پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۸


در حال بارگذاری
12 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۸ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۸،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۸ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۸

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۲۸

مِنْ کِتَابٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلَامُ):
«از نامه‌های آن حضرت (علیه‌السلام):»

إِلَى مُعَاوِیَهَ جَوَاباً، وَ هُوَ مِنْ مَحَاسِنِ الْکُتُبِ؛
«در پاسخ به معاویه، و آن از بهترین نامه‌هاست.»

«أَمَّا بَعْدُ،»۱
«أَمَّا»:

حَرْفُ شَرْطٍ وَ إِخْبَارٍ وَ تَوْکِیدٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط، اخبار و تأکید، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَعْدُ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان، مبنی بر ضم و در محل نصب مفعول‌فیه است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ، وَ التَّقْدِیرُ: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ؛

«و این ظرف به فعل محذوفی تعلق دارد و تقدیر آن چنین است: اما بعد از سخنم، می‌گویم»

«فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لِدِینِهِ،»۲
«فَقَدْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: حرف ربط است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَتَانِی»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی، مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«کِتَابُکَ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«تَذْکُرُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است»

وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ أَتَانِی» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «فَقَدْ أَتَانِی» در محل جزم جواب شرط محذوف واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَّا بَعْدُ» ابْتِدَائِیَّهٌ؛

«و جمله «أَمَّا بَعْدُ» ابتدائیه است»

«فِیهِ»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَذْکُرُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «تَذْکُرُ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «تَذْکُرُ» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «تَذْکُرُ» حالیه است»

«اصْطِفَاءَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«مُحَمَّداً»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«صَلَّى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی، مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«اللَّهُ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَلَیْهِ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَّى»؛

«و جار و مجرور به فعل «صَلَّى» تعلق دارند»

«وَ آلِهِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

آلِهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى الْهَاءِ فِی «عَلَیْهِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«آله: معطوف بر هاء در «عَلَیْهِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»

«لِدِینِهِ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

دِینِهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«دینه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اصْطِفَاءَ»؛

«و جار و مجرور به مصدر «اصْطِفَاءَ» تعلق دارند»

«وَ تَأْیِیدَهُ إِیَّاهُ بِمَنْ أَیَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ؛»۳
«وَ تَأْیِیدَهُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

تَأْیِیدَهُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «اصْطِفَاءَ»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تأییده: معطوف بر «اصْطِفَاءَ» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِیَّاهُ»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ

[۱] أَوْ یَکُونُ الضَّمِیرُ (إِیَّا) هُوَ الْمَفْعُولَ، وَ ضَمِیرُ (الْهَاءِ) لِلْغَیْبَهِ.

مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ لِلْمَصْدَرِ «تَأْیِیدَ»؛

«ضمیر منفصل

[۲] یا اینکه ضمیر (إیا) مفعول باشد و ضمیر (هاء) برای غیبت باشد.

مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به برای مصدر «تَأْیِیدَ» واقع شده است»

«بِمَنْ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَنْ: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«من: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَأْیِیدَهُ»؛

«و جار و مجرور به مصدر «تَأْیِیدَهُ» تعلق دارند»

«أَیَّدَهُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَصْحَابِهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ مِنَ الضَّمِیرِ فِی «أَیَّدَهُ»؛

«و جار و مجرور به حال محذوف از ضمیر در «أَیَّدَهُ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «أَیَّدَهُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَیَّدَهُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً؛»۴
«فَلَقَدْ»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«فاء: استئنافیه است»

لَقَدْ: اللَّامُ: وَاقِعَهٌ فِی جَوَابِ الْقَسَمِ؛

«لقد: لام: در جواب قسم واقع شده است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خَبَّأَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«لَنَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَبَّأَ»؛

«و جار و مجرور به فعل «خَبَّأَ» تعلق دارند»

«الدَّهْرُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مِنْکَ»:

مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ مِنَ النَّکِرَهِ «عَجَباً»؛

«و جار و مجرور به حال محذوف از نکره «عَجَباً» تعلق دارند»

«عَجَباً»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «لَقَدْ خَبَّأَ» جَوَابُ الْقَسَمِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «لَقَدْ خَبَّأَ» جواب قسم محذوف است»

«إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ اللَّهِ‌ تَعَالَى عِنْدَنَا،»۵
«إِذْ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «خَبَّأَ»؛

«و آن به فعل «خَبَّأَ» تعلق دارد»

«طَفِقْتَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ اسْمُ «طَفِقَ»؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع اسم «طَفِقَ» واقع شده است»

«تُخْبِرُنَا»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تُخْبِرُنَا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ خَبَرُ «طَفِقَ»؛

«و جمله «تُخْبِرُنَا» در محل نصب خبر «طَفِقَ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «طَفِقْتَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «طَفِقْتَ» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«بِبَلَاءِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

بَلَاءِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«بلاء: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُخْبِرُنَا»؛

«و جار و مجرور به فعل «تُخْبِرُنَا» تعلق دارند»

«عِنْدَنَا»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و این ظرف به حال محذوفی تعلق دارد»

«وَ نِعْمَتِهِ عَلَیْنَا فِی نَبِیِّنَا،»۶
«وَ نِعْمَتِهِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

نِعْمَتِهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «بَلَاءِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نعمته: معطوف بر «بَلَاءِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَیْنَا»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «نِعْمَتِهِ»؛

«و جار و مجرور به مصدر «نِعْمَتِهِ» تعلق دارند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَبِیِّنَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به حال محذوفی تعلق دارند»

«فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ،»۷
«فَکُنْتَ»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

کُنْتَ: فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«کنت: فعل ماضی ناقص مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ اسْمُ «کَانَ»؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع اسم «کَانَ» واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ذَلِکَ»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به حال محذوفی تعلق دارند»

«کَنَاقِلِ»:

الْکَافُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَشْبِیهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«کاف: حرف جر و تشبیه، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

نَاقِلِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ناقل: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«التَّمْرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «کُنْتَ» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر محذوف «کُنْتَ» تعلق دارند»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«هَجَرَ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْفَتْحَهُ؛ لِأَنَّهُ مَمْنُوعٌ مِنَ الصَّرْفِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن فتحه است؛ زیرا ممنوع از صرف است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «نَاقِلِ»؛

«و جار و مجرور به اسم فاعل «نَاقِلِ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «کُنْتَ» تَعْلِیلِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «کُنْتَ» تعلیلیه است و محلی از اعراب ندارد»

«أَوْ دَاعِی مُسَدِّدِهِ‌ إِلَى النِّضَالِ‌.»۸
«أَوْ»:

حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف عطف مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«دَاعِی»

[۳] نَاقِلُ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ وَ دَاعِی مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ: مَثَلَانِ لِنَاقِلِ الشَّیْءِ إِلَى مَعْدِنِهِ، وَ الْمُتَعَالِمِ عَلَى مُعَلِّمِیهِ.

[۴] حمل‌کننده خرما به هجر و دعوت‌کننده استادش به تیراندازی: دو مَثَل برای کسی است که چیزی را به معدن آن می‌برد و کسی که در برابر استادانش اظهار علم می‌کند.

:

مَعْطُوفٌ عَلَى «نَاقِلِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«معطوف بر «نَاقِلِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است و آن مضاف است»

«مُسَدِّدِهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«النِّضَالِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «دَاعِی»؛

«و جار و مجرور به اسم فاعل «دَاعِی» تعلق دارند»

«وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِی الْإِسْلَامِ‌ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ؛»۹
«وَ زَعَمْتَ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

زَعَمْتَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«زعمت: فعل ماضی مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«أَنَّ»:

حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مشبهه بالفعل، مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«أَفْضَلَ»:

اسْمُ «أَنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «أَنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«النَّاسِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْإِسْلَامِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به حال محذوفی تعلق دارند»

«فُلَانٌ»:

خَبَرُ «أَنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر «أَنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«وَ فُلَانٌ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

فُلَانٌ: مَعْطُوفٌ عَلَى «فُلَانٌ»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فلان: معطوف بر «فُلَانٌ» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّ أَفْضَلَ…» سَدَّتْ مَسَدَّ مَفْعُولَیْ «زَعَمَ»؛

«و جمله «أَنَّ أَفْضَلَ…» جایگزین دو مفعول «زَعَمَ» شده است»

وَ جُمْلَهُ «زَعَمْتَ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ، أَوْ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «طَفِقْتَ»؛

«و جمله «زَعَمْتَ» استئنافیه است یا معطوف بر جمله «طَفِقْتَ»»

«فَذَکَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَکَ کُلُّهُ،»۱۰
«فَذَکَرْتَ»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: حرف عطف است»

ذَکَرْتَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«ذکرت: فعل ماضی مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«أَمْراً»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«إِنْ»:

حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط جازم، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَمَّ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«اعْتَزَلَکَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«کُلُّهُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ لِ‌ «أَمْراً»؛

«و جمله شرط در محل نصب نعت برای «أَمْراً» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «ذَکَرْتَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «زَعَمْتَ»؛

«و جمله «ذَکَرْتَ» معطوف بر جمله «زَعَمْتَ» است»

«وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ یَلْحَقْکَ ثَلْمُهُ‌.»۱۱
«وَ إِنْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

إِنْ: حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إن: حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَقَصَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«که در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«لَمْ»:

حَرْفُ نَفْیٍ وَ جَزْمٍ وَ قَلْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی، جزم و قلب، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَلْحَقْکَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«ثَلْمُهُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَمْ یَلْحَقْکَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و جمله «لَمْ یَلْحَقْکَ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنْ نَقَصَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِنْ تَمَّ»؛

«و جمله «إِنْ نَقَصَ» معطوف بر جمله «إِنْ تَمَّ» است»

«وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ، وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ‌!»۱۲
«وَ مَا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

مَا: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ

[۵] اسْتِفْهَامٌ عَلَى سَبِیلِ الْإِنْکَارِ، وَ الِاسْتِحْقَارِ، مِنْ أَنْ یَخُوضَ عَلَى صِغَرِ شَأْنِهِ، وَ حَقَارَتِهِ فِی هَذِهِ الْأُمُورِ الْکِبَارِ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرٌ مُقَدَّمٌ؛

«ما: اسم استفهام

[۶] استفهام به قصد انکار و تحقیر است، از اینکه با وجود کوچکی شأن و حقارتش در این امور بزرگ دخالت کند.

مبنی بر سکون است که در محل رفع خبر مقدم واقع شده است»

«أَنْتَ»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ؛

«ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدای مؤخر واقع شده است»

«وَ الْفَاضِلَ»:

الْوَاوُ: لِلْمَعِیَّهِ؛

«واو: برای معیت است»

الْفَاضِلَ: مَفْعُولٌ مَعَهُ

[۷] (وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ) الْفَاضِلُ وَ أَتْرَابُهُ التَّالِیَهُ عَلَى نُسْخَهِ الرَّضِیِّ مَشْکُولَهٌ بِالنَّصْبِ، کَمَا أَنَّ فِی الْجُمْلَهِ الَّتِی بَعْدَهَا أَعْنِی: وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْیِیزِ… إِلَخْ، التَّمْیِیزُ وَ تَرْتِیبٌ وَ تَعْرِیفٌ مَنْصُوبَهٌ أَیْضاً، وَ قَدْ قُرِئَتِ الْجُمْلَهُ الْأُولَى بِالنَّصْبِ وَ الرَّفْعِ مَعاً، وَ احْتَمَلَ بَعْضُهُمُ الرَّفْعَ فِی الْجُمْلَهِ الثَّانِیَهِ أَیْضاً. أَفَادَ الْفَاضِلُ الشَّارِحُ الْمُعْتَزِلِیُّ بِقَوْلِهِ: وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلُ وَ الْمَفْضُولُ، الرِّوَایَهُ الْمَشْهُورَهُ بِالرَّفْعِ، وَ قَدْ رَوَاهَا قَوْمٌ بِالنَّصْبِ، فَمَنْ رَفَعَ احْتَجَّ بِقَوْلِهِ: وَ مَا أَنْتَ وَ بَیْتُ أَبِیکَ وَ الْفَخْرُ، وَ بِقَوْلِهِ: فَمَا الْقَیْسِیُّ بَعْدَکَ وَ الْفَخَارُ، وَ مَنْ نَصَبَ فَعَلَى تَأْوِیلِ مَالَکَ وَ الْفَاضِلَ، وَ فِی ذَلِکَ مَعْنَى الْفِعْلِ، أَیْ: مَا تَصْنَعُ لِأَنَّ هَذَا الْبَابَ لَا بُدَّ أَنْ یَتَضَمَّنَ الْکَلَامُ فِیهِ فِعْلاً أَوْ مَعْنَى فِعْلٍ وَ أَنْشَدُوا: فَمَا أَنْتَ وَ السَّیْرُ فِی مُتْلَفٍ، وَ الرَّفْعُ عِنْدَ النَّحْوِیِّینَ أَوْلَى، وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْیِیزُ النَّصْبُ هَهُنَا لَا غَیْرَ لِأَجْلِ اللَّامِ فِی الطُّلَقَاءِ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الفاضل: مفعول‌معه

[۸] (و تو را چه به فاضل و مفضول، و حاکم و رعیت) کلمه «الفاضل» و کلمات پس از آن، در نسخه سید رضی با اعراب نصب آمده است، همان‌طور که در جمله بعدی یعنی: «و آزادشدگان و فرزندانشان را چه به تمییز…» تا آخر، کلمات «التمییز»، «ترتیب» و «تعریف» نیز منصوب هستند. جمله اول به دو صورت نصب و رفع خوانده شده و برخی در جمله دوم نیز احتمال رفع داده‌اند. شارح معتزلی در این باره می‌گوید: در «و ما أنت و الفاضل و المفضول»، روایت مشهور به رفع است، اما برخی آن را به نصب روایت کرده‌اند. کسانی که رفع را برگزیده‌اند، به این سخنان استناد می‌کنند: «تو را چه به خانه پدرت و فخر فروختن» و «پس از تو، قیسی را چه به فخرفروشی». اما کسانی که نصب را انتخاب کرده‌اند، آن را بر تأویل «مالک و الفاضل» حمل می‌کنند که معنای فعل را در خود دارد؛ یعنی: «چه می‌کنی؟» زیرا در این باب، کلام باید متضمن فعل یا معنای فعل باشد و به این شعر استناد کرده‌اند: «تو را چه به راه رفتن در بیابان هلاک‌کننده». از نظر نحویون، رفع اولی است. و در عبارت «و ما للطلقاء و أبناء الطلقاء و التمییز»، نصب به دلیل وجود لام در «للطلقاء» تنها وجه ممکن است.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«وَ الْمَفْضُولَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

الْمَفْضُولَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْفَاضِلَ»: مَفْعُولٌ مَعَهُ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«المفضول: معطوف بر «الْفَاضِلَ» است: مفعول‌معه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«وَ السَّائِسَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

السَّائِسَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْفَاضِلَ»: مَفْعُولٌ مَعَهُ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«السائس: معطوف بر «الْفَاضِلَ» است: مفعول‌معه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«وَ الْمَسُوسَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

الْمَسُوسَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْفَاضِلَ»: مَفْعُولٌ مَعَهُ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«المسوس: معطوف بر «الْفَاضِلَ» است: مفعول‌معه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و این جمله استئنافیه است»

«وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ‌،»۱۳
«وَ مَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

مَا: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ما: اسم استفهام مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«لِلطُّلَقَاءِ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الطُّلَقَاءِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الطلقاء: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر محذوفی تعلق دارند»

«وَ أَبْنَاءِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

أَبْنَاءِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الطُّلَقَاءِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أبناء: معطوف بر «الطُّلَقَاءِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الطُّلَقَاءِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ التَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ‌ الْأَوَّلِینَ،»۱۴
«وَ التَّمْیِیزَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

التَّمْیِیزَ: مَفْعُولٌ مَعَهُ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«التمییز: مفعول‌معه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«بَیْنَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْمُهَاجِرِینَ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ الظَّرْفُ «بَیْنَ» مُتَعَلِّقٌ بِالْمَصْدَرِ «التَّمْیِیزَ»؛

«و ظرف «بَیْنَ» به مصدر «التَّمْیِیزَ» تعلق دارد»

«الْأَوَّلِینَ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

«وَ تَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ،»۱۵
«وَ تَرْتِیبَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

تَرْتِیبَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «التَّمْیِیزَ»: مَفْعُولٌ مَعَهُ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ترتیب: معطوف بر «التَّمْیِیزَ» است: مفعول‌معه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«دَرَجَاتِهِمْ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ!»۱۶
«وَ تَعْرِیفَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

تَعْرِیفَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «التَّمْیِیزَ»: مَفْعُولٌ مَعَهُ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تعریف: معطوف بر «التَّمْیِیزَ» است: مفعول‌معه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«طَبَقَاتِهِمْ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«هَیْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا،»۱۷
«هَیْهَاتَ»

[۹] قَوْلُهُ (هَیْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ…)، مَثَلٌ یُضْرَبُ لِمَنْ یُدْخِلُ نَفْسَهُ بَیْنَ قَوْمٍ لَیْسَ لَهُ أَنْ یَدْخُلَ بَیْنَهُمْ.

[۱۰] سخن او (هیهات لقد حنّ…)، مثلی است که برای کسی به کار می‌رود که خود را در میان قومی وارد می‌کند که حق ورود به میان آنها را ندارد.

:

اسْمُ فِعْلٍ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم فعل ماضی، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«لَقَدْ»:

اللَّامُ: وَاقِعَهٌ فِی جَوَابِ الْقَسَمِ؛

«لام: در جواب قسم واقع شده است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«حَنَّ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«قِدْحٌ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«لَیْسَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی ناقص، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«مِنْهَا»:

مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ

[۱۱] (حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا)، الضَّمِیرُ الْمَجْرُورُ رَاجِعٌ إِلَى الْقِدَاحِ.

مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر

[۱۲] (تیری به صدا درآمد که از آن (تیرها) نیست)، ضمیر مجرور به «القداح» (تیرها) برمی‌گردد.

متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لَیْسَ» مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر محذوف «لَیْسَ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «لَیْسَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَعْتٌ لِ‌ «قِدْحٌ»؛

«و جمله «لَیْسَ» در محل رفع نعت برای «قِدْحٌ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَقَدْ حَنَّ» جَوَابُ الْقَسَمِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَقَدْ حَنَّ» جواب قسم است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «هَیْهَاتَ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «هَیْهَاتَ» استئنافیه است»

«وَ طَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا.»۱۸
«وَ طَفِقَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

طَفِقَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«طفق: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و اسم آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«یَحْکُمُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«فِیهَا»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ

[۱۳] (فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا)، الْهَاءُ فِی الطَّرَفَیْنِ رَاجِعَهٌ إِلَى الطَّبَقَاتِ أَوِ الْجَمَاعَهِ أَوِ الْقَضِیَّهِ أَوْ نَحْوِهَا.

مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر

[۱۴] (در آن کسی حکم می‌کند که حکم بر اوست و به نفع او)، ضمیر «هاء» در هر دو طرف به «الطبقات» (طبقات)، «الجماعه» (گروه)، «القضیه» (مسئله) یا مانند آن بازمی‌گردد

متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَحْکُمُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «یَحْکُمُ» تعلق دارند»

«مَنْ»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«عَلَیْهِ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«الْحُکْمُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لَهَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الْحُکْمُ»؛

«و جار و مجرور به مصدر «الْحُکْمُ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «عَلَیْهِ الْحُکْمُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «عَلَیْهِ الْحُکْمُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «یَحْکُمُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ خَبَرُ «طَفِقَ»؛

«و جمله «یَحْکُمُ» در محل نصب خبر «طَفِقَ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «طَفِقَ» مَعْطُوفَهٌ؛

«و جمله «طَفِقَ» معطوفه است»

«أَلَا تَرْبَعُ‌ أَیُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِکَ‌،»۱۹
«أَلَا»:

حَرْفُ تَحْضِیضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحضیض مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَرْبَعُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است»

«أَیُّهَا»:

مُنَادَى مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«منادا مبنی بر ضم است که در محل نصب واقع شده است»

وَ الْهَاءُ لِلتَّنْبِیهِ؛

«و هاء برای تنبیه است»

«الْإِنْسَانُ»:

بَدَلٌ أَوْ عَطْفُ بَیَانٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«بدل یا عطف بیان و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ النِّدَاءِ اعْتِرَاضِیَّهٌ؛

«و جمله ندا اعتراضیه است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«ظَلْعِکَ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَرْبَعُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «تَرْبَعُ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «تَرْبَعُ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «تَرْبَعُ» استئنافیه است»

«وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ‌،»۲۰
«وَ تَعْرِفُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

تَعْرِفُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تعرف: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است»

«قُصُورَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«ذَرْعِکَ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تَعْرِفُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَرْبَعُ»؛

«و جمله «تَعْرِفُ» معطوف بر جمله «تَرْبَعُ» است»

«وَ تَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ!»۲۱
«وَ تَتَأَخَّرُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

تَتَأَخَّرُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«تتأخر: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است»

«حَیْثُ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ظرف زمان مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است و آن مضاف است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «تَتَأَخَّرُ»؛

«و آن به فعل «تَتَأَخَّرُ» تعلق دارد»

«أَخَّرَکَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«الْقَدَرُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَخَّرَکَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «أَخَّرَکَ» در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «تَتَأَخَّرُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَرْبَعُ»؛

«و جمله «تَتَأَخَّرُ» معطوف بر جمله «تَرْبَعُ» است»

«فَمَا عَلَیْکَ غَلَبَهُ الْمَغْلُوبِ،»۲۲
«فَمَا»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«فاء: فصیحه است»

مَا: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرٌ مُقَدَّمٌ؛

«ما: اسم استفهام مبنی بر سکون است که در محل رفع خبر مقدم واقع شده است»

«عَلَیْکَ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ‌ «غَلَبَهُ»؛

«و جار و مجرور به «غَلَبَهُ» تعلق دارند»

«غَلَبَهُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْمَغْلُوبِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ جُمْلَهُ «مَا عَلَیْکَ» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «مَا عَلَیْکَ» جواب شرط محذوف است»

«وَ لَا لَکَ ظَفَرُ الظَّافِرِ!»۲۳
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«لَکَ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«ظَفَرُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الظَّافِرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «مَا عَلَیْکَ»؛

«و این جمله معطوف بر جمله «مَا عَلَیْکَ» است»

«وَ إِنَّکَ لَذَهَّابٌ فِی التِّیهِ‌،»۲۴
«وَ إِنَّکَ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

إِنَّکَ: إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنک: إنّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ»؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب اسم «إِنَّ» واقع شده است»

«لَذَهَّابٌ»:

اللَّامُ: الْمُزَحْلَقَهُ؛

«لام: مزحلقه است»

ذَهَّابٌ

[۱۵] ذَهَّابٌ، فَعَّالٌ؛ لِلتَّکْثِیرِ.

: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«ذهّاب

[۱۶] ذهّاب، بر وزن فعّال؛ برای کثرت است.

: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«التِّیهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِصِیغَهِ الْمُبَالَغَهِ «ذَهَّابٌ»؛

«و جار و مجرور به صیغه مبالغه «ذَهَّابٌ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّکَ لَذَهَّابٌ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّکَ لَذَهَّابٌ» استئنافیه است»

«رَوَّاغٌ‌ عَنِ الْقَصْدِ.»۲۵
«رَوَّاغٌ»:

خَبَرٌ ثَانٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبر دوم و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«عَنِ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است که برای جلوگیری از التقاء ساکنین، به کسر حرکت داده شده است»

«الْقَصْدِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِصِیغَهِ الْمُبَالَغَهِ «رَوَّاغٌ»؛

«و جار و مجرور به صیغه مبالغه «رَوَّاغٌ» تعلق دارند»

«أَلَا تَرَى»۲۶
«أَلَا»:

الْهَمْزَهُ: لِلِاسْتِفْهَامِ؛

«همزه: برای استفهام است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَرَى»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است»

«- غَیْرَ مُخْبِرٍ لَکَ،»۲۷
«غَیْرَ»:

حَالٌ

[۱۷] (غَیْرَ مُخْبِرٍ) مَنْصُوبٌ عَلَى الْحَالِیَّهِ لِضَمِیرِ (أُحَدِّثُکَ) الْمَحْذُوفِ، تَقْدِیرُهُ: أَنَا أُحَدِّثُکَ غَیْرَ مُخْبِرٍ، أَوْ خَبَرٌ لِمُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ، تَقْدِیرُهُ: أَنَا غَیْرُ مُخْبِرٍ لَکَ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«حال

[۱۸] (غیر مخبر) منصوب به عنوان حال برای ضمیر محذوف «أحدثک» است، تقدیر آن: من با تو سخن می‌گویم در حالی که خبر نمی‌دهم، یا خبر برای مبتدای محذوف است، تقدیر آن: من به تو خبر نمی‌دهم.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«مُخْبِرٍ»

[۱۹] مُخَبِّرٍ عَلَى نُسْخَهِ الرَّضِیِّ کَانَ بِتَشْدِیدِ الْبَاءِ مِنَ (التَّخْبِیرِ)، وَ فِی غَیْرِ وَاحِدٍ مِنْ نُسَخٍ أُخْرَى بِکَسْرِ الْبَاءِ الْمُخَفَّفَهِ مِنَ الْإِخْبَارِ، وَ کِلَاهُمَا بِمَعْنًى وَاحِدٍ.

[۲۰] «مخبِّر» در نسخه سید رضی با تشدید باء از باب «تخبیر» آمده است، و در چند نسخه دیگر با کسر باء مخفف از باب «اخبار» آمده است و هر دو به یک معنا هستند.

:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

«لَکَ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُخْبِرٍ»؛

«و جار و مجرور به اسم فاعل «مُخْبِرٍ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «أَلَا تَرَى» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «أَلَا تَرَى» استئنافیه است»

«وَ لَکِنْ بِنِعْمَهِ اللَّهِ أُحَدِّثُ -»۲۸
«وَ لَکِنْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

لَکِنْ: حَرْفُ اسْتِدْرَاکٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لکن: حرف استدراک مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِنِعْمَهِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

نِعْمَهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نعمه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أُحَدِّثُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «أُحَدِّثُ» تعلق دارند»

«أُحَدِّثُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنا» است»

وَ جُمْلَهُ «أُحَدِّثُ» مَعْطُوفَهٌ؛

«و جمله «أُحَدِّثُ» معطوفه است»

«أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِینَ‌ وَ الْأَنْصَارِ،»۲۹
«أَنَّ»:

حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مشبهه بالفعل، مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«قَوْماً»:

اسْمُ «أَنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم «أَنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«اسْتُشْهِدُوا»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لِاتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر ضم است به دلیل اتصال آن به واو»

وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع نائب فاعل واقع شده است»

وَ الْأَلِفُ فَارِقَهٌ؛

«و الف، فارقه است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«سَبِیلِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ إِمَّا بِالْفِعْلِ «اسْتُشْهِدُوا»، أَوْ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور یا به فعل «اسْتُشْهِدُوا» یا به حال محذوفی تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «اسْتُشْهِدُوا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «أَنَّ»؛

«و جمله «اسْتُشْهِدُوا» در محل رفع خبر «أَنَّ» واقع شده است»

«مِنَ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است که برای جلوگیری از التقاء ساکنین، به فتح حرکت داده شده و محلی از اعراب ندارد»

«الْمُهَاجِرِینَ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به حال محذوفی تعلق دارند»

«وَ الْأَنْصَارِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

الْأَنْصَارِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْمُهَاجِرِینَ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الأنصار: معطوف بر «الْمُهَاجِرِینَ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّ قَوْماً» سَدَّتْ مَسَدَّ مَفْعُولَیْ «تَرَى»؛

«و جمله «أَنَّ قَوْماً» جایگزین دو مفعول «تَرَى» شده است»

«وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ،»۳۰
«وَ لِکُلٍّ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ

[۲۱] أَوْ اعْتِرَاضِیَّهٌ.

؛

«واو: حالیه

[۲۲] یا اعتراضیه

است»

لِکُلٍّ: اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لکلٍّ: لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

کُلٍّ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«کلٍّ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«فَضْلٌ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و این جمله حالیه است»

«حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا»۳۱
«حَتَّى»:

حَرْفُ ابْتِدَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف ابتدا، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«إِذَا»:

اسْمُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«اسم شرط غیرجازم، مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِجَوَابِ الشَّرْطِ «قِیلَ»؛

«و آن به جواب شرط «قِیلَ» تعلق دارد»

«اسْتُشْهِدَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ جُمْلَهُ «اسْتُشْهِدَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «اسْتُشْهِدَ» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«شَهِیدُنَا»:

نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نائب فاعل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«قِیلَ: سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ‌،»۳۲
«قِیلَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

«سَیِّدُ»:

خَبَرٌ لِمُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ

[۲۳] تَقْدِیرُهُ: هُوَ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ.

مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر برای مبتدای محذوف

[۲۴] تقدیر آن: او سرور شهیدان است

و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الشُّهَدَاءِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجُمْلَهُ مَقُولُ الْقَوْلِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و این جمله مقول قول است که در محل رفع نائب فاعل واقع شده است»

«وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَهً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَیْهِ!»۳۳
«وَ خَصَّهُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

خَصَّهُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«خصّه: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«رَسُولُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«صَلَّى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی، مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«اللَّهُ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَلَیْهِ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «صَلَّى»؛

«و جار و مجرور به فعل «صَلَّى» تعلق دارند»

«وَ آلِهِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

آلِهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى الْهَاءِ فِی «عَلَیْهِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«آله: معطوف بر هاء در «عَلَیْهِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»

«بِسَبْعِینَ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

سَبْعِینَ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ؛

«سبعین: اسم مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَصَّهُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «خَصَّهُ» تعلق دارند»

«تَکْبِیرَهً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«عِنْدَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«صَلَاتِهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَیْهِ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «صَلَاتِهِ»؛

«و جار و مجرور به مصدر «صَلَاتِهِ» تعلق دارند»

وَ الظَّرْفُ «عِنْدَ» مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «خَصَّهُ»؛

«و ظرف «عِنْدَ» به فعل «خَصَّهُ» تعلق دارد»

وَ جُمْلَهُ «خَصَّهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «قِیلَ»؛

«و جمله «خَصَّهُ» معطوف بر جمله «قِیلَ» است»

«أَ وَ لَا تَرَى»۳۴
«أَ وَ لَا»:

الْهَمْزَهُ: لِلِاسْتِفْهَامِ؛

«همزه: برای استفهام است»

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَرَى»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است»

«أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَیْدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ»۳۵
«أَنَّ»:

حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مشبهه بالفعل، مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«قَوْماً»:

اسْمُ «أَنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم «أَنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

«قُطِّعَتْ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«أَیْدِیهِمْ»:

نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نائب فاعل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«سَبِیلِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ إِمَّا بِالْفِعْلِ «قُطِّعَتْ»، أَوْ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور یا به فعل «قُطِّعَتْ» یا به حال محذوفی تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «قُطِّعَتْ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «أَنَّ»؛

«و جمله «قُطِّعَتْ» در محل رفع خبر «أَنَّ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّ قَوْماً…» سَدَّتْ مَسَدَّ مَفْعُولَیْ «تَرَى»؛

«و جمله «أَنَّ قَوْماً…» جایگزین دو مفعول «تَرَى» شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَا تَرَى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَرَى» السَّابِقَهِ؛

«و جمله «أَمَا تَرَى» معطوف بر جمله قبلی «تَرَى» است»

«- وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ -»۳۶
«وَ لِکُلٍّ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ

[۲۵] أَوْ اعْتِرَاضِیَّهٌ.

؛

«واو: حالیه

[۲۶] یا اعتراضیه.

است»

لِکُلٍّ: اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لکلٍّ: لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

کُلٍّ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«کلٍّ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«فَضْلٌ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و این جمله حالیه است»

«حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ،»۳۷
«حَتَّى»:

حَرْفُ ابْتِدَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف ابتدا، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«إِذَا»:

اسْمُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«اسم شرط غیرجازم، مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِجَوَابِ الشَّرْطِ «قِیلَ»؛

«و آن به جواب شرط «قِیلَ» تعلق دارد»

«فُعِلَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ جُمْلَهُ «فُعِلَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «فُعِلَ» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«بِوَاحِدِنَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَاحِدِنَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«واحدنا: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «فُعِلَ»؛

«و جار و مجرور به فعل «فُعِلَ» تعلق دارند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع نائب فاعل واقع شده است»

«فُعِلَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«بِوَاحِدِهِمْ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَاحِدِهِمْ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«واحد هم: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «فُعِلَ»؛

«و جار و مجرور به فعل «فُعِلَ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «فُعِلَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «فُعِلَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«قِیلَ: «الطَّیَّارُ فِی الْجَنَّهِ‌ وَ ذُو الْجَنَاحَیْنِ!»»۳۸
«قِیلَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

«الطَّیَّارُ»:

خَبَرٌ لِمُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ

[۲۷] تَقْدِیرُهُ: هُوَ الطَّیَّارُ.

مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر برای مبتدای محذوف

[۲۸] تقدیر آن: او طَیّار است

و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْجُمْلَهُ مَقُولُ الْقَوْلِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و این جمله مقول قول است که در محل رفع نائب فاعل واقع شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْجَنَّهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِصِیغَهِ الْمُبَالَغَهِ «الطَّیَّارُ»؛

«و جار و مجرور به صیغه مبالغه «الطَّیَّارُ» تعلق دارند»

«وَ ذُو»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

ذُو: مَعْطُوفٌ عَلَى «الطَّیَّارُ»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ؛ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَسْمَاءِ السِّتَّهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ذو: معطوف بر «الطَّیَّارُ» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن واو است؛ زیرا از اسماء سته است و آن مضاف است»

«الْجَنَاحَیْنِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ مُثَنًّى؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن یاء است؛ زیرا مثنی است»

«وَ لَوْلَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَهِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ،»۳۹
«وَ لَوْلَا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

لَوْلَا: حَرْفُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ

[۲۹] أَوْ حَرْفُ امْتِنَاعٍ لِوُجُودٍ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لولا: حرف شرط غیرجازم

[۳۰] یا حرف امتناع به دلیل وجود.

، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ

[۳۱] مَا: مُبْتَدَأٌ، وَ خَبَرُهَا مَحْذُوفٌ، أَوْ (مَا) مَصْدَرِیَّهٌ، وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ (مَا) وَ صِلَتِهَا مُبْتَدَأٌ، وَ خَبَرُهُ مَحْذُوفٌ.

، وَ الْخَبَرُ مَحْذُوفٌ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است

[۳۲] ما: مبتدا است و خبر آن محذوف است، یا (ما) مصدریه است و مصدر مؤول از (ما) و صله آن، مبتدا است و خبر آن محذوف است

، و خبر محذوف است»

«نَهَى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرَهِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی، مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«اللَّهُ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَنْهُ»:

عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَهَى»؛

«و جار و مجرور به فعل «نَهَى» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «نَهَى» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «نَهَى» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَزْکِیَهِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْمَرْءِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»؛

«و جار و مجرور، بیان «مَا» است»

«نَفْسَهُ»:

مَفْعُولٌ بِهِ

[۳۳] لِلْمَصْدَرِ (تَزْکِیَهِ).

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به

[۳۴] برای مصدر (تزکیه)

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّهً،»۴۰
«لَذَکَرَ»:

اللَّامُ: وَاقِعَهٌ فِی جَوَابِ الشَّرْطِ؛

«لام: در جواب شرط واقع شده است»

ذَکَرَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«ذکر: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

«ذَاکِرٌ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ

[۳۵] قَالَ ابْنُ مِیثَمٍ: الذَّاکِرُ یَعْنِی نَفْسَهُ، وَ إِنَّمَا نَکَّرَهُ وَ لَمْ یَأْتِ بِالْأَلِفِ وَ اللَّامِ وَ لَمْ یَنْسِبْهُ إِلَى نَفْسِهِ؛ لِأَنَّ فِی ذَلِکَ صَرِیحَ الدَّلَالَهِ عَلَى تَزْکِیَهٍ لِنَفْسِهِ.

؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است.

[۳۶] ابن میثم گفته است: منظور از «الذاکر» (یادکننده)، خود اوست و آن را نکره آورده و الف و لام نیاورده و به خود نسبت نداده است؛ زیرا در این کار، دلالت صریحی بر خودستایی وجود دارد.

»

«فَضَائِلَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«جَمَّهً»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و فتحه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ «لَوْلَا» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله شرط «لَوْلَا» استئنافیه است»

«تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ،»۴۱
«تَعْرِفُهَا»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«قُلُوبُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْمُؤْمِنِینَ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن یاء است زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ جُمْلَهُ «تَعْرِفُهَا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ لِ‌ «فَضَائِلَ»؛

«و جمله «تَعْرِفُهَا» در محل نصب نعت برای «فَضَائِلَ» واقع شده است»

«وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِینَ.»۴۲
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَمُجُّهَا»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«آذَانُ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«السَّامِعِینَ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

وَ جُمْلَهُ «لَا تَمُجُّهَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تَعْرِفُهَا»؛

«و جمله «لَا تَمُجُّهَا» معطوف بر جمله «تَعْرِفُهَا» است»

«فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِیَّهُ‌»۴۳
«فَدَعْ»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«فاء: فصیحه است»

دَعْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ؛

«دع: فعل امر مبنی بر سکون است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است»

«عَنْکَ»:

عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «دَعْ»؛

«و جار و مجرور به فعل «دَعْ» تعلق دارند»

«مَنْ»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مَالَتْ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«بِهِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «مَالَتْ»؛

«و جار و مجرور به فعل «مَالَتْ» تعلق دارند»

«الرَّمِیَّهُ»

[۳۷] (الرَّمِیَّهُ) فَعِیلَهٌ بِمَعْنَى مَفْعُولَهٍ، وَ أُنِّثَتْ؛ لِأَنَّهَا جُعِلَتِ اسْماً لَا نَعْتاً، وَ الْمُرَادُ بِهَا الدُّنْیَا، أَیْ: دَعْ مَنْ مَالَ إِلَى الدُّنْیَا وَ مَالَتْ بِهِ، أَیْ: أَمَالَتْهُ إِلَیْهَا.

[۳۸] (الرمیّه) بر وزن فعیله به معنای مفعوله است و مؤنث آمده؛ زیرا اسم قرار داده شده نه صفت، و منظور از آن دنیاست؛ یعنی: رها کن کسی را که به دنیا متمایل شد و دنیا او را به سوی خود کشاند.

:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «مَالَتْ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «مَالَتْ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «دَعْ» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «دَعْ» جواب شرط محذوف است»

«فَإِنَّا صَنَائِعُ‌ رَبِّنَا،»۴۴
«فَإِنَّا»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ أَوْ تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: استئنافیه یا تعلیلیه است»

إِنَّا: إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنّا: إنّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ»؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب اسم «إِنَّ» واقع شده است»

«صَنَائِعُ»:

خَبَرُ «إِنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر «إِنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«رَبِّنَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و این جمله استئنافیه است»

«وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا.»۴۵
«وَ النَّاسُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

النَّاسُ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الناس: مبتدا و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بَعْدُ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

«صَنَائِعُ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«لَنَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِصَنَائِعَ؛

«و جار و مجرور به «صنائع» تعلق دارند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِنَّا صَنَائِعُ»؛

«و این جمله معطوف بر جمله «إِنَّا صَنَائِعُ» است»

«لَمْ یَمْنَعْنَا قَدِیمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِیُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا،»۴۶
«لَمْ»:

حَرْفُ نَفْیٍ وَ جَزْمٍ وَ قَلْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی، جزم و قلب، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَمْنَعْنَا»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«قَدِیمَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ

[۳۹] رُوِیَ (قَدِیمُ عِزِّنَا) بِنَصْبِ (قَدِیمٍ) عَلَى نَزْعِ الْخَافِضِ، أَیْ: عَلَى قَدِیمِ عِزِّنَا، وَ عَلَیْهِ یَکُونُ ضَمِیرُ (نَا) فَاعِلاً، وَ رُوِیَ بِرَفْعِ (قَدِیمٍ) عَلَى الْفَاعِلِیَّهِ، وَ (نَا) مَفْعُولٌ، وَ فِی نُسْخَهِ الرَّضِیِّ – رهِ – مَرْفُوعَتَانِ عَلَى الْفَاعِلِیَّهِ، وَ جُمْلَهُ (خَلَطْنَاکُمْ) عَلَى هَذَا الْوَجْهِ مَنْصُوبَهٌ عَلَى الْمَفْعُولِیَّهِ.

مَنْصُوبٌ بِنَزْعِ الْخَافِضِ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به

[۴۰] (قدیم عزّنا) با نصب (قدیم) به دلیل حذف حرف جر (نزع خافض) روایت شده است، یعنی: «علی قدیم عزّنا» که در این صورت ضمیر «نا» فاعل خواهد بود. همچنین با رفع (قدیم) به عنوان فاعل روایت شده که در این صورت «نا» مفعول است. در نسخه سید رضی (ره) هر دو به عنوان فاعل مرفوع آمده‌اند و جمله (خلطناکم) در این حالت به عنوان مفعول، منصوب است

منصوب به دلیل حذف حرف جر (نزع خافض) و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«عِزِّنَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَادِیَّ»

[۴۱] عَادِیٌّ: مَنْسُوبٌ إِلَى (عَادٍ) قَوْمِ هُودٍ، وَ بِالنِّسْبَهِ إِلَیْهِ کِنَایَهٌ عَنِ الْقِدَمِ.

[۴۲] عادیّ: منسوب به (عاد) قوم هود است و این نسبت، کنایه از قدمت است.

:

مَعْطُوفٌ عَلَى «قَدِیمُ»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«معطوف بر «قَدِیمُ» است: مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است و آن مضاف است»

«طَوْلِنَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قَوْمِکَ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «طَوْلِنَا»؛

«و جار و مجرور به «طَوْلِنَا» تعلق دارند»

«أَنْ»:

حَرْفٌ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«خَلَطْنَاکُمْ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ خَلَطْنَاکُمْ» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلُ «یَمْنَعْ»؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ خَلَطْنَاکُمْ» در محل رفع فاعل «یَمْنَعْ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَمْ یَمْنَعْنَا» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «لَمْ یَمْنَعْنَا» حالیه است»

«بِأَنْفُسِنَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

أَنْفُسِنَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أنفسنا: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَلَطْنَاکُمْ»؛

«و جار و مجرور به فعل «خَلَطْنَاکُمْ» تعلق دارند»

«فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا، فِعْلَ الْأَکْفَاءِ،»۴۷
«فَنَکَحْنَا»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ

[۴۳] وَ الْجُمْلَتَانِ (نَکَحْنَا، أَنْکَحْنَا) مَعْطُوفَتَانِ عَلَى (خَلَطْنَاکُمْ).

؛

«فاء: حرف عطف است

[۴۴] و دو جمله (نکحنا، أنکحنا) معطوف بر (خلطناکم) هستند.

»

نَکَحْنَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«نکحنا: فعل ماضی مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«وَ أَنْکَحْنَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

أَنْکَحْنَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«أنکحنا: فعل ماضی مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«فِعْلَ»:

مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ

[۴۵] أَیْ: فَعَلْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول مطلق

[۴۶] عنی: مانند همتایان عمل کردیم.

منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْأَکْفَاءِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ!»۴۸
«وَ لَسْتُمْ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

لَسْتُمْ: فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«لستم: فعل ماضی ناقص مبنی بر سکون است به دلیل اتصال آن به ضمیر رفع»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ اسْمُ «لَیْسَ»؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع اسم «لَیْسَ» واقع شده است»

وَ الْمِیمُ لِلْجَمْعِ؛

«و میم برای جمع است»

«هُنَاکَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «هُنَاکَ» مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرِ «لَیْسَ» مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف «هُنَاکَ» به خبر محذوف «لَیْسَ» تعلق دارد»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ

[۴۷] وَ الْعَامِلُ فِیهِ: خَلَطْنَاکُمْ.

؛

«و این جمله حالیه است.

[۴۸] و عامل در آن: خلطناکم است.

»

«وَ أَنَّى یَکُونُ ذَلِکَ»۴۹
«وَ أَنَّى»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

أَنَّى: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«أنّی: اسم استفهام مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرِ «یَکُونُ» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و آن به خبر مقدم محذوف «یَکُونُ» تعلق دارد»

«یَکُونُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع ناقص و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«ذَلِکَ»:

اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ اسْمُ «یَکُونُ»؛

«اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل رفع اسم «یَکُونُ» واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

«کَذَلِکَ»:

الْکَافُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَشْبِیهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«کاف: حرف جر و تشبیه، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ذا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ اللَّامُ لِلْبُعْدِ؛

«و لام برای بعد است»

وَ الْکَافُ لِلْخِطَابِ؛

«و کاف برای خطاب است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به نائب مفعول مطلق محذوفی تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «أَنَّى» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «أَنَّى» استئنافیه است»

«وَ مِنَّا النَّبِیُّ‌ وَ مِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ،»۵۰
«وَ مِنَّا»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

مِنَّا: مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«منّا: من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«النَّبِیُّ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛

«و این جمله حالیه است»

«وَ مِنْکُمُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

مِنْکُمُ: مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«مِنْکُمُ: من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالضَّمِّ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که برای جلوگیری از التقاء ساکنین، به ضم حرکت داده شده است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«الْمُکَذِّبُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «مِنَّا النَّبِیُّ»؛

«و این جمله معطوف بر جمله «مِنَّا النَّبِیُّ» است»

«وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ‌ وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ‌،»۵۱
«وَ مِنَّا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

مِنَّا: مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«منّا: من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«أَسَدُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ مِنْکُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

مِنْکُمْ: مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«منکم: من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«أَسَدُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْأَحْلَافِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ مِنَّا سَیِّدَا شَبَابِ‌ أَهْلِ الْجَنَّهِ وَ مِنْکُمْ صِبْیَهُ النَّارِ،»۵۲
«وَ مِنَّا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

مِنَّا: مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«منّا: من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«سَیِّدَا»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْأَلِفُ؛ لِأَنَّهُ مُثَنًّى، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن الف است؛ زیرا مثنی است و آن مضاف است»

«شَبَابِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«أَهْلِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الْجَنَّهِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ مِنْکُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

مِنْکُمْ: مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«منکم: من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«صِبْیَهُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«النَّارِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«وَ مِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ، وَ مِنْکُمْ حَمَّالَهُ الْحَطَبِ،‌»۵۳
«وَ مِنَّا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

مِنَّا: مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«منّا: من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«خَیْرُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«نِسَاءِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«الْعَالَمِینَ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن یاء است زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است»

«وَ مِنْکُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

مِنْکُمْ: مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«منکم: من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر مقدم محذوفی تعلق دارند»

«حَمَّالَهُ»:

مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای مؤخر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْحَطَبِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«فِی کَثِیرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ‌!»۵۴
«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کَثِیرٍ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِمَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: هَذَا الْکَلَامُ دَاخِلٌ فِی جُمْلَهِ کَلَامٍ کَثِیرٍ یَتَضَمَّنُ مَا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ؛

«و جار و مجرور به محذوفی تعلق دارند که تقدیر آن چنین است: این سخن، بخشی از سخنان بسیاری است که شامل آنچه به نفع ما و علیه شماست، می‌شود»

«مِمَّا»:

مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به نعت محذوفی تعلق دارند»

«لَنَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ لِمُبْتَدَأٍ

[۴۹] أَیْ: مِمَّا هُوَ لَنَا.

مَحْذُوفٍ، أَوْ بِفِعْلِ (اسْتَقَرَّ) مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر برای مبتدای

[۵۰] یعنی: از آنچه برای ماست.

محذوف، یا به فعل محذوف «استقرّ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ (اسْتَقَرَّ) صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «استقرّ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ عَلَیْکُمْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

عَلَیْکُمْ: عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علیکم: علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

کُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«کم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مَعْطُوفَانِ عَلَى «لَنَا»؛

«و جار و مجرور معطوف بر «لَنَا» هستند»

«فَإِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ،»۵۵
«فَإِسْلَامُنَا»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«فاء: فصیحه است»

إِسْلَامُنَا: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«إسلامنا: مبتدا و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«سُمِعَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ سُمِعَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرٌ؛

«و جمله «قَدْ سُمِعَ» در محل رفع خبر واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «إِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ» جواب شرط محذوف است»

«وَ جَاهِلِیَّتُنَا لَا تُدْفَعُ،»۵۶
«وَ جَاهِلِیَّتُنَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

جَاهِلِیَّتُنَا: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«جاهلیتنا: مبتدا و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُدْفَعُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هی» است»

وَ جُمْلَهُ «لَا تُدْفَعُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرٌ؛

«و جمله «لَا تُدْفَعُ» در محل رفع خبر واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ»؛

«و این جمله معطوف بر جمله «إِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ» است»

«وَ کِتَابُ اللَّهِ یَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا،»۵۷
«وَ کِتَابُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

کِتَابُ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«کتاب: مبتدا و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«یَجْمَعُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«لَنَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَجْمَعُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «یَجْمَعُ» تعلق دارند»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«شَذَّ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«عَنَّا»:

عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «شَذَّ»؛

«و جار و مجرور به فعل «شَذَّ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «شَذَّ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «شَذَّ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «یَجْمَعُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرٌ؛

«و جمله «یَجْمَعُ» در محل رفع خبر واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «کِتَابُ اللَّهِ…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «جَاهِلِیَّتُنَا لَا تُدْفَعُ»؛

«و جمله «کِتَابُ اللَّهِ…» معطوف بر جمله «جَاهِلِیَّتُنَا لَا تُدْفَعُ» است»

«وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ :»۵۸
«وَ هُوَ»:

الْوَاوُ: حَالِیَّهٌ؛

«واو: حالیه است»

هُوَ: ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«هو: ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«قَوْلُهُ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«سُبْحَانَهُ»:

نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نائب مفعول مطلق برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «سُبْحَانَهُ» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «سُبْحَانَهُ» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»

(وَ أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ)

[۵۱] انفال/سوره۸، آیه۷۵.

۵۹
«وَ أُولُوا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

أُولُوا: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لِأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«أُولُوا: مبتدا و مرفوع است و علامت رفع آن واو است زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است و آن مضاف است»

«الْأَرْحَامِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«بَعْضُهُمْ»:

مُبْتَدَأٌ ثَانٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدای دوم و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«أَوْلَى»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«بِبَعْضٍ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

بَعْضٍ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ التَّنْوِینُ لِلْعِوَضِ؛

«بعضٍ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و تنوین برای عوض است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَوْلَى؛

«و جار و مجرور به «أولی» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «بَعْضُهُمْ أَوْلَى» خَبَرُ «أُولُوا»؛

«و جمله «بَعْضُهُمْ أَوْلَى» خبر «أُولُوا» است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«کِتَابِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَوْلَى، أَوْ بِخَبَرٍ لِمُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ، أَیْ: هَذَا الْحُکْمُ یَثْبُتُ فِی کِتَابِ اللَّهِ؛

«و جار و مجرور به «أولی» یا به خبر برای مبتدای محذوفی تعلق دارند، یعنی: این حکم در کتاب خدا ثابت است»

وَ جُمْلَهُ «أُولُوا الْأَرْحَامِ…» مَقُولُ الْقَوْلِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و جمله «أُولُوا الْأَرْحَامِ…» مقول قول است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «وَ هُوَ قَوْلُهُ» حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «وَ هُوَ قَوْلُهُ» حالیه است»

«وَ قَوْلُهُ تَعَالَى:»۶۰
«وَ قَوْلُهُ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

قَوْلُهُ: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«قوله: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«تَعَالَى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی، مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ جُمْلَهُ «تَعَالَى» اعْتِرَاضِیَّهٌ؛

«و جمله «تَعَالَى» اعتراضیه است»

(إِنَّ أَوْلَى اَلنّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ وَ هذَا اَلنَّبِیُّ‌ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَللّهُ وَلِیُّ اَلْمُؤْمِنِینَ‌)

[۵۲] آل عمران/سوره۳، آیه۶۸.

۶۱

«إِنَّ»:

حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف مشبهه بالفعل، مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«أَوْلَى»:

اسْمُ «إِنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم «إِنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

«النَّاسِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

«بِإِبْرَاهِیمَ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

إِبْرَاهِیمَ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْفَتْحَهُ؛ لِأَنَّهُ مَمْنُوعٌ مِنَ الصَّرْفِ؛

«ابراهیم: اسم مجرور و علامت جر آن فتحه است؛ زیرا ممنوع از صرف است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ‌ «أَوْلَى»؛

«و جار و مجرور به «أَوْلَى» تعلق دارند»

«لَلَّذِینَ»:

اللَّامُ: الْمُزَحْلَقَهُ؛

«لام: مزحلقه است»

الَّذِینَ: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنَّ»؛

«الذین: اسم موصول مبنی بر فتح است که در محل رفع خبر «إِنَّ» واقع شده است»

«اتَّبَعُوهُ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لِاتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛

«فعل ماضی مبنی بر ضم است به دلیل اتصال آن به واو»

وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «اتَّبَعُوهُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «اتَّبَعُوهُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ هَذَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

هَذَا: الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هذا: هاء: برای تنبیه است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ مَعْطُوفٌ عَلَى خَبَرِ «إِنَّ لَلَّذِینَ»؛

«ذا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که معطوف بر خبر «إِنَّ لَلَّذِینَ» است»

«النَّبِیُّ»:

بَدَلٌ أَوْ عَطْفُ بَیَانٍ

[۵۳] أَوْ صِفَهٌ.

مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«بدل یا عطف بیان

[۵۴] یا صفت.

و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«وَ الَّذِینَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: حرف عطف است»

الَّذِینَ: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ بَدَلٌ مَعْطُوفٌ عَلَى «النَّبِیُّ»؛

«الذین: اسم موصول مبنی بر فتح است که در محل رفع بدل معطوف بر «النَّبِیُّ» واقع شده است»

«آمَنُوا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لِاتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛

«فعل ماضی مبنی بر ضم است به دلیل اتصال آن به واو»

وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْأَلِفُ فَارِقَهٌ؛

«و الف، فارقه است»

وَ جُمْلَهُ «آمَنُوا» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «آمَنُوا» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ أَوْلَى…» مَقُولُ الْقَوْلِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و جمله «إِنَّ أَوْلَى…» مقول قول است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «قَوْلُهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «قَوْلُهُ» السَّابِقَهِ؛

«و جمله «قَوْلُهُ» معطوف بر جمله قبلی «قَوْلُهُ» است»

«وَ اللَّهُ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

اللَّهُ: لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الله: لفظ جلاله مبتدا و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«وَلِیُّ»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ ا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.