فایل کامل رمان مونتیگو PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
6 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان مونتیگو PDF دارای ۳۷۴۵ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان مونتیگو PDF :

هوادارانش او را مونتیگو می‌نامند! به معنای شاه و ثروتمند; اولین بار شش‌سالم بود که او را دیدم. او دوازده‌ساله بود، با چشمانی یاغی و چهره‌ای خشن که همه هم‌سالانش را می‌ترساند. اروند از همان آغاز متنفر بود: از خانواده‌اش، از پدرم که عمویش بود، از برادرانم، از تمام اطرافیانش و هر کس که می‌کوشید به او نزدیک شود. از همه، جز من! نیلوفر ارم، دخترعموی اروند ارم; اروندی که هیچ‌گاه مرا نیلوفر نخواند. از همان ابتدا برایش طلا بودم: طلای مـونتیگو! فوتبالیست نام‌آوری که همه ایران می‌شناسندش، اما تنها من می‌دانم که اروند واقعی، زمین تا آسمون با اروندی که دیگران می‌شناسند، تفاوت دارد;

خلاصه‌ فایل کامل رمان مونتیگو PDF

مرضیه اشاره کرد حرفی نزنند و مخالفت نکنند. این‌بار نیلوفر قبل از خم شدن، یقه لباس را مرتب کرد. پله آخر را که رد کردند، صدای نفس‌نفس هر سه نفرشان بلند شد. سمت اتاق قدیمی اروند که راه افتادند، نیلوفر لبش را گزید. قبل از اینکه بتواند مانعشان شود، نامی در اتاق را باز کرد، نامی کرد و نیکان صندلی را داخل هل داد. مرضیه از طبقه پایین صدا زد: «نامی! مادر تلفن.» نامی از اتاق خارج شد. نیلوفر در چهارچوب ایستاد و زیرچشمی، خیره به اروند. نگاهش روی بوم‌های رنگارنگ بی‌شماری که در اتاق بود می‌گذشت. نیکان پُف کشید: «نیلوفر اینجا رو هم تبدیل به نمایشگاه کرده… نقاشی کردم.» نگاه اروند روی پرتره پسری که نیلوفر نقاشی کرده بود ثابت ماند. دو ماه پیش تمامش کرده بود. فرهود، یکی از دوستان مشترکش با مارال بود. همان روز اول دانشگاه آشنا شده بودند.

پسر متشخص و مهربانی که برای نیلوفر از مارال دوست بهتری بود. تصویرش را تابستان سال گذشته که بیکار بود، بدون هیچ قصدی کشیده بود. نیکان قلموها را از روی تخت جمع کرد و سمت اروند رفت. نیلوفر بدون اینکه توجهی به اخم پررنگ اروند به تصویر فرهود بکند، از اتاق خارج شد. روی تختش که دراز کشید، کم‌کم لب‌هایش کش آمد. دستش را روی قلبش که احساس می‌کرد امروز تندتر می‌تپد گذاشت و زمزمه کرد: «اون اینجاست… مثل قبل، بالاخره اومد…» نیامده بود، بلکه به زور آورده‌بودندش. شانه بالا انداخت. اهمیتی نداشت. اروند که نمی‌دانست یک نفر چند سال منتظر برگشتش به این خانه بوده است. او که هرگز خبردار نمی‌شد. چشمانش را روی هم فشرد. باید می‌خوابید وگرنه بی‌خوابی و حضور اروند در چند متری‌اش، در حالی که نمی‌توانست مثل قبل روی تخت کنارش بنشیند و حرف بزند، دیوانه‌اش می‌کرد.

صبح زود بود. هنوز حتی خشایار هم برای رفتن بیدار نشده بود، اما نیلوفر با چشمان خواب‌آلود گیج به پتویش خیره بود. هنوز آنقدر هوشیار نشده بود که تشخیص دهد چه چیزی آن ساعت بیدارش کرده. غلتی روی تختش زد و دوباره چشمانش را بست که صدای ناله آرامی شنید. مونتیگو ! بهت‌زده روی تخت نشست و صفحه موبایل را روشن کرد. صدای ناله که تکرار شد، از روی تخت بلند شد و بیرون رفت. در اتاق اروند نیمه‌باز بود. به خودش آمد و با عجله سمت اتاق پاتند کرد. این ناله‌ها را می‌شناخت… روزهای اولی که اروند به خانه‌شان آمده بود، هر شب با این صدا از خواب بلند می‌شد. دیگر عادت کرده بود. وارد اتاق شد و کنار تخت زانو زد. دکمه‌های پیراهنش باز بودند و بدنش کاملاً معلوم بود، اما از تن خارجش نکرده بود. شلوارک خاکی‌رنگی به پا داشت. آب دهنش را فرو داد

و مضطرب دستش را روی بازویش گذاشت: «اروند؟» صورت کبودش خیس از عرق بود و فکش چنان منقبض شده بود که نیلوفر نگران شکستن دندان‌هایش بود. صدای ناله‌های بی‌جانی که از میان لب‌های به‌هم قفل‌شده‌اش بیرون می‌آمد، دل نیلوفر را به درد آورد. «اروند، بیدارشو… داری خواب می‌بینی.» نیلوفر اسم این حالت عجیبش را نمی‌دانست، اما به‌خوبی می‌توانست پیش‌بینی کند: حرارت دیوانه‌وار بدنش، دانه‌های ریز عرق و بعد یخ کردن دست‌های مردانه و نفس‌نفس زدن‌های وحشتناک… شب اولی که با این وضعیتش مواجه شده بود را خوب به یاد داشت. در عالم بچگی فکر کرده بود پسرعمویش می‌میرد، درست مثل آرزو… بدون اینکه کسی را بیدار کند، پایین تخت نشسته و با بغض آلود منتظر مانده بود. از خاطرات گذشته بیرون آمد. لیوان آب کنار تخت را برداشت و بی‌ملاحظه روی صورت اروند خالی کرد.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.