فایل کامل رمان مخمور شب PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان مخمور شب PDF دارای ۴۳۷ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان مخمور شب PDF :

در پیچ‌وخم‌های ریسمان سرنوشت، گره‌ای کور بر نخ زندگی دختری نشست؛ دختری که فریب گودالی عمیق را خورد… گودالی که همچون باتلاق، هر شب او را بیشتر فرو می‌کشید و تنها راه چاره‌اش، دود کردن شب‌ها بود. دودی که در مهِ سیاه شب گم می‌شد، و در همین تاریکی، سرنوشت از فرصت بهره برد تا نخ‌های تازه‌ای را در هم بتند؛ نخ‌هایی از دو جنس متفاوت یکی باروت، دیگری جرقه. جرقه‌ای بی‌خبر از خویش، که دیر یا زود در تلاقی با باروت، شعله‌ای سرنوشت‌ساز خواهد آفرید…

خلاصه‌ فایل کامل رمان مخمور شب PDF

نگاهم را به بلوار کثیف انداختم. آدم حساسی نبودم، اما حسی که آن پیرمرد حمیده به من می‌داد وادارم می‌کرد به حرفش گوش بدهم. لبِ بلوار نشستم؛ نه از سر دلسوزی، که از سر ناچاری. خدا دوایی دلیر می‌خواست تا آرامم کند، آن‌قدر آرام که هیچ‌چیز برایم مهم نباشد. با چشم، حرکت قدم‌های وابسته به عصایش را دنبال کردم. دو تا کلوچه از قصه خاکیِ بیرونِ دکه‌اش برداشت و با همان قدم‌های لرزان سمت من آمد. بنده‌خدا آن‌قدر بی‌جان بود که هر آن، ترس سقوطش را داشتم. کلوچه‌ها را پایینِ بلندیِ بلوار گذاشت و با زحمت، یکی‌یکی پاهایش را پایین آورد. کمی آن‌سوتر از من نشست و دست سفید و پرچروکش را روی آسفالتِ خاک‌گرفته پیاده‌رو گذاشت تا تعادل بگیرد. بالاخره نشست و کلوچه‌ها را وسط‌مان گذاشت. منتظر نگاهش کردم. برای رفتن خسته بودم؛ جنگ اعصاب چندی پیش در خانه، تمام انرژی‌ام را کشیده بود.

پیرمرد چشم در چشمم دوخت؛ مهربانی و رنجی از نگاهش به من منتقل می‌شد. نگاهی سنگین و خاص داشت، که بی‌اختیار مرا مجذوب خود می‌کرد. دست درون جیب پیراهن چهارخانه‌اش برد و یک مشت کاغذ تاخورده، کهنه و مرتب را بیرون کشید. منتظر حرکاتش ماندم. انگشت شستش را با زبان تر کرد و لا‌به‌لای کاغذها را گشود؛ همان دست‌های لرزانی که وجدانم را برای کمک به او بیدار می‌کرد. میان کاغذها، دستی لرزان یک عکس سه در چهار بیرون کشید. عکس را کف دست راستش گذاشت و به سویم دراز کرد. با کنجکاوی آن را گرفتم؛ تصویری از دختری خندان بود. چشم‌های قهوه‌ای روشنش به میشیِ چشم‌های پیرمرد می‌مانست. نگاه از عکس برداشتم و برای توضیح به او خیره شدم. چشمانش، خیره به تصویر در دستم بود. به حرف آمد: – دخترمه، بابا… مثل قرص ماهه، ها؟ مثل تو.

از تشبیه ی که نثارم کرده بود لبخندی نصفه‌نیمه زدم و منتظر ماندم. انگار فهمیده بود سکوتش دارد طولانی می‌شود. دستش را روی دست دیگر گذاشت، خیره به آن‌سوی خیابان و ماشین‌های عبوری، شروع کرد به حرف زدن: – هفت سالی میشه ندیدمش. باید مرده باشه… با زنده بودنشم کاری ندارن. میگن رفته مأموریت، میگن رفته از مظلوما دفاع کنه. خودش مظلومه، ها! فکر نکنی خیلی بزرگه. نه، همش نزدیک سی سالشه… دخترمه. آخه یکی نیست بگه مسلمون… بگذریم، بابا، بگذریم. نمی‌خوام دردمو بریزم رو دلت، سنگین‌تر بشی. با کنجکاوی نگاهش کردم. چشم‌های بی‌فروغش، که غمِ کهنه‌ای دورشان حلقه زده بود، ادامه داد: – بابا، بریم سر دوای تو. دود و دم که درمونت نمی‌کنه، به دردت اضافه می‌کنه، دردی که دوا نداره. دوای تو خودتی، دختر. دستای خودته. زبونته، بابا. تو که به فکر چهار صباح دیگه‌ت نیستی، انتظار از مردم داری؟

فکر خودتو بکن. انتظار نداشته باش. از آدما انتظار داشته باشی، مغزتو خراب می‌کنن. این زمونه، زمونه‌ای شده که آدم به خودش رحم نمی‌کنه، چه برسه به بقیه! دوای دل، پرت‌حرفیه… درد تو یکی درمون بشه، یکی نشه، ولی از دلت سبک میشه. نصیحت نمی‌خواستم. آن‌همه نگهم نداشته بود که یک مشت اراجیف تحویلم دهد؟ نگاهم را از او گرفتم و دوباره به عکس خیره شدم. الحق که دخترش کار درستی کرده بود؛ آن پیرمرد فرطوت را گوشه‌ای رها کرده و به زندگی خودش پرداخته بود. من هم دلم همان را می‌خواست؛ بی‌آنکه به کسی چیزی بگویم، از خانه بروم و زندگی‌ای نو، به دور از آدم‌های سمی بسازم. پیرمرد عکس را جلوی صورتش گرفت. با نگاهی خیره به تصویر، دست دیگرش را روی چشمانش گذاشت و محکم کشید. عکس را آرام بالا آورد. با دیدن این صحنه ناخودآگاه از جا بلند شدم.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.