فایل کامل رمان بن بست مجنون PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان بن بست مجنون PDF دارای ۱۱۸۸ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان بن بست مجنون PDF :
داستان از زندگی دختری روایت میکند که در خانوادهای سختگیر و مذهبی رشد کرده و پیوسته دیگران به جای او تصمیم میگیرند؛ تا جایی که وادارش میکنند با مردی ازدواج کند که ذرهای احساس نسبت به او ندارد. یاس، دختری با سرنوشتی غیرمنتظره و پرپیچوخم، در میان تعصباتی گرفتار میشود که زندگیاش را تیره و دشوار میکنند. ازدواج اجباری او با مردی بیمار چندان دوام نمیآورد و خیلی زود رازی فاش میشود که یاس و والا را رودرروی هم قرار میدهد؛ رازی که هیچکدام هرگز تصورش را هم نمیکردند.
خلاصه فایل کامل رمان بن بست مجنون PDF
پیش از اینکه از آسانسور بیرون برود، نفس عمیقی کشید و قدمی برداشت. مهدی وارد شد؛ سرش پایین بود، اما حضور او را حس کرد و سر بلند کرد. – عه آبجی! والا خان چمدونتو گذاشت عقب ماشین. پاس با پاهایی لرزان جلو رفت و مقابل مهدی ایستاد. – مهدی جان… یه وقت چیزی نگی که گیتی جون دلخور بشه. مهدی پشت گردنش را خاراند. پاس دستش را زیر چانهی او برد. مهدی نگاه دزدید و لبخند کمرنگی زد. – با حنانه هم یکیبهدو نکن. با آرمین قرار داشت، بهش گیر نده… آخه… پاس ابرو در هم کشید و با لبخندی پاسخ داد. مهدی هم خندهاش گرفت. – نوبت منم بشه، هوامو داری؟! لبخند پاس عمیقتر شد. – ای شیطون… حالا تا نوبت تو… مهدی چشمکی زد و با شرم گفت: – راستی… خیلی خوشگل شدی.
پاس ضربهی آرامی به پشت کمر برادرش زد و نگاه مهربانی نثارش کرد. مهدی با ابرو اشاره کرد: – آقاتون گفتن زودتر تشریف ببرین. از لحن و قیافهی برادر دلش غنچ رفت. گونهاش را بوسید و آخرین نگاه را به او کرد. مهدی کمی از او بلندتر بود، شاید پنج سانتیمتر. با افتخار سرتاپایش را برانداز کرد. وقتی مهدی سمت آسانسور رفت، او هم از قامت برادر دل کند و راهی شد. در را که پشت سرش بست، لرزی به تنش نشست. پدرش را هنوز ندیده بود؛ کسب اجازهای فقط پشت تلفن… لبش را فشرد و مردمکش دوید دنبال والا. او را دید که در نیمهتاریکی کوچه، تکیه داده به کاپوت ماشین. از آن فاصله حالت چهرهاش مشخص نبود. خیره به او قدم برداشت. والا تکانی خورد و در ماشین را برایش باز کرد. بعد با قدمی بلند فاصلهشان را کمتر کرد.
پاس از درون میلرزید؛ غیر از استرس، حسهای دیگری هم داشت—خجالت، شرم و دلتنگیای که ابراز آن سختتر بود. والا مستقیم در چشمانش نگاه کرد و پرسید: – جریان این چمدون چیه؟ سعی کرد هیجان صدایش را کنترل کند. – میشه چند لحظه همینجا منتظر بمونیم؟… میخوام به بابا خبر بدم. ابروهای والا در هم رفت. دستش را دراز کرد و بازوی او را گرفت. – چیزی شده؟! میگم. والا با شک نگاهش کرد و نفسی بیرون داد. – البته منم کارت داشتم. پاس نگاهش را از او گرفت و همراه والا به سمت ماشین کشیده شد. لحظاتی در سکوت گذشت. دستان یاس هنگام گرفتن شمارهی مصطفی میلرزید. سنگینی نگاه والا نفسش را بند آورده بود. – جانم دخترم…
بزاقش را با صدا قورت داد. – سلام بابا… – بگو عزیزم. گردنش را کمی به سمت والا چرخاند؛ زیرچشمی نگاهش میکرد و پایش سست شده بود. با منومنی گفت: – والا… اومده دنبالم… دوست داشتم شما هم باشین. همان چند کلمه را به سختی ادا کرد. والا اخمی کرد؛ از حرفهای او چیزی نفهمیده بود. – من نزدیکم به گیتی. میگفتی حاضر باشه… پاس نگاه دزدید و حین صاف کردن شالش گفت: – من پایینم… تو ماشین والا! – الان خودم رو میرسونم. تماس را قطع کرد. والا کاملاً رو به رویش ایستاد؛ دست به سینه، با نگاهی نافذ. – خب… جریان چیه؟! پاس کنج لبش را گزید. دلش میخواست موهایش را پشت گوش بزند، اما انگار دستهایش فرمان نمیبردند.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
