فایل کامل رمان عاشقانه یک گرگینه PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان عاشقانه یک گرگینه PDF دارای ۸۵۵ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان عاشقانه یک گرگینه PDF :
وقتی خانوادهام سرانجام آن گلهی کوتهفکر و نفرت انگیز در یوتا را ترک کردند و به گلهای بزرگتر و پیشرفته در شمال غربی لوئیزیانا پیوستند، فکر کردم بالاخره از بند قضاوتها و سرزنشها رها شدهام همان زنجیرهایی که زندگیام را به جهنم تبدیل کرده بود. اما وقتی پسر آلفا، در نخستین روز اقامتمان در آکادمی بلکاستون، خواهرم را به عنوان جفت مقدرشده رد کرد… بیرحمی و حماقت او زنجیرهای از رویدادها را به راه انداخت که هر دوی ما را به موقعیتهایی کشاند که سعی داشتیم از آنها بگریزیم؛ هم در مدرسه و هم در درون گله. و این ماجرا مرا به بهترین دوستِ وارث آلفا تاد جیمز، گرگ بتای او گره زد. و نمیتوانم در برابر جذابیت او مقاومت کنم… پشت آن عینکهای به غایت جذاب و خیرهکننده، گرگی مغرور نشسته است. اما برای او، هیچ چیز جدیای نمیتواند بین ما وجود داشته باشد به خاطر تصویری که از من در ذهن دارد.
خلاصه فایل کامل رمان عاشقانه یک گرگینه PDF
خانواده ی ما معمولا سعی میکنه از گله دوری کنه و ارتباط زیادی نداشته باشه، ولی برای مراسم مهم مثل این مهمونی تعطیلات، حضورمون غیرقابل اجتنابه چون که آلفای گله پدربزرگ منه. همه ی عمه ها و عموهام هم اینجا بودن، مشغول پز دادن و فخرفروشی به اعضای رده پایینتر گله بودن;، کاری که انگار ازش لذت میبردن. گله ی ما کوچک بود، ولی خط خون خیلی قدرتمندی داشتیم، و پدربزرگ و عموهام هیچوقت نمیذاشتن کسی این رو فراموش کنه. _آه، جک، میبینم که بازم کمترین تلاشتو به عنوان وارث آلفای گله انجام دادی. عمو اِوان با لحنی پر از تحقیر به بابام گفت وقتی که یک ساعت پیش رسیدیم. _ برعکس ما; تو مبادا شغل شیک انسانیتو از دست بدی یا مجبور بشی بذاری بچه هات با شیفترهای همسن خودشون ارتباط داشته باشن. اگرچه هیچوقت کسی مستقیم اعتراف نکرد
ولی بابام از هر نظر قویترین پسر آلفای گله بود. اگر از این گله ی لعنتی و سیاست های ظالمانه ی قدیمی و عقب مونده متنفر نبود، احتمالاا وارث بعدی آلفای گله میشد. ولی وقتی به سن قانونی رسید، هرچی زودتر از قلمروی گله جنوب یوتا رفت، توی رشتهی علوم کامپیوتر یک تحصیل پر خرج و گرون بدست آورد و بعد برگشت تا بدهی تحصیلیش رو به پدربزرگم پرداخت کنه، اونم در حالی که برای یک شرکت انسانی کار میکرد و هیچ دخالتی توی کارهای گله نداشت. اون من و خواهرم، میو، رو به مدرسهی انسانی فرستاد، به جای اینکه بذاره توی قلمرو گله و توی خونه درس بخونیم. و به خاطر همه ی اینها، پدر و مادرش، برادرهاش، و پسرعموهاش ازش متنفر بودن; به خاطر قدرت زیادش، به خاطر دوری از سنتهای محافظهکار گله، و به خاطر اصرارش که خونوادهش یک زندگی معمولی و جدا از گله داشته باشن;
برای همین وقتی مجبور میشدیم توی مراسم هایی مثل این نزدیک اعضای گله باشیم، همه چی ناراحت کننده و خفه کننده میشد. تا همین حالا مجبور شده بودم حرف های یکی از عمه هام رو گوش بدم که جلوی صورت خواهرم مزخرف بگه و با صدای بلند از «لباس های تحریک آمیز» و «رفتار بد» پیش مامانم شکایت کنه. بعدش، وقتی یکی از نگهبان های گله به بابام پیشنهاد داد که پسرش، که بیست سالشه، میتونه وقتی میو شونزده ساله شد باهاش جفت بشه، سریع از در پشتی زدم بیرون که کنترلم رو روی گرگم از دست ندم. گرگم تازه همین امسال ظاهر شده بود، به اندازه ی گرگ خواهرم و بابام یک آلفا بود، و ما هنوز داشتیم همدیگه رو میشناختیم. یک صندلی قدیمی و چوبی کنار خونه پیدا کردم که نزدیک پنجرهی اتاق نشیمن بود;، توش جا گرفتم تا باد سرد بهم نخورد. از اونجا میتونستم غروب آفتاب رو ببینم که روی گستره ی وسیع
قلمروی مزرعه ی گله افتاده بود و یک نور ملایم و خوشایند به منظرهای میداد که معمولا دلگیر و افسردهکننده بنظرم میرسید. گوشیم رو درآوردم که یکم بازی کنم، به این امید که کسی متوجه نبودنم نشه و دنبالم نیاد. داشتم کمکم از سردی هوا حس بینیم رو از دست میدادم، ولی از این که برای لحظه ای میتونستم بدون نگاه های پر از قضاوت نفس بکشم، لذت میبردم. نگران بودم اگر کسی زیادی بهم زل بزنه، میتونه درونم رو ببینه، و میدونستم از چیزی که میبینن خوششون نمیاد. صدای صحبت های نامفهوم و مبهمی از پشت سرم شروع شد، صداها از پشت پنجره ی شیشه ای پشت صندلیم اونقدر بلند بود که گوشای حساس گرگم بشنوه. _این مزخرفات دادگاه انسان ها رو باورم نمیشه. صدای پدربزرگم رو از پشت دیوار رو هم به راحتی میشناختم.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
