فایل کامل رمان سقر محقر PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان سقر محقر PDF دارای ۲۳۹۱ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان سقر محقر PDF :

اگر بپرسن عجیب‌ترین چیزی که دیدی چی بوده، میگم: خودم. من با خوندن یه رمان، تونستم محل زندگی خوناشما رو پیدا کنم، جلو رفتم و روزی که قرار بود خودم خون‌آشام شم، تبدیل به یه قاتل شدم و افتادم تو جهنم جادویی «سقر». حالا اونجا پادشاه مغرورم و دلم می‌خواد برگردم به اسارتی که خودم ساختم. اگه بمونم چی می‌شه؟ اگه برگردم و نیست بشم چی؟ اگه ما عاشق هم بشیم چی؟ فرض کن من قاتل و او مقتول باشه عوضی‌ترین عشقِ ممکن چه شکلی می‌تونه باشه؟

خلاصه‌ فایل کامل رمان سقر محقر PDF

توجهم جلب شد به حرکتی که یاسمن کرد، از توی دستش دوباره نور کوچیکی مثل دفعه قبلی در اومد و توی دستای میشل فرو کرد! اخم کردم؛ اون چی بود که قایمکی انجام میده؟ صدایی از روی پله ها شنیدم و سریع برگشتم به سمت تخت، کاغذهایی که کثیف کرده بودیم رو جمع کردم و یهویی دو تقه به در خورد و بلافاصله انار داخل اومد. نگاهش رو دور اتاق چرخوند و پرسید:_ یاسمن؟ به پایین اشاره کردم: _ به دیدن عمو میشل رفته! من رو از نظر گذروند و نگاهم به دستش که دستنبند عجیبی داشت کشونده شد؛ قدرت انار از اون میومد نه؟ شنیده بودم با طبیعت یک پیمان بسته! دقیق یادم نمیاد تو رمان چه خبر بود؛ فقط زمانیکه فهمیدم لوکیشن ها به طور عجیبی دقیق هستن؛ کنکاش کردم و متوجه شدم که همه شخصیت های نوشته شده در رمان واقعی هستن! رد نگاهم رو زد و پرسید: _ اونیکه قراره با شما دوره پیش دبستانی رو بگذرونه من نیستم!

چشمام بالا اومد و با لبخند گفتم: _ داشتم فکر م چقدر شما زیبا هستین! محل نداد، عوضش بیرون اتاق رفت و در حالیکه در رو میبست هشدار داد:_ علاقه ای ندارم یک غریبه تو عمارتم حضور داشته باشه. مثل مربی قبلی بیکفایتی ببینم از پذیرشت معذورم! اون رفت.. آره عزیزم! منم آدم نبودم از آدم ها میترسیدم! حتما فهمیده من چقدر قوی و شجاعم که نمیخواد باهام وارد جنگ بشه! با برداشتن مداد شمعی و چند برگ کاغذ، از اتاق بیرون رفتم. آره از پذیرشم معذور باش! پله ها رو پایین رفتم و کی خوناشامه و کی نیست؟ واقعا اصلا اینها خوناشام هستن؟ دختربچه که چیزی بارش نبود؛ چهارتا نور از خودش میده و گل جوون میکنه. ولی اگه بزنه تو خط زیبایی، سر یک سال بارش رو جمع میکنه؛ فکرش رو بکن! جوانی صدرصد تضمینی! وارد باغ پشتی شدم و صدای خنده میشل و یاسمن رو شنیدم که یاسمن گفت:_ عمو عمو دلآرا رو خیلی دوست دارم.

بیا بگیرش بشه زنعموم! موهاش رو نگاه کن شکل هویجه! میشل مسخره خندید و گفت:_ میخوای دستاش رو بگیرم که ببینم چه آینده و گذشته ای داره؟ اونجوری شاید کوتاه اومدی و دیگه نگفتی زن بگیرم! آب یخ رو سرم ریخته شد، وایسا ببینم، نکنه میتونه آینده رو ببینه؟! سریع چرخیدم تا مسیرم رو برگردم که با انار مواجه شدم! اون مرد یک آیندهبین بود! اما انار دست به کمر خیره به من بود و پرسید:_ تو باغ میخوای با یاس کار کنی؟ کاغذ و مداد شمعی رو نشون دادم:_ یکی از مراحلی که بچه ها باید بگذرونن ارتباط با طبیعت و خیال های ذهنی هست! اومدم اینجا دنبال یاسمن جون که پیداش نکردم! نیمنگاهی به پشت سرم انداخت و با ابروهای بالا رفته گفت: _ مادر من از خاک برگرده میتونه تو این فاصله کم یاسمن و میشل رو ببینه که شما ندیدی! دندون قروچه کردم و به پشت چرخیدم؛ خودم رو دست و پا چلفتی نشون دادم و گفتم: _ عه الان نبودن!

مرسی من میروم پیششون! و به زور سمت یاسمن راه افتادم. اون دوتا با دیدنم دست تکون دادن که منم دست تکون دادم!چشمای میشل تعجب کرد و لبخندش رو جمع کرد؛ وا؟ اومدم چیزی بگم که صدایی از پشت سرم گفت:_ میشل خوش اومدی. مرسی حواست به یاسمن هست! انار؟! نگو که داشتن برای اون دست تکون میدادن! میشل از جاش بلند شد، دخترک بغلش رو پایین گذاشت و با چشمک ریزی به یاسمن، برای من دست دراز کرد و گفت:_ قبلا یک بار دیگه هم دیده بودمتون؛ افتخار آشنایی با کی رو دارم؟ چشمام روی لبخند شرورانه دخترک و این مرد موند؛ با دستش قراره کاری بکنه؟! خواستم عقب بکشم که انار از کنارم گفت:_ دلآرا خودت رو معرفی کن! ای تف به تو و هرچی نسل از توعه! میشل دستش رو ننداخت و به نشونه اینکه بیا دست بده، تکون ریزی داد! موقعیت بدی بود! دستم رو مشت کردم و با دزدیدن چشمام جواب دادم: _ ببخشید اما من خیلی به محرم و نامحرم مقیدم!

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.