْمَحْذُوفِ وُجُوبًا.

وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«فعل مضارع مجزوم

[۴۲] مجزوم شده زیرا جواب طلب است، و به حرف جزم محذوف وجوبی مجزوم شده است.

و علامت جزم آن سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مِنْکَ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«تُحِبُّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«سَتْرَهُ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«رَعِیَّتِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «تُحِبُّ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «تُحِبُّ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«أَطْلِقْ عَنِ اَلنَّاسِ عُقْدَهَ کُلِّ حِقْدٍ،»۹۶
«أَطْلِقْ‌»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«عَنِ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ، وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«النَّاسِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَطْلِقْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَطْلِقْ‌» هستند»

«عُقْدَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«کُلِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«حِقْدٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله استئنافیه است»

«وَ اِقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ،»۹۷
«وَ اقْطَعْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

اقْطَعْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اقْطَعْ‌: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«عَنْکَ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اقْطَعْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اقْطَعْ‌» هستند»

«سَبَبَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«کُلِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«وِتْرٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «اقْطَعْ‌…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَطْلِقْ‌…»؛

«و جمله «اقْطَعْ‌…» معطوف بر جمله «أَطْلِقْ‌…» است»

«وَ تَغَابَ‌ عَنْ کُلِّ مَا لاَ یَضِحُ لَکَ،»۹۸
«وَ تَغَابَ‌»

[۴۳] تَغَابَ: أَمْرٌ مِنْ تَغَابَى یَتَغَابَى تَغَابِیًا.

[۴۴] تَغَابَ: امر از تَغَابَى یَتَغَابَى تَغَابِیًا است.

:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

تَغَابَ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى حَذْفِ حَرْفِ الْعِلَّهِ؛

«تَغَابَ‌: فعل امر مبنی بر حذف حرف عله است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«عَنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کُلِّ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَغَابَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَغَابَ‌» هستند»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَصِحُّ‌»

[۴۵] وَ فِی نُسْخَهٍ أُخْرَى (یَضِحُ) بِالضَّادِ، وَ الْمَاضِی: وَضَحَ.

[۴۶] و در نسخه‌ای دیگر «یَضِحُ» با حرف «ضاد» آمده است و ماضی آن «وَضَحَ» می‌باشد.

:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَصِحُّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَصِحُّ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَصِحُّ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یَصِحُّ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «تَغَابَ‌…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَطْلِقْ‌…»؛

«و جمله «تَغَابَ‌…» معطوف بر جمله «أَطْلِقْ‌…» است»

«وَ لاَ تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِیقِ سَاعٍ،»۹۹
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَعْجَلَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَصْدِیقِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«سَاعٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى الْیَاءِ الْمَحْذُوفَهِ لِأَنَّهُ اسْمٌ مَنْقُوصٌ، وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره مقدر بر یاء محذوف است زیرا اسم منقوص است و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَعْجَلَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَعْجَلَنَّ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا تَعْجَلَنَّ‌…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَغَابَ‌…»؛

«و جمله «لا تَعْجَلَنَّ‌…» معطوف بر جمله «تَغَابَ‌…» است»

«فَإِنَّ اَلسَّاعِیَ غَاشٌّ،»۱۰۰
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«السَّاعِیَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«غَاشٌّ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله تعلیلیه است»

«وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ.»۱۰۱
«وَ إِنْ‌»:

اَلْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«اَلْوَاوُ: حالیه است»

إِنْ‌: حَرْفُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنْ‌: حرف شرط و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَشَبَّهَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ

[۴۷] وَ جَوَابُ الشَّرْطِ مَحْذُوفٌ دَلَّ عَلَیْهِ مَا قَبْلَهُ.

الشَّرْطِ؛

«واقع در محل جزم فعلِ

[۴۸] و جواب شرط محذوف است و آنچه قبل از آن آمده بر آن دلالت دارد.

شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«بِالنَّاصِحِینَ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«‌الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

النَّاصِحِینَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«النَّاصِحِینَ‌: اسم مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَشَبَّهَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَشَبَّهَ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله حالیه است»

«وَ لاَ تُدْخِلَنَّ فِی مَشورَتِکَ بَخِیلاً»۱۰۲
«وَ لا»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُدْخِلَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَشُورَتِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُدْخِلَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُدْخِلَنَّ‌» هستند»

«بَخِیلاً»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «لا تُدْخِلَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا تَعْجَلَنَّ‌…»؛

«و جمله «لا تُدْخِلَنَّ‌» معطوف بر جمله «لا تَعْجَلَنَّ‌…» است»

«یَعْدِلُ بِکَ عَنِ اَلْفَضْلِ،»۱۰۳
«یَعْدِلُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«بِکَ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَعْدِلُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَعْدِلُ‌» هستند»

«عَنِ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

«الْفَضْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَعْدِلُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَعْدِلُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَعْدِلُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «بَخِیلاً»؛

«و جمله «یَعْدِلُ‌» در محل نصب نعت برای «بَخِیلاً» واقع شده است»

«وَ یَعِدُکَ اَلْفَقْرَ،»۱۰۴
«وَ یَعِدُکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَعِدُکَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَعِدُکَ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ أَوَّلَ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به اول واقع شده است»

«الْفَقْرَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «یَعِدُکَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَعْدِلُ‌…»؛

«و جمله «یَعِدُکَ‌» معطوف بر جمله «یَعْدِلُ‌…» است»

«وَ لاَ جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ اَلْأُمُورِ،»۱۰۵
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جَبَاناً»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «بَخِیلاً»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«معطوف بر «بَخِیلاً» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«یُضْعِفُکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«عَنِ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

«الأُمُورِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُضْعِفُکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُضْعِفُکَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یُضْعِفُکَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «جَبَاناً»؛

«و جمله «یُضْعِفُکَ‌» در محل نصب نعت برای «جَبَاناً» واقع شده است»

«وَ لاَ حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ اَلشَّرَهَ بِالْجَوْرِ،»۱۰۶
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«حَرِیصاً»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «بَخِیلاً»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«معطوف بر «بَخِیلاً» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«یُزَیِّنُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُزَیِّنُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُزَیِّنُ‌» هستند»

«الشَّرَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بِالْجَوْرِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْجَوْرِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْجَوْرِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُزَیِّنُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُزَیِّنُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یُزَیِّنُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «حَرِیصاً»؛

«و جمله «یُزَیِّنُ‌» در محل نصب نعت برای «حَرِیصاً» واقع شده است»

«فَإِنَّ اَلْبُخْلَ وَ اَلْجُبْنَ وَ اَلْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى یَجْمَعُهَا سُوءُ اَلظَّنِّ بِاللَّهِ‌.»۱۰۷
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«الْبُخْلَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«وَ الْجُبْنَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْجُبْنَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْبُخْلَ‌»: اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْجُبْنَ: معطوف بر «الْبُخْلَ‌» است: اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«وَ الْحِرْصَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْحِرْصَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْبُخْلَ‌»: اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْحِرْصَ‌: معطوف بر «الْبُخْلَ‌» است: اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«غَرَائِزُ»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«شَتَّى»:

نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ الْجُمْلَهُ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله تعلیلیه است»

«یَجْمَعُهَا»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«سُوءُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الظَّنِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«بِاللهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اللهِ‌: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اللهِ‌: لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِسُوءٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به سوء هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَجْمَعُهَا» حَالِیَّهٌ مِنْ «الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ‌»، أَوْ نَعْتٌ لِ «غَرَائِزُ»؛

«و جمله «یَجْمَعُهَا» حالیه از «الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ‌»، یا نعت برای «غَرَائِزُ» است»

«إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً،»۱۰۸
«إِنَّ‌»:

حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«شَرَّ»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«وُزَرَائِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

«کَانَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«لِلأَشْرَارِ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْأَشْرَارِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْأَشْرَارِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ «وَزِیراً»؛

«و جار و مجرور متعلق به «وَزِیراً» هستند»

«قَبْلَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به حال محذوف است»

«وَزِیراً»:

خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «کَانَ‌»: صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «کَانَ‌»: صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ‌…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ‌…» استئنافیه است»

«وَ مَنْ شَرِکَهُمْ فِی اَلْآثَامِ»۱۰۹
«وَ مَنْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۴۹] (مَنْ شَرِکَهُمْ) مَعْطُوفٌ عَلَى (مَنْ کَانَ).

؛

«الْوَاوُ: عاطفه است

[۵۰] (مَنْ شَرِکَهُمْ) معطوف بر (مَنْ کَانَ) است.

»

مَنْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «مَنْ کَانَ‌»: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«مَنْ‌: معطوف بر «مَنْ کَانَ‌» است: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

«شَرِکَهُمْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الآثَامِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «شَرِکَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «شَرِکَهُمْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «شَرِکَهُمْ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «شَرِکَهُمْ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فَلاَ یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَهً‌،»۱۱۰
«فَلا»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَکُونَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع ناقص مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «بِطَانَهً‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «بِطَانَهً‌» هستند»

«بِطَانَهً‌»:

خَبَرُ «یَکُنْ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «یَکُنْ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «لا یَکُونَنَّ‌» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «لا یَکُونَنَّ‌» جواب شرط محذوف است»

«فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ اَلْأَثَمَهِ،»۱۱۱
«فَإِنَّهُمْ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«أَعْوَانُ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الأَثَمَهِ‌»

[۵۱] الْأَثَمَهُ: جَمْعُ آثِمٍ، فَاعِلِ الْإِثْمِ، أَیِّ الذَّنْبِ.

:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است

[۵۲] الْأَثَمَهُ: جمع آثِم، انجام‌دهنده إِثْم، یعنی گناه است.

»

وَ الْجُمْلَهُ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله تعلیلیه است»

«وَ إِخْوَانُ اَلظَّلَمَهِ،»۱۱۲
«وَ إِخْوَانُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

إِخْوَانُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَعْوَانُ»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«إِخْوَانُ‌: معطوف بر «أَعْوَانُ» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الظَّلَمَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ اَلْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ،»۱۱۳
«وَ أَنْتَ‌»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: حالیه است»

أَنْتَ‌: ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَإٍ؛

«أَنْتَ‌: ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«وَاجِدٌ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«مِنْهُمْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «وَاجِدٌ»

[۵۳] أَوْ بِـ (خَیْرٍ)، وَ مِنْ مُسْتَعْمَلَهٌ بِمَعْنَاهَا الْإِسْمِیِّ، بِمَعْنَى (بَدَلٍ).

؛

«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «وَاجِدٌ»

[۵۴] یا به (خَیْرٍ) هستند، و مِنْ به معنای اسمی آن، یعنی (بَدَل) به کار رفته است.

هستند»

«خَیْرَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْخَلَفِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله حالیه است»

«مِمَّنْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ

[۵۵] تَمْیِیزٌ لِمَنْ هُوَ خَیْرُ الْخَلَفِ مِنَ الْأَشْرَارِ.

مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال

[۵۶] تمییز برای کسی است که بهترین جانشین از میان اشرار است.

محذوف هستند»

«لَهُ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«مِثْلُ‌»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«آرَائِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَهُ مِثْلُ‌…» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَهُ مِثْلُ‌…» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ نَفَاذِهِمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

نَفَاذِهِمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «آرَائِهِمْ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نَفَاذِهِمْ‌: معطوف بر «آرَائِهِمْ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ لَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ‌ وَ أَوْزَارِهِمْ،»۱۱۴
«وَ لَیْسَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَیْسَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«لَیْسَ‌: فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لَیْسَ‌» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف «لَیْسَ‌» هستند»

«مِثْلُ‌»:

اسْمُ «لَیْسَ‌» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مؤخر «لَیْسَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«آصَارِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ أَوْزَارِهِمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَوْزَارِهِمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «آصَارِهِمْ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَوْزَارِهِمْ‌: معطوف بر «آصَارِهِمْ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ؛

«و جمله معطوفه است»

«مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ، وَ لاَ آثِماً عَلَى إِثْمِه:»۱۱۵
«مِمَّنْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«لَمْ‌»:

حَرْفُ نَفْیٍ وَ جَزْمٍ وَ قَلْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی و جزم و قلب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یُعَاوِنْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«ظَالِماً»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ظُلْمِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُعَاوِنْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُعَاوِنْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَمْ یُعَاوِنْ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَمْ یُعَاوِنْ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«آثِماً»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «ظَالِماً»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«معطوف بر «ظَالِماً» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«إِثْمِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُعَاوِنْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُعَاوِنْ‌» هستند»

«أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَئُونَهً،»۱۱۶
«أُولَئِکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَإٍ؛

«اسم اشاره مبنی بر کسر است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«أَخَفُّ‌»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَلَیْکَ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَخَفُّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَخَفُّ‌» هستند»

«مَؤُونَهً‌»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله استئنافیه است»

«وَ أَحْسَنُ لَکَ مَعُونَهً،»۱۱۷
«وَ أَحْسَنُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَحْسَنُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَخَفُّ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَحْسَنُ‌: معطوف بر «أَخَفُّ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ «مَعُونَهً‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به «مَعُونَهً‌» هستند»

«مَعُونَهً‌»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«وَ أَحْنَى عَلَیْکَ عَطْفاً،»۱۱۸
«وَ أَحْنَى»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَحْنَى: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَخَفُّ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«أَحْنَى: معطوف بر «أَخَفُّ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«عَلَیْکَ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَحْنَى»، أَوْ بِعَطْفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَحْنَى»، یا به عطف هستند»

«عَطْفاً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«وَ أَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً،»۱۱۹
«وَ أَقَلُّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَقَلُّ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَخَفُّ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَقَلُّ‌: معطوف بر «أَخَفُّ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لِغَیْرِکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

غَیْرِکَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«غَیْرِکَ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «إِلْفاً»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «إِلْفاً» هستند»

«إِلْفاً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّهً لِخَلَوَاتِکَ وَ حَفَلاَتِکَ‌،»۱۲۰
«فَاتَّخِذْ»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

اتَّخِذْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اتَّخِذْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«أُولَئِکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ أَوَّلَ؛

«اسم اشاره مبنی بر کسر است که در محل نصب مفعول‌به اول واقع شده است»

«خَاصَّهً‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«لِخَلَوَاتِکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

خَلَوَاتِکَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خَلَوَاتِکَ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «خَاصَّهً‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «خَاصَّهً‌» هستند»

«وَ حَفَلاتِکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

حَفَلَاتِکَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «خَلَوَاتِکَ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حَفَلَاتِکَ‌: معطوف بر «خَلَوَاتِکَ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «اتَّخِذْ» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «اتَّخِذْ» جواب شرط محذوف است»

«ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ اَلْحَقِّ لَکَ،»۱۲۱
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«لیَکُنْ‌»:

اللَّامُ: لِلْأَمْرِ؛

«اللَّامُ: برای امر است»

یَکُنْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَکُنْ‌: فعل مضارع ناقص مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«آثَرُهُمْ‌»:

اسْمُ «یَکُنْ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عِنْدَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ، وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِ «آثَرُهُمْ‌»؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است و ظرف متعلق به «آثَرُهُمْ‌» است»

«أَقْوَلَهُمْ‌»:

خَبَرُ «یَکُنْ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر «یَکُنْ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«بِمُرِّ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مُرِّ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مُرِّ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْحَقِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: قَوْلًا بِمُرِّ…؛

«و جار و مجرور متعلق به نائب مفعول مطلق هستند، یعنی: قَوْلًا بِمُرِّ…»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَقْوَلَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَقْوَلَهُمْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَکُنْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اتَّخِذْ»؛

«و جمله «یَکُنْ‌» معطوف بر جمله «اتَّخِذْ» است»

«وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَهً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اَللَّهُ لِأَوْلِیَائِهِ،»۱۲۲
«وَ أَقَلَّهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَقَلَّهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَقْوَلَهُمْ‌»: خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَقَلَّهُمْ‌: معطوف بر «أَقْوَلَهُمْ‌» است: خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مُسَاعَدَهً‌»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«فیما»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «مُسَاعَدَهً‌»، أَوْ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَقَلَّهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «مُسَاعَدَهً‌»، یا به افعل تفضیل «أَقَلَّهُمْ‌» هستند»

«یَکُونُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع ناقص مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«مِنْکَ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَکُونُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یَکُونُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«مِمَّا»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «ما»؛

«و جار و مجرور برای بیان «ما» است»

«کَرِهَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لِأَوْلِیَائِهِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَوْلِیَائِهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَوْلِیَائِهِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «کَرِهَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «کَرِهَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «کَرِهَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ، وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ؛

«و جمله «کَرِهَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد و عائد آن محذوف است»

«وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَ،»۱۲۳
«وَاقِعاً»:

حَالٌ

[۵۷] وَاقِعًا: حَالٌ مِنْ (مِمَّا کَرِهَ). أَیْ: لَا یُسَاعِدُکَ عَلَى مَا کَرِهَ اللَّهُ حَالَ کَوْنِهِ وَاقِعًا مِنْ مَیْلِکَ إِلَیْهِ، أَیْ: مَنْزِلَهٍ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حال

[۵۸] وَاقِعًا: حال از (مِمَّا کَرِهَ) است. یعنی: تو را بر آنچه خدا ناپسند می‌دارد یاری نکند در حالی که از میل تو به آن واقع شده باشد، یعنی: جایگاه.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«ذَلِکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعُد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«هَوَاکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«حَیْثُ‌»:

ظَرْفُ مَکَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ فِیهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ظرف مکان مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است و آن مضاف است»

«وَقَعَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ جُمْلَهُ «وَقَعَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «وَقَعَ‌» در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «حَیْثُ‌» مُتَعَلِّقٌ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «وَاقِعٍ»؛

«و ظرف «حَیْثُ‌» متعلق به اسم فاعل «وَاقِعٍ» است»

«وَ الْصَقْ بِأَهْلِ اَلْوَرَعِ وَ اَلصِّدْقِ،»۱۲۴
«وَ الْصَقْ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ أَوْ عَاطِفَهٌ

[۵۹] وَ جُمْلَهُ (الْصَقْ) مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (لِیَکُنْ)، أَوِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ.

؛

«الْوَاوُ: استئنافیه یا عاطفه است

[۶۰] و جمله (الْصَقْ) معطوف بر جمله (لِیَکُنْ)، یا استئنافیه است.

»

الْصَقْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«الْصَقْ‌: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«بِأَهْلِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَهْلِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَهْلِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْوَرَعِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «الْصَقْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «الْصَقْ‌» هستند»

«وَ الصِّدْقِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الصِّدْقِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْوَرَعِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الصِّدْقِ‌: معطوف بر «الْوَرَعِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ یُطْرُوکَ‌»۱۲۵
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«رُضْهُمْ‌»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَنْ»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یُطْرُوکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ حَذْفُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن حذف نون است زیرا از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و ‌الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «رُضْهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «رُضْهُمْ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «الْصَقْ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «الْصَقْ‌» است»

«وَ لاَ یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ،»۱۲۶
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«‌الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَبْجَحُوکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ حَذْفُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن حذف نون است زیرا از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و ‌الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«بِبَاطِلٍ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

بَاطِلٍ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«بَاطِلٍ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَبْجَحُوکَ‌»، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: تَبْجِیحًا بِبَاطِلٍ…؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَبْجَحُوکَ‌»، یا به نائب مفعول مطلق هستند، یعنی: تَبْجِیحًا بِبَاطِلٍ…»

«لَمْ‌»:

حَرْفُ نَفْیٍ وَ جَزْمٍ وَ قَلْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی و جزم و قلب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَفْعَلْهُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَمْ تَفْعَلْهُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرِّ نَعْتٍ لِ «بَاطِلٍ‌»؛

«و جمله «لَمْ تَفْعَلْهُ‌» در محل جر نعت برای «بَاطِلٍ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یَبْجَحُوکَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُطْرُوکَ‌»؛

«و جمله «یَبْجَحُوکَ‌» معطوف بر جمله «یُطْرُوکَ‌» است»

«فَإِنَّ کَثْرَهَ اَلْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ اَلزَّهْوَ،»۱۲۷
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«کَثْرَهَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الإِطْرَاءِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«تُحْدِثُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هِیَ است»

«الزَّهْوَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «تُحْدِثُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «تُحْدِثُ‌» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ کَثْرَهَ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ کَثْرَهَ‌…» تعلیلیه است»

«وَ تُدْنِی مِنَ اَلْْعِزَّهِ‌.»۱۲۸
«وَ تُدْنِی»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

تُدْنِی: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«تُدْنِی: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هِیَ است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الْعِزَّهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُدْنِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُدْنِی» هستند»

وَ جُمْلَهُ «تُدْنِی» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تُحْدِثُ‌»؛

«و جمله «تُدْنِی» معطوف بر جمله «تُحْدِثُ‌» است»

«وَ لاَ یَکُونَنَّ اَلْمُحْسِنُ وَ اَلْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَهٍ سَوَاءٍ،»۱۲۹
«وَ لا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَکُونَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع ناقص مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

«الْمُحْسِنُ‌»:

اسْمُ «یَکُونَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «یَکُونَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«وَ الْمُسِیءُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْمُسِیءُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْمُحْسِنُ‌»: اسْمُ «یَکُونَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْمُسِیءُ‌: معطوف بر «الْمُحْسِنُ‌» است: اسم «یَکُونَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عِنْدَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به حال محذوف است»

«بِمَنْزِلَهٍ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْزِلَهٍ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مَنْزِلَهٍ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «یَکُونَ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «یَکُونَ‌» هستند»

«سَوَاءٍ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «لا یَکُونَنَّ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «لا یَکُونَنَّ‌» استئنافیه است»

«فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ اَلْإِحْسَانِ فِی اَلْإِحْسَانِ،»۱۳۰
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ذَلِکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعُد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «إِنَّ‌» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف «إِنَّ‌» هستند»

«تَزْهِیداً»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«لِأَهْلِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَهْلِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَهْلِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الإِحْسَانِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَزْهِیداً»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَزْهِیداً» هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الإِحْسَانِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَزْهِیداً»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَزْهِیداً» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله تعلیلیه است»

«وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ اَلْإِسَاءَهِ عَلَى اَلْإِسَاءَهِ!»۱۳۱
«وَ تَدْرِیباً»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

تَدْرِیباً: مَعْطُوفٌ عَلَى «تَزْهِیداً»: اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تَدْرِیباً: معطوف بر «تَزْهِیداً» است: اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«لِأَهْلِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَهْلِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَهْلِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الإِسَاءَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَدْرِیباً»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَدْرِیباً» هستند»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الإِسَاءَهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَدْرِیباً»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَدْرِیباً» هستند»

«وَ أَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ.»۱۳۲
«وَ أَلْزِمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَلْزِمْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«أَلْزِمْ‌: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«کُلًّا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«و تنوین برای عوض است»

«مِنْهُمْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«أَلْزَمَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«نَفْسَهُ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَلْزَمَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَلْزَمَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «أَلْزِمْ کُلًّا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا یَکُونَنَّ‌»؛

«و جمله «أَلْزِمْ کُلًّا» معطوف بر جمله «لا یَکُونَنَّ‌» است»

«وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْ‌ءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ،»۱۳۳
«وَ اعْلَمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

اعْلَمْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اعْلَمْ‌: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«أَنَّهُ‌»:

أَنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«أَنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «أَنَّ‌»؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب اسم «أَنَّ‌» واقع شده است»

«لَیْسَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«شَیْءٌ‌»:

اسْمُ «لَیْسَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم «لَیْسَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«بِأَدْعَى»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ زَائِدٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر زائد مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَدْعَى: اسْمٌ مَجْرُورٌ لَفْظًا مَنْصُوبٌ مَحَلًّا عَلَى أَنَّهُ خَبَرُ «لَیْسَ‌»؛

«أَدْعَى: اسم لفظاً مجرور و محلاً منصوب به عنوان خبر «لَیْسَ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «لَیْسَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «أَنَّ‌»؛

«و جمله «لَیْسَ‌» در محل رفع خبر «أَنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّهُ لَیْسَ‌» سَدَّتْ مَسَدَّ مَفْعُولَیْ «اعْلَمْ»؛

«و جمله «أَنَّهُ لَیْسَ‌» جانشین دو مفعول «اعْلَمْ» شده است»

وَ جُمْلَهُ «اعْلَمْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَلْزِمْ‌»؛

«و جمله «اعْلَمْ‌» معطوف بر جمله «أَلْزِمْ‌» است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«حُسْنِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«ظَنِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«رَاعٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى الْیَاءِ الْمَحْذُوفَهِ لِأَنَّهُ اسْمٌ مَنْقُوصٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره مقدر بر یاء محذوف است زیرا اسم منقوص است»

وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَدْعَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَدْعَى» هستند»

«بِرَعِیَّتِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

رَعِیَّتِهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«رَعِیَّتِهِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حُسْنِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «حُسْنِ‌» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«إِحْسَانِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَدْعَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَدْعَى» هستند»

«إِلَیْهِمْ‌»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «إِحْسَانِهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «إِحْسَانِهِ‌» هستند»

«وَ تَخْفِیفِهِ اَلْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ‌

[۶۱] وَ فِی نُسْخَهٍ (عَنْهُمْ) بَدَلَ (عَلَیْهِمْ).

[۶۲] و در نسخه‌ای دیگر، «عَنْهُمْ» به جای «عَلَیْهِمْ» آمده است.

،»۱۳۴
«وَ تَخْفِیفِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

تَخْفِیفِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «إِحْسَانِهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تَخْفِیفِهِ‌: معطوف بر «إِحْسَانِهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«الْمَؤُونَاتِ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْکَسْرَهُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُؤَنَّثٍ سَالِمٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن کسره است زیرا جمع مؤنث سالم است»

«عَلَیْهِمْ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَخْفِیفِهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَخْفِیفِهِ‌» هستند»

«وَ تَرْکِ اِسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَى مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ‌.»۱۳۵
«وَ تَرْکِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

تَرْکِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «إِحْسَانِهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تَرْکِ‌: معطوف بر «إِحْسَانِهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«اسْتِکْرَاهِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِیَّاهُمْ‌»:

إِیَّا: ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«إِیَّا: ضمیر منفصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

هُمْ: لِلْخِطَابِ؛

«هُمْ: برای خطاب است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اسْتِکْرَاهِهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اسْتِکْرَاهِهِ‌» هستند»

«لَیْسَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«قِبَلَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرِ «لَیْسَ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به خبر محذوف «لَیْسَ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «لَیْسَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَیْسَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ اَلظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ،»۱۳۶
«فَلْیَکُنْ‌»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

لْیَکُنْ‌: اللَّامُ: لِلْأَمْرِ؛

«لْیَکُنْ‌: اللَّامُ: برای امر است»

یَکُنْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ

[۶۳] وَ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ (یَکُنْ) تَامَّهً، وَ أَمْرٌ فَاعِلُهُ.

مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَکُنْ‌: فعل مضارع ناقص

[۶۴] و ممکن است (یَکُنْ) تامه باشد، و أَمْرٌ فاعل آن.

مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«مِنْکَ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «یَکُنْ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «یَکُنْ‌» هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ذَلِکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعُد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«أَمْرٌ»:

اسْمُ «یَکُنْ‌» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«یَجْتَمِعُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَجْتَمِعُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَجْتَمِعُ‌» هستند»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَجْتَمِعُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَجْتَمِعُ‌» هستند»

«حُسْنُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الظَّنِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«بِرَعِیَّتِکَ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

رَعِیَّتِکَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«رَعِیَّتِکَ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حُسْنُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «حُسْنُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَجْتَمِعُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَعْتٍ لِ «أَمْرٌ»؛

«و جمله «یَجْتَمِعُ‌» در محل رفع نعت برای «أَمْرٌ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لْیَکُنْ‌» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «لْیَکُنْ‌» جواب شرط محذوف است»

«فَإِنَّ حُسْنَ اَلظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِیلاً.»۱۳۷
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«حُسْنَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الظَّنِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«یَقْطَعُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَنْکَ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَقْطَعُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَقْطَعُ‌» هستند»

«نَصَباً»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«طَوِیلاً»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «یَقْطَعُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «یَقْطَعُ‌» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ‌…» تعلیلیه است»

«وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ،»۱۳۸
«وَ إِنَّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«أَحَقَّ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«حَسُنَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«ظَنُّکَ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «حَسُنَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «حَسُنَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «حَسُنَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «حَسُنَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«لَمَنْ‌»:

اللَّامُ: الْمُزَحْلَقَهُ؛

«اللَّامُ: مزحلقه است»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

«حَسُنَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«بَلاؤُکَ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عِنْدَهُ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «حَسُنَ‌»؛

«و ظرف متعلق به فعل «حَسُنَ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «حَسُنَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «حَسُنَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ أَحَقَّ‌…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ‌…..»؛

«و جمله «إِنَّ أَحَقَّ‌…» معطوف بر جمله «إِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ‌…..» است»

«وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ‌.»۱۳۹
«وَ إِنَّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«أَحَقَّ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«سَاءَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«ظَنُّکَ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «سَاءَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «سَاءَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «سَاءَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «سَاءَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«لَمَنْ‌»:

اللَّامُ: الْمُزَحْلَقَهُ؛

«اللَّامُ: مزحلقه است»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

«سَاءَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«بَلاؤُکَ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عِنْدَهُ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «سَاءَ‌» أَوْ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به فعل «سَاءَ‌» یا به حال محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «سَاءَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «سَاءَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ أَحَقَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِنَّ أَحَقَّ‌» قَبْلَهَا؛

«و جمله «إِنَّ أَحَقَّ‌» معطوف بر جمله «إِنَّ أَحَقَّ‌» قبل از آن است»

«وَ لاَ تَنْقُضْ سُنَّهً صَالِحَهً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ اَلْأُمَّهِ، وَ اِجْتَمَعَتْ بِهَا اَلْأُلْفَهُ، وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا اَلرَّعِیَّهُ.»۱۴۰
«وَ لا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«‌الْوَاوُ: استئنافیه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَنْقُضْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«سُنَّهً‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«صَالِحَهً‌»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«عَمِلَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«بِهَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «عَمِلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «عَمِلَ‌» هستند»

«صُدُورُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«هَذِهِ‌»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«الْهَاءُ: برای تنبیه است»

ذِهِ: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«ذِهِ: اسم اشاره مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«الأُمَّهِ‌»:

بَدَلٌ أَوْ عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«بدل یا عطف بیان، مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ جُمْلَهُ «عَمِلَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «سُنَّهً‌»؛

«و جمله «عَمِلَ‌» در محل نصب نعت برای «سُنَّهً‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لا تَنْقُضْ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «لا تَنْقُضْ‌» استئنافیه است»

«وَ اجْتَمَعَتْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

اجْتَمَعَتْ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«اجْتَمَعَتْ‌: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«بِهَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اجْتَمَعَتْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اجْتَمَعَتْ‌» هستند»

«الأُلْفَهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «اجْتَمَعَتْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «عَمِلَ‌»؛

«و جمله «اجْتَمَعَتْ‌» معطوف بر جمله «عَمِلَ‌» است»

«وَ صَلَحَتْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

صَلَحَتْ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«صَلَحَتْ‌: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«عَلَیْهَا»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَحَتْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «صَلَحَتْ‌» هستند»

«الرَّعِیَّهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «صَلَحَتْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اجْتَمَعَتْ‌»؛

«و جمله «صَلَحَتْ‌» معطوف بر جمله «اجْتَمَعَتْ‌» است»

«وَ لاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّهً تَضُرُّ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ اَلسُّنَنِ،»۱۴۱
«وَ لا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُحْدِثَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«سُنَّهً‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«تَضُرُّ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هِیَ است»

«بِشَیْ‌ءٍ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

شَیْ‌ءٍ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«شَیْ‌ءٍ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَضُرُّ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَضُرُّ» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَاضِی»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است و آن مضاف است»

«تِلْکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم اشاره مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«السُّنَنِ‌»:

بَدَلٌ أَوْ عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«بدل یا عطف بیان، مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «تَضُرُّ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «سُنَّهً‌»؛

«و جمله «تَضُرُّ» در محل نصب نعت برای «سُنَّهً‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لا تُحْدِثَنَّ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ

[۶۵] أَوْ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (لَا تَنْقُضْ).

؛

«و جمله «لا تُحْدِثَنَّ‌» استئنافیه

[۶۶] یا معطوف بر جمله (لَا تَنْقُضْ) است.

است»

«فَیَکُونَ اَلْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا،»۱۴۲
«فَیَکُونَ‌»:

الْفَاءُ: سَبَبِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: سببیه است»

یَکُونَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَکُونَ‌: فعل مضارع منصوب به “أن” مقدره است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«الأَجْرُ»:

اسْمُ «یَکُونَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «یَکُونَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لِمَنْ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «یَکُونَ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «یَکُونَ‌» هستند»

«سَنَّهَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «سَنَّهَا» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «سَنَّهَا» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ اَلْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا.»۱۴۳
«وَ الْوِزْرُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْوِزْرُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الأَجْرُ»: اسْمُ «یَکُونَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْوِزْرُ: معطوف بر «الأَجْرُ» است: اسم «یَکُونَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَلَیْکَ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «یَکُونَ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «یَکُونَ‌» هستند»

«بِمَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«نَقَضْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ ‌التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و ‌التَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«مِنْهَا»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «نَقَضْتَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ

[۶۷] وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ، تَقْدِیرُهُ: بِمَا نَقَضْتَهُ، وَ الضَّمِیرُ فِی (مِنْهَا) یَعُودُ إِلَى السُّنَنِ الَّتِی دَخَلَ عَلَیْهَا الضَّرَرُ.

لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «نَقَضْتَ‌» صله موصول است

[۶۸] و عائد محذوف است، تقدیر آن: بِمَا نَقَضْتَهُ، و ضمیر در (مِنْهَا) به سنت‌هایی بازمی‌گردد که به آنها ضرر وارد شده است.

و محلی از اعراب ندارد»

«وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَهَ اَلْعُلَمَاءِ، وَ مُنَاقَشَهَ‌ اَلْحُکَمَاءِ، فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلاَدِکَ، وَ إِقَامَهِ مَا اِسْتَقَامَ بِهِ اَلنَّاسُ قَبْلَکَ‌.»۱۴۴
«وَ أَکْثِرْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«‌الْوَاوُ: عاطفه است»

أَکْثِرْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«أَکْثِرْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«مُدَارَسَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْعُلَمَاءِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ لا تُحْدِثَنَّ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «وَ لا تُحْدِثَنَّ‌» است»

«وَ مُنَاقَشَهَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«‌الْوَاوُ: عاطفه است»

مُنَاقَشَهَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «مُدَارَسَهَ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مُنَاقَشَهَ‌: معطوف بر «مُدَارَسَهَ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْحُکَمَاءِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَثْبِیتِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«صَلَحَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَحَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «صَلَحَ‌» هستند»

«أَمْرُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«بِلادِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «صَلَحَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «صَلَحَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ إِقَامَهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

إِقَامَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «تَثْبِیتِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«إِقَامَهِ‌: معطوف بر «تَثْبِیتِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«اسْتَقَامَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اسْتَقَامَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اسْتَقَامَ‌» هستند»

«النَّاسُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«قَبْلَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به حال محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «اسْتَقَامَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «اسْتَقَامَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلرَّعِیَّهَ‌ طَبَقَاتٌ‌»۱۴۵
«وَ اعْلَمْ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

اعْلَمْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اعْلَمْ‌: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«أَنَّ‌»:

حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«الرَّعِیَّهَ‌»:

اسْمُ «أَنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «أَنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«طَبَقَاتٌ‌»:

خَبَرُ «أَنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «أَنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«لاَ یَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْضٍ،»۱۴۶
«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَصْلُحُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بَعْضُهَا»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِبَعْضٍ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

بَعْضٍ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«بَعْضٍ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَصْلُحُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَصْلُحُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا یَصْلُحُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَعْتٍ «طَبَقَاتٌ‌»؛

«و جمله «لا یَصْلُحُ‌» در محل رفع نعت «طَبَقَاتٌ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّ الرَّعِیَّهَ‌…» سَدَّتْ مَسَدَّ مَفْعُولَیِ «اعْلَمْ‌»؛

«و جمله «أَنَّ الرَّعِیَّهَ‌…» جانشین دو مفعول «اعْلَمْ‌» شده است»

وَ جُمْلَهُ «اعْلَمْ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «اعْلَمْ‌» استئنافیه است»

«وَ لاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ bَعْض»:۱۴۷
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ

[۶۹] وَ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ (لَا) حِجَازِیَّهً، مُشَبَّهَهً بِـ (لَیْسَ)، وَ هُوَ أَجْوَدُ لِیُصَارَ إِلَى عَطْفِ الْفِعْلِیَّهِ عَلَى مِثْلِهَا، وَ لِئَلَّا یَلْزَمَ عَطْفُ الْإِسْمِیَّهِ عَلَى الْفِعْلِیَّهِ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی جنس

[۷۰] و ممکن است (لَا) حجازیه، شبیه به (لَیْسَ) باشد، و این بهتر است تا عطف جمله فعلیه بر مثل خود شود، و لازم نیاید که جمله اسمیه بر فعلیه عطف شود.

مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«غِنَى»:

اسْمُ «لا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم «لا» مبنی بر فتح مقدر در محل نصب است»

«بِبَعْضِهَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

بَعْضِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«بَعْضِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند»

«عَنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَعْضٍ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «غِنَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «غِنَى» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا غِنَى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لا یَصْلُحُ‌»؛

«و جمله «لا غِنَى» معطوف بر جمله «لا یَصْلُحُ‌» است»

«فَمِنْهَا جُنُودُ اَللَّهِ،»۱۴۸
«فَمِنْهَا»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ

[۷۱] أَوْ زَائِدَهٌ تَفْرِیعِیَّهٌ.

؛

«الْفَاءُ: استئنافیه

[۷۲] یا زائده تفریعیه است.

است»

مِنْهَا: مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْهَا: مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«جُنُودُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافٌ بَیَانِیٌّ؛

«و جمله استئناف بیانی است»

«وَ مِنْهَا کُتَّابُ‌ اَلْعَامَّهِ وَ اَلْخَاصَّهِ،»۱۴۹
«وَ مِنْهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مِنْهَا: مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْهَا: مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«کُتَّابُ‌»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْعَامَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ الْخَاصَّهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْخَاصَّهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْعَامَّهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْخَاصَّهِ‌: معطوف بر «الْعَامَّهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛

«و جمله معطوف بر جمله قبل از آن است»

«وَ مِنْهَا قُضَاهُ اَلْعَدْلِ،»۱۵۰
«وَ مِنْهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مِنْهَا: مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْهَا: مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«قُضَاهُ‌»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْعَدْلِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛

«و جمله معطوف بر جمله قبل از آن است»

«وَ مِنْهَا عُمَّالُ اَلْإِنْصَافِ وَ اَلرِّفْقِ،»۱۵۱
«وَ مِنْهَا»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مِنْهَا: مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْهَا: مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«عُمَّالُ‌»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْإِنْصَافِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛

«و جمله معطوف بر جمله قبل از آن است»

«وَ الرِّفْقِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الرِّفْقِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْإِنْصَافِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الرِّفْقِ‌: معطوف بر «الْإِنْصَافِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ مِنْهَا أَهْلُ اَلْجِزْیَهِ وَ اَلْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ اَلذِّمَّهِ‌ وَ مُسْلِمَهِ اَلنَّاسِ،»۱۵۲
«وَ مِنْهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مِنْهَا: مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْهَا: مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«أَهْلُ‌»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْجِزْیَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛

«و جمله معطوف بر جمله قبل از آن است»

«وَ الْخَرَاجِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْخَرَاجِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْجِزْیَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْخَرَاجِ‌: معطوف بر «الْجِزْیَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَهْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الذِّمَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ

[۷۳] مِنْ أَهْلِ الذِّمَّهِ تَفْسِیرٌ لِأَهْلِ الْجِزْیَهِ، وَ مُسْلِمَهُ النَّاسِ تَفْسِیرٌ لِأَهْلِ الْخَرَاجِ، وَ یَجُوزُ أَنْ یَکُونَ تَفْسِیرًا لِأَهْلِ الْجِزْیَهِ.

؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند

[۷۴] مِنْ أَهْلِ الذِّمَّهِ تفسیری برای أَهْلِ الْجِزْیَهِ است، و مُسْلِمَهُ النَّاسِ تفسیری برای أَهْلِ الْخَرَاجِ است، و جایز است که تفسیری برای أَهْلِ الْجِزْیَهِ باشد.

»

«وَ مُسْلِمَهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مُسْلِمَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَهْلِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مُسْلِمَهِ‌: معطوف بر «أَهْلِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«النَّاسِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ مِنْهَا اَلتُّجَّارُ وَ أَهْلُ اَلصِّنَاعَاتِ»۱۵۳
«وَ مِنْهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مِنْهَا: مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْهَا: مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«التُّجَّارُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛

«و جمله معطوف بر جمله قبل از آن است»

«وَ أَهْلُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَهْلُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «التُّجَّارُ»: مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَهْلُ‌: معطوف بر «التُّجَّارُ» است: مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الصِّنَاعَاتِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ مِنْهَا اَلطَّبَقَهُ اَلسُّفْلَى مِنْ ذَوِی اَلْحَاجَهِ وَ اَلْمَسْکَنَهِ،»۱۵۴
«وَ مِنْهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مِنْهَا: مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْهَا: مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«الطَّبَقَهُ‌»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«السُّفْلَى»:

نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ذَوِی»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن یاء است زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است و آن مضاف است»

«الْحَاجَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛

«و جمله معطوف بر جمله قبل از آن است»

«وَ الْمَسْکَنَهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْمَسْکَنَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَاجَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْمَسْکَنَهِ‌: معطوف بر «الْحَاجَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّى اَللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ،»۱۵۵
«وَ کُلٌّ‌»

[۷۵] وَ فِی نُسْخَهٍ أُخْرَى (کُلًّا) بَدَلَ (کُلٌّ).

[۷۶] و در نسخه‌ای دیگر، «کُلًّا» به جای «کُلٌّ» آمده است.

:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

کُلٌّ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«کُلٌّ: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«و تنوین برای عوض است»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«سَمَّى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«سَهْمَهُ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ‌الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ سَمَّى» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرٍ؛

«و جمله «قَدْ سَمَّى» در محل رفع خبر واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «کُلٌّ‌…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «کُلٌّ‌…» استئنافیه است»

«وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِیضَهً فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّهِ نَبِیِّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.»۱۵۶
«وَ وَضَعَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

وَضَعَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«وَضَعَ‌: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«حَدِّهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وَضَعَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «وَضَعَ‌» هستند»

«فَرِیضَهً»:

مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ

[۷۷] فَرِیضَهً نُصِبَ عَلَى الْمَصْدَرِیَّهِ، أَیْ: فَرَضَ عَلَى ذَلِکَ فَرِیضَهً، وَ رُوِیَ (وَ فَرِیضَتُهُ) مَعْطُوفٌ عَلَى حَدِّهِ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول مطلق

[۷۸] فَرِیضَهً بر اساس مصدریت منصوب شده است، یعنی: فَرَضَ عَلَى ذَلِکَ فَرِیضَهً، و روایت شده است (وَ فَرِیضَتُهُ) معطوف بر حَدِّهِ است.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کِتَابِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وَضَعَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «وَضَعَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «وَضَعَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «سَمَّى»؛

«و جمله «وَضَعَ‌» معطوف بر جمله «سَمَّى» است»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«سُنَّهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«نَبِیِّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«صَلَّى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَّى»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «صَلَّى» هستند»

«وَ آلِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

آلِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى الْهَاءِ فِی «عَلَیْهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«آلِهِ‌: معطوف بر هاء در «عَلَیْهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‌» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‌» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»

«عَهْداً»:

تَمْیِیزٌ

[۷۹] قَوْلُهُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: (عَهْدًا مِنْهُ) مَنْصُوبٌ عَلَى التَّمْیِیزِ الرَّافِعِ لِلْإِبْهَامِ عَنِ النِّسْبَهِ مِنْ قَوْلِهِ: قَدْ سَمَّى اللَّهُ سَهْمَهُ، وَ یُحْتَمَلُ أَنْ یَکُونَ حَالًا، وَ یُحْتَمَلُ النَّصْبُ عَلَى الْمَصْدَرِیَّهِ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز

[۸۰] قول او علیه السلام: (عَهْدًا مِنْهُ) به عنوان تمییز منصوب شده است که ابهام از نسبت را در قول او: قَدْ سَمَّى اللَّهُ سَهْمَهُ، برطرف می‌کند، و محتمل است که حال باشد، و احتمال نصب بر مصدریت نیز وجود دارد.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«مِنْهُ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

«عِنْدَنَا»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

نَا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«نَا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِاسْمِ الْمَفْعُولِ «مَحْفُوظاً»؛

«و ظرف متعلق به اسم مفعول «مَحْفُوظاً» است»

«مَحْفُوظاً»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«فَالْجُنُودُ، بِإِذْنِ اَللَّهِ حُصُونُ اَلرَّعِیَّهِ،»۱۵۷
«فَالْجُنُودُ»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«الْفَاءُ: فصیحه است»

الْجُنُودُ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْجُنُودُ: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بِإِذْنِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

إِذْنِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«إِذْنِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِخَبَرِ مُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا به خبر مبتدای محذوف هستند»

«حُصُونُ‌»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الرَّعِیَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله جواب شرط محذوف است»

«وَ زَیْنُ اَلْوُلاَهِ،»۱۵۸
«وَ زَیْنُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

زَیْنُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «حُصُونُ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«زَیْنُ‌: معطوف بر «حُصُونُ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْوُلاهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ عِزُّ اَلدِّینِ،»۱۵۹
«وَ عِزُّ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

عِزُّ: مَعْطُوفٌ عَلَى «حُصُونُ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«عِزُّ: معطوف بر «حُصُونُ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الدِّینِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ سُبُلُ اَلْأَمْنِ،»۱۶۰
«وَ سُبُلُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

سُبُلُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «حُصُونُ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«سُبُلُ‌: معطوف بر «حُصُونُ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الأَمْنِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ لَیْسَ تَقُومُ اَلرَّعِیَّهُ إِلاَّ بِهِمْ.»۱۶۱
«وَ لَیْسَ‌»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: حالیه است»

لَیْسَ‌: بِمَعْنَى «لَا» لِمُجَرَّدِ النَّفْیِ لَا تَأْخُذُ اسْمًا وَ لَا خَبَرًا؛

«لَیْسَ‌: به معنای «لَا» برای مجرد نفی است و اسم و خبر نمی‌گیرد»

«تَقُومُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«الرَّعِیَّهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِهِمْ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَقُومُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَقُومُ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله حالیه است»

«ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا یُخْرِجُ اَللَّهُ لَهُمْ مِنَ اَلْخَرَاجِ»۱۶۲
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قِوَامَ‌»:

اسْمُ لَا مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم لای (نافیه جنس) مبنی بر فتح در محل نصب است»

«لِلْجُنُودِ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْجُنُودِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْجُنُودِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ، وَ خَبَرُ «لَا» مَحْذُوفٌ

[۸۱] أَیْ لَا قِوَامَ مُتَحَقِّقٌ لِلْجُنُودِ.

؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند، و خبر «لَا» محذوف است

[۸۲] یعنی هیچ پایداری‌ای برای سربازان محقق نیست.

»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِمَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «قِوَامَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به عبارت «قِوَامَ‌» هستند»

«یُخْرِجُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لَهُمْ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُخْرِجُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُخْرِجُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یُخْرِجُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یُخْرِجُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الْخَرَاجِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و جار و مجرور برای بیان «مَا» است»

وَ جُمْلَهُ «لا قِوَامَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَیْسَ‌»؛

«و جمله «لا قِوَامَ‌» معطوف بر جمله «لَیْسَ‌» است»

«اَلَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ،»۱۶۳
«الَّذِی»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرِّ نَعْتٍ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر نعت واقع شده است»

«یَقْوَوْنَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است؛ زیرا از افعال خمسه است»

الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَقْوَوْنَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَقْوَوْنَ‌» هستند»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جِهَادِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«عَدُوِّهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ أَوْ بِالْفِعْلِ «یَقْوَوْنَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف یا به فعل «یَقْوَوْنَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَقْوَوْنَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یَقْوَوْنَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ،»۱۶۴
«وَ یَعْتَمِدُونَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَعْتَمِدُونَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«یَعْتَمِدُونَ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَعْتَمِدُونَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَعْتَمِدُونَ‌» هستند»

«فِیمَا»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَعْتَمِدُونَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَعْتَمِدُونَ‌» هستند»

«یُصْلِحُهُمْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یُصْلِحُهُمْ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یُصْلِحُهُمْ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «یَعْتَمِدُونَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَقْوَوْنَ‌»؛

«و جمله «یَعْتَمِدُونَ‌» معطوف بر جمله «یَقْوَوْنَ‌» است»

«وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ‌.»۱۶۵
«وَ یَکُونُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَکُونُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«یَکُونُ‌: فعل مضارع ناقص مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و اسم آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«وَرَاءِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«حَاجَتِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «یَکُونُ‌» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «یَکُونُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَکُونُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُصْلِحُهُمْ‌»؛

«و جمله «یَکُونُ‌» معطوف بر جمله «یُصْلِحُهُمْ‌» است»

«ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَیْنِ اَلصِّنْفَیْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ اَلثَّالِثِ»۱۶۶
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قِوَامَ‌»:

اسْمُ «لَا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم لای (نافیه جنس) مبنی بر فتح در محل نصب است»

«لِهَذَیْنِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

هَذَیْنِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِالْمُثَنَّى؛

«هَذَیْنِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا ملحق به مثنی است»

«الصِّنْفَیْنِ‌»:

بَدَلٌ أَوْ عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ مُثَنًّى؛

«بدل یا عطف بیان، مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا مثنی است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِالصِّنْفِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الصِّنْفِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الصِّنْفِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«الثَّالِثِ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لَا» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «لَا» هستند»

«مِنَ اَلْقُضَاهِ وَ اَلْعُمَّالِ وَ اَلْکُتَّابِ،»۱۶۷
«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الْقُضَاهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«وَ الْعُمَّالِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْعُمَّالِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْقُضَاهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْعُمَّالِ‌: معطوف بر «الْقُضَاهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ الْکُتَّابِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْکُتَّابِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْقُضَاهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْکُتَّابِ‌: معطوف بر «الْقُضَاهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ جُمْلَهُ «لَا قِوَامَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ»؛

«و جمله «لَا قِوَامَ‌» معطوف بر جمله «لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ» است»

«لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ اَلْمَعَاقِدِ،»۱۶۸
«لِمَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِحَالٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر برای مبتدای محذوف، یا به حال هستند»

«یُحْکِمُونَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الْمَعَاقِدِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و جار و مجرور برای بیان «مَا» است»

وَ جُمْلَهُ «یُحْکِمُونَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ

[۸۳] وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ، تَقْدِیرُهُ: یَحْکُمُونَهُ.

لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یُحْکِمُونَ‌» صله موصول است

[۸۴] و عائد محذوف است، تقدیر آن: یَحْکُمُونَهُ.

و محلی از اعراب ندارد»

«وَ یَجْمَعُونَ مِنَ اَلْمَنَافِعِ،»۱۶۹
«وَ یَجْمَعُونَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَجْمَعُونَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«یَجْمَعُونَ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُحْکِمُونَ‌»؛

«و جمله معطوف بر جمله «یُحْکِمُونَ‌» است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الْمَنَافِعِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و جار و مجرور برای بیان «مَا» است»

«وَ یُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ اَلْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا،»۱۷۰
«وَ یُؤْتَمَنُونَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یُؤْتَمَنُونَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«یُؤْتَمَنُونَ‌: فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَائِبِ فَاعِلٍ؛

«الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع نائب فاعل واقع شده است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُؤْتَمَنُونَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُؤْتَمَنُونَ‌» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خَوَاصِّ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الأُمُورِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و جار و مجرور برای بیان «مَا» است»

وَ جُمْلَهُ «یُؤْتَمَنُونَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَجْمَعُونَ‌»؛

«و جمله «یُؤْتَمَنُونَ‌» معطوف بر جمله «یَجْمَعُونَ‌» است»

«وَ عَوَامِّهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

عَوَامِّهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «خَوَاصِّ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«عَوَامِّهَا: معطوف بر «خَوَاصِّ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ لاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی اَلصِّنَاعَاتِ،»۱۷۱
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قِوَامَ‌»:

اسْمُ «لَا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم لای جنس مبنی بر فتح در محل نصب است»

«لَهُمْ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند»

«جَمِیعاً»:

حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِالتُّجَّارِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

التُّجَّارِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«التُّجَّارِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ‌ «قِوَامَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به «قِوَامَ‌» هستند»

«وَ ذَوِی»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

ذَوِی: مَعْطُوفٌ عَلَى «التُّجَّارِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ذَوِی: معطوف بر «التُّجَّارِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن یاء است زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است و آن مضاف است»

«الصِّنَاعَاتِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ،»۱۷۲
«فِیمَا»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«یَجْتَمِعُونَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَجْتَمِعُونَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَجْتَمِعُونَ‌» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَرَافِقِهِمْ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ

[۸۵] الضَّمِیرُ عَائِدٌ إِلَى التُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ.

مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر

[۸۶] ضمیر به تجار و صنعتگران بازمی‌گردد.

متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور برای بیان «مَا» است»

وَ جُمْلَهُ «یَجْتَمِعُونَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یَجْتَمِعُونَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ،»۱۷۳
«وَ یُقِیمُونَهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یُقِیمُونَهُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«یُقِیمُونَهُ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَسْوَاقِهِمْ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور برای بیان «مَا» است»

وَ جُمْلَهُ «یُقِیمُونَهُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَجْتَمِعُونَ‌»؛

«و جمله «یُقِیمُونَهُ‌» معطوف بر جمله «یَجْتَمِعُونَ‌» است»

«وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ اَلتَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ»۱۷۴
«وَ یَکْفُونَهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَکْفُونَهُمْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«یَکْفُونَهُمْ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«الْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«التَّرَفُّقِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور برای بیان «مَا» است»

«بِأَیْدِیهِمْ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَیْدِیهِمْ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَیْدِیهِمْ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است و آن مضاف است»

همْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«همْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «التَّرَفُّقِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «التَّرَفُّقِ‌» هستند»

«مَا لاَ یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ‌.»۱۷۵
«مَا»

[۸۷] مَا لَا یَبْلُغُهُ: لَفْظَهُ (مَا) اسْمِیَّهٌ: أَیْ شَیْئًا لَا یَبْلُغُهُ.

[۸۸] مَا لَا یَبْلُغُهُ: واژه (مَا) اسمیه است: یعنی «چیزی که به آن نمی‌رسد.

:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ ثَانٍ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به دوم واقع شده است»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَبْلُغُهُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«رِفْقُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«غَیْرِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَا یَبْلُغُهُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَا یَبْلُغُهُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «یَکْفُونَهُمْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُقِیمُونَهُ‌»؛

«و جمله «یَکْفُونَهُمْ‌» معطوف بر جمله «یُقِیمُونَهُ‌» است»

«ثُمَّ اَلطَّبَقَهُ اَلسُّفْلَى مِنْ أَهْلِ اَلْحَاجَهِ وَ اَلْمَسْکَنَهِ»۱۷۶
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ

[۸۹] الْعَطْفُ عَلَى التَّقْسِیمِ الَّذِی ذَکَرَهُ مِنَ الْجُنُودِ وَ نَحْوِهِمْ.

مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف

[۹۰] عطف بر تقسیمی است که از سربازان و امثال آنها ذکر کرد.

مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«الطَّبَقَهُ‌»:

مَعْطُوفٌ مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«معطوف، مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«السُّفْلَى»:

نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَهْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الْحَاجَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«وَ الْمَسْکَنَهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الْمَسْکَنَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَاجَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الْمَسْکَنَهِ‌: معطوف بر «الْحَاجَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«اَلَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ‌.»۱۷۷
«الَّذِینَ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرِّ نَعْتٍ؛

«اسم موصول مبنی بر فتح است که در محل جر نعت واقع شده است»

«یَحِقُّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«رِفْدُهُمْ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یَحِقُّ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یَحِقُّ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ مَعُونَتُهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مَعُونَتُهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «رِفْدُهُمْ‌»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مَعُونَتُهُمْ‌: معطوف بر «رِفْدُهُمْ‌» است: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ فِی اَللَّهِ لِکُلٍّ سَعَهٌ،»۱۷۸
«وَ فِی»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: استئنافیه است»

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند»

«لِکُلٍّ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

کُلٍّ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«کُلٍّ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ‌ «سَعَهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به «سَعَهٌ‌» هستند»

«سَعَهٌ‌»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«وَ لِکُلٍّ عَلَى اَلْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ،»۱۷۹
«وَ لِکُلٍّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لِکُلٍّ‌: اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لِکُلٍّ‌: اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد،»

کُلٍّ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

« ‌کُلٍّ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْوَالِی»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ‌ «حَقٌّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به «حَقٌّ‌» هستند»

«حَقٌّ‌»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«بِقَدْرِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

قَدْرِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«قَدْرِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِ‌ «حَقٌّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف، یا به «حَقٌّ‌» هستند»

«یُصْلِحُهُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یُصْلِحُهُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یُصْلِحُهُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لَیْسَ یَخْرُجُ اَلْوَالِی مِنْ حَقِیقَهِ مَا أَلْزَمَهُ اَللَّهُ مِنْ ذَلِکَ»۱۸۰
«وَ لَیْسَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَیْسَ‌: حَرْفُ نَفْیٍ بِمَعْنَى «لَا»؛

«لَیْسَ‌: حرف نفی به معنای «لَا» است»

«یَخْرُجُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«الْوَالِی»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«حَقِیقَهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَخْرُجُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَخْرُجُ‌» هستند»

«أَلْزَمَهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ذَلِکَ‌»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعُد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور برای بیان «مَا» است»

وَ جُمْلَهُ «أَلْزَمَهُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَلْزَمَهُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«إِلاَّ بِالاِهْتِمَامِ وَ اَلاِسْتِعَانَهِ بِاللَّهِ،»۱۸۱
«إِلاَّ»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِالاهْتِمَامِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الِاهْتِمَامِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الِاهْتِمَامِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَخْرُجُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَخْرُجُ‌» هستند»

«وَ الاسْتِعَانَهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الِاسْتِعَانَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الِاهْتِمَامِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الِاسْتِعَانَهِ‌: معطوف بر «الِاهْتِمَامِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«بِاللهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اللهِ: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اللهِ: لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الِاسْتِعَانَهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الِاسْتِعَانَهِ‌» هستند»

«وَ تَوْطِینِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ اَلْحَقِّ،»۱۸۲
«وَ تَوْطِینِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

تَوْطِینِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الِاهْتِمَامِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تَوْطِینِ‌: معطوف بر «الِاهْتِمَامِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«نَفْسِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«لُزُومِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الْحَقِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَوْطِینِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَوْطِینِ‌» هستند»

«وَ اَلصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ‌.»۱۸۳
«وَ الصَّبْرِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الصَّبْرِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «لُزُومِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الصَّبْرِ: معطوف بر «لُزُومِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الصَّبْرِ»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الصَّبْرِ» هستند»

«فِیمَا»:

فِی‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«خَفَّ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَفَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «خَفَّ‌» هستند»

جُمْلَهُ «خَفَّ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«جمله «خَفَّ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ثَقُلَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ جُمْلَهُ «ثَقُلَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «خَفَّ‌»؛

«و جمله «ثَقُلَ‌» معطوف بر جمله «خَفَّ‌» است»

«فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ‌ وَ لِإِمَامِکَ، وَ أَنْقَاهُمْ جَیْباً، وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً»۱۸۴
«فَوَلِّ»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: استئنافیه است»

وَلِّ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى حَذْفِ حَرْفِ الْعِلَّهِ؛

«وَلِّ‌: فعل امر مبنی بر حذف حرف عله است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جُنُودِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«أَنْصَحَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَفْسِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَنْصَحَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَنْصَحَهُمْ‌» هستند»

«لِلهِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اللهِ‌: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اللهِ‌: لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَنْصَحَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَنْصَحَهُمْ‌» هستند»

«وَ لِرَسُولِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لِرَسُولِهِ‌: اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لِرَسُولِهِ‌: اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

رَسُولِهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«رَسُولِهِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مَعْطُوفَانِ عَلَى «للهِ‌»؛

«و جار و مجرور معطوف بر «للهِ‌» هستند»

«وَ لِإِمَامِکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لِإِمَامِکَ‌: اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لِإِمَامِکَ‌: اللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

إِمَامِکَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«إِمَامِکَ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مَعْطُوفَانِ عَلَى «للهِ‌»؛

«و جار و مجرور معطوف بر «للهِ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «وَلِّ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «وَلِّ‌» استئنافیه است»

«وَ أَنْقَاهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَنْقَاهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَنْصَحَهُمْ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَنْقَاهُمْ‌: معطوف بر «أَنْصَحَهُمْ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«جَیْباً»:

تَمْیِیزٌ

[۹۱] جَیْبًا: تَمْیِیزٌ لِقَوْلِهِ (أَنْقَاهُمْ) رَافِعٌ لِلْإِبْهَامِ عَنِ النِّسْبَهِ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز

[۹۲] جَیْبًا: تمییز برای عبارت (أَنْقَاهُمْ) است که ابهام از نسبت را برطرف می‌کند.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«وَ أَفْضَلَهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَفْضَلَهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَنْصَحَهُمْ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَفْضَلَهُمْ‌: معطوف بر «أَنْصَحَهُمْ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«حِلْماً»:

تَمْیِیزٌ

[۹۳] حِلْمًا: تَمْیِیزٌ لِقَوْلِهِ (أَفْضَلَهُمْ) رَافِعٌ لِلْإِبْهَامِ عَنِ النِّسْبَهِ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز

[۹۴] حِلْمًا: تمییز برای عبارت (أَفْضَلَهُمْ) است که ابهام از نسبت را برطرف می‌کند.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«مِمَّنْ یُبْطِئُ‌ عَنِ اَلْغَضَبِ،»۱۸۵
«مِمَّنْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«یُبْطِئُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَنِ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با کسره حرکت گرفته است»

«الْغَضَبِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُبْطِئُ‌»

[۹۵] وَ یُفِیدُ الْمُجَاوَزَهَ أَیْ یُبْطِئُ مُتَجَاوِزًا عَنِ الْغَضَبِ.

؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُبْطِئُ‌» هستند

[۹۶] و معنای مجاوزه را می‌رساند یعنی در حالی که از غضب درمی‌گذرد، درنگ می‌کند.

»

جُمْلَهُ «یُبْطِئُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«جمله «یُبْطِئُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ یَسْتَرِیحُ إِلَى اَلْعُذْرِ،»۱۸۶
«وَ یَسْتَرِیحُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۹۷] وَ الْجُمَلُ (یَسْتَرِیحُ، یَرْأَفُ، یَنْبُو) مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (یُبْطِئُ).

؛

«الْوَاوُ: عاطفه است

[۹۸] و جملات (یَسْتَرِیحُ، یَرْأَفُ، یَنْبُو) معطوف بر جمله (یُبْطِئُ) هستند.

»

یَسْتَرِیحُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَسْتَرِیحُ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْعُذْرِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَسْتَرِیحُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَسْتَرِیحُ‌» هستند»

«وَ یَرْأَفُ‌ بِالضُّعَفَاءِ»۱۸۷
«وَ یَرْأَفُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَرْأَفُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَرْأَفُ‌: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«بِالضُّعَفَاءِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الضُّعَفَاءِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَرْأَفُ‌»؛

«الضُّعَفَاءِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و جار و مجرور متعلق به فعل «یَرْأَفُ‌» هستند»

«وَ یَنْبُو عَلَى اَلْأَقْوِیَاءِ،»۱۸۸
«وَ یَنْبُو»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

یَنْبُو: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«یَنْبُو: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

«عَلَى»

[۹۹] عَلَى الْأَقْوِیَاءِ: یُفِیدُ الِاسْتِعْلَاءَ.

[۱۰۰] عَلَى الْأَقْوِیَاءِ (بر قدرتمندان): معنای برتری و غلبه (استعلاء) را می‌رساند.

:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الأَقْوِیَاءِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَنْبُو»؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و جار و مجرور متعلق به فعل «یَنْبُو» هستند»

«وَ مِمَّنْ لاَ یُثِیرُهُ‌ اَلْعُنْفُ‌،»۱۸۹
«وَ مِمَّنْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

مِمَّنْ‌: مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِمَّنْ‌: مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مَعْطُوفَانِ عَلَى «مِمَّنْ یُبْطِئُ‌»؛

«و جار و مجرور معطوف بر «مِمَّنْ یُبْطِئُ‌» هستند»

«لَا یُثِیرُهُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«الْعُنْفُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «لَا یُثِیرُهُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَا یُثِیرُهُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لاَ یَقْعُدُ بِهِ‌ اَلضَّعْفُ‌.»۱۹۰
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَقْعُدُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ

[۱۰۱] لَا یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ: الْبَاءُ لِلتَّعْدِیَهِ.

: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ

[۱۰۲] لَا یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ: باء برای تعدیه است.

: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَقْعُدُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَقْعُدُ» هستند»

«الضَّعْفُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «لَا یَقْعُدُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا یُثِیرُهُ‌»؛

«و جمله «لَا یَقْعُدُ» معطوف بر جمله «لَا یُثِیرُهُ‌» است»

«ثُمَّ اِلْصَقْ بِذَوِی اَلْمُرُوءَ‌اتِ وَ اَلْأَحْسَابِ، وَ أَهْلِ اَلْبُیُوتَاتِ اَلصَالِحَهِ، وَ اَلسَّوَابِقِ اَلْحَسَنَهِ،»۱۹۱
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ

[۱۰۳] ثُمَّ الْصَقْ: یُفِیدُ التَّرَاخِیَ، أَیْ: وَلِّ مِنْ جُنُودِکَ فِی الدَّرَجَهِ الثَّانِیَهِ مِنْ ذَوِی الْأَحْسَابِ، ثُمَّ أَهْلَ النَّجْدَهِ: تَرَاخٍ ثَانٍ.

مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف

[۱۰۴] ثُمَّ الْصَقْ: معنای تراخی را می‌رساند، یعنی: از سربازانت در درجه دوم از صاحبان حسب را بگمار، سپس اهل شجاعت را: تراخی دوم.

مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«الْصَقْ‌»

[۱۰۵] وَ مَفْعُولُ (الْصَقْ) مَحْذُوفٌ، أَیْ: الْصَقْ وِلَایَهَ الْجُنُودِ بِرِجَالٍ ذَوِی الْأَحْسَابِ.

[۱۰۶] و مفعول (الْصَقْ) محذوف است، یعنی: ولایت سربازان را به مردانی از صاحبان حسب بسپار.

:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است »

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«بِذَوِی»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

ذَوِی: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ذَوِی: اسم مجرور و علامت جر آن یاء است زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است و آن مضاف است»

«الأَحْسَابِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «الْصَقْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «الْصَقْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «الْصَقْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَلِّ‌»؛

«و جمله «الْصَقْ‌» معطوف بر جمله «وَلِّ‌» است»

«وَ أَهْلِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

أَهْلِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «ذَوِی»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَهْلِ‌: معطوف بر «ذَوِی» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الْبُیُوتَاتِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«الصَّالِحَهِ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ السَّوَابِقِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

السَّوَابِقِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْبُیُوتَاتِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«السَّوَابِقِ‌: معطوف بر «الْبُیُوتَاتِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«الْحَسَنَهِ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«ثُمَّ أَهْلِ اَلنَّجْدَهِ‌ وَ اَلشَّجَاعَهِ، وَ اَلسَّخَاءِ وَ اَلسَّمَاحَهِ‌،»۱۹۲
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«أَهْلِ‌»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «ذَوِی الأَحْسَابِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«معطوف بر «ذَوِی الأَحْسَابِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«النَّجْدَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ الشَّجَاعَهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

الشَّجَاعَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «النَّجْدَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الشَّجَاعَهِ‌: معطوف بر «النَّجْدَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ السَّخَاءِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

السَّخَاءِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «النَّجْدَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«السَّخَاءِ‌: معطوف بر «النَّجْدَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ السَّمَاحَهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

السَّمَاحَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «النَّجْدَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«السَّمَاحَهِ‌: معطوف بر «النَّجْدَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ‌ مِنَ اَلْکَرَمِ،»۱۹۳
«فَإِنَّهُمْ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّهُمْ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّهُمْ‌: إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«جِمَاعٌ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ

[۱۰۷] قِیلَ: (مِنْ) هَهُنَا زَائِدَهٌ.

وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر

[۱۰۸] گفته شده: (مِنْ) در اینجا زائده است.

است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْکَرَمِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُمْ جِمَاعٌ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّهُمْ جِمَاعٌ‌» تعلیلیه است»

«وَ شُعَبٌ مِنَ اَلْعُرْفِ‌.»۱۹۴
«وَ شُعَبٌ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

شُعَبٌ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «جِمَاعٌ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«شُعَبٌ‌: معطوف بر «جِمَاعٌ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین با فتحه حرکت گرفته است و محلی از اعراب ندارد»

«الْعُرْفِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

«ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ

[۱۰۹] وَ فِی نُسْخَهٍ بِإِضَافَهِ الضَّمِیرِ فِی (یَتَفَقَّدُهُ).

[۱۱۰] و در نسخه‌ای دیگر با افزودن ضمیر به صورت «یَتَفَقَّدُهُ» آمده است.

اَلْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا،»۱۹۵
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«تَفَقَّدْ»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أُمُورِهِمْ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«مَا»:

حَرْفٌ مَصْدَرِیٌّ

[۱۱۱] وَ یُحْتَمَلُ أَنْ تَکُونَ (مَا) مَوْصُولَهً بِضَرُورَهِ وُجُودِ الضَّمِیرِ فِی (یَتَفَقَّدُهُ) فِی نُسْخَهٍ، وَ الْحَمْلُ عَلَى الْمَصْدَرِیَّهِ أَجْوَدُ بِالْمَعْنَى؛ فَإِنَّ الْمُرَادَ الْمَصْدَرِیَّهُ الْمُجَرَّدَهُ وَ لَیْسَ شَیْئًا آخَرَ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مصدری

[۱۱۲] و محتمل است که (مَا) موصوله باشد به دلیل وجود ضمیر در (یَتَفَقَّدُهُ) در نسخه‌ای، و حمل بر مصدریت از نظر معنایی بهتر است؛ زیرا مراد، مصدریت مجرده است و نه چیز دیگر.

مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَتَفَقَّدُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«الْوَالِدَانِ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْأَلِفُ لِأَنَّهُ مُثَنًّى؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن الف است زیرا مثنی است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«وَلَدِهِمَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمَا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمَا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَتَفَقَّدُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یَتَفَقَّدُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «تَفَقَّدْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «الْصَقْ‌»؛

«و جمله «تَفَقَّدْ» معطوف بر جمله «الْصَقْ‌» است»

«وَ لاَ یَتَفَاقَمَنَّ‌ فِی نَفْسِکَ شَیْ‌ءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ،»۱۹۶
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ

[۱۱۳] لَا یَتَفَاقَمَنَّ: نَهْیٌ مُؤَکَّدٌ.

وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی

[۱۱۴] لَا یَتَفَاقَمَنَّ: نهی مؤکد است.

و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَتَفَاقَمَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ، وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید، واقع در محل جزم است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَفْسِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَتَفَاقَمَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَتَفَاقَمَنَّ‌» هستند»

«شَیْ‌ءٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«قَوَّیْتَهُمْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«التَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «قَوَّیْتَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «قَوَّیْتَهُمْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «قَوَّیْتَهُمْ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَعْتٍ؛

«و جمله «قَوَّیْتَهُمْ‌» در محل رفع نعت واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَا یَتَفَاقَمَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَفَقَّدْ»؛

«و جمله «لَا یَتَفَاقَمَنَّ‌» معطوف بر جمله «تَفَقَّدْ» است»

«وَ لاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ،»۱۹۷
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَحْقِرَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ، وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید، واقع در محل جزم است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«لُطْفاً»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«تَعَاهَدْتَهُمْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«التَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَعَاهَدْتَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَعَاهَدْتَهُمْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «تَعَاهَدْتَهُمْ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «لُطْفاً»؛

«و جمله «تَعَاهَدْتَهُمْ‌» در محل نصب نعت برای «لُطْفاً» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَا تَحْقِرَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا یَتَفَاقَمَنَّ‌»؛

«و جمله «لَا تَحْقِرَنَّ‌» معطوف بر جمله «لَا یَتَفَاقَمَنَّ‌» است»

«وَ إِنْ‌»:

الْوَاوُ: اعْتِرَاضِیَّهٌ أَوْ حَالِیَّهٌ؛

«الْوَاوُ: اعتراضیه یا حالیه است»

إِنْ‌: حَرْفُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنْ‌: حرف شرط و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قَلَّ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ

[۱۱۵] وَ جَوَابُ الشَّرْطِ مَحْذُوفٌ دَلَّ عَلَیْهِ مَا قَبْلَهُ.

؛

«واقع در محل جزم فعل شرط است

[۱۱۶] و جواب شرط محذوف است و آنچه قبل از آن آمده بر آن دلالت دارد.

»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازی است که تقدیر آن: هُوَ است»

وَ الْجُمْلَهُ اعْتِرَاضِیَّهٌ أَوْ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله اعتراضیه یا حالیه است»

«فَإِنَّهُ دَاعِیَهٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ اَلنَّصِیحَهِ لَکَ، وَ حُسْنِ اَلظَّنِّ بِکَ.»۱۹۸
«فَإِنَّهُ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«الْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّهُ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«إِنَّهُ‌: إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«دَاعِیَهٌ‌»

[۱۱۷] قِیلَ: إِنَّمَا قَالَ (دَاعِیَهٌ) بِالْهَاءِ لِلتَّأْکِیدِ.

[۱۱۸] گفته شده: (دَاعِیَهٌ) را با هاء برای تأکید آورده است.

:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است.»

«لَهُمْ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «دَاعِیَهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «دَاعِیَهٌ‌» هستند»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَذْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«النَّصِیحَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «دَاعِیَهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «دَاعِیَهٌ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُ دَاعِیَهٌ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّهُ دَاعِیَهٌ‌…» تعلیلیه است»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «بَذْلِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «بَذْلِ‌» هستند»

«وَ حُسْنِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

حُسْنِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «بَذْلِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حُسْنِ‌: معطوف بر «بَذْلِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الظَّنِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«بِکَ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«الْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«الْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «حُسْنِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «حُسْنِ‌» هستند»

«وَ لاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اِتِّکَالاً عَلَى جَسِیمِهَا،»۱۹۹
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«الْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَدَعْ‌»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أَنْتَ است»

«تَفَقُّدَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«لَطِیفِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«أُمُورِهِمُ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«اتِّکَالاً»:

مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ

[۱۱۹] اتِّکَالًا: مَفْعُولٌ لَهُ لِقَوْلِهِ (لَا تَدَعْ).

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌له

[۱۲۰] اتِّکَالًا: مفعول‌له برای عبارت (لَا تَدَعْ) است.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جَسِیمِهَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«الْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اتِّکَالًا»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اتِّکَالًا» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا تَدَعْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا تَحْقِرَنَّ‌»؛

«و جمله «لَا تَدَعْ‌» معطوف بر جمله «لَا تَحْقِرَنَّ‌» است»

«فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ،»۲۰۰
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«إنَّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»

«لِلْیَسِیرِ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْیَسِیرِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الیسیر: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ

[۱۲۱] لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ: ظَرْفٌ مُسْتَقِرٌّ خَبَرُ (إِنَّ) قُدِّمَ عَلَى اسْمِهَا، وَ هُوَ مَرْفُوعٌ مَوْضِعًا.

مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم

[۱۲۲] لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ: ظرف مستقر و خبر (إنَّ) است که بر اسم آن مقدم شده و محلاً مرفوع است.

محذوف هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«لُطْفِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«مَوْضِعاً»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مُؤَخَّرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«یَنْتَفِعُونَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَنْتَفِعُونَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَنْتَفِعُونَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَنْتَفِعُونَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «مَوْضِعاً»؛

«و جمله «یَنْتَفِعُونَ‌» در محل نصب نعت برای «مَوْضِعاً» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ لِلْیَسِیرِ…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ لِلْیَسِیرِ…» تعلیلیه است»

«وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لاَ یَسْتَغْنُونَ عَنْهُ‌.»۲۰۱
«وَ لِلْجَسِیمِ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لِلْجَسِیمِ‌: اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لِلْجَسِیمِ‌: لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْجَسِیمِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الجسیم: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»

«مَوْقِعاً»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مُؤَخَّرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَسْتَغْنُونَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«عَنْهُ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَسْتَغْنُونَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَسْتَغْنُونَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لا یَسْتَغْنُونَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ لِ «مَوْقِعاً»؛

«و جمله «لا یَسْتَغْنُونَ‌» در محل نصب نعت برای «مَوْقِعاً» واقع شده است»

«وَ لْیَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ، وَ أَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ،»۲۰۲
«وَ لْیَکُنْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لْیَکُنْ‌: اللَّامُ: لِلْأَمْرِ؛

«لْیَکُنْ‌: لام: برای امر است»

یَکُنْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«یکن: فعل مضارع ناقص مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«آثَرُ»

[۱۲۳] آثَرُ: أَفْعَلُ التَّفْضِیلِ مِنْ (الْأَثَرَهِ)، یَعْنِی: أَحَبُّهُمْ وَ أَخَصُّهُمْ إِلَیْکَ.

[۱۲۴] آثر: افعل تفضیل از (أَثَرَه) است، یعنی: محبوب‌ترین و خاص‌ترین آنها نزد تو.

:

اسْمُ «یَکُنْ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«رُؤُوسِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«جُنْدِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عِنْدَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «آثَرُ»؛

«و ظرف متعلق به افعل تفضیل «آثَرُ» است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ خَبَرِ «یَکُنْ‌»؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب خبر «یَکُنْ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لْیَکُنْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا تَدَعْ‌»؛

«و جمله «لْیَکُنْ‌» عطف بر جمله «لَا تَدَعْ‌» است»

«وَاسَاهُمْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحَهِ الْمُقَدَّرَهِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَعُونَتِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وَاسَاهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «وَاسَاهُمْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «وَاسَاهُمْ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «وَاسَاهُمْ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ أَفْضَلَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَفْضَلَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«أفضل: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«عَلَیْهِمْ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَفْضَلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَفْضَلَ‌» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جِدَتِهِ‌»

[۱۲۵] جِدَتِهِ: اسْمُ مَصْدَرٍ مِنَ (الْوِجْدَانِ) مِثْلُ: عِدَهٌ مِنَ الْوَعْدِ: أَیْ مِمَّا تَمَکَّنَ مِنْهُ.

[۱۲۶] جدته: اسم مصدر از (وِجدان) مانند: عِدَه از وَعد است: یعنی از آنچه در توان دارد.

:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ مَحْذُوفٍ، أَیْ: إِفْضَالًا مِنْ جِدَتِهِ…؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا به نائب مفعول مطلق محذوف هستند، یعنی: إفضالاً من جدته…»

وَ جُمْلَهُ «أَفْضَلَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَاسَاهُمْ‌»؛

«و جمله «أَفْضَلَ‌» عطف بر جمله «وَاسَاهُمْ‌» است»

«بِمَا یَسَعُهُمْ وَ یَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ‌ أَهْلِیهِمْ،»۲۰۳
«بِمَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَفْضَلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَفْضَلَ‌» هستند»

«یَسَعُهُمْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یَسَعُهُمْ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یَسَعُهُمْ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ یَسَعُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

یَسَعُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یسع: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«مَنْ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«وَرَاءَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «وَرَاءَهُمْ‌» مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلِ (اسْتَقَرَّ) الْمَحْذُوفِ؛

«و ظرف «وَرَاءَهُمْ‌» متعلق به فعل محذوف (استقرّ) است»

وَ جُمْلَهُ (اسْتَقَرَّ) صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله (استقرّ) صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خُلُوفِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«أَهْلِیهِمْ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَنْ»؛

«و جار و مجرور بیانگر «مَنْ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَسَعُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَسَعُهُمْ‌»؛

«و جمله «یَسَعُ‌» عطف بر جمله «یَسَعُهُمْ‌» است»

«حَتَّى یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ اَلْعَدُوِّ،»۲۰۴
«حَتَّى»:

حَرْفُ جَرٍّ وَ نَصْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر و نصب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَکُونَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب به أن مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«هَمُّهُمْ‌»:

اسْمُ «یَکُونَ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «یَکُونَ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«هَمّاً»:

خَبَرُ «یَکُونَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «یَکُونَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یَکُونَ‌» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ «حَتَّى»؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یَکُونَ‌» در محل جر به حرف جر «حَتَّى» واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَسَعُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَسَعُ‌» هستند»

«وَاحِداً»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جِهَادِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْعَدُوِّ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «هَمًّا»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «هَمًّا» هستند»

«فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ،»۲۰۵
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنَّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«عَطْفَکَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَیْهِمْ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «عَطْفَکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «عَطْفَکَ‌» هستند»

«یَعْطِفُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«قُلُوبَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَیْکَ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَعْطِفُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَعْطِفُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَعْطِفُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «یَعْطِفُ‌» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ‌» تعلیلیه است»

«وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّهِ عَیْنِ‌ اَلْوُلاَهِ»۲۰۶
«وَ إِنَّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنَّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«أَفْضَلَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«قُرَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«عَیْنِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْوُلاهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«اِسْتِقَامَهُ اَلْعَدْلِ فِی اَلْبِلاَدِ،»۲۰۷
«اسْتِقَامَهُ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْعَدْلِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْبِلادِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اسْتِقَامَهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اسْتِقَامَهُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ أَفْضَلَ‌…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِنَّ عَطْفَکَ‌…»؛

«و جمله «إِنَّ أَفْضَلَ‌…» عطف بر جمله «إِنَّ عَطْفَکَ‌…» است»

«وَ ظُهُورُ مَوَدَّهِ اَلرَّعِیَّهِ.»۲۰۸
«وَ ظُهُورُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

ظُهُورُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «اسْتِقَامَهُ‌»: خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ظهور: معطوف بر «اسْتِقَامَهُ‌» است: خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«مَوَدَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الرَّعِیَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ إِنَّهُ لاَ تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلاَّ بِسَلاَمَهِ صُدُورِهِمْ،»۲۰۹
«وَ إِنَّهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

إِنَّهُ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«إنّه: إنَّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَظْهَرُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مَوَدَّتُهُمْ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ

[۱۲۷] إِلَّا بِسَلَامَهِ صُدُورِهِمْ: مُسْتَثْنًى مُفَرَّغٌ.

وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء

[۱۲۸] إِلَّا بِسَلَامَهِ صُدُورِهِمْ: مستثنی مفرّغ است.

و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِسَلَامَهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

سَلَامَهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«سلامه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«صُدُورِهِمْ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَظْهَرُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَظْهَرُ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا تَظْهَرُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّهُ‌»؛

«و جمله «لَا تَظْهَرُ» در محل رفع خبر «إِنَّهُ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِنَّ أَفْضَلَ‌»؛

«و جمله «إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ» عطف بر جمله «إِنَّ أَفْضَلَ‌» است»

«وَ لاَ تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلاَّ بِحِیطَتِهِمْ‌ عَلَى وُلاَهِ اَلْأُمُورِ،»۲۱۰
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَصِحُّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«نَصِیحَتُهُمْ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِحِیطَتِهِمْ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

حِیطَتِهِمْ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حیطتهم: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَصِحُّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَصِحُّ‌» هستند»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«وُلاهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«أُمُورِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «حِیطَتِهِمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «حِیطَتِهِمْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا تَصِحُّ‌…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا تَظْهَرُ…»؛

«و جمله «لَا تَصِحُّ‌…» عطف بر جمله «لَا تَظْهَرُ…» است»

«وَ قِلَّهِ اِسْتِثْقَالِ‌ دُوَلِهِمْ،»۲۱۱
«وَ قِلَّهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

قِلَّهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «حِیطَتِهِمْ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«قلّه: معطوف بر «حِیطَتِهِمْ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«اسْتِثْقَالِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«دُوَلِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ تَرْکِ اِسْتِبْطَاءِ‌ اِنْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ،»۲۱۲
«وَ تَرْکِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تَرْکِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «حِیطَتِهِمْ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ترک: معطوف بر «حِیطَتِهِمْ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«اسْتِبْطَاءِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«انْقِطَاعِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«مُدَّتِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فَافْسَحْ‌ فِی آمَالِهِمْ،»۲۱۳
«فَافْسَحْ‌»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«فاء: فصیحه است»

افْسَحْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«افسح: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«آمَالِهِمْ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «افْسَحْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «افْسَحْ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «افْسَحْ‌» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «افْسَحْ‌» جواب شرط محذوف است»

«وَ وَاصِلْ فِی حُسْنِ اَلثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ»۲۱۴
«وَ وَاصِلْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

وَاصِلْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«واصل: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«حُسْنِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الثَّنَاءِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وَاصِلْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «وَاصِلْ‌» هستند»

«عَلَیْهِمْ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «حُسْنِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «حُسْنِ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «وَاصِلْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «افْسَحْ‌»؛

«و جمله «وَاصِلْ‌» عطف بر جمله «افْسَحْ‌» است»

«وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَى ذَوُو اَلْبَلاَءِ مِنْهُمْ،»۲۱۵
«وَ تَعْدِیدِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تَعْدِیدِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «حُسْنِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تعدید: معطوف بر «حُسْنِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ

[۱۲۹] مَا أَبْلَى: یَحْتَمِلُ أَنْ یَکُونَ لَفْظَهُ (مَا) مَصْدَرِیَّهً أَیْ: ابْتِلَائِهِ، وَ یَحْتَمِلُ أَنْ یَکُونَ مَوْصُولَهً بِحَذْفِ الْعَائِدِ، أَیْ: مَا أَبْلَى فِیهِ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول

[۱۳۰] ما أبلی: احتمال دارد لفظ (ما) مصدریه باشد یعنی: ابتلائه، و احتمال دارد موصوله با حذف عائد باشد، یعنی: ما أبلی فیه.

مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«أَبْلَى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«ذَوُو»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ

[۱۳۱] ذَوُو: جَمْعُ ذَا بِمَعْنَى صَاحِبٍ: أَیْ أَصْحَابُ الْإِخْلَاصِ فِی الْجِهَادِ، وَ یُلَازِمُ الْإِضَافَهَ، وَ یُعْرَبُ إِعْرَابَ جَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ، وَ یُلْحَقُ بِهِ.

بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن واو است زیرا ملحق

[۱۳۲] ذوو: جمع ذا به معنی صاحب است: یعنی اصحاب اخلاص در جهاد، و ملازم اضافه است، و اعراب آن مانند اعراب جمع مذکر سالم است، و به آن ملحق می‌شود.

به جمع مذکر سالم است و آن مضاف است»

«الْبَلَاءِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«مِنْهُمْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور بیانگر «مَا» هستند»

وَ جُمْلَهُ «أَبْلَى» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَبْلَى» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فَإِنَّ کَثْرَهَ اَلذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ اَلشُّجَاعَ‌،»۲۱۶
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنَّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«کَثْرَهَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الذِّکْرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«لِحُسْنِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

حُسْنِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حسن: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«أَفْعَالِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الذِّکْرِ»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الذِّکْرِ» هستند»

«تَهُزُّ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هی است»

«الشُّجَاعَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «تَهُزُّ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «تَهُزُّ» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ کَثْرَهَ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ کَثْرَهَ‌…» تعلیلیه است»

«وَ تُحَرِّضُ اَلنَّاکِلَ‌،»۲۱۷
«وَ تُحَرِّضُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تُحَرِّضُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تحرّض: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هی است»

«النَّاکِلَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «تُحَرِّضُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَهُزُّ»؛

«و جمله «تُحَرِّضُ‌» عطف بر جمله «تَهُزُّ» است»

«إِنْ شَاءَ اَللَّهُ‌.»۲۱۸
«إِنْ‌»:

حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«شَاءَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ، وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ

[۱۳۳] وَ جَوَابُ الشَّرْطِ مَحْذُوفٌ، دَلَّ عَلَیْهِ مَا قَبْلَهُ.

؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است که در محل جزم فعل شرط واقع شده است

[۱۳۴] و جواب شرط محذوف است و آنچه قبل از آن آمده، بر آن دلالت دارد.

»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله حالیه است»

«ثُمَّ اِعْرِفْ لِکُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى،»۲۱۹
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«اعْرِفْ‌»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«لِکُلِّ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

کُلِّ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«کل: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«امْرِئٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اعْرِفْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اعْرِفْ‌» هستند»

«مِنْهُمْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ لِ «امْرِئٍ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف برای «امْرِئٍ‌» هستند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«أَبْلَى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

وَ جُمْلَهُ «أَبْلَى» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَبْلَى» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «اعْرِفْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَاصِلْ‌»؛

«و جمله «اعْرِفْ‌» عطف بر جمله «وَاصِلْ‌» است»

«وَ لاَ تَضُمَّنَّ بَلاَءَ اِمْرِئٍ إِلَى غَیْرِهِ،»۲۲۰
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَضُمَّنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصال به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«بَلَاءَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«امْرِئٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«غَیْرِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَضُمَّنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَضُمَّنَّ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا تَضُمَّنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اعْرِفْ‌»؛

«و جمله «لَا تَضُمَّنَّ‌» عطف بر جمله «اعْرِفْ‌» است»

«وَ لاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَهِ بَلاَئِهِ،»۲۲۱
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُقَصِّرَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصال به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُقَصِّرَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُقَصِّرَنَّ‌» هستند»

«دُونَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ

[۱۳۵] دُونَ: ظَرْفٌ مُضَافٌ إِلَى قَوْلِهِ: غَایَهِ بَلَائِهِ.

؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است

[۱۳۶] دون: ظرفی است که به عبارتِ: غایه بلائه، اضافه شده است.

»

«غَایَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«بَلَائِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «دُونَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف «دُونَ‌» متعلق به حال محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «لَا تُقَصِّرَنَّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا تَضُمَّنَّ‌»؛

«و جمله «لَا تُقَصِّرَنَّ‌» عطف بر جمله «لَا تَضُمَّنَّ‌» است»

«وَ لاَ یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ اِمْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ صَغِیراً،»۲۲۲
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَدْعُوَنَّکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصال به نون تأکید است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«که در محل جزم واقع شده است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«شَرَفُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«امْرِئٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُعْظِمَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و»

فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَدْعُوَنَّکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَدْعُوَنَّکَ‌» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَلَائِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«کَانَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«صَغِیراً»:

خَبَرُ «کَانَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «کَانَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «کَانَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «کَانَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «لَا یَدْعُوَنَّکَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا تُقَصِّرَنَّ‌»؛

«و جمله «لَا یَدْعُوَنَّکَ‌» عطف بر جمله «لَا تُقَصِّرَنَّ‌» است»

«وَ لاَ ضَعَهُ‌ اِمْرِئٍ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ عَظِیماً.»۲۲۳
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۱۳۷] وَ لَا ضَعَهُ: عَطْفٌ عَلَى قَوْلِهِ: شَرَفُ امْرِئٍ، أَیْ لَا یَدْعُوَنَّکَ ضَعَهُ امْرِئٍ.

؛

«واو: عاطفه است

[۱۳۸] و لا ضَعَهُ: عطف بر عبارتِ: شرفُ امرئٍ است، یعنی: لا یدعونّک ضعهُ امرئٍ.

»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ضَعَهُ‌»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «شَرَفُ‌»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«معطوف بر «شَرَفُ‌» است: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«امْرِئٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَسْتَصْغِرَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَدْعُوَنَّکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَدْعُوَنَّکَ‌» هستند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَلَائِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«کَانَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«عَظِیماً»:

خَبَرُ «کَانَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «کَانَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «کَانَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «کَانَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ اُرْدُدْ إِلَى اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ‌ مَا یُضْلِعُکَ‌ مِنَ اَلْخُطُوبِ‌، وَ یَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ اَلْأُمُورِ،»۲۲۴
«وَ ارْدُدْ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

ارْدُدْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اردد: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ارْدُدْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ارْدُدْ» هستند»

«وَ رَسُولِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

رَسُولِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «اللهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«رسوله: معطوف بر «اللهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«یُضْلِعُکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ

[۱۳۹] مِنَ الْخُطُوبِ: لَفْظَهُ مِنْ بَیَانِیَّهٌ.

وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر

[۱۴۰] من الخطوب: لفظ «من» بیانیه است.

است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با فتحه حرکت داده شده، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْخُطُوبِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور بیانگر «مَا» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یُضْلِعُکَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یُضْلِعُکَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «ارْدُدْ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «ارْدُدْ» استئنافیه است»

«وَ یَشْتَبِهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

یَشْتَبِهُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یشتبه: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«عَلَیْکَ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَشْتَبِهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَشْتَبِهُ‌» هستند»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با فتحه حرکت داده شده و محلی از اعراب ندارد»

«الأُمُورِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور بیانگر «مَا» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَشْتَبِهُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُضْلِعُکَ‌»؛

«و جمله «یَشْتَبِهُ‌» عطف بر جمله «یُضْلِعُکَ‌» است»

«فَقَدْ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ‌:»۲۲۵
«فَقَدْ»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قَالَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«تَعَالَى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

وَ جُمْلَهُ «تَعَالَى» اعْتِرَاضِیَّهٌ؛

«و جمله «تَعَالَى» اعتراضیه است»

«لِقَوْمٍ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

قَوْمٍ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«قوم: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «قَالَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «قَالَ‌» هستند»

«أَحَبَّ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«إِرْشَادَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَحَبَّ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرِّ نَعْتٍ لِ «قَوْمٍ‌»؛

«و جمله «أَحَبَّ‌» در محل جر نعت برای «قَوْمٍ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ قَالَ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «قَدْ قَالَ‌» تعلیلیه است»

(یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ‌ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّهِ وَ اَلرَّسُولِ‌)

[۱۴۱] نساء/سوره۴، آیه۵۹.

۲۲۶
«یَا»:

حَرْفُ نِدَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف ندا مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَیُّهَا»:

مُنَادًى مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«منادی مبنی بر ضم است که در محل نصب واقع شده است»

وَ ‌الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«و هاء: برای تنبیه است»

«الَّذِینَ‌»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ بَدَلٍ؛

«اسم موصول مبنی بر فتح است که در محل رفع بدل واقع شده است»

«آمَنُوا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لِاتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛

«فعل ماضی مبنی بر ضم به دلیل اتصال به واو است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْأَلِفُ فَارِقَهٌ؛

«و الف فارقه است»

وَ جُمْلَهُ «آمَنُوا» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «آمَنُوا» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«أَطِیعُوا»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى حَذْفِ النُّونِ لِأَنَّ مُضَارِعَهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل امر مبنی بر حذف نون است زیرا مضارع آن از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْأَلِفُ فَارِقَهٌ؛

«و الف فارقه است»

«اللهَ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَطِیعُوا» جَوَابُ النِّدَاءِ؛

«و جمله «أَطِیعُوا» جواب ندا است»

وَ جُمْلَهُ النِّدَاءِ مَقُولُ الْقَوْلِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و جمله ندا مقول قول است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«وَ أَطِیعُوا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَطِیعُوا: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى حَذْفِ النُّونِ لِأَنَّ مُضَارِعَهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«أطیعوا: فعل امر مبنی بر حذف نون است زیرا مضارع آن از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْأَلِفُ فَارِقَهٌ؛

«و الف فارقه است»

«الرَّسُولَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«وَ أُولِی»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أُولِی: مَعْطُوفٌ عَلَى «الرَّسُولَ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أولی: معطوف بر «الرَّسُولَ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن یاء است زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است و آن مضاف است»

«الأَمْرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«مِنْکُمْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَطِیعُوا» السَّابِقَهِ؛

«و جمله عطف بر جمله قبلی «أَطِیعُوا» است»

«فَإِنْ‌»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«فاء: استئنافیه است»

إِنْ‌: حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إن: حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَنَازَعْتُمْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصال به ضمیر رفع است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

وَ ‌التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْمِیمُ لِلْجَمْعِ؛

«و میم برای جمع است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«شَیْ‌ءٍ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَنَازَعْتُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَنَازَعْتُمْ‌» هستند»

«فَرُدُّوهُ‌»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابطه است»

رُدُّوهُ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى حَذْفِ النُّونِ لِأَنَّ مُضَارِعَهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«ردّوه: فعل امر مبنی بر حذف نون است زیرا مضارع آن از افعال خمسه است»

وَ ‌الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «رُدُّوهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «رُدُّوهُ‌» هستند»

«وَ الرَّسُولِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

«وَ الرَّسُولِ‌»:

الرَّسُولِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «اللهِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الرسول: معطوف بر «اللهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «رُدُّوهُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«و جمله «رُدُّوهُ‌» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله شرط استئنافیه است»

«فَالرَّدُّ إِلَى اَللَّهِ:»۲۲۷
«فَالرَّدُّ»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ أَوْ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: استئنافیه یا تعلیلیه است»

الرَّدُّ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الردّ: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اللهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الرَّدُّ»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الرَّدُّ» هستند»

«اَلْأَخْذُ بِمُحْکَمِ‌ کِتَابِهِ،»۲۲۸
«الأَخْذُ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بِمُحْکَمِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مُحْکَمِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«محکم: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«کِتَابِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الأَخْذُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الأَخْذُ» هستند»

«وَ اَلرَّدُّ إِلَى اَلرَّسُولِ‌:»۲۲۹
«وَ الرَّدُّ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الرَّدُّ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الردّ: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الرَّسُولِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الرَّدُّ»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الرَّدُّ» هستند»

«اَلْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ اَلْجَامِعَهِ غَیْرِ اَلْمُفَرِّقَهِ‌.»۲۳۰
«الأَخْذُ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بِسُنَّتِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

سُنَّتِهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«سنّته: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ ‌الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الأَخْذُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الأَخْذُ» هستند»

«الْجَامِعَهِ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«غَیْرِ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْمُفَرِّقَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛

«و جمله عطف بر جمله قبل از خود است»

«ثُمَّ اِخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ اَلنَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ،»۲۳۱
«ثُمَّ‌»

[۱۴۲] انْتِقَالٌ مِنَ الْکَلَامِ فِی الْجُنْدِ إِلَى الْکَلَامِ فِی الْقُضَاهِ.

[۱۴۳] انتقال از سخن در مورد سپاهیان به سخن در مورد قاضیان.

:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«اخْتَرْ»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«لِلْحُکْمِ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْحُکْمِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الحکم: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اخْتَرْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اخْتَرْ» هستند»

«بَیْنَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«النَّاسِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْمَصْدَرِ «الْحُکْمِ‌»؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و ظرف متعلق به مصدر «الْحُکْمِ‌» است»

«أَفْضَلَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«رَعِیَّتِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «اخْتَرْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «ارْدُدْ»؛

«و جمله «اخْتَرْ» عطف بر جمله «ارْدُدْ» است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَفْسِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَفْضَلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَفْضَلَ‌» هستند»

«مِمَّنْ لاَ تَضِیقُ بِهِ اَلْأُمُورُ،»۲۳۲
«مِمَّنْ‌»:

مِنْ‌

[۱۴۴] مِمَّنْ: لَفْظَهُ (مِنْ) لِلتَّبْعِیضِ، وَ الظَّرْفُ مُسْتَقِرٌّ وَ حَالٌ مِنْ فَاعِلِ (أَفْضَلَ).

: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من

[۱۴۵] ممّن: لفظ (من) برای تبعیض است و ظرف مستقر و حال از فاعل (أفضل) است.

: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«من: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَضِیقُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَضِیقُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَضِیقُ‌» هستند»

«الأُمُورُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «تَضِیقُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «تَضِیقُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لاَ تُمَحِّکُهُ‌ اَلْخُصُومُ،»۲۳۳
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۱۴۶] وَ الْجُمَلُ (لَا تُمَحِّکُهُ، لَا یَحْصُرُ، لَا تَشْرُفُ، لَا یَکْتَفِی) مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (لَا تَضِیقُ).

؛

«واو: عاطفه است

[۱۴۷] و جمله‌های (لا تمحّکه، لا یحصر، لا تشرف، لا یکتفی) عطف بر جمله (لا تضیق) هستند.

»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُمَحِّکُهُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«الْخُصُومُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«وَ لاَ یَتَمَادَى فِی اَلزَّلَّهِ‌،»۲۳۴
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَتَمَادَى»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الزَّلَّهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَتَمَادَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَتَمَادَى» هستند»

«وَ لاَ یَحْصَرُ مِنَ اَلْفَیْ‌ءِ إِلَى اَلْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ،»۲۳۵
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَحْصَرُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با فتحه حرکت داده شده و محلی از اعراب ندارد»

«الْفَیْ‌ءِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَحْصَرُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَحْصَرُ» هستند»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْحَقِّ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الْفَیْ‌ءِ‌»

[۱۴۸] وَ الْمَعْنَى: لَا یَضِیقُ صَدْرُهُ مِنَ الرُّجُوعِ إِلَى الْحَقِّ.

؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الْفَیْ‌ءِ‌» هستند

[۱۴۹] و معنی: از بازگشت به حق دلتنگ نمی‌شود.

»

«إِذَا»:

اسْمُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ فِیهِ؛

«اسم شرط غیر جازم مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِجَوَابِ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و آن متعلق به جواب شرط محذوف است»

«عَرَفَهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «عَرَفَهُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «عَرَفَهُ‌» در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله شرط حالیه است»

«وَ لاَ تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ،»۲۳۶
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُشْرِفُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«نَفْسُهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«طَمَعٍ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُشْرِفُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُشْرِفُ‌» هستند»

«وَ لاَ یَکْتَفِی بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ،»۲۳۷
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَکْتَفِی»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«بِأَدْنَى»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَدْنَى: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أدنی: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

«فَهْمٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَکْتَفِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَکْتَفِی» هستند»

«دُونَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«أَقْصَاهُ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: اکْتِفَاءً دُونَ أَقْصَاهُ…؛

«و ظرف متعلق به حال محذوف، یا به نائب مفعول مطلق است، یعنی: اکتفاءً دون أقصاه…»

«وَ أَوْقَفَهُمْ فِی اَلشُّبُهَاتِ،»۲۳۸
«وَ أَوْقَفَهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَوْقَفَهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أوقفهم: معطوف بر «أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الشُّبُهَاتِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَوْقَفَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَوْقَفَهُمْ‌» هستند»

«وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ،»۲۳۹
«وَ آخَذَهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

آخَذَهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوْقَفَهُمْ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«آخذهم: معطوف بر «أَوْقَفَهُمْ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«بِالْحُجَجِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْحُجَجِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الحجج: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «آخَذَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «آخَذَهُمْ‌» هستند»

«وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَهِ اَلْخَصْمِ،»۲۴۰
«وَ أَقَلَّهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَقَلَّهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوْقَفَهُمْ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أقلّهم: معطوف بر «أَوْقَفَهُمْ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«تَبَرُّماً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«بِمُرَاجَعَهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مُرَاجَعَهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مراجعه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْخَصْمِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَبَرُّمًا»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَبَرُّمًا» هستند»

«وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ اَلْأُمُورِ،»۲۴۱
«وَ أَصْبَرَهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَصْبَرَهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوْقَفَهُمْ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أصبرهم: معطوف بر «أَوْقَفَهُمْ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَکَشُّفِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الأُمُورِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَصْبَرَهُمْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَصْبَرَهُمْ‌» هستند»

«وَ أَصْرَمَهُمْ‌ عِنْدَ اِتِّضَاحِ اَلْحُکْمِ،»۲۴۲
«وَ أَصْرَمَهُمْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَصْرَمَهُمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوْقَفَهُمْ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أصرمهم: معطوف بر «أَوْقَفَهُمْ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عِنْدَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«اتِّضَاحِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْحُکْمِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الظَّرْفُ «عِنْدَ» مُتَعَلِّقٌ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَصْرَمَهُمْ‌»؛

«و ظرف «عِنْدَ» متعلق به افعل تفضیل «أَصْرَمَهُمْ‌» است»

«مِمَّنْ لاَ یَزْدَهِیهِ‌ إِطْرَاءٌ‌،»۲۴۳
«مِمَّنْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«من: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَزْدَهِیهِ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«إِطْرَاءٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «لَا یَزْدَهِیهِ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَا یَزْدَهِیهِ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لاَ یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ،»۲۴۴
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَسْتَمِیلُهُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«إِغْرَاءٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «یَسْتَمِیلُهُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَزْدَهِیهِ‌»؛

«و جمله «یَسْتَمِیلُهُ‌» عطف بر جمله «یَزْدَهِیهِ‌» است»

«وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ.»۲۴۵
«وَ أُولَئِکَ‌»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

أُولَئِکَ‌: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَإٍ؛

«أولئک: اسم اشاره مبنی بر کسر است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«قَلِیلٌ‌»

[۱۵۰] قَلِیلٌ: خَبَرُ أُولَئِکَ یُسْتَعْمَلُ فِی الْمُفْرَدِ وَ الْجَمْعِ.

[۱۵۱] قَلِیلٌ: خَبَرُ أُولَئِکَ یُسْتَعْمَلُ فِی الْمُفْرَدِ وَ الْجَمْعِ.

:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله حالیه است»

«ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ،»۲۴۶
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«أَکْثِرْ»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«تَعَاهُدَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«قَضَائِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَکْثِرْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اخْتَرْ»؛

«و جمله «أَکْثِرْ» عطف بر جمله «اخْتَرْ» است»

«وَ اِفْسَحْ لَهُ فِی اَلْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ،»۲۴۷
«وَ افْسَحْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

افْسَحْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«افسح: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

«لَهُ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «افْسَحْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «افْسَحْ‌» هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْبَذْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: إِفْسَاحًا فِی الْبَذْلِ…؛

«و جار و مجرور متعلق به نائب مفعول مطلق هستند، یعنی: إفساحاً فی البذل…»

«مَا»:

اسْمٌ نَکِرَهٌ

[۱۵۲] أَوْ: (مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ): لَفْظَهُ (مَا) اسْمِیَّهٌ مَوْصُوفَهٌ بِمَا بَعْدَهَا، أَیْ: شَیْئًا أَوْ بَذْلًا یُزِیلُ عِلَّتَهُ، وَ قِیلَ: یَحْتَمِلُ أَنْ تَکُونَ (مَا) بَدَلًا مِنَ الْبَذْلِ، أَوْ مَفْعُولًا لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ، دَلَّ عَلَیْهِ الْبَذْلُ، کَأَنَّهُ قَالَ: فَیَبْذُلُ لَهُ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ، وَ أَنْ یَکُونَ مَفْعُولًا لِیُفْسِحَ، أَیْ: یُوَسِّعُ لَهُ مَا یَکْفِیهِ مِنَ الْمَالِ، وَ یَحْتَمِلُ أَنْ یَکُونَ فِی مَعْنَى مَصْدَرٍ، أَیْ: یُفْسِحُ لَهُ فَسْحًا یُزِیلُ عِلَّتَهُ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم نکره

[۱۵۳] یا: (ما یزیل علّته): لفظ (ما) اسمیه است که با بعد از خود توصیف شده است، یعنی: شیئاً أو بذلاً یزیل علّته، و گفته شده: احتمال دارد (ما) بدل از بذل باشد، یا مفعول برای فعل محذوف باشد که بذل بر آن دلالت دارد، گویی گفته است: فیبذل له ما یزیل علّته، و اینکه مفعول برای «یفسح» باشد، یعنی: یوسّع له ما یکفیه من المال، و احتمال دارد در معنای مصدر باشد، یعنی: یفسح له فسحاً یزیل علّته.

مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«یُزِیلُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیر آن: هو است»

«عِلَّتَهُ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یُزِیلُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ نَعْتٍ؛

«و جمله «یُزِیلُ‌» در محل نصب نعت واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «افْسَحْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اخْتَرْ»؛

«و جمله «افْسَحْ‌» عطف بر جمله «اخْتَرْ» است»

«وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى اَلنَّاسِ،»۲۴۸
«وَ تَقِلُّ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تَقِلُّ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تقلّ: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مَعَهُ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«حَاجَتُهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «مَعَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف «مَعَ‌» متعلق به حال محذوف است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«النَّاسِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «حَاجَتُهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «حَاجَتُهُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «تَقِلُّ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُزِیلُ‌»؛

«و جمله «تَقِلُّ‌» عطف بر جمله «یُزِیلُ‌» است»

«وَ أَعْطِهِ مِنَ اَلْمَنْزِلَهِ لَدَیْکَ»۲۴۹
«وَ أَعْطِهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَعْطِهِ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى حَذْفِ حَرْفِ الْعِلَّهِ؛

«أعطه: فعل امر مبنی بر حذف حرف عله است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیر آن: أنت است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با فتحه حرکت داده شده و محلی از اعراب ندارد»

«الْمَنْزِلَهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«لَدَیْکَ‌»:

ظَرْفُ مَکَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ فِیهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ظرف مکان مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است و آن مضاف است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به حال محذوف است»

«مَا لاَ یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ،»۲۵۰
«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَطْمَعُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فِیهِ‌»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَطْمَعُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَطْمَعُ‌» هستند»

«غَیْرُهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خَاصَّتِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ لِ «غَیْرُهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف برای «غَیْرُهُ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا یَطْمَعُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَا یَطْمَعُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «أَعْطِهِ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «افْسَحْ‌»؛

«و جمله «أَعْطِهِ‌» عطف بر جمله «افْسَحْ‌» است»

«لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اِغْتِیَالَ‌ اَلرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ.»۲۵۱
«لِیَأْمَنَ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَعْلِیلٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر و تعلیل مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

یَأْمَنَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَأْمَنَ‌: فعل مضارع منصوب به «أن» مقدره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ «اللام»؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر «اللام» است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَعْطِهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَعْطِهِ‌» است»

«بِذلِکَ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

ذلِکَ‌: اِسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ذلِکَ‌: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَأْمَنَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَأْمَنَ‌» است»

«اغْتِیَالَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الرِّجَالِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«لَهُ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اغْتِیَالَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اغْتِیَالَ‌» است»

«عِنْدَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعولٌ‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْمَصْدَرِ «اغْتِیَالَ‌»؛

«و ظرف متعلق به مصدر «اغْتِیَالَ‌» است»

«فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً،»۲۵۲
«فَانْظُرْ»:

اَلْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«اَلْفَاءُ: فصیحه است»

اُنْظُرْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اُنْظُرْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ذلِکَ‌»:

اِسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «انْظُرْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «انْظُرْ» است»

«نَظَراً»:

مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول مطلق منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«بَلِیغاً»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «انْظُرْ» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «انْظُرْ» جواب شرط محذوف است»

«فَإِنَّ هَذَا اَلدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی اَلْأَشْرَارِ،»۲۵۳
«فَإِنَّ‌»:

اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«اَلْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«هذَا»:

اَلْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«اَلْهَاءُ: برای تنبیه است»

ذَا: اِسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اِسْمِ «إِنَّ‌»؛

«ذَا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«الدِّینَ‌»:

بَدَلٌ أَوْ عَطْفُ بَیَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«بدل یا عطف بیان منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَانَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ اِسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«أَسِیراً»:

خَبَرُ «کَانَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «کَانَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَیْدِی»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل ثقل است، و آن مضاف است»

«الأَشْرَارِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «أَسِیراً»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «أَسِیراً» است»

وَ جُمْلَهُ «کَانَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «کَانَ‌» در محل رفع خبر «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ هَذَا…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ هَذَا…» تعلیلیه است»

«یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَى،»۲۵۴
«یُعْمَلُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فِیهِ‌»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُعْمَلُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُعْمَلُ‌» است»

«بِالْهَوَى»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَوَى: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«اَلْهَوَى: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ وَاقِعَانِ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَائِبِ فَاعِلٍ؛

«و جار و مجرور در محل رفع نائب فاعل واقع شده‌اند»

وَ جُمْلَهُ «یُعْمَلُ‌» حَالِیَّهٌ، أَوْ خَبَرٌ بَعْدَ خَبَرٍ لِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «یُعْمَلُ‌» حالیه است، یا خبر بعد از خبر برای «إِنَّ‌» است»

«وَ تُطْلَبُ بِهِ اَلدُّنْیَا.»۲۵۵
«وَ تُطْلَبُ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

تُطْلَبُ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تُطْلَبُ‌: فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بِهِ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُطْلَبُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُطْلَبُ‌» است»

«الدُّنْیَا»:

نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«نائب فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ جُمْلَهُ «تُطْلَبُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یُعْمَلُ‌»؛

«و جمله «تُطْلَبُ‌» معطوف بر جمله «یُعْمَلُ‌» است»

«ثُمَّ اُنْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ»۲۵۶
«ثُمَّ‌»

[۱۵۴] لَمَّا فَرَغَ مِنْ أَمْرِ الْقَضَاءِ شَرَعَ فِی أَمْرِ الْعُمَّالِ.

[۱۵۵] هنگامی که از امر قضاوت فارغ شد، به امر کارگزاران پرداخت.

:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«انْظُرْ»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أُمُورِ»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«عُمَّالِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «انْظُرْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «انْظُرْ» است»

وَ جُمْلَهُ «انْظُرْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «انْظُرْ فِی ذَلِکَ‌»؛

«و جمله «انْظُرْ» معطوف بر جمله «انْظُرْ فِی ذَلِکَ‌» است»

«فَاسْتَعْمِلْهُمُ اِخْتِبَاراً،»۲۵۷
«فَاسْتعْمِلْهُمُ‌»:

اَلْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْفَاءُ: عاطفه است»

اِسْتعْمِلْهُمُ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اِسْتعْمِلْهُمُ‌: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«اخْتِبَاراً»:

مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ

[۱۵۶] اِخْتِبَاراً: مَفْعُولٌ لَهُ لِقَوْلِهِ (فَاسْتَعْمِلْهُمْ).

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعولٌ‌لأجله

[۱۵۷] اِخْتِبَاراً: مفعولٌ‌له برای قول او (فَاسْتَعْمِلْهُمْ) است.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «اسْتَعْمِلْهُمُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «انْظُرْ»؛

«و جمله «اسْتَعْمِلْهُمُ‌» معطوف بر جمله «انْظُرْ» است»

«وَ لاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاهً‌ وَ أَثَرَهً‌،»۲۵۸
«وَ لا»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُوَلِّهِمْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ حَذْفُ حَرْفِ الْعِلَّهِ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن حذف حرف عله است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مُحَابَاهً‌»:

مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ

[۱۵۸] مُحَابَاهً: مَفْعُولٌ لَهُ لِقَوْلِهِ (لَا تُوَلِّهِمْ).

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعولٌ‌لأجله

[۱۵۹] مُحَابَاهً: مفعولٌ‌له برای قول او (لَا تُوَلِّهِمْ) است.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «وَ لا تُوَلِّهِمْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اسْتَعْمِلْهُمُ‌»؛

«و جمله «وَ لا تُوَلِّهِمْ‌» معطوف بر جمله «اسْتَعْمِلْهُمُ‌» است»

«وَ أَثَرَهً‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

أَثَرَهً‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «مُحَابَاهً‌»: مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«أَثَرَهً‌: معطوف بر «مُحَابَاهً‌» است: مفعولٌ‌لأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ‌ مِنْ شُعَبِ اَلْجَوْرِ وَ اَلْخِیَانَهِ.»۲۵۹
«فَإِنَّهُمَا»:

اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«اَلْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّهُمَا: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّهُمَا: إِنَّ‌: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمَا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اِسْمِ «إِنَّ‌»؛

«هُمَا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«جِمَاعٌ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«شُعَبِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْجَوْرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ لِ «جِمَاعٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف برای «جِمَاعٌ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُمَا جِمَاعٌ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّهُمَا جِمَاعٌ‌…» تعلیلیه است»

«وَ الْخِیَانَهِ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

اَلْخِیَانَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْجَوْرِ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اَلْخِیَانَهِ‌: معطوف بر «الْجَوْرِ» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ تَوَخَّ‌ مِنْهُمْ أَهْلَ اَلتَّجْرِبَهِ وَ اَلْحَیَاءِ،»۲۶۰
«وَ تَوَخَّ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

تَوَخَّ‌: فِعْلُ أَمْرٍ

[۱۶۰] تَوَخَّ: أَمْرٌ مِنْ تَوَخَّى یَتَوَخَّى.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ حَذْفِ حَرْفِ الْعِلَّهِ؛

«تَوَخَّ‌: فعل امر

[۱۶۱] تَوَخَّ: امر از تَوَخَّى یَتَوَخَّى است.

مبنی بر حذف حرف عله است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«مِنْهُمْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَوَخَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَوَخَّ‌» است»

«أَهْلَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«التَّجْرِبَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ الْحَیَاءِ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

اَلْحَیَاءِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «التَّجْرِبَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اَلْحَیَاءِ‌: معطوف بر «التَّجْرِبَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«مِنْ أَهْلِ اَلْبُیُوتَاتِ اَلصَّالِحَهِ،»۲۶۱
«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَهْلِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْبُیُوتَاتِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«الصَّالِحَهِ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «اخْتَرْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ لا تُوَلّهِمْ‌»؛

«و جمله «اخْتَرْ» معطوف بر جمله «وَ لا تُوَلّهِمْ‌» است»

«وَ اَلْقَدَمِ فِی اَلْإِسْلاَمِ‌ اَلْمُتَقَدِّمَهِ،»۲۶۲
«وَ الْقَدَمِ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

اَلْقَدَمِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «التَّجْرِبَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اَلْقَدَمِ‌: معطوف بر «التَّجْرِبَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الإِسْلامِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «الْقَدَمِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «الْقَدَمِ‌» است»

«الْمُتَقَدِّمَهِ‌»:

نَعْتٌ

[۱۶۲] اَلْمُتَقَدِّمَهُ: صِفَهٌ لِقَوْلِهِ (اَلْبُیُوتَاتِ).

مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعت

[۱۶۳] اَلْمُتَقَدِّمَهُ: صفت برای قول او (اَلْبُیُوتَاتِ) است.

مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلاَقاً،»۲۶۳
«فَإِنَّهُمْ‌»:

فَإِنَّهُمْ: اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فَإِنَّهُمْ: اَلْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّهُمْ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّهُمْ‌: إِنَّ‌: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اِسْمِ «إِنَّ‌»؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«أَکْرَمُ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«أَخْلاَقاً»:

تَمْیِیزٌ

[۱۶۴] أَخْلَاقاً: مَنْصُوبٌ عَلَى التَّمْیِیزِ مِنَ النِّسْبَهِ فِی قَوْلِهِ (أَکْرَمُ).

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز

[۱۶۵] أَخْلَاقاً: به عنوان تمییز از نسبت در قول او (أَکْرَمُ) منصوب شده است.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُمْ أَکْرَمُ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّهُمْ أَکْرَمُ‌…» تعلیلیه است»

«وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً،»۲۶۴
«وَ أَصَحُّ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

أَصَحُّ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَکْرَمُ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَصَحُّ‌: معطوف بر «أَکْرَمُ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«أَعْرَاضاً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«وَ أَقَلُّ فِی اَلْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً،»۲۶۵
«وَ أَقَلُّ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

أَقَلُّ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَکْرَمُ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَقَلُّ‌: معطوف بر «أَکْرَمُ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْمَطَامِعِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «إِشْرَافاً»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «إِشْرَافاً» است»

«إَشْرَافاً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«وَ أَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ اَلْأُمُورِ نَظَراً.»۲۶۶
«وَ أَبْلَغُ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

أَبْلَغُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَکْرَمُ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَبْلَغُ‌: معطوف بر «أَکْرَمُ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَوَاقِبِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الأُمُورِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «نَظَراً»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «نَظَراً» است»

«نَظَراً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ اَلْأَرْزَاقَ،»۲۶۷
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«أَسْبِغْ‌»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«عَلَیْهِمُ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالضَّمِّ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با ضمه حرکت داده شده است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَسْبِغْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَسْبِغْ‌» است»

«الأَرْزَاقَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَسْبِغْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اخْتَرْ»؛

«و جمله «أَسْبِغْ‌» معطوف بر جمله «اخْتَرْ» است»

«فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّهٌ لَهُمْ عَلَى اِسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ،»۲۶۸
«فَإِنَّ‌»:

اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«اَلْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«ذلِکَ‌»:

اِسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اِسْمِ «إِنَّ‌»؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«قُوَّهٌ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«لَهُمْ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «قُوَّهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «قُوَّهٌ‌» است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اسْتِصْلاحِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«أَنْفُسِهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «قُوَّهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «قُوَّهٌ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ ذَلِکَ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ ذَلِکَ‌…» تعلیلیه است»

«وَ غِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ،»۲۶۹
«وَ غِنًى»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

غِنًى: مَعْطُوفٌ عَلَى «قَوَّهٌ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«غِنًى: معطوف بر «قَوَّهٌ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

«لَهُمْ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «غِنَّى»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «غِنَّى» است»

«عَنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَنَاوُلِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«مَا»:

اِسْمٌ مَوْصُولٌ

[۱۶۶] مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ: مَا مَوْصُولَهٌ، وَ تَحْتَ أَیْدِیهِمْ ظَرْفٌ مُسْتَقِرٌّ صِلَهٌ، وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ أَوْ مُسْتَتِرٌ فِی الظَّرْفِ بِاعْتِبَارِ مُتَعَلِّقِهِ الْمُقَدَّرِ، وَ یُحْتَمَلُ أَنْ تَکُونَ (مَا) مَوْصُوفَهً وَ مَا بَعْدَهَا صِفَتَهَا، أَیْ: شَیْئاً تَحْتَ أَیْدِیهِمْ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول

[۱۶۷] مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ: «ما» موصوله است، و «تَحْتَ أَیْدِیهِمْ» ظرف مستقر و صله است، و عائد محذوف یا مستتر در ظرف به اعتبار متعلق مقدر آن است، و احتمال دارد که «ما» موصوفه باشد و مابعد آن صفتش باشد، یعنی: شَیْئاً تَحْتَ أَیْدِیهِمْ (چیزی تحت اختیارشان).

مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«تَحْتَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعولٌ‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«أَیْدِیهِمْ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل ثقل است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «تَحْتَ‌» مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلِ (اِسْتَقَرَّ) الْمَحْذُوفِ؛

«و ظرف «تَحْتَ‌» متعلق به فعل محذوف «اِسْتَقَرَّ» است»

وَ جُمْلَهُ (اِسْتَقَرَّ) صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «اِسْتَقَرَّ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ حُجَّهٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ‌.»۲۷۰
«وَ حُجَّهٌ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

حُجَّهٌ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «قُوَّهٌ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حُجَّهٌ‌: معطوف بر «قُوَّهٌ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«عَلَیْهِمْ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حُجَّهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «حُجَّهٌ‌» است»

«إِنْ‌»:

حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خَالَفُوا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لِاتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛

«فعل ماضی مبنی بر ضم به دلیل اتصالش به واو است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ

[۱۶۸] وَ جَوَابُ الشَّرْطِ مَحْذُوفٌ.

الشَّرْطِ؛

«در محل جزم فعل شرط

[۱۶۹] و جواب شرط محذوف است.

واقع شده است»

اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْأَلِفُ فَارِقَهٌ؛

«و الف، فارقه است»

«أَمْرَکَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ثَلَمُوا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لِاتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ، وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ؛

«فعل ماضی مبنی بر ضم به دلیل اتصالش به واو است، در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْأَلِفُ فَارِقَهٌ؛

«و الف، فارقه است»

«أَمَانَتَکَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «ثَلَمُوا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «خَالَفُوا»؛

«و جمله «ثَلَمُوا» معطوف بر جمله «خَالَفُوا» است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله شرط، حالیه است»

«ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ،»۲۷۱
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«تَفَقَّدْ»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«أَعْمَالَهُمْ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تَفَقَّدْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَسْبِغْ‌»؛

«و جمله «تَفَقَّدْ» معطوف بر جمله «أَسْبِغْ‌» است»

«وَ اِبْعَثِ اَلْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ اَلصِّدْقِ وَ اَلْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ،»۲۷۲
«وَ ابْعَثِ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

اِبْعَثِ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ، وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«اِبْعَثِ‌: فعل امر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با کسره حرکت داده شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«الْعُیُونَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَهْلِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الصِّدْقِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «ابْعَثِ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَفَقَّدْ»؛

«و جمله «ابْعَثِ‌» معطوف بر جمله «تَفَقَّدْ» است»

«وَ الْوَفَاءِ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

اَلْوَفَاءِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الصِّدْقِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اَلْوَفَاءِ‌: معطوف بر «الصِّدْقِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«عَلَیْهِمْ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ابْعَثِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ابْعَثِ‌» است»

«فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی اَلسِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَهٌ‌ لَهُمْ عَلَى اِسْتِعْمَالِ اَلْأَمَانَهِ،»۲۷۳
«فَإِنَّ‌»:

اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«اَلْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«تَعَاهُدَکَ‌»:

اِسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«السِّرِّ»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَعَاهُدَکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَعَاهُدَکَ‌» است»

«لأمُورِهِمْ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أُمُورِهِمْ‌: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أُمُورِهِمْ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَعَاهُدَکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَعَاهُدَکَ‌» است»

«حَدْوَهٌ‌»

[۱۷۰] حَدْوَهٌ: مَعْنَاهَا: سَوْقٌ لَهُمْ وَ حَثٌّ.

[۱۷۱] حَدْوَهٌ: به معنای راندن و ترغیب کردن آنان است.

:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«لَهُمْ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حَدْوَهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «حَدْوَهٌ‌» است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اسْتِعْمَالِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الأَمَانَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حَدْوَهٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «حَدْوَهٌ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ تَعَاهُدَکَ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ تَعَاهُدَکَ‌…» تعلیلیه است»

«وَ اَلرِّفْقِ بِالرَّعِیَّهِ.»۲۷۴
«وَ الرِّفْقِ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

اَلرِّفْقِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الأَمَانَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اَلرِّفْقِ‌: معطوف بر «الأَمَانَهِ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«بِالرَّعِیَّهِ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلرَّعِیَّهِ‌: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اَلرَّعِیَّهِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «الرِّفْقِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «الرِّفْقِ‌» است»

«وَ تَحَفَّظْ مِنَ اَلْأَعْوَانِ،»۲۷۵
«وَ تَحَفَّظْ»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

تَحَفَّظْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«تَحَفَّظْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با فتحه حرکت داده شده است، و محلی از اعراب ندارد»

«الأَعْوَانِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَحَفَّظْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَحَفَّظْ» است»

وَ جُمْلَهُ «تَحَفَّظْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «ابْعَثِ‌»؛

«و جمله «تَحَفَّظْ» معطوف بر جمله «ابْعَثِ‌» است»

«فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَى خِیَانَهٍ»۲۷۶
«فَإِنْ‌»:

اَلْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْفَاءُ: عاطفه است»

إِنْ‌: حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنْ‌: حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَحَدٌ»:

فَاعِلٌ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ

[۱۷۲] یُفَسِّرُهُ الْفِعْلُ بَعْدَهُ (بَسَطَ)، وَ الْفِعْلُ الْمَحْذُوفُ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ.

مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل برای فعل محذوف

[۱۷۳] فعل بعدی (بَسَطَ) آن را تفسیر می‌کند، و فعل محذوف همان فعل شرط است.

مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«مِنْهُمْ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف است»

«بَسَطَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ جُمْلَهُ «بَسَطَ» تَفْسِیرِیَّهٌ؛

«و جمله «بَسَطَ» تفسیریه است»

«یَدَهُ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خِیَانَهٍ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «بَسَطَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «بَسَطَ» است»

«اِجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ،»۲۷۷
«اجْتَمَعَتْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«بِهَا»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اجْتَمَعَتْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اجْتَمَعَتْ‌» است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اجْتَمَعَتْ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اجْتَمَعَتْ‌» است»

«عِنْدَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعولٌ‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «اجْتَمَعَتْ‌»؛

«و ظرف متعلق به فعل «اجْتَمَعَتْ‌» است»

«أَخْبَارُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

«عُیُونِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «اجْتَمَعَتْ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ «خِیَانَهٍ‌»؛

«و جمله «اجْتَمَعَتْ‌» در محل جر نعت برای «خِیَانَهٍ‌» واقع شده است»

«اِکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً،»۲۷۸
«اکْتَفَیْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

اَلتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلتَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«بِذَلِکَ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

ذَلِکَ‌: اِسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ذَلِکَ‌: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اکْتَفَیْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اکْتَفَیْتَ‌» است»

«شَاهِداً»:

حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ اَلْعُقُوبَهَ فِی بَدَنِهِ،»۲۷۹
«فَبَسَطْتَ‌»:

اَلْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْفَاءُ: عاطفه است»

بَسَطْتَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«بَسَطْتَ‌: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

اَلتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلتَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«عَلَیْهِ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «بَسَطْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «بَسَطْتَ‌» است»

«الْعُقُوبَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَدَنِهِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «بَسَطْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «بَسَطْتَ‌» است»

«وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ،»۲۸۰
«وَ أَخَذْتَهُ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۱۷۴] وَ الْجُمَلُ (أَخَذْتَهُ، نَصَبْتَهُ، وَسَمْتَهُ، قَلَّدْتَهُ) مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (بَسَطْتَ).

؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه

[۱۷۵] و جملات (أَخَذْتَهُ، نَصَبْتَهُ، وَسَمْتَهُ، قَلَّدْتَهُ) معطوف بر جمله (بَسَطْتَ) هستند.

است»

أَخَذْتَهُ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«أَخَذْتَهُ‌: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

اَلتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلتَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«بِمَا»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اِسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف است»

«أَصَابَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ جُمْلَهُ «أَصَابَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ

[۱۷۶] وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ.

لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَصَابَ‌» صله موصول

[۱۷۷] و عائد محذوف است.

است و محلی از اعراب ندارد»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَمَلِهِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «ما»؛

«و جار و مجرور بیان برای «ما» است»

«ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ اَلْمَذَلَّهِ،»۲۸۱
«ثُمَّ‌»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«نَصَبْتَهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

اَلتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلتَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«بِمَقَامِ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَقَامِ‌: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مَقَامِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْمَذَلَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَصَبْتَهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «نَصَبْتَهُ‌» است»

«وَ وَسَمْتَهُ‌ بِالْخِیَانَهِ،»۲۸۲
«وَ وَسَمْتَهُ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

وَسَمْتَهُ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«وَسَمْتَهُ‌: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

اَلتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلتَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«بِالْخِیَانَهِ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْخِیَانَهِ‌: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اَلْخِیَانَهِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وَسَمْتَهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «وَسَمْتَهُ‌» است»

«وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ اَلتُّهَمَهِ‌.»۲۸۳
«وَ قَلَّدْتَهُ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

قَلَّدْتَهُ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«قَلَّدْتَهُ‌: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

اَلتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلتَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ أَوَّلٍ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به اول واقع شده است»

«عَارَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«التُّهَمَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ اَلْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ،»۲۸۴
«وَ تَفَقَّدْ»:

اَلْوَاوُ: اِسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«اَلْوَاوُ: استئنافیه است»

تَفَقَّدْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«تَفَقَّدْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«أَمْرَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْخَرَاجِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«بِمَا»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اِسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَفَقَّدْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَفَقَّدْ» است»

«یُصْلِحُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«أَهْلَهُ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یُصْلِحُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یُصْلِحُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «تَفَقَّدْ» اِسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «تَفَقَّدْ» استئنافیه است»

«فَإِنَّ فِی صَلاَحِهِ وَ صَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ،»۲۸۵
«فَإِنَّ‌»:

اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«اَلْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«صَلاحِهِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «إِنَّ‌» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف «إِنَّ‌» است»

«وَ صَلاحِهِمْ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

صَلاحِهِمْ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «صَلاحِهِ‌»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«صَلاحِهِمْ‌: معطوف بر «صَلاحِهِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«صَلاحاً»:

اِسْمُ «إِنَّ‌» مُؤَخَّرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ فِی صَلاحِهِ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ فِی صَلاحِهِ‌…» تعلیلیه است»

«لِمَنْ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اِسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «صَلاحاً»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «صَلاحاً» است»

«سِوَاهُمْ‌»:

ظَرْفُ مَکَانٍ

[۱۷۸] سِوَى: تَقَعُ ظَرْفَ مَکَانٍ خِلَافَ «غیر»، نَحْوَ سَافَرَ الَّذِی سِوَاکَ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ظرف مکان

[۱۷۹] سِوَى: برخلاف «غیر»، ظرف مکان واقع می‌شود، مانند: سَافَرَ الَّذِی سِوَاکَ.

منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «سِوَاهُمْ‌» مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلِ (اِسْتَقَرَّ) الْمَحْذُوفِ؛

«و ظرف «سِوَاهُمْ‌» متعلق به فعل محذوف «اِسْتَقَرَّ» است»

وَ جُمْلَهُ (اِسْتَقَرَّ) صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «اِسْتَقَرَّ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ،»۲۸۶
«وَ لا»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«صَلاحَ‌»:

اِسْمُ «لا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم «لا» مبنی بر فتح در محل نصب است»

«لِمَنْ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ‌: اِسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَنْ‌: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «صَلاح»، أَوْ بِنَعْتٍ لِ «صَلاح»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «صَلاح»، یا به نعت برای «صَلاح» است»

«سِوَاهُمْ‌»:

ظَرْفُ مَکَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ظرف مکان منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «سِوَاهُمْ‌» مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلِ (اِسْتَقَرَّ) الْمَحْذُوفِ؛

«و ظرف «سِوَاهُمْ‌» متعلق به فعل محذوف «اِسْتَقَرَّ» است»

وَ جُمْلَهُ (اِسْتَقَرَّ) صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «اِسْتَقَرَّ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اِسْتِثْنَاءٍ

[۱۸۰] إِلَّا بِهِمْ: اِسْتِثْنَاءٌ مُفَرَّغٌ.

وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء

[۱۸۱] إِلَّا بِهِمْ: استثناء مفرغ است.

و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِهِمْ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لا» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «لا» است»

«لِأَنَّ اَلنَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَى اَلْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ،»۲۸۷
«لأَنَّ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَعْلِیلٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر و تعلیل مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أَنَّ‌: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«النَّاسَ‌»:

اِسْمُ «أَنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «أَنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«کُلَّهُمْ‌»:

تَوْکِیدٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تأکید منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عِیَالٌ‌»:

خَبَرُ «أَنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «أَنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْخَرَاجِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «عِیَالٌ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «عِیَالٌ‌» است»

«وَ أَهْلِهِ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

أَهْلِهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْخَرَاجِ‌»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أَهْلِهِ‌: معطوف بر «الْخَرَاجِ‌» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنَّ النَّاسَ‌…» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ «اللام»؛

«و مصدر مؤول از «أَنَّ النَّاسَ‌…» در محل جر به حرف جر «اللام» واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ مُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ، تَقْدِیرُهُ: وَ ذَلِکَ لِأَنَّ النَّاسَ…؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مبتدای محذوف است، که تقدیر آن: وَ ذَلِکَ لِأَنَّ النَّاسَ… است»

«وَ لْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَهِ اَلْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اِسْتِجْلاَبِ اَلْخَرَاجِ،»۲۸۸
«وَ لْیَکُنْ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

اَللَّامُ: لِلْأَمْرِ؛

«اَللَّامُ: برای امر است»

یَکُنْ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَکُنْ‌: فعل مضارع ناقص مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«نَظَرُکَ‌»:

اِسْمُ «یَکُنْ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «یَکُنْ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عِمَارَهِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الأَرْضِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «نَظَرُکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «نَظَرُکَ‌» است»

«أَبْلَغَ‌»:

خَبَرُ «یَکُنْ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر «یَکُنْ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَظَرِکَ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَبْلَغَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَبْلَغَ‌» است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اسْتِجْلابِ‌»:

اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْخَرَاجِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «نَظَرِکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «نَظَرِکَ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «لْیَکُنْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَفَقَّدْ»؛

«و جمله «لْیَکُنْ‌» معطوف بر جمله «تَفَقَّدْ» است»

«لِأَنَّ ذَلِکَ لاَ یُدْرَکُ إِلاَّ بِالْعِمَارَهِ،»۲۸۹
«لأَنَّ‌»:

اَللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَعْلِیلٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَللَّامُ: حرف جر و تعلیل مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أَنَّ‌: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«ذَلِکَ‌»:

اِسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اِسْمِ «أَنَّ‌»؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «أَنَّ‌» واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«لا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یُدْرَکُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و نائب فاعل ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اِسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِالْعِمَارَهِ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْعِمَارَهِ‌: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اَلْعِمَارَهِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُدْرَکُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُدْرَکُ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «لا یُدْرَکُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «أَنَّ‌»؛

«و جمله «لا یُدْرَکُ‌» در محل رفع خبر «أَنَّ‌» واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ مُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ، تَقْدِیرُهُ: وَ ذَلِکَ لِأَنَّ ذَلِکَ…؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مبتدای محذوف است، که تقدیر آن: وَ ذَلِکَ لِأَنَّ ذَلِکَ… است»

«وَ مَنْ طَلَبَ اَلْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَهٍ أَخْرَبَ اَلْبِلاَدَ،»۲۹۰
«وَ مَنْ‌»:

اَلْوَاوُ: اِسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«اَلْوَاوُ: استئنافیه است»

مَنْ‌: اِسْمُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَأٍ؛

«مَنْ‌: اسم شرط و جزم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«طَلَبَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«الْخَرَاجَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بِغَیْرِ»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

غَیْرِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«غَیْرِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«عِمَارَهٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: طَلَباً بِغَیْرِ عِمَارَهٍ…؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا نائب مفعول مطلق است، یعنی: طَلَباً بِغَیْرِ عِمَارَهٍ…»

«أَخْرَبَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«الْبِلادَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «مَنْ‌»؛

«و جمله شرط و جواب آن در محل رفع خبر «مَنْ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «مَنْ طَلَبَ‌…» اِسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «مَنْ طَلَبَ‌…» استئنافیه است»

«وَ أَهْلَکَ اَلْعِبَادَ،»۲۹۱
«وَ أَهْلَکَ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

أَهْلَکَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«أَهْلَکَ‌: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«الْعِبَادَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَهْلَکَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَخْرَبَ‌»؛

«و جمله «أَهْلَکَ‌» معطوف بر جمله «أَخْرَبَ‌» است»

«وَ لَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِیلاً،»۲۹۲
«وَ لَمْ‌»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

لَمْ‌: حَرْفُ نَفْیٍ وَ جَزْمٍ وَ قَلْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَمْ‌: حرف نفی و جزم و قلب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَسْتَقِمْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

«أَمْرُهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِلاَّ»:

حَرْفُ اِسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قَلِیلاً»:

نَائِبُ مَفْعُولٍ فِیهِ

[۱۸۲] قَلِیلًا صِفَهٌ لِمَحْذُوفٍ، أَیْ: زَمَناً قَلِیلًا.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نائب مفعولٌ‌فیه

[۱۸۳] قَلِیلًا صفت برای محذوف است، یعنی: زَمَناً قَلِیلًا (زمان اندکی).

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «لَمْ یَسْتَقِمْ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَهْلَکَ‌»؛

«و جمله «لَمْ یَسْتَقِمْ‌» معطوف بر جمله «أَهْلَکَ‌» است»

«فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّهً، أَو اِنْقِطَاعَ شِرْبٍ‌ أَوْ بَالَّهٍ‌، أَوْ إِحَالَهَ أَرْضٍ‌ اِغْتَمَرَهَا غَرَقٌ، أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ،»۲۹۳
«فَإِنْ‌»:

اَلْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«اَلْفَاءُ: فصیحه است»

إِنْ‌: حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنْ‌: حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«شَکَوْا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ الْمُقَدَّرِ عَلَى الْأَلِفِ الْمَحْذُوفَهِ لِاتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛

«فعل ماضی مبنی بر ضم مقدر بر الف محذوفه به دلیل اتصالش به واو است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلْوَاوُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْأَلِفُ فَارِقَهٌ؛

«و الف، فارقه است»

«ثِقَلاً»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عِلَّهً‌»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «ثِقَلاً»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«معطوف بر «ثِقَلاً» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«أَوِ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با کسره حرکت داده شده است»

«انْقِطَاعَ‌»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «ثِقَلاً»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«معطوف بر «ثِقَلاً» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«شِرْبٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَالَّهٍ‌»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «شِرْبٍ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«معطوف بر «شِرْبٍ‌» است: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«إِحَالَهَ‌»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «انْقِطَاعَ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«معطوف بر «انْقِطَاعَ‌» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«أَرْضٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«اغْتَمَرَهَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«غَرَقٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «اغْتَمَرَهَا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ «أَرْضٍ‌»؛

«و جمله «اغْتَمَرَهَا» در محل جر نعت برای «أَرْضٍ‌» واقع شده است»

«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَجْحَفَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

«بِهَا»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَجْحَفَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَجْحَفَ‌» است»

«عَطَشٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «أَجْحَفَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «اغْتَمَرَهَا»؛

«و جمله «أَجْحَفَ‌» معطوف بر جمله «اغْتَمَرَهَا» است»

«خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ،»۲۹۴
«خَفَّفْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ جَوَابِ الشَّرْطِ

[۱۸۴] جُمْلَهُ (خَفَّفْتَ) جَزَاءُ الشَّرْطِ (فَإِنْ شَکَوْا).

؛

«در محل جزم جواب شرط

[۱۸۵] جمله (خَفَّفْتَ) جزای شرط (فَإِنْ شَکَوْا) است.

واقع شده است»

اَلتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلتَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله شرط و جواب آن، جواب شرط محذوف است»

«عَنْهُمْ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَفَّفْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «خَفَّفْتَ‌» است»

«بِمَا»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اِسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَفَّفْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «خَفَّفْتَ‌» است»

«تَرْجُو»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن «أنت» است»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَصْلُحَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بِهِ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَصْلُحَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَصْلُحَ‌» است»

«أَمْرُهُمْ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یَصْلُحَ‌» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یَصْلُحَ‌» در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تَرْجُو» صِلَهُ الْمَوْصُولِ

[۱۸۶] وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ، تَقْدِیرُهُ: تَرْجُوهُ.

لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «تَرْجُو» صله موصول

[۱۸۷] و عائد محذوف است، تقدیر آن: تَرْجُوهُ است.

است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لاَ یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْ‌ءٌ خَفَّفْتَ بِهِ اَلْمَئُونَهَ عَنْهُمْ،»۲۹۵
«وَ لا»:

اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«اَلْوَاوُ: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَثْقُلَنَّ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ، وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ؛

«فعل مضارع مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است، که در محل جزم واقع شده است»

«عَلَیْکَ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْکَافُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَثْقُلَنَّ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَثْقُلَنَّ‌» است»

«شَیْ‌ءٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«خَفَّفْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

اَلتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«اَلتَّاءُ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«بِهِ‌»:

اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«اَلْبَاءُ: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اَلْهَاءُ: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَفَّفْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «خَفَّفْتَ‌» است»

«الْمَؤُونَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«عَنْهُمْ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ‌: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَفَّفْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «خَفَّفْتَ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «خَفَّفْتَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ نَعْتٍ لِ «شَیْ‌ءٌ‌»؛

«و جمله «خَفَّفْتَ‌» در محل رفع نعت برای «شَیْ‌ءٌ‌» واقع شده است»

«فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَهِ بِلاَدِکَ، وَ تَزْیِینِ وِلاَیَتِکَ،»۲۹۶
«فَإِنَّهُ‌»:

اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«اَلْفَاءُ: تعلیلیه است»

إِنَّهُ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِ

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.