فایل کامل رمان تو اول تو آخر PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان تو اول تو آخر PDF دارای ۴۲۴ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان تو اول تو آخر PDF :
میگویند «عشقِ اول هرگز فراموش نمیشود.» من اما سادهتر میگویم: عشق فقط یکبار است نه اول، نه دوم. یکبار دل میبندی، یکبار عاشق میشوی؛ همان یکبار هم اول است و هم آخر. اگر بخواهند عشق را در یک واژه شرح دهم، همان «تو» را میگویم. هر طرف که نگاه میکنم، هر مسیری که بروم، در نهایت به تو برمیگردد. همه میگویند دیوانه شدهام؛ میگویند تو به درد من نمیخوری، ما به هم نمیآییم «من کجا و تو کجا؟» اما فقط من میدانم که تو نیمه جان منی. همان کسی که وقتی بچهام روزی ازم پرسید «چقدر دوستش داری؟» میخواهم زل بزنم تو چشمهایت و بگویم: «عشقِ اول و آخرِ منی.» وقتی تو را دیدم، قلبم پر زد و عقل هم بیکم و کاست تأیید کرد: عشق یعنی تو، تو اول، تو آخر.
خلاصه فایل کامل رمان تو اول تو آخر PDF
گوشی را تقریباً به سمتش پرتاب کرد. آریا بیخیال خندید و با همان خنده گفت: «لطف کردی عزیزم.» و چشمکی نثار آیسو کرد و الویی گفت. با شنیدن صدای نغمه ناخودآگاه اخم کرد؛ این دختر برایش منفورترین آدم روی زمین بود. پس ادب و نزاکت را کنار گذاشت و گفت: «کاری داشتید؟» نغمه به وضوح جا خورد، این را از مکثش فهمید. «فقط میخواستم تبریک بگم، خیلی خوشحال شدم.» اخمش عمیقتر شد و جدی گفت: «ممنون. به احسان سلام برسونید. خدا نگهدار.» و بدون اینکه مهلت جوابی به نغمه بدهد، تماس را قطع کرد. مچ نگاه آیسو را که با لبخند خبیثی چشم به او دوخته بود گرفت، سری تکان داد و گفت: «چیه؟» آیسو بیخیال شانهای بالا انداخت و گفت: «هیچی، فقط;» و بدون اینکه حرفش را تمام کند، به سمت خانه رفت. آریا با بهت و تعجب اسمش را صدا زد، اما آیسو توجهی نکرد و به سمت خانه رفت.
یک هفته از روز پخش آهنگش میگذشت و امروز قرار بود تمام دوستانش مهمانش باشند. از خیر مهمانی در خانه گذشته بود و در عوض رستوران احدی را برای شام انتخاب کرده بود. تمام بچههای تیم جهانبین، مهدی و اسما، رضا، مجید و مهسا و البته آیسو دعوت بودند. آیسو طبق معمول زودتر از همه آمده بود. ظاهر شیک و خانمانهاش با آن کفشهای پاشنهدار باعث حیرتش شد. کیف دستی کوچکش را روی میز گذاشت و به سمت آریا آمد و با لبخند سلام داد. سعی کرد نگاهش عاری از تعجب باشد ولی نتوانست جلوی شیطنتش را بگیرد و گفت: «خوشتیپ شدی!» گونههای آیسو رنگ گرفت؛ اولین بار بود که ورای صمیمیتشان از او تعریف میکرد. «ممنونم.» این را زیر لب زمزمه کرد و جعبهی کادوپیچ کوچکی که دستش بود را به سمت آریا گرفت و گفت: «ناقابله، خیلی دنبالش گشتم. امیدوارم خوشت بیاد.»
آریا با ذوق جعبه را از دستش گرفت و گفت: «چرا زحمت کشیدی دختر؟ دستت درد نکنه.» در جعبه را با تأنی باز کرد و با دیدن گردنبند چوبی طرح نت سل ابروانش بالا پرید. آیسو سریع گردنبند را برداشت و پشتش را نشان آریا داد و گفت: «تماماً کار دسته، اسمتم روش حک شده. یه کار خاص و تک.» گردنبند را از دست آیسو گرفت و نگاهی به اسم حکشدهی «آریا» به لاتین و حرف «A» کنارش انداخت و همانطور که لبخندش عمیقتر میشد، گفت: «واقعاً معرکهست، خیلی خوشم اومد ازش. ممنونم.» گردنبند را با آن بند مهرهای نسبتاً بلندش به گردنش انداخت و ادامه داد: «مطمئنم از این به بعد همیشه گردنمه.» چشمان آیسو از خوشی درخشید. دلش پرواز میخواست و مقصدی امن همانند آغوش دلدارش. لبخند لرزانی زد و برای کنترل خودش سریع از آریا دور شد. زیر لب «هیزی» نثار خودش کرد، داخل سرویس شد و آبی به صورتش زد
و دوباره پیش آریا برگشت و صدایش زد. آریا به سمتش برگشت و «جانمی» نثارش کرد که پروانهها در دلش رقصیدند و شوری به پا کردند. بیجنبه شده بود. نفس عمیقی کشید و گوشی آریا را از روی میز برداشت. رمزش را میدانست، صفحه را باز کرد و از پوشهی مخفی، برنامهی اینستاگرام را روی صفحه آورد و رو به آریا گرفت و گفت: «برات پیج اینستا ساختم.» ابروهایش بالا پرید و گفت: «اتفاقاً تو فکرش بودم که یه پیج بسازم، ممنون.» آیسو لب گزید و گفت: «میدونی تقریباً چهار ماهه که این پیج رو به اسمت ساختم و اجراهاتو توش میذارم.» مطمئن بود چشمانش بیشتر از این گشاد نمیشد. گوشی را برداشت و اینستاگرام را باز کرد. با دیدن عدد « هزار» بهعنوان دنبالکننده شوکه شد و تقریباً روی صندلی ولو شد و با صدای ضعیفی گفت: «باورم نمیشه!» آیسو لبخندی به ریاکشن آرامش زد و نفسش را از سر آسودگی بیرون داد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
