فایل کامل رمان نیرنج PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
10 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان نیرنج PDF دارای ۱۲۲۵ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان نیرنج PDF :

به‌خاطر تُهمتی که سال‌ها دهان‌به‌دهان گشت، جوانشیر قربانی کینه‌ی جمعی شد و در میان شعله‌های نفرت سوخت؛ و از دل همان زخم‌ها، اهریمن قد کشید. مردی با ریشه‌ای از دیار سرافراز مازندران که آرام‌آرام به قدرتمندترین عضو خاندان بزرگ‌نیا بدل شد. اکنون پس از سال‌ها، زمان بازگشت اوست؛ بازگشتی برای ستاندن تقاص خون عزیزانش. قماری تاریک که با آتش انتقام آغاز شد و به دشت خون انجامید; و آن‌سوتر؛ دختری ظریف و بی‌باک که به‌واسطه‌ی یک سوگند، سرنوشتش با زندگی پرهیاهو و هولناک این مرد گره می‌خورد. بی‌خبر، قدم به میدانی می‌گذارد که اهریمن آن را چیده است. اما با فاش شدن بزرگ‌ترین راز خاندان بزرگ‌نیا، نقاب‌ها یکی‌یکی فرو می‌افتند و گُل درمی‌یابد که جوانشیر در حقیقت کسی نیست جز;!

خلاصه‌ فایل کامل رمان نیرنج PDF

به خاطر نور چراغه و تاریکی شب و; یه کمی هم نور ماه. اهریمن نیمنگاهی به آسمان انداخت. ماه امشب کامل بود. دوباره به صورت گرد و پوست سفید و مهتابی دختری که دلش را بُرده بود، نگاه کرد. سر انگشت اشاره را نوک بینی او زد و با اخمی خوشحالت گفت: – پس کاش هرشب با من بیای زیر نور ماه. ُگل مات صدای زنگدار اهریمن بود که سر او زیر گوش دختر خم شد و پچپچ کرد: – برق این چشما داره نفسمو میگیره. هرم نفس اهریمن روی لاله ی گوشش نشست. صورت ُگل گر گرفت و لبش را با شرم قشنگی زیر دندان کشید. با لبخند گفت: – یکی میبینه. البته یکی که چه عرض کنم، یه لشکر آدم اینجاست. اهریمن سرش را بلند کرد و با اخم گفت: – یه لشکر هستن، ولی همهشون با یه اشارهی من هم کور میشن، هم کر. میخوای نشونت بدم؟ – نخیر. چهکارشون داری بیچاره ها رو؟; مگه اتاقو ازمون گرفتن؟

اهریمن فقط نگاهش کرد و ُگل ماتش بُرد. مثل همیشه بدون فکر حرف زده بود؟ تازه وقتی جمله از دهانش بیرون پرید، فهمید چه گفته و لپهایش از شرم، مخملی شد. اهریمن لب زیرین خود را محکم گاز گرفت. یک طره از ابریشمیهای معطر ُگل را از روی پیشانی گرفت و با حظ نوازش کرد. بعد بادقت از کنار شال، پشت گوش او بُرد و با پشت انگشت گونهاش را ناز کرد. دستش بوی پرتقال میداد. ُگل این بو را دوست داشت. نفس عمیق کشید و دل اهریمن برایش رفت. نگاهش تبدار شده بود: – امشب پیرهن سفید بپوش. از همونایی که فقط باید پیش خودم بپوشی. با تبسمی خوش، جواب داد: – به شرط اینکه یه بار دیگه واسهم لاک بزنی. اهریمن با ابروهایی جمعشده، نگاهی از بالا به او انداخت و گفت: – من با این هیکل بشینم ناخنای سرکار علیه رو لاک بزنم؟ – مگه به هیکله؟ به هنره. ماشاءالله خیلی هم استعداد داری.

بریم. بازوی اهریمن را کشید و او را سمت خانه بُرد. شانهبهشانه هم میرفتند و اهریمن سرش را طرفین تکان میداد: – اگه این زبونو نداشتی; – با برق چشام نفستو میگرفتم. حاضرجوابی هایش، شیرینزبانیهایش قاتل اخم اهریمن بود. نگاهش کرد و ُگل با لبخند گفت: – نفسم به نفست گره خورده شاه مازرونی. پس لطفاً به جای چشام، به یه جای دیگه نگاه کن. نگاه اهریمن فوری سمت لبهای او رفت و ُگل نتوانست مقاومت کند، با صدای بلند خندید. اهریمن نفسش را بیرون داد و به سرعت خم شد. ُگل را از روی زمین بلند کرد و دخترک میان خنده، جیغ زد. اهریمن گل را روی دست سمت پله ها بُرد و لبش را جایی زیر گلوی او گذاشت. بوسههایش محکم و بیوقفه بود. گردن و چانه و صورت گل را بوسهباران میکرد. ُگل غلغلکش میآمد و با جیغ و خنده در آغوش او تکان میخورد. دست هایش را دور گردن اهریمن حلقه کرد و اهریمن وقتی جلوی اتاق رسید

پیشانی گل را با دنیایی آرامش بوسید. نفسنفس میزدند. سمت چپ سینهی اهریمن، سرسامآور نبض داشت. این دختر، جان او بود. جان و نفسش! خیره در آینه، نگاه کوتاه و رضایتبخشی به خودش انداخت و در رژ را تاب داد. همیشه رژ یا برقلبی که بوی لیمو میدهد را بیشتر دوست داشت. دنبالهی شانهشدهی موهایش را رها کرد و دستی روی گیرهی گل سرخ کشید. با صدای باز و بسته شدن در حمام، نگاهش را از روی پیراهن سفیدش برداشت. از آینه فاصله گرفت و به بند باریک لباس، دست کشید. وانمود کرد میخواهد از کمد چیزی بردارد، اما دور شدنش از آینه، فقط برای فرار از نگاه جوانشیر بود! کشویی را بیهدف باز گذاشته بود که گرمای حضور او را احساس کرد! عطر شامپویی که با بوی تن جوانشیر عجین شده بود، در سر گل تاب خورد و حس کرد پیچکی از خوشبوترین گلهای دنیا دور قلبش تنیده شد!

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.