پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۱۰


در حال بارگذاری
18 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
2 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۱۰ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۱۰،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۱۰ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۱۰

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۱۰

مِنْ کِتَابٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلَامُ):
از نامه‌ای از آن حضرت (علیه‌السلام):

إِلَیْهِ

[۱] إِلَى مُعَاوِیَهَ.

أَیْضاً
«به او

[۲] به معاویه

نیز»

«وَ کَیْفَ‌ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ‌ جَلَابِیبُ‌ مَا أَنْتَ فِیهِ»۱
«وَ کَیْفَ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استینافیه است»

کَیْفَ‌: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ حَالٍ؛

«کیف: اسم استفهام مبنی بر فتح و در محل نصب حال است»

«أَنْتَ‌»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَأٍ؛

«ضمیر منفصل مبنی بر فتح و در محل رفع مبتدا است»

«صَانِعٌ‌»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبرِ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «کَیْفَ أَنْتَ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «کَیْفَ أَنْتَ‌» استینافیه است»

«إِذَا»:

اسْمُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ فِیهِ؛

«اسم شرط غیرجازم، مبنی بر سکون و در محل نصب مفعول‌فیه است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِجَوَابِ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و به جواب شرط محذوف تعلق دارد»

«تَکَشَّفَتْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ

[۳] وَ جَوَابُ الشَّرْطِ مَحْذُوفٌ دَلَّ عَلَیْهِ مَا قَبْلَهُ.

؛

«و آن فعل شرط است

[۴] و جواب شرط محذوف است و آنچه قبل از آن آمده، بر آن دلالت می‌کند.

»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«عَنْکَ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَکَشَّفَتْ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «تَکَشَّفَتْ‌» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «تَکَشَّفَتْ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «تَکَشَّفَتْ‌» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«جَلَابِیبُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعلِ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ

[۵] وَ لِلَفْظِ (مَا) مُجْمَلٌ، بَیَّنَهُ بِقَوْلِهِ: مِنْ دُنْیَا مَعَ سَائِرِ صِفَاتِهَا.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«اسم موصول

[۶] و لفظ (ما) مجمل است که با این گفته آن را بیان کرده است: از دنیا با سایر صفاتش.

مبنی بر سکون و در محل جر به اضافه است»

«أَنْتَ‌»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ مُبْتَدَأٍ؛

«ضمیر منفصل مبنی بر فتح و در محل رفع مبتدا است»

«فِیهِ‌»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به خبر محذوف تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «أَنْتَ فِیهِ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَنْتَ فِیهِ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ‌ بِزِینَتِهَا،»۲
«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«دُنْیَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«اسمِ مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»

[۷] لَفْظُ (مَا) بِحَمْلٍ بَیَّنَهُ بِقَوْلِهِ: مِنْ دُنْیَا مَعَ سَائِرِ صِفَاتِهَا.

؛

«و جار و مجرور بیانگر «ما» است

[۸] لفظ (ما) با محتوایی که با این گفته آن را بیان کرده است: از دنیا با سایر صفاتش.

»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَبَهَّجَتْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ

[۹] ضَمِیرُ تَبَهَّجَتْ وَ أَخَوَاتِهَا یَرْجِعُ إِلَى الدُّنْیَا.

مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیری

[۱۰] ضمیر «تبهجت» و نظایر آن به «دنیا» بازمی‌گردد.

است که به صورت جواز در آن مستتر است و تقدیر آن «هی» است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«بِزِینَتِهَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

زِینَتِهَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«زینتها: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَبَهَّجَتْ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «تَبَهَّجَتْ‌» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ تَبَهَّجَتْ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ‌ «دُنْیَا»؛

«و جمله «قَدْ تَبَهَّجَتْ‌» در محل جر و به عنوان نعت برای «دُنْیَا» واقع شده است»

«وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا.»۳
«وَ خَدَعَتْ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

خَدَعَتْ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«خدعت: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت جواز در آن مستتر است و تقدیر آن «هی» است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

«بِلَذَّتِهَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

لَذَّتِهَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«لذتها: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خَدَعَتْ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «خَدَعَتْ‌» تعلق دارند»

«دَعَتْکَ فَأَجَبْتَهَا.»۴
«دَعَتْکَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت جواز در آن مستتر است و تقدیر آن «هی» است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ

[۱۱] ضَمَائِرُ الْخِطَابِ رَاجِعَهٌ إِلَى مَنْ أَجَابَ دَعْوَتَهَا.

مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر

[۱۲] ضمایر خطاب به کسی بازمی‌گردد که دعوتش را اجابت کرده است.

متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «دَعَتْکَ‌» إِمَّا مَعْطُوفَهٌ بِعَاطِفٍ مَحْذُوفٍ، أَوِ اسْتِئْنَافٌ بَیَانِیٌّ؛

«و جمله «دَعَتْکَ‌» یا با حرف عطف محذوف، معطوف شده است یا استیناف بیانی است»

«فَأَجَبْتَهَا»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

أَجَبْتَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«أجبتها: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ؛

«و جمله معطوفه است»

«وَ قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا.»۵
«وَ قَادَتْکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

قَادَتْکَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«قادتک: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت جواز در آن مستتر است و تقدیر آن «هی» است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «دَعَتْکَ‌»؛

«و جمله بر جمله «دَعَتْکَ‌» معطوف شده است»

«فَاتَّبَعْتَهَا»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

اتَّبَعْتَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«اتبعتها: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ؛

«و جمله معطوفه است»

«وَ أَمَرَتْکَ فَأَطَعْتَهَا.»۶
«وَ أَمَرَتْکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَمَرَتْکَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«أمرتک: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت جواز در آن مستتر است و تقدیر آن «هی» است»

وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «دَعَتْکَ‌»؛

«و جمله بر جمله «دَعَتْکَ‌» معطوف شده است»

«فَأَطَعْتَهَا»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

أَطَعْتَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«أطعتها: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«وَ إِنَّهُ یُوشِکُ‌ أَنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لَا یُنْجِیکَ مِنْهُ‌ مِجَنٌّ‌،»۷
«وَ إِنَّهُ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استینافیه است»

إِنَّهُ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«إنه: إنّ: حرف مشبه بالفعل و مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«یُوشِکُ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ

[۱۳] وَ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ (یُوشِکُ) نَاقِصَهً، وَ جُمْلَهُ (أَنْ یَقِفَ) خَبَرَهَا، وَ (وَاقِفٌ) اسْمٌ مُؤَخَّرٌ فِی أَحَدِ الرَّأْیَیْنِ.

مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع

[۱۴] و ممکن است (یوشک) ناقصه باشد، و جمله (أن یقف) خبر آن، و (واقف) بنا بر یک نظر اسم مؤخر آن باشد.

مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَقِفَکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«وَاقِفٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعلِ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یَقِفَکَ‌» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلِ «یُوشِکُ‌»؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یَقِفَکَ‌» در محل رفع فاعل برای «یُوشِکُ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «یُوشِکُ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ خَبَرِ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «یُوشِکُ‌» در محل رفع خبر برای «إِنَّ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُ یُوشِکُ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّهُ یُوشِکُ‌» استینافیه است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَقِفَکَ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «یَقِفَکَ‌» تعلق دارند»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یُنْجِیکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ؛

«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل ثقل است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مِنْهُ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُنْجِیکَ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «یُنْجِیکَ‌» تعلق دارند»

«مِجَنٌّ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعلِ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «لَا یُنْجِیکَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَا یُنْجِیکَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ،»۸
«فَاقْعَسْ‌»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«فاء: فصیحه است»

اقْعَسْ‌: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اقعس: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «أنت» است»

«عَنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«هَذَا»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه است»

ذَا: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ذا: اسم اشاره مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اقْعَسْ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «اقْعَسْ‌» تعلق دارند»

«الْأَمْرِ»:

بَدَلٌ أَوْ عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«بدل یا عطف بیانِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «اقْعَسْ‌» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «اقْعَسْ‌» جواب شرط محذوف است»

«وَ خُذْ أُهْبَهَ الْحِسَابِ،»۹
«وَ خُذْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۱۵] وَ الْجُمَلُ (خُذْ، شَمِّرْ، لَا تُمَکِّنْ) مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (اقْعَسْ).

؛

«واو: عاطفه است

[۱۶] و جمله‌های (خذ، شمر، لا تمکن) بر جمله (اقعس) معطوف شده‌اند.

»

خُذْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«خذ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «أنت» است»

«أُهْبَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌بهِ منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْحِسَابِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ،»۱۰
«وَ شَمِّرْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

شَمِّرْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«شمر: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «أنت» است»

«لِمَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «شَمِّرْ»؛

«و جار و مجرور به فعل «شَمِّرْ» تعلق دارند»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَزَلَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت جواز در آن مستتر است و تقدیر آن «هو» است»

«بِکَ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَزَلَ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «نَزَلَ‌» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ نَزَلَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «قَدْ نَزَلَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ لَا تُمَکِّنِ الْغُوَاهَ‌ مِنْ سَمْعِکَ،»۱۱
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَهْیٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نهی و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُمَکِّنِ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«فعل مضارعِ مجزوم و علامت جزم آن سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، با کسره حرکت داده شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «أنت» است»

«الْغُوَاهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌بهِ منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«سَمْعِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسمِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُمَکِّنِ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «تُمَکِّنِ‌» تعلق دارند»

«وَ إِلَّا تَفْعَلْ أُعْلِمْکَ مَا أَغْفَلْتَ‌ مِنْ نَفْسِکَ،»۱۲
«وَ إِلَّا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

إِنْ: حَرْفُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إن: حرف شرط و جزم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَفْعَلْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارعِ مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «أنت» است»

وَ جُمْلَهُ «إِلَّا تَفْعَلْ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمِ فِعْلِ الشَّرْطِ؛

«و جمله «إِلَّا تَفْعَلْ‌» در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

«أُعْلِمْکَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارعِ مجزوم و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «أنا» است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ أَوَّلٍ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به اول واقع شده است»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ ثَانٍ‌؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به دوم واقع شده است»

«أَغْفَلْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

وَ الْعَائِدُ عَلَى «مَا» مَحْذُوفٌ، تَقْدِیرُهُ: مَا أَغْفَلْتَهُ؛

«و عائد به «مَا» محذوف است و تقدیر آن «ما أغفلته» است»

وَ جُمْلَهُ «أَغْفَلْتَ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَغْفَلْتَ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«نَفْسِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسمِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ بَیَانُ «مَا»

[۱۷] أَوْ یُقَالُ (مِنْ نَفْسِکَ) مُتَعَلِّقٌ لِأَغْفَلْتَ، وَ إِنْ لَمْ یُعْهَدْ أَنْ یُقَالَ أَغْفَلَ مِنْهُ وَ نَحْوِهِ.

؛

«و جار و مجرور بیانگر «مَا» است

[۱۸] یا گفته می‌شود (من نفسک) به «أغفلت» تعلق دارد، هرچند که کاربرد «أغفل منه» و مانند آن متداول نیست.

»

«فَإِنَّکَ مُتْرَفٌ‌ قَدْ أَخَذَ الشَّیْطَانُ‌ مِنْکَ مَأْخَذَهُ‌،»۱۳
«فَإِنَّکَ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنَّکَ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنک: إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ اسْمِ «إِنَّ‌»؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«مُتْرَفٌ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبرِ «إِنَّ‌» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّکَ مُتْرَفٌ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «إِنَّکَ مُتْرَفٌ‌» تعلیلیه است و محلی از اعراب ندارد»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَخَذَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

«الشَّیْطَانُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فاعلِ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«مِنْکَ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَخَذَ»؛

«و جار و مجرور به فعل «أَخَذَ» تعلق دارند»

«مَأْخَذَهُ‌»

[۱۹] وَ رُوِیَ الْمَآخِذُ بِالْجَمْعِ أَیْضاً، وَ نَصْبُهُ عَلَى الْمَصْدَرِ، أَیْ: تَنَاوَلَکَ الشَّیْطَانُ تَنَاوُلَهُ الْمَعْرُوفَ، وَ حُذِفَ مَفْعُولُ (أَخَذَ) لِدَلَالَهِ الْکَلَامِ عَلَیْهِ، وَ لِأَنَّ اللَّفْظَهَ تَجْرِی مَجْرَى الْمَثَلِ.

:

مَفْعُولٌ بِهِ أَوْ مُطْلَقٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به یا مفعول مطلقِ منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ أَخَذَ» إِمَّا خَبَرٌ بَعْدَ خَبَرٍ أَوِ اسْتِئْنَافٌ بَیَانِیٌّ أَوْ حَالِیَّهٌ؛

«و جمله «قَدْ أَخَذَ» یا خبر بعد از خبر است یا استیناف بیانی یا حالیه است»

«وَ بَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ،»۱۴
«وَ بَلَغَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۲۰] وَ الْجُمْلَتَانِ (بَلَغَ، جَرَى) مَعْطُوفَتَانِ عَلَى جُمْلَهِ (أَخَذَ).

؛

«واو: عاطفه است

[۲۱] و دو جمله (بلغ، جری) بر جمله (أخذ) معطوف شده‌اند.

»

بَلَغَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«بلغ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت جواز در آن مستتر است و تقدیر آن «هو» است»

«فِیکَ‌»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ أَوْ بِ‌ «أَمَلَهُ‌»؛

«و جار و مجرور به حال محذوف یا به «أَمَلَهُ‌» تعلق دارند»

«أَمَلَهُ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌بهِ منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ جَرَى مِنْکَ مَجْرَى الرُّوحِ وَ الدَّمِ‌.»۱۵
«وَ جَرَى»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

جَرَى: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«جری: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت جواز در آن مستتر است و تقدیر آن «هو» است»

«مِنْکَ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «جَرَى»؛

«و جار و مجرور به فعل «جَرَى» تعلق دارند»

«مَجْرَى»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیهِ منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و آن مضاف است»

«الرُّوحِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الظَّرْفُ «مَجْرَى» مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «جَرَى»؛

«و ظرف «مَجْرَى» به فعل «جَرَى» تعلق دارد»

«وَ الدَّمِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الدَّمِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الرُّوحِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الدم: معطوف بر «الرُّوحِ‌» است: مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ مَتَى کُنْتُمْ یَا مُعَاوِیَهُ‌ سَاسَهَ‌ الرَّعِیَّهِ، وَ وُلَاهَ أَمْرِ الْأُمَّهِ؟»۱۶
«وَ مَتَى»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ

[۲۲] قَوْلُهُ: مَتَى کُنْتُمْ. إِلَخْ. اسْتِفْهَامٌ عَلَى سَبِیلِ الْإِنْکَارِ.

؛

«واو: استینافیه است

[۲۳] سخن او: متی کنتم… الی آخر، استفهامی برای انکار است.

»

مَتَى: ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ فِیهِ؛

«متی: ظرف زمان مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْخَبَرِ «سَاسَهَ‌»؛

«و به خبرِ «سَاسَهَ‌» تعلق دارد»

«کُنْتُمْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی ناقص مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ اسْمِ (کَانَ)؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل رفع اسم (کان) واقع شده است»

وَ الْمِیمُ لِلْجَمْعِ؛

«و میم برای جمع است»

«یَا»:

حَرْفُ نِدَاءٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف ندا مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«مُعَاوِیَهُ‌»:

مُنَادَى مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«منادای مبنی بر ضم در محل نصب است»

وَ جُمْلَهُ النِّدَاءِ اعْتِرَاضِیَّهٌ؛

«و جمله ندا، اعتراضیه است»

«سَاسَهَ‌»:

خَبَرُ «کُنْتُمْ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبرِ «کُنْتُمْ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الرَّعِیَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ وُلَاهَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

وُلَاهَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «سَاسَهَ‌»: خَبَرُ «کُنْتُمْ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ولاه: معطوف بر «سَاسَهَ‌» است: خبرِ «کُنْتُمْ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«أَمْرِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْأُمَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «مَتَى کُنْتُمْ‌» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «مَتَى کُنْتُمْ‌» استینافیه است»

«بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ»۱۷
«بِغَیْرِ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

غَیْرِ

[۲۴] قَوْلُهُ: (بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ) اسْتِفْهَامٌ آخَرُ أَیْضاً عَلَى سَبِیلِ التَّعْنِیفِ وَ الْعِتَابِ وَ الْإِنْکَارِ، أَیْ: أَبِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ شَرَفٍ بَاسِقٍ.

: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«غیر:

[۲۵] سخن او: (بغیر قدم سابق) استفهام دیگری نیز به قصد توبیخ، سرزنش و انکار است، یعنی: آیا بدون پیشینه‌ای درخشان و شرافتی بلندمرتبه؟

اسمِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«قَدَمٍ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«سَابِقٍ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعتِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور به حال محذوف تعلق دارند»

«وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ‌،»۱۸
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«شَرَفٍ‌»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «قَدَمٍ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«معطوف بر «قَدَمٍ‌» است: مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«بَاسِقٍ‌»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعتِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

«وَ نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ.»۱۹
«وَ نَعُوذُ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استینافیه است»

نَعُوذُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعوذ: فعل مضارعِ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: نَحْنُ؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «نحن» است»

«بِاللهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اللهِ‌: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الله: لفظ جلاله، اسمِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَعُوذُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «نَعُوذُ» تعلق دارند»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«لُزُومِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسمِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«سَوَابِقِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الشَّقَاءِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَعُوذُ»؛

«و جار و مجرور به فعل «نَعُوذُ» تعلق دارند»

وَ جُمْلَهُ «نَعُوذُ» دُعَائِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «نَعُوذُ» دعائیه است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ أُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فِی غِرَّهِ‌ الْأُمْنِیَّهِ‌،»۲۰
«وَ أُحَذِّرُکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أُحَذِّرُکَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«أحذرک: فعل مضارعِ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛

«و فاعل آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «أنا» است»

وَ «الْکَافُ»: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ؛

«و «الکاف»: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَکُونَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ نَاقِصٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع ناقصِ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ اسْمُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و اسم آن ضمیری است که به صورت وجوب در آن مستتر است و تقدیر آن «أنت» است»

«مُتَمَادِیاً»:

خَبَرُ «تَکُونَ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«خبرِ «تَکُونَ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و ضمه دوم برای تنوین است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ تَکُونَ‌» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبِ مَفْعُولٍ بِهِ بِنَزْعِ الْخَافِضِ؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ تَکُونَ‌» به دلیل حذف حرف جر (خافض)، در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أُحَذِّرُکَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «نَعُوذُ»؛

«و جمله «أُحَذِّرُکَ‌» بر جمله «نَعُوذُ» معطوف شده است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«غِرَّهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسمِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْأُمْنِیَّهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُتَمَادِیاً»؛

«و جار و مجرور به اسم فاعلِ «مُتَمَادِیاً» تعلق دارند»

«مُخْتَلِفَ الْعَلَانِیَهِ وَ السَّرِیرَهِ‌.»۲۱
«مُخْتَلِفَ‌»:

خَبَرُ (کَانَ) ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر دوم برای (کان)، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

«الْعَلَانِیَهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ السَّرِیرَهِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

السَّرِیرَهِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْعَلَانِیَهِ‌»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«السریره: معطوف بر «الْعَلَانِیَهِ‌» است: مضاف‌الیهِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ،»۲۲
«وَ قَدْ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ أَوْ حَالِیَّهٌ؛

«واو: استینافیه یا حالیه است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«دَعَوْتَ‌»

[۲۶] وَ قَدْ دَعَوْتَ الْمَفْعُولُ مَحْذُوفٌ، أَیْ: وَ قَدْ دَعَوْتَنِی أَوْ دَعَوْتَنَا.

[۲۷] وَ قَدْ دَعَوْتَ؛ مفعول آن حذف شده است، یعنی: و همانا مرا یا ما را دعوت کرده‌ای.

:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعِ فَاعِلٍ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الْحَرْبِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسمِ مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «دَعَوْتَ‌»؛

«و جار و مجرور به فعل «دَعَوْتَ‌» تعلق دارند»

«فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ،»۲۳
«فَدَعِ‌»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«فاء: فصیحه است»

دَعِ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«دع: فعل مضارعِ مجزوم و علامت جزم آن سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین، با کسره حرکت د

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.