فایل کامل رمان مرثیه ای بر باد PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان مرثیه ای بر باد PDF دارای ۲۸۰۰ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان مرثیه ای بر باد PDF :
بیست سال از آن روز میگذرد، اما زخم کهنهی فقدان مادر برای بژین، دختر کرد، هنوز تازه است. او و برادرش پس از خودکشی مادر، به سرپرستی عمهها درآمدند و پدرشان خیلی زود زندگی تازهای را آغاز کرد. حالا پس از سالها، برادر بژین در جستجوی حقیقت مرگ مادر، انگشت اتهام را به سمت پدر نشانه میرود و عمه را نیز در این ماجرا شریک میداند و او را به همدستی در صحنهسازی یک خودکشی دروغین متهم میکند. این جستجوی طوفانی برای کشف رازهای خاکخورده، امنیت را از بژین میگیرد و او ناچار به ترک خانه میشود. سرنوشت او را به یک کتابفروشی بزرگ میکشاند؛ جایی در میان قفسهها و سکوت کاغذها، با برادران شاملو آشنا میشود؛ آشنایی که;
خلاصه فایل کامل رمان مرثیه ای بر باد PDF
خیره شد به رفتار مادرش که در نهایت آرامش نشست جلوی ارشاد: «بذار بهش بگم اول عکسشون رو بفرسته، ببینم اگه خوب بودن بیان برای مصاحبه. چطوره؟ هفت روز وقت داریم. اوه، خیلی زیاده.» شاهد فکر کرد که تا یاد داشت، رفتار مادرش با ارشاد همین بود. حتی زمانی که یک بچه مدرسهای بود: «اوه، تا شب وقت هست. درست میکنم کاردستی رو برات.» «دو روز برای اون امتحان وقت هست، خودم کمکت میکنم.» یا حتی بعد از آن، وقتی تبدیل شده بود به پسری بیستواندی ساله عاشق: «من خودم به مامانش زنگ میزنم، هنوز وقت داریم.» «چند ساعت قبل میریم گلفروشی، بهش میگیم طبق همین عکسی که داری، گل رو بزنه برات. اوه، کلی وقت هست.» و حتی همین یکی دو سال پیش: «تو که هنوز خیلی جوونی، مامان. هنوز برای ادامه زندگیت وقت هست.»
و شاهد نمیدانست این وقت بالاخره کی تمام میشود. «بهت قول میدم تا آخر امشب نیرو گرفتی. یکی هم نه، دو سه تا.» لبخند آرامشبخش مادرش را به ارشاد جان گرفت. از آن لبخندها که همیشه بیشترین حجمش مخصوص او بود. «حالا ببین.» بعد دست ارشاد را گرفت و با انگشت روی پوستش کشید. روشهای مادرانه برای آرام کردن پسری که از نظر مادرش همیشه نیاز به حمایت و همدلی داشت، با این همه حاضر نبود بپذیرد که چیزی در این بچه اشتباه است. شاهد تکیهاش را از صندلی برداشت. سعی کرد دوباره تمرکزش را به برگههای روی میز بدهد. ارشاد بیتوجه به همه حرفها و رفتارهای مادر، به همان حالت زلزده به کف زمین، از شاهد پرسید: «برای چی گفت نمیاد؟» شاهد یک مورد دیگر را تیک زد: «نپرسیدم.» «چرا؟» «حتماً یه دلیلی داشته.» «خب دلیلش چی بوده؟» «میخوای اونم برطرف کنی؟»
ارشاد سرش را بالا آورد: «اگه بتونم، آره.» نگاه شاهد سمت مادرش رفت و برگشت. انگار با نگاه با هم حرف میزدند. مادر طلب آرامش و دلداری داشت و شاهد طلب دست کشیدن مادرش از اینهمه حمایت بیجا. «پس خودت زنگ بزن و بپرس ازش.» درک این رفتارهای افراطی برای شاهد سخت بود. اما خوب یادش بود که ارشاد وقتی به چیزی کلیک میکرد، تا منتهیالیه عجیبترین رفتارها هم میرفت. از بزرگترین نمونههایش هم عاشقیاش بود که انگار همه قاعده و قانونها را از نو نوشته بود. مادر وسط پرید: «اصلاً بذار من خودم زنگ بزنم بهش.» سر پا شد: «کجاست شمارهش؟» شاهد به اینکه خودش شماره را دارد اشاره نکرد: «توی فرم استخدامش هست.» مادرشان در حالی که به سمت اتاق مدیریت میرفت گفت: «اصلاً شاید یه چیزی باشه نتونه به شماها بگه. با یه زن راحتتر باشه.» نگاه شاهد دنبال مادرش رفت.
باورش نمیشد که تا این اندازه وارد بازیهای عجیبوغریب ارشاد شده تا بتواند او را سرپا نگه دارد. گاهی آنقدر زیادهروی میکرد که صدای پدرشان هم در میآمد. همین دو ماه پیش تصمیم گرفته بود به پدر اصرار کند تا مغازه بغلی را هم بیندازد سر این یکی، به عنوان کافه یا شاید سالن اجتماعات. صدای مادر از اتاق آمد: «عطارزادهست فامیلش؟» هیچکدام چیزی نگفتند. ارشاد به شاهد نگاه کرد. هر دو با اخم به هم زل زدند. ارشاد به این فکر میکرد که شاهد آنطور که او توقع دارد همکاری نمیکند و همه چیز را بیدلوحوصله از سر اجبار انجام میدهد، چرا که انتظار داشته بابا برای او هم یک باشگاه راه بیندازد؛ و شاهد به این فکر میکرد که تقریباً تحملش از همه این رفتارها و اتفاقات تمام شده و به زودی سرریز میشود.بژین کیف استخر روی شانه چپش بود و کیف وسایل ریزودرشت مورد نیازش روی دست راست.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
