فایل کامل رمان رد خون PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
7 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان رد خون PDF دارای ۳۹۵۸ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان رد خون PDF :

شهاب صدر، چهره‌ای مشهور و پرنفوذ که نگاه میلیون‌ها نفر را دنبال خود می‌کشد، در پس نقاب جذابیت و موفقیت، رازی سنگین از گذشته را پنهان کرده است. در سوی دیگر، الا ملک قرار دارد؛ دختری خودساخته که از سنین پایین با سختی‌های مادری و طرد شدن از خانواده دست و پنجه نرم کرده و هر قدمش را با اراده‌ای آهنین برداشته است. سرنوشت، این دو روحِ به ظاهر بی‌ربط را در هم تنیده است. پیوندی که از جنس اتفاق نیست، انگار از ذات و سرشتشان ریشه می‌گیرد. حال باید دید که چگونه هر یک، با بار رازها و زخم‌های خود، به سوی تقدیر مشترکشان بازمی‌گردند و آیا این بازگشت، رهایی خواهد بود یا رسوایی.

خلاصه‌ فایل کامل رمان رد خون PDF

گوشی را در جیبش گذاشت، جاروی بلند را برداشت و شروع کرد به جارو کردن. در آن پمپ‌بنزین همه‌کاره بود: از بنزین زدن برای ماشین تا تمیزکاری جای‌جای آن مکان. کارش خوب بود، نزدیک به یک سال آنجا مشغول به کار بود و همه خوب می‌شناختندش؛ دختر بسیار جوانی که با داشتن یک بچه، باعث تعجب همه می‌شد. کیفش را برداشت، خواست بچرخد برود، اما صاحب‌کارش گفت: «آلا!» چرخید و گفت: «بله؟» «کمند، اینم لباس فرمت.» لبخند زد و پلاستیک را گرفت و گفت: «ممنون.» «دیگه می‌تونی از فردا اینو بپوشی. یکم مردونه‌س، اما خب ت;» «دوست دارم. اصلاً به لباسای زنونه علاقه ندارم.» «برو بسلامت.» سریع راه افتاد. با قدم‌های بلند خودش را به کنار پمپ بنزین رساند. سوار موتور برقی و کوچکش شد. کلاه نقاب‌دارش را برداشت و کلاه کاسکت روی سرش گذاشت.

موتور را به حرکت درآورد و حرکت کرد. راهش دور نبود و آن موتور را برای رفت‌وآمد راحتش تهیه کرده بود. در خیابان اصلی که پیچید، موتور را نگه داشت و سریع پایین پرید. به سوپرمارکت بزرگ رفت. چند شکلات صبحانه و چند شیر خرید. موتورش را قفل کرد و با عجله وارد ساختمان شد. با دیدن آن زن لبخند زد و گفت: «سلام.» «سلام. خسته نباشی. چه خبر؟» «خبر که نیست. پول برق اومده، داشتم سهمتون مشخص می‌کردم.» «حله. هر وقت گفتید پرداخت می‌کنم.» زن لبخند زد و آلا چند پله دیگر بالا رفت. در را باز کرد و بی‌توجه به تعداد زن‌های آن خانه، بلند گفت: «هامینم!» «نه، صدای شما مادرش.» هامین که در اتاق بود، با شنیدن صدای شاد مادرش دوید از اتاق بیرون پرید. دستان آلا باز شد و هامین با دو خودش را در آغوشش پرت کرد. صدای خنده‌ی آلا بالا رفت و هامین را بالا کشید، گفت: «چه طوری مرد من؟»

«توپ! تو چه طوری؟» چپ‌چپ نگاهش کرد و گفت: «باز با داییت اومدی؟ کلمه‌های جدید یاد گرفتی؟ “توپ” چیه؟» «توپ که بد نیست. من کلی توپ دارم.» آلا بلند خندید و او را زمین گذاشت، گفت: «بذار اینارو بذارم یخچال.» به آشپزخانه رفت، در یخچال را باز کرد و خریدهایش را در قسمتی که متعلق به او بود گذاشت. از آشپزخانه بیرون رفت و دست هامین را گرفت، گفت: «خاله مژگان کجاست؟» «دعوا می‌کنه.» آلا متعجب نگاهش کرد و گفت: «چرا؟» «با دوشی حرف زد، بعدم دعوا کرد.» وارد اتاق شدند. با دیدن مژگان که سرش روی زانوهای تا شده‌اش بود، جلو رفت. لب تخت نشست و آرام گفت: «مژگان.» مژگان سرش را بلند کرد. هامین کنار او نشست و گفت: «بگو کی اذیتت کرده؟ برم دک و پوزشو بهم بمالم؟» چشمان آلا درشت شد و مژگان در میان گریه بی‌اختیار سرش بالا آمد و صدای قهقهه‌اش بالا رفت.

اما آلا عصبی غرید: «هامین!» «چیز بدی گفتم؟» دست آلا کلافه روی پیشانی‌اش نشست و غرید: «دستم بهت برسه آروم; چی کار به بچم داری؟ قربون تو مرد! برم که مواظب من رد خون;» «و مامانتی کمند؟» هامین قیافه‌ای گرفت و با ابروهای درهم گفت: «من رو ناموسم حساسم!» مژگان طاقت نیاورد و سریع در آغوشش گرفت و آلا; بود که داشت حرص می‌خورد. اما هامین سریع خودش را عقب کشید، با همان ژست گفت: «منو بغل نکن. من به مردم.» آلا پُفی کرد و گفت: «برو واسه مامان آب بیار.» هامین از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد و گفت: «یعنی بلم دمبال نخود سیاه؟» این بار آلا هم به همراه مژگان قهقهه زد و در میان خنده گفت: «نه، پسر من متوجه هست. بعضی حرفا فقط واسه ماهاست و نیاید بشنوه، مگه نه؟» هامین کمی فکر کرد و شانه بالا انداخت: «القصص; باشه.» گفت و شانه‌اش را بالا انداخت و دوید و رفت.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.