پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۴۵


در حال بارگذاری
25 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۴۵ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۴۵،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۴۵ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۴۵

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۴۵

مِنْ کِتَابٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلَامُ):
«از نامه‌های آن حضرت (علیه‌السلام):»

إِلَى عُثْمَانَ بْنِ حُنَیْفٍ الْأَنْصَارِیِّ، وَ کَانَ عَامِلَهُ عَلَى الْبَصْرَهِ، وَ قَدْ بَلَغَهُ أَنَّهُ دُعِیَ إِلَى وَلِیمَهِ قَوْمٍ مِنْ أَهْلِهَا، فَمَضَى إِلَیْهَا؛
«به عثمان بن حنیف انصاری، که کارگزار او در بصره بود، و به او خبر رسیده بود که به مهمانی گروهی از مردم آنجا دعوت شده و به آنجا رفته است.»

«أَمَّا بَعْدُ،»۱
«أَمَّا»:

حَرْفُ شَرْطٍ وَ إِخْبَارٍ وَ تَوْکِیدٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط، اخبار و تأکید، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَعْدُ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان، مبنی بر ضم در محل نصب مفعول فیه است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ، وَ التَّقْدِیرُ: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ؛

«و ظرف متعلق به فعل محذوف است، و تقدیر آن چنین است: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ»

«یَا ابْنَ حُنَیْفٍ!‌»۲
«یَا»:

حَرْفُ نِدَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف ندا مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بْنَ»:

مُنَادَى مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«منادای منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«حُنَیْفٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ النِّدَاءِ اعْتِرَاضِیَّهٌ؛

«و جمله ندا، اعتراضیه است»

«فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیَهِ‌ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَهٍ‌»۳
«فَقَدْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابطه است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَلَغَنِی»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«أَنَّ»:

حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«رَجُلًا»:

اسْمُ «أَنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم «أَنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«فِتْیَهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«أَهْلِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْبَصْرَهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ لِ‌ «رَجُلٍ»؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف برای «رَجُلٍ» هستند»

«دَعَاکَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحَهِ الْمُقَدَّرَهِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتحه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هو» است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَأْدُبَهٍ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «دَعَاکَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «دَعَاکَ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «دَعَاکَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «أَنَّ»؛

«و جمله «دَعَاکَ» در محل رفع، خبر «أَنَّ» واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنَّ رَجُلًا…» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلُ «بَلَغَنِی»؛

«و مصدر مؤول از «أَنَّ رَجُلًا…» در محل رفع، فاعل «بَلَغَنِی» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ بَلَغَنِی» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «قَدْ بَلَغَنِی» در محل جزم، جواب شرط محذوف واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَّا بَعْدُ…» ابْتِدَائِیَّهٌ؛

«و جمله «أَمَّا بَعْدُ…» ابتدائیه است»

«فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا»۴
«فَأَسْرَعْتَ»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

أَسْرَعْتَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«أَسْرَعْتَ: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«إِلَیْهَا»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَسْرَعْتَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَسْرَعْتَ» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «دَعَاکَ»؛

«و این جمله معطوف به جمله «دَعَاکَ» است»

«تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ، وَ تُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ‌.»۵
«تُسْتَطَابُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لَکَ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُسْتَطَابُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُسْتَطَابُ» هستند»

«الْأَلْوَانُ»:

نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نایب فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «تُسْتَطَابُ» حَالِیَّهٌ عَنِ الْمُخَاطَبِ؛

«و جمله «تُسْتَطَابُ» حالیه از مخاطب است»

«وَ تُنْقَلُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تُنْقَلُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تُنْقَلُ: فعل مضارع مجهول، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«إِلَیْکَ»:

إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُنْقَلُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُنْقَلُ» هستند»

«الْجِفَانُ»:

نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نایب فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تُسْتَطَابُ»؛

«و این جمله معطوف به جمله «تُسْتَطَابُ» است»

«وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ،»۶
«وَ مَا»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ

[۱] أَیْ: کَانَ ظَنِّی فِیکَ مِنَ الْوَرَعِ أَنَّکَ تُنَزِّهُ نَفْسَکَ عَنِ الْإِجَابَهِ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ لَا یَلْتَفِتُونَ إِلَى فُقَرَائِهِمْ.

؛

«واو: حالیه است

[۲] یعنی: گمان من درباره تو از جهت ورع این بود که خود را از پذیرفتن دعوت به غذای قومی که به فقرایشان توجهی ندارند، منزه می‌داری.

»

مَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«ما: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ظَنَنْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«أَنَّکَ»:

أَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أَنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «أَنَّ»؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب اسم «أَنَّ» واقع شده است»

«تُجِیبُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنت» است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«طَعَامِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«قَوْمٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُجِیبُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُجِیبُ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «تُجِیبُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «أَنَّ»؛

«و جمله «تُجِیبُ» در محل رفع، خبر «أَنَّ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّکَ تُجِیبُ» سَدَّتْ مَسَدَّ مَفْعُولَیْ «ظَنَنْتُ»؛

«و جمله «أَنَّکَ تُجِیبُ» جای دو مفعول «ظَنَنْتُ» را گرفته است»

وَ جُمْلَهُ «مَا ظَنَنْتُ» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «مَا ظَنَنْتُ» حالیه است»

«عَائِلُهُمْ‌ مَجْفُوٌّ،»۷
«عَائِلُهُمْ»:

مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مَجْفُوٌّ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ‌ «قَوْمٍ»؛

«و جمله در محل جر، نعت برای «قَوْمٍ» واقع شده است»

«وَ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ.»۸
«وَ غَنِیُّهُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

غَنِیُّهُمْ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«غَنِیُّهُمْ: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«مَدْعُوٌّ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ»؛

«و این جمله معطوف به جمله «عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ» است»

«فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ‌،»۹
«فَانْظُرْ»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«فاء: فصیحه است»

انْظُرْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«انْظُرْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنت» است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «انْظُرْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «انْظُرْ» هستند»

«تَقْضَمُهُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنت» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«هَذَا»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ذَا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور بیانگر «مَا» هستند»

«الْمَقْضَمِ»:

عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«عطف بیان مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «تَقْضَمُهُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «تَقْضَمُهُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «انْظُرْ» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «انْظُرْ» جواب شرط محذوف است»

«فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ‌،»۱۰
«فَمَا»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

مَا: اسْمُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ما: اسم شرط و جزم، مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«اشْتَبَهَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم، فعل شرط واقع شده است»

«عَلَیْکَ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اشْتَبَهَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اشْتَبَهَ» هستند»

«عِلْمُهُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فَالْفِظْهُ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابطه است»

الْفِظْهُ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«الْفِظْهُ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنت» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «الْفِظْهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و جمله «الْفِظْهُ» در محل جزم، جواب شرط واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «مَا»؛

«و جمله شرط و جواب آن در محل رفع، خبر «مَا» واقع شده است»

«وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ‌.»۱۱
«وَ مَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

مَا: اسْمُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ما: اسم شرط و جزم، مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«أَیْقَنْتَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم، فعل شرط واقع شده است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«بِطِیبِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

طِیبِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«طِیبِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«وُجُوهِهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَیْقَنْتَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَیْقَنْتَ» هستند»

«فَنَلْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابطه است»

نَلْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«نَلْ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنت» است»

«مِنْهُ»:

مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَلْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «نَلْ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «نَلْ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و جمله «نَلْ» در محل جزم، جواب شرط واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «مَا»؛

«و جمله شرط و جواب آن در محل رفع، خبر «مَا» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «مَا أَیْقَنْتَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «مَا اشْتَبَهَ»؛

«و جمله «مَا أَیْقَنْتَ» معطوف به جمله «مَا اشْتَبَهَ» است»

«أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ إِمَامًا،»۱۲
«أَلَا»:

حَرْفُ اسْتِفْتَاحٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استفتاح مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ إِنَّ»:

الْوَاوُ: زَائِدَهٌ

[۳] أَوْ اسْتِئْنَافِیَّهٌ.

؛

«واو: زائده

[۴] یا استئنافیه

است»

إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«لِکُلِّ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

کُلِّ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«کُلِّ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«مَأْمُومٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «إِنَّ» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم و محذوف «إِنَّ» هستند»

«إِمَامًا»:

اسْمُ «إِنَّ» مُؤَخَّرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «إِنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

«یَقْتَدِی بِهِ»۱۳
«یَقْتَدِی»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هو» است»

«بِهِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَقْتَدِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَقْتَدِی» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَقْتَدِی» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ؛

«و جمله «یَقْتَدِی» در محل نصب، نعت واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ‌…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ‌…» استئنافیه است»

«وَ یَسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ،»۱۴
«وَ یَسْتَضِیءُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

یَسْتَضِیءُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَسْتَضِیءُ: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هو» است»

«بِنُورِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

نُورِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نُورِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«عِلْمِهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَسْتَضِیءُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَسْتَضِیءُ» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَقْتَدِی»؛

«و این جمله معطوف به جمله «یَقْتَدِی» است»

«أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَکُمْ قَدِ اکْتَفَى مِنْ دُنْیَاهُ بِطِمْرَیْهِ، وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ‌.»۱۵
«أَلَا»:

حَرْفُ اسْتِفْتَاحٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استفتاح مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ إِنَّ»:

الْوَاوُ: زَائِدَهٌ

[۵] أَوْ اسْتِئْنَافِیَّهٌ.

؛

«واو: زائده

[۶] یا استئنافیه

است»

إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«إِمَامَکُمْ»:

اسْمُ «إِنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«کُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«قَدِ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، با کسره حرکت داده شده است»

«اکْتَفَى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هو» است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«دُنْیَاهُ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اکْتَفَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اکْتَفَى» هستند»

وَ جُمْلَهُ «اکْتَفَى» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنَّ»؛

«و جمله «اکْتَفَى» در محل رفع، خبر «إِنَّ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ إِمَامَکُمْ‌…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ إِمَامَکُمْ‌…» استئنافیه است»

«بِطِمْرَیْهِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

طِمْرَیْهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مُثَنَّى، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«طِمْرَیْهِ: اسم مجرور و علامت جر آن «یاء» است زیرا مثنی است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اکْتَفَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اکْتَفَى» هستند»

«وَ مِنْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«طُعْمِهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مَعْطُوفَانِ عَلَى «مِنْ دُنْیَاهُ»؛

«و جار و مجرور به «مِنْ دُنْیَاهُ» عطف شده‌اند»

«بِقُرْصَیْهِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

قُرْصَیْهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مُثَنَّى، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«قُرْصَیْهِ: اسم مجرور و علامت جر آن «یاء» است زیرا مثنی است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اکْتَفَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اکْتَفَى» هستند»

«أَلَا وَ إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِکَ،»۱۶
«أَلَا»:

حَرْفُ اسْتِفْتَاحٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استفتاح مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ إِنَّکُمْ»:

الْوَاوُ: زَائِدَهٌ

[۷] أَوْ اسْتِئْنَافِیَّهٌ.

؛

«واو: زائده

[۸] یا استئنافیه

است»

إِنَّکُمْ: إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّکُمْ: إِنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ»؛

«کُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ» واقع شده است»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَقْدِرُونَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است زیرا از افعال خمسه است»

وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ذَلِکَ»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَقْدِرُونَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَقْدِرُونَ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا تَقْدِرُونَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنَّکُمْ»؛

«و جمله «لَا تَقْدِرُونَ» در محل رفع، خبر «إِنَّکُمْ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ» استئنافیه است»

«وَ لَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ، وَ عِفَّهٍ وَ سَدَادٍ.»۱۷
«وَ لَکِنْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَکِنْ: حَرْفُ اسْتِدْرَاکٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَکِنْ: حرف استدراک مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَعِینُونِی»:

فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى حَذْفِ النُّونِ لِأَنَّ مُضَارِعَهُ مِنَ الْأَفْعَالِ الْخَمْسَهِ؛

«فعل امر مبنی بر حذف نون است زیرا مضارع آن از افعال خمسه است»

وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«بِوَرَعٍ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَرَعٍ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«وَرَعٍ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَعِینُونِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَعِینُونِی» هستند»

«وَ اجْتِهَادٍ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

اجْتِهَادٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «وَرَعٍ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اجْتِهَادٍ: معطوف بر «وَرَعٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

«وَ عِفَّهٍ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

عِفَّهٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «وَرَعٍ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«عِفَّهٍ: معطوف بر «وَرَعٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

«وَ سَدَادٍ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

سَدَادٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «وَرَعٍ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«سَدَادٍ: معطوف بر «وَرَعٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

«فَوَ اللَّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْرًا،»۱۸
«فَوَاللهِ»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«فاء: استئنافیه است»

وَ اللهِ: الْوَاوُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ قَسَمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«وَ اللهِ: واو: حرف جر و قسم مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

اللهِ: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اللهِ: لفظ جلاله، اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِفِعْلِ الْقَسَمِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل قسم محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ الْقَسَمِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله قسم، استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَنَزْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«دُنْیَاکُمْ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«کُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «کَنَزْتُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «کَنَزْتُ» هستند»

«تِبْرًا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «مَا کَنَزْتُ» جَوَابُ الْقَسَمِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «مَا کَنَزْتُ» جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْرًا،»۱۹
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ادَّخَرْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«غَنَائِمِهَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ادَّخَرْتُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ادَّخَرْتُ» هستند»

«وَفْرًا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «ادَّخَرْتُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «کَنَزْتُ»؛

«و جمله «ادَّخَرْتُ» معطوف به جمله «کَنَزْتُ» است»

«وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْرًا،»
«وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْرًا، وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَهٍ، وَ لَهِیَ فِی عَیْنِی أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَهٍ مَقِرَهٍ‌.»۲۰
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَعْدَدْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«لِبَالِی»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

بَالِی: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«بَالِی: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل ثقل است، و آن مضاف است»

«ثَوْبِی»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره مقدره است، و آن مضاف است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَعْدَدْتُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَعْدَدْتُ» هستند»

«طِمْرًا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «أَعْدَدْتُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «کَنَزْتُ»؛

«و جمله «أَعْدَدْتُ» معطوف به جمله «کَنَزْتُ» است»

«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«حُزْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَرْضِهَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ مِنَ النَّکِرَهِ الْمُؤَخَّرَهِ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف از نکره مؤخره هستند»

«شِبْرًا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «حُزْتُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «کَنَزْتُ»؛

«و جمله «حُزْتُ» معطوف به جمله «کَنَزْتُ» است»

«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَخَذْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«مِنْهُ»:

مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْ: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَخَذْتُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَخَذْتُ» هستند»

«إِلَّا»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَقُوتِ»:

الْکَافُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَشْبِیهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«کاف: حرف جر و تشبیه مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

قُوتِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«قُوتِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«أَتَانٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: أَخْذًا کَقُوتِ أَتَانٍ‌؛

«و جار و مجرور متعلق به نایب مفعول مطلق هستند، یعنی: أَخْذًا کَقُوتِ أَتَانٍ‌»

«دَبِرَهٍ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

«وَ لَهِیَ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

لَهِیَ: اللَّامُ: لِلِابْتِدَاءِ؛

«لَهِیَ: لام برای ابتدا است»

هِیَ: ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«هِیَ: ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَیْنِی»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره است، و آن مضاف است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«أَوْهَى»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

«وَ أَهْوَنُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَهْوَنُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوْهَى»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَهْوَنُ: معطوف بر «أَوْهَى» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَفْصَهٍ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَهْوَنُ»

[۹] أَوْ بِـ (أَوْهَى) عَلَى سَبِیلِ التَّنَازُعِ.

؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَهْوَنُ»

[۱۰] یا به (أَوْهَى) بنابر تنازع

هستند»

«مَقِرَهٍ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و این جمله حالیه است»

«بَلَى! کَانَتْ فِی أَیْدِینَا فَدَکٌ‌ مِنْ کُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ،»۲۱
«بَلَى»:

حَرْفُ جَوَابٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جواب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَانَتْ»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَیْدِینَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل ثقل است، و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و النَّا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «کَانَ» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم و محذوف «کَانَ» هستند»

«فَدَکٌ»:

اسْمُ «کَانَتْ» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «کَانَتْ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کُلِّ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ مِنْ «فَدَکٌ»؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف از «فَدَکٌ» هستند»

«أَظَلَّتْهُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«السَّمَاءُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَظَلَّتْهُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَظَلَّتْهُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «کَانَتْ‌…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «کَانَتْ‌…» استئنافیه است»

«فَشَحَّتْ‌ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ،»۲۲
«فَشَحَّتْ»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

شَحَّتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«شَحَّتْ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«عَلَیْهَا»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَلَى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «شَحَّتْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «شَحَّتْ» هستند»

«نُفُوسُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

«قَوْمٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «شَحَّتْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «کَانَتْ»؛

«و جمله «شَحَّتْ» معطوف به جمله «کَانَتْ» است»

«وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ،»۲۳
«وَ سَخَتْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

سَخَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى الْأَلِفِ الْمَحْذُوفَهِ؛

«سَخَتْ: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدره بر الف محذوفه است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«عَنْهَا»:

عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «سَخَتْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «سَخَتْ» هستند»

«نُفُوسُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

«قَوْمٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«آخَرِینَ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن «یاء» است زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ جُمْلَهُ «سَخَتْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «کَانَتْ»؛

«و جمله «سَخَتْ» معطوف به جمله «کَانَتْ» است»

«وَ نِعْمَ الْحَکَمُ اللَّهُ‌.»۲۴
«وَ نِعْمَ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

نِعْمَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«نِعْمَ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«الْحَکَمُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«اللهُ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ بَدَلٌ

[۱۱] (اللَّهُ) مَخْصُوصٌ بِالْمَدْحِ، وَ فِیهِ عِدَّهُ أَوْجُهٍ إِعْرَابِیَّهٍ: الرَّفْعُ عَلَى الِابْتِدَاءِ، وَ مَا قَبْلَهُ خَبَرٌ، أَوْ خَبَرٌ لِمُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ مُبْتَدَأٌ خَبَرُهُ مَحْذُوفٌ، أَوْ بَدَلٌ مِنَ الْفَاعِلِ.

مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله، بدل

[۱۲] (اللَّهُ) مخصوص به مدح است، و در آن چند وجه اعرابی وجود دارد: رفع بنابر ابتدائیت، و ماقبلش خبر است، یا خبر برای مبتدای محذوف، یا مبتدایی که خبرش محذوف است، یا بدل از فاعل.

مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَکٍ‌ وَ غَیْرِ فَدَکٍ‌،»۲۵
«وَ مَا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

مَا: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ما: اسم استفهام مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«أَصْنَعُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«بِفَدَکٍ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

فَدَکٍ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فَدَکٍ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَصْنَعُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَصْنَعُ» هستند»

«وَ غَیْرِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

غَیْرِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «فَدَکٍ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«غَیْرِ: معطوف بر «فَدَکٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«فَدَکٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «أَصْنَعُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرٌ؛

«و جمله «أَصْنَعُ» در محل رفع، خبر واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «مَا أَصْنَعُ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «مَا أَصْنَعُ» استئنافیه است»

«وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ‌»۲۶
«وَ النَّفْسُ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

النَّفْسُ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«النَّفْسُ: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مَظَانُّهَا»:

مُبْتَدَأٌ ثَانٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای دوم، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«غَدٍ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «مَظَانُّهَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «مَظَانُّهَا» هستند»

«جَدَثٌ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ الْإِسْمِیَّهُ «مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «النَّفْسُ»؛

«و جمله اسمیه «مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ» در محل رفع، خبر «النَّفْسُ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «النَّفْسُ مَظَانُّهَا…» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «النَّفْسُ مَظَانُّهَا…» حالیه است»

«تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا،»۲۷
«تَنْقَطِعُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ظُلْمَتِهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَنْقَطِعُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَنْقَطِعُ» هستند»

«آثَارُهَا»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تَنْقَطِعُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَعْتٌ لِ‌ «جَدَثٌ»؛

«و جمله «تَنْقَطِعُ» در محل رفع، نعت برای «جَدَثٌ» واقع شده است»

«وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا،»۲۸
«وَ تَغِیبُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تَغِیبُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تَغِیبُ: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«أَخْبَارُهَا»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تَغِیبُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَنْقَطِعُ»؛

«و جمله «تَغِیبُ» معطوف به جمله «تَنْقَطِعُ» است»

«وَ حُفْرَهٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا،»۲۹
«وَ حُفْرَهٌ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

حُفْرَهٌ: مَعْطُوفٌ عَلَى «جَدَثٌ»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حُفْرَهٌ: معطوف بر «جَدَثٌ» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

«لَوْ»:

حَرْفُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط غیر جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«زِیدَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«فُسْحَتِهَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ وَاقِعَانِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و جار و مجرور در محل رفع، نایب فاعل واقع شده‌اند»

«وَ أَوْسَعَتْ یَدَا حَافِرِهَا،»۳۰
«وَ أَوْسَعَتْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَوْسَعَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«أَوْسَعَتْ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«یَدَا»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْأَلِفُ لِأَنَّهُ مُثَنًّى، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن «الف» است زیرا مثنی است، و آن مضاف است»

«حَافِرِهَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَوْسَعَتْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «زِیدَ»؛

«و جمله «أَوْسَعَتْ» معطوف به جمله «زِیدَ» است»

«لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ،»۳۱
«لَأَضْغَطَهَا»:

اللَّامُ: وَاقِعَهٌ فِی جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«لام: در جواب شرط واقع شده است»

أَضْغَطَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«أَضْغَطَهَا: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«الْحَجَرُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَعْتُ «حُفْرَهٌ»؛

«و جمله شرط و جواب آن در محل رفع، نعت «حُفْرَهٌ» واقع شده است»

«وَ الْمَدَرُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الْمَدَرُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَجَرُ»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْمَدَرُ: معطوف بر «الْحَجَرُ» است: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکِمُ،»۳۲
«وَ سَدَّ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

سَدَّ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«سَدَّ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«فُرَجَهَا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«التُّرَابُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«الْمُتَرَاکِمُ»:

نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «سَدَّ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَضْغَطَهَا»؛

«و جمله «سَدَّ» معطوف به جمله «أَضْغَطَهَا» است»

«وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى»۳۳
«وَ إِنَّمَا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

إِنَّمَا: إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّمَا: إِنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: الْکَافَّهُ؛

«مَا: کافه است»

«هِیَ»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«نَفْسِی»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى مَا قَبْلَ الْیَاءِ لِاشْتِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره بر ماقبل «یاء» به دلیل اشتغال محل به حرکت «یاء» است، و آن مضاف است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و این جمله استئنافیه است»

«أَرُوضُهَا»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«بِالتَّقْوَى»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

التَّقْوَى: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«التَّقْوَى: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَرُوضُهَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَرُوضُهَا» هستند»

وَ جُمْلَهُ «أَرُوضُهَا» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «أَرُوضُهَا» حالیه است»

«لِتَأْتِیَ آمِنَهً یَوْمَ الْخَوْفِ الْأَکْبَرِ،»۳۴
«لِتَأْتِیَ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَعْلِیلٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر و تعلیل مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

تَأْتِیَ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تَأْتِیَ: فعل مضارع منصوب به «أن» مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هی» است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَرُوضُهَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَرُوضُهَا» هستند»

«آمِنَهً»:

حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

«یَوْمَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْخَوْفِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«الْأَکْبَرِ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الظَّرْفُ «یَوْمَ» مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «تَأْتِیَ»؛

«و ظرف «یَوْمَ» متعلق به فعل «تَأْتِیَ» است»

«وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ‌.»۳۵
«وَ تَثْبُتَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تَثْبُتَ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تَثْبُتَ: فعل مضارع منصوب به «أن» مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هی» است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جَوَانِبِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْمَزْلَقِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَثْبُتَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَثْبُتَ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «تَثْبُتَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَأْتِیَ»؛

«و جمله «تَثْبُتَ» معطوف به جمله «تَأْتِیَ» است»

«وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ، إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ، وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ‌، وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ.»۳۶
«وَ لَوْ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

لَوْ: حَرْفُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَوْ: حرف شرط غیر جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«شِئْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«لَاهْتَدَیْتُ»:

اللَّامُ: وَاقِعَهٌ فِی جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«لام: در جواب شرط واقع شده است»

اهْتَدَیْتُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«اهْتَدَیْتُ: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«الطَّرِیقَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مُصَفَّى»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»

«هَذَا»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«ذَا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اهْتَدَیْتُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اهْتَدَیْتُ» هستند»

«الْعَسَلِ»:

عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«عطف بیان مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ لُبَابِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لُبَابِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «مُصَفَّى»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«لُبَابِ: معطوف بر «مُصَفَّى» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«هَذَا»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«ذَا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«الْقَمْحِ»:

عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«عطف بیان مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ نَسَائِجِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

نَسَائِجِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «مُصَفَّى»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نَسَائِجِ: معطوف بر «مُصَفَّى» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«هَذَا»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«ذَا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«الْقَزِّ»:

عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«عطف بیان مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ،»۳۷
«وَ لَکِنْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَکِنْ: حَرْفُ اسْتِدْرَاکٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَکِنْ: حرف استدراک مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«هَیْهَاتَ»:

اسْمُ فِعْلٍ بِمَعْنَى «بَعُدَ» مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«اسم فعل به معنی «بَعُدَ»، ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

«أَنْ»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَغْلِبَنِی»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب به «أن» و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«هَوَایَ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یَغْلِبَنِی» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلُ «هَیْهَاتَ»؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یَغْلِبَنِی» در محل رفع، فاعل «هَیْهَاتَ» واقع شده است»

«وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَهِ -»۳۸
«وَ یَقُودَنِی»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

یَقُودَنِی: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَقُودَنِی: فعل مضارع منصوب به «أن» و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«جَشَعِی»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِانْشِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل اشتغال محل به حرکت «یاء» است، و آن مضاف است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَخَیُّرِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْأَطْعِمَهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَقُودَنِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَقُودَنِی» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یَقُودَنِی» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَغْلِبَنِی»؛

«و جمله «یَقُودَنِی» معطوف به جمله «یَغْلِبَنِی» است»

«وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوِ الْیَمَامَهِ‌ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ،»۳۹
«وَ لَعَلَّ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ

[۱۳] الْوَاوُ فِی قَوْلِهِ عَلَیْهِ‌السَّلَامُ: وَ لَعَلَّ‌… لِلْحَالِ، أَیْ: هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ إِلَى تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَهِ حَالَ مَا یُحْتَمَلُ أَنْ یَکُونَ بِالْحِجَازِ وَ الْیَمَامَهِ مَنْ هُوَ بِصِفَهِ کَذَا…

؛

«واو: حالیه است

[۱۴] واو در قول علیه‌السلام: وَ لَعَلَّ‌… برای حال است، یعنی: هیهات که هوای نفسم بر من چیره شود و به گزینش غذاها کشیده شوم در حالی که محتمل است در حجاز و یمامه کسی باشد که چنین صفتی دارد…

»

لَعَلَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لَعَلَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«بِالْحِجَازِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْحِجَازِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لَعَلَّ» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«الْحِجَازِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم و محذوف «لَعَلَّ» هستند»

«أَوِ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، با کسره حرکت داده شده است»

«الْیَمَامَهِ»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحِجَازِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«معطوف بر «الْحِجَازِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«مَنْ»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «لَعَلَّ»؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «لَعَلَّ» واقع شده است»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«طَمَعَ»:

اسْمُ «لَا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم «لَا» مبنی بر فتح در محل نصب است»

«لَهُ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لَا» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «لَا» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا طَمَعَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَا طَمَعَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْقُرْصِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «طَمَعَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «طَمَعَ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَعَلَّ‌…» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «لَعَلَّ‌…» حالیه است»

«وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ -»۴۰
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَهْدَ»:

اسْمُ «لَا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم «لَا» مبنی بر فتح در محل نصب است»

«لَهُ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لَا» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «لَا» هستند»

«بِالشِّبَعِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الشِّبَعِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الشِّبَعِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «عَهْدَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «عَهْدَ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا عَهْدَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا طَمَعَ»؛

«و جمله «لَا عَهْدَ» معطوف به جمله «لَا طَمَعَ» است»

«أَوْ أَبِیتَ مِبْطَانًا»۴۱
«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَبِیتَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و اسم آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«مِبْطَانًا»:

خَبَرُ

[۱۵] إِذَا اعْتُبِرَتْ (بَاتَ) تَامَّهً تَکُونُ (مِبْطَانًا) حَالًا.

«بَاتَ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر

[۱۶] اگر (بَاتَ) تامه در نظر گرفته شود، (مِبْطَانًا) حال خواهد بود.

«بَاتَ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «أَبِیتَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَقُودَنِی»؛

«و جمله «أَبِیتَ» معطوف به جمله «یَقُودَنِی» است»

«وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى»۴۲
«وَ حَوْلِی»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

حَوْلِی: مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى مَا قَبْلَ الْیَاءِ لِاشْتِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حَوْلِی: مفعول فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدره بر ماقبل «یاء» به دلیل اشتغال محل به حرکت «یاء» است، و آن مضاف است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به خبر مقدم محذوف است»

«بُطُونٌ»

[۱۷] وَ رُوِیَ (بُطُونُ غَرْثَى) بِإِضَافَهِ (بُطُونٍ) إِلَى (غَرْثَى)، وَ اعْتَبَرَ الرَّاوَنْدِیُّ أَنَّ رِوَایَهَ الْإِضَافَهِ أَحْسَنُ.

[۱۸] و روایت شده است (بُطُونُ غَرْثَى) با اضافه (بُطُونٍ) به (غَرْثَى)، و راوندی روایت اضافه را بهتر دانسته است.

:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است.»

«غَرْثَى»:

نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ حَالِیَّهٌ عَنِ الضَّمِیرِ فِی قَوْلِهِ «أَبِیتَ»؛

«و جمله حالیه از ضمیر در قول او «أَبِیتَ» است»

«وَ أَکْبَادٌ حَرَّى،»۴۳
«وَ أَکْبَادٌ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَکْبَادٌ: مَعْطُوفٌ عَلَى «بُطُونٌ»: مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«أَکْبَادٌ: معطوف بر «بُطُونٌ» است: مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

«حَرَّى»:

نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل تعذر است»

«أَوْ أَکُونَ کَمَا قَالَ الْقَائِلُ‌:»۴۴
«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَکُونَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ

[۱۹] قَالَ ابْنُ مِیثَمٍ: رُوِیَ قَوْلُهُ عَلَیْهِ‌السَّلَامُ: أَوْ أَبِیتُ، وَ قَوْلُهُ عَلَیْهِ‌السَّلَامُ: أَوْ أَکُونُ مَرْفُوعَیْنِ، وَ الْوَجْهُ فِیهِ: أَنْ لَا یَکُونَ (أَوْ) حَرْفَ عَطْفٍ، بَلْ تَکُونُ الْهَمْزَهُ لِلِاسْتِفْهَامِ، وَ الْوَاوُ بَعْدَهَا مُتَحَرِّکَهً کَالْفَاءِ فِی قَوْلِهِ تَعَالَى:

(أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ)

الإسراء/سوره۱۷، الآیه۴۰. ، وَ یَکُونُ اسْتِفْهَامَ إِنْکَارٍ لِبَیَانِهِ مِبْطَانًا…

وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب

[۲۰] ابن میثم گفته است: قول علیه‌السلام: «أَوْ أَبِیتُ» و قول علیه‌السلام: «أَوْ أَکُونُ» به صورت مرفوع روایت شده‌اند، و وجه آن این است که (أَوْ) حرف عطف نباشد، بلکه همزه برای استفهام باشد، و واو بعد از آن متحرک باشد مانند فاء در قول خداوند متعال:

(أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ)

إسراء/سوره۱۷، آیه۴۰. ، و استفهام انکاری برای بیان حالت سیری اوست…

و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و اسم آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«کَمَا»:

الْکَافُ: اسْمٌ بِمَعْنَى «مِثْلَ» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ خَبَرُ «أَکُونَ»؛

«کاف: اسم به معنی «مِثْلَ»، مبنی بر فتح است که در محل نصب خبر «أَکُونَ» واقع شده است»

مَا: حَرْفٌ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«ما: حرف مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قَالَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«الْقَائِلُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و مصدر مؤول در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَکُونَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَبِیتَ»؛

«و جمله «أَکُونَ» معطوف به جمله «أَبِیتَ» است»

«وَ حَسْبُکَ دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَهٍ‌ ••• وَ حَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ»۴۵
«وَ حَسْبُکَ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ

[۲۱] الْوَاوُ بِحَسَبِ مَا قَبْلَهَا مِنَ الْأَبْیَاتِ، اعْتِبَارُهَا اسْتِئْنَافِیَّهً مُسَامَحَهٌ، کَأَنَّ بِدَایَهَ الْبَیْتِ هُنَا.

؛

«واو: استئنافیه است

[۲۲] واو بر حسب ابیات قبل از آن است، و استئنافیه دانستن آن از روی تسامح است، گویی ابتدای بیت از اینجاست.

»

حَسْبُکَ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حَسْبُکَ: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«دَاءً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

«أَنْ»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَبِیتَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و اسم آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«بِبِطْنَهٍ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

بِطْنَهٍ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«بِطْنَهٍ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «بَاتَ» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «بَاتَ» هستند»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَأِ «حَسْبُکَ»؛

«و مصدر مؤول در محل رفع، خبر مبتدای «حَسْبُکَ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «حَسْبُکَ…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «حَسْبُکَ…» استئنافیه است»

«وَ حَوْلَکَ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

حَوْلَکَ: مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حَوْلَکَ: مفعول فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به خبر مقدم محذوف است»

«أَکْبَادٌ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و این جمله حالیه است»

«تَحِنُّ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هی» است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْقِدِّ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَحِنُّ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَحِنُّ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «تَحِنُّ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَعْتٌ لِ‌ «أَکْبَادٌ»؛

«و جمله «تَحِنُّ» در محل رفع، نعت برای «أَکْبَادٌ» واقع شده است»

وَ الْبَیْتُ

[۲۳] الْمَقْصُودُ بَیْتُ الشِّعْرِ.

مَقُولُ الْقَوْلِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و بیت

[۲۴] منظور بیت شعر است.

مقول قول است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ: هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ‌،»۴۶
«أَ أَقْنَعُ»:

الْهَمْزَهُ: لِلِاسْتِفْهَامِ؛

«همزه: برای استفهام است»

أَقْنَعُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أَقْنَعُ: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَفْسِی»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدره است، و آن مضاف است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَقْنَعُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَقْنَعُ» هستند»

«بِأَنْ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَنْ: حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«أَنْ: حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یُقَالَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«هَذَا»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ذَا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«أَمِیرُ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْمُؤْمِنِینَ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن «یاء» است زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ جُمْلَهُ «هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ» مَقُولُ الْقَوْلِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و جمله «هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ» مقول قول است که در محل رفع نایب فاعل واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یُقَالَ» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یُقَالَ» در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَقْنَعُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَقْنَعُ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «أَقْنَعُ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «أَقْنَعُ» استئنافیه است»

«وَ لَا أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ،»۴۷
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أُشَارِکُهُمْ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَکَارِهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الدَّهْرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أُشَارِکُهُمْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أُشَارِکُهُمْ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا أُشَارِکُهُمْ» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «لَا أُشَارِکُهُمْ» حالیه است»

«أَوْ أَکُونَ أُسْوَهً لَهُمْ فِی جُشُوبَهِ الْعَیْشِ‌!»۴۸
«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَکُونَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب به «أن» مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و اسم آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«أُسْوَهً»:

خَبَرُ «أَکُونَ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «أَکُونَ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

«لَهُمْ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «أُسْوَهً»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «أُسْوَهً» هستند»

وَ جُمْلَهُ «أَکُونَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أُشَارِکُهُمْ» فِی حُکْمِ النَّفْیِ؛

«و جمله «أَکُونَ» معطوف به جمله «أُشَارِکُهُمْ» در حکم نفی است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جُشُوبَهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْعَیْشِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «أُسْوَهً»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «أُسْوَهً» هستند»

«فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ،»۴۹
«فَمَا»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ أَوْ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: استئنافیه یا تعلیلیه است»

مَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«ما: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خُلِقْتُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مجهول مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع نایب فاعل واقع شده است»

«لِیَشْغَلَنِی»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَعْلِیلٍ

[۲۵] أَوْ لَامُ الْغَرَضِ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر و تعلیل

[۲۶] یا لام غرض

مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

یَشْغَلَنِی: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَشْغَلَنِی: فعل مضارع منصوب به «أن» مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول به واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خُلِقْتُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «خُلِقْتُ» هستند»

«أَکْلُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الطَّیِّبَاتِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «مَا خُلِقْتُ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «مَا خُلِقْتُ» استئنافیه است»

«کَالْبَهِیمَهِ الْمَرْبُوطَهِ،»۵۰
«کَالْبَهِیمَهِ»:

الْکَافُ: اسْمٌ بِمَعْنَى «مِثْلَ» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ

[۲۷] وَ یُحْتَمَلُ أَنْ یَبْقَى الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَیْنِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، وَ تَقْدِیرُ النَّصْبِ عَلَى الْمَصْدَرِ، أَیْ: أُخْلَقُ خَلْقًا کَالْبَهِیمَهِ الْمَرْبُوطَهِ.

، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«کاف: اسم به معنی «مِثْلَ» است که در محل نصب نایب مفعول مطلق

[۲۸] و محتمل است که جار و مجرور متعلق به حال محذوف باقی بمانند، و تقدیر نصب بر مصدر باشد، یعنی: أُخْلَقُ خَلْقًا کَالْبَهِیمَهِ الْمَرْبُوطَهِ.

واقع شده است، و آن مضاف است»

الْبَهِیمَهِ: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الْبَهِیمَهِ: مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«الْمَرْبُوطَهِ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«هَمُّهَا عَلَفُهَا،»۵۱
«هَمُّهَا»:

مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَفُهَا»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «هَمُّهَا عَلَفُهَا» حَالِیَّهٌ عَنِ «الْبَهِیمَهِ»؛

«و جمله «هَمُّهَا عَلَفُهَا» حالیه از «الْبَهِیمَهِ» است»

«أَوِ الْمُرْسَلَهِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا،»۵۲
«أَوِ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، با کسره حرکت داده شده است»

«الْمُرْسَلَهِ»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «الْمَرْبُوطَهِ»: نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«معطوف بر «الْمَرْبُوطَهِ» است: نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«شُغُلُهَا»:

مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«تَقَمُّمُهَا»

[۲۹] وَ رُوِیَ (تَقَمُّصُهَا) مِنَ الْقِمَاصِ، وَ هُوَ رَفْعُ الْیَدَیْنِ نَشَاطًا، وَ بِالْمِیمَیْنِ أَحْسَنُ.

[۳۰] و روایت شده است (تَقَمُّصُهَا) از قِماص، و آن بلند کردن دو دست از روی نشاط است، و با دو میم بهتر است.

:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است.»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا» حَالِیَّهٌ عَنِ «الْمُرْسَلَهِ»؛

«و جمله «شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا» حالیه از «الْمُرْسَلَهِ» است»

«تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا،»۵۳
«تَکْتَرِشُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هی» است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَعْلَافِهَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تَکْتَرِشُ» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «تَکْتَرِشُ» حالیه است»

«وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا،»۵۴
«وَ تَلْهُو»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تَلْهُو: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«تَلْهُو: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدره در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هی» است»

«عَمَّا»:

عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عَنْ: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«مَا: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَلْهُو»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَلْهُو» هستند»

«یُرَادُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و نایب فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هی» است»

«بِهَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُرَادُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُرَادُ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «یُرَادُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «یُرَادُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «تَلْهُو» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَکْتَرِشُ»؛

«و جمله «تَلْهُو» معطوف به جمله «تَکْتَرِشُ» است»

«أَوْ أُتْرَکَ سُدًى،»۵۵
«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أُتْرَکَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول منصوب به «أن» مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و نایب فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«سُدًى»:

حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «أُتْرَکَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَشْغَلَنِی»؛

«و جمله «أُتْرَکَ» معطوف به جمله «یَشْغَلَنِی» است»

«أَوْ أُهْمَلَ عَابِثًا،»۵۶
«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ

[۳۱] وَ الْجُمَلُ (أُهْمَلُ، أَجُرُّ، أَعْتَسِفُ) مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (أُتْرَکُ).

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف

[۳۲] و جملات (أُهْمَلُ، أَجُرُّ، أَعْتَسِفُ) به جمله (أُتْرَکُ) عطف شده‌اند.

مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أُهْمَلَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول منصوب به «أن» مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و نایب فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«عَابِثًا»:

حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»

«أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَهِ،»۵۷
«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَجُرَّ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب به «أن» مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«حَبْلَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الضَّلَالَهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«أَوْ أَعْتَسِفَ‌ طَرِیقَ الْمَتَاهَهِ‌!»۵۸
«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَعْتَسِفَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب به «أن» مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً در آن است که تقدیرش «أنا» است»

«طَرِیقَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْمَتَاهَهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ یَقُولُ:»۵۹
«وَ کَأَنِّی»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

کَأَنِّی: کَأَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ لِمُنَاسَبَهِ الْیَاءِ؛

«کَأَنِّی: کَأَنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و به مناسبت «یاء» با کسره حرکت داده شده است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «کَأَنَّ»؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «کَأَنَّ» واقع شده است»

«بِقَائِلِکُمْ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ زَائِدٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر زائد مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

قَائِلِکُمْ: اسْمٌ مَجْرُورٌ لَفْظًا مَنْصُوبٌ مَحَلًّا لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ

[۳۳] تَقْدِیرُهُ: کَأَنِّی أَرَى قَائِلَکُمْ.

، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«قَائِلِکُمْ: اسم لفظاً مجرور و محلاً منصوب برای فعل محذوف

[۳۴] تقدیر آن: کَأَنِّی أَرَى قَائِلَکُمْ.

است، و آن مضاف است»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«کُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«یَقُولُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن است که تقدیرش «هو» است»

««إِذَا کَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ،‌»۶۰
«إِذَا»:

اسْمُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«اسم شرط غیر جازم مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِجَوَابِ الشَّرْطِ «قَعَدَ»؛

«و آن متعلق به جواب شرط «قَعَدَ» است»

«کَانَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ جُمْلَهُ «کَانَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «کَانَ» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«هَذَا»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ اسْمُ «کَانَ»؛

«ذَا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل رفع اسم «کَانَ» واقع شده است»

«قُوتُ»:

خَبَرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

«ابْنِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«أَبِی»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَسْمَاءِ السِّتَّهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن «یاء» است زیرا از اسماء سته است، و آن مضاف است»

«طَالِبٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.