فایل کامل رمان زمان معکوس PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
5 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان زمان معکوس PDF دارای ۱۸۰۲ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان زمان معکوس PDF :

هفت سال از مرگ تلخ گلبهار، همسر محبوب ارن گذشته و او هنوز درگیر زخم‌های آن فقدان است. در این سال‌ها، هیچ چیز و هیچ‌کس نتوانسته دوباره برایش معنا پیدا کند. ارن در جست‌وجوی پاسخ معماهایی است که زندگی برایش باقی گذاشته، تا شاید بتواند بفهمد چرا همه‌چیز فروپاشید. اما سرنوشت بار دیگر او را به نقطه‌ای دور از خانه می‌کشاند؛ جایی که با زنی به نام بهارک ناصری روبه‌رو می‌شود، زنی که چهره و نگاهش حیرت‌انگیز شبیه گلبهار است. از همان لحظه، ارن درمی‌یابد آنچه سال‌ها حقیقت می‌پنداشته، شاید فقط سایه‌ای از واقعیت بوده است;

خلاصه‌ فایل کامل رمان زمان معکوس PDF

اخم می‌کند و دوباره به دویدن ادامه می‌دهد. تازه یادم می‌افتد با او به زبان فارسی حرف زده‌ام، اما جوری که انگار کاملاً منظورم را فهمیده، واکنش نشان داد! دوباره به عقب برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. زن عرب میانسالی پشت سرش می‌دود و نفس‌نفسزنان صدایش می‌زند: _بنیامین؟ خورشید دستم را می‌گیرد و مرا همراه خودش می‌کشد: _یکم عجله کن. همه‌ی مهمونا رفتن داخل، فقط ما موندیم! مقابل آینه‌ی قدی طلاکاری‌شده‌ی کنار درِ ورودی مکثی می‌کنم و او را هم به اجبار کنارم نگه می‌دارم. به تصویرِ دست‌در‌دستمان نگاه می‌کنم. ایستادنم در کنار او و در همچین مهمانیِ حیاتی، برایم حکم بردِ حتمیِ نیمی از بازی را دارد. چیزی به انتها نمانده. فقط کافی‌ست قدم‌هایم را درست و با احتیاط بردارم. دستی به موهای ژل‌زده‌ی کوتاهی که با فرقی کج به دو طرف مخالف رانده‌ام می‌کشم

و برای خورشیدِ منتظر با لبخند پیروزمندانه‌ای لب می‌زنم: _حالا بریم! همین که پا داخل سالنِ بزرگِ برگزاری مراسم می‌گذاریم، همه‌ی چراغ‌ها به یک‌باره خاموش می‌شوند و فیلمی روی پرده‌ی بزرگ پخش می‌شود. همان‌طور که نگاهی به اطراف می‌اندازم، اسنک کوچکی از داخل سینیِ گارسونِ در حال حرکت از کنارمان برمی‌دارم و توی دهنم می‌گذارم. کنار گوش خورشید پچ می‌زنم: _اینجا خبری از دود و دم و الکل نیست؟ چپکی نگاهم می‌کند و اشاره‌ای به میز چیده‌شده در کنارمان می‌کند. سرش را جلو می‌آورد و نرم‌تر می‌گوید: _سعی کن تا وقتی اینجاییم چیزی ننوشی. اگه پسرِ خوبی باشی، جایزه‌ت رو خودم تو اتاقِ هتل بهت می‌دم! لبخند یک‌طرفه‌ای می‌زنم: _نوشیدنی؟ امشب باید واسم یه شامپاینِ گرون‌قیمت وا کنی! می‌گویم و کنارِ میز بزرگ و گردی که نوشیدنی‌های پایه‌دار روی هم تا بالا چیده شده‌اند می‌ایستم.

چه تلاشِ اشرافیِ بیهوده‌ای! اصلاً مگر کسی جرأت می‌کند دست به سمتِ جام‌ها ببرد؟ فقط یک تقه‌ی کوچک نیاز است تا هرم کریستالیِ چندین‌متری مانند تپه‌ی شنی فرو بریزد و تمام نوشیدنی‌های گران‌قیمت داخلشان با خاک یکسان شوند. میلِ سرکشی که از درونم برای درهم‌شکستن جام‌ها زبانه می‌کشد را مهار می‌کنم و نگاهم را به سمت دیگری می‌دوزم. یکی از افرادِ حاضر در این مهمانی قطعاً اصیل است! محال است چنین جو و فرصتی را از دست بدهد و برای پیروزیِ امشبش به حضورِ من اکتفا کند. این نمی‌تواند شیوه‌ی کاریِ مغز متفکرِ سازمانی باشد که برای رسیدن به اهداف مخفیانه و برنامه‌ریزی‌های غیرقانونی‌اش از هیچ قانون و قدرتی ابایی ندارد! اگر بتوانم امشب با این مغز متفکر آشنا شوم و حمله را از درب اصلیِ قلعه شروع کنم، شاید بتوانم بفهمم هدف واقعی و اصلیِ این انسان چیست و من دقیقاً کجای نقشه‌ی او سنگینی می‌کنم.

شاید آن وقت حتی نیازی به حل معمای تراشه هم نباشد؛ تراشه‌ای که به گفته‌ی کامیار و رفیقِ وکیلش، هیچ هکری هنوز موفق به کدشکنی‌اش نشده و کارِ ساده‌ای هم به نظر نمی‌رسد! با فشار نرمی که خورشید به دستم وارد می‌کند، تازه از افکارم بیرون می‌آیم و سر برمی‌گردانم. میانِ تاریکیِ سالن، مردی مقابلمان ایستاده و به گرمی با خورشید احوال‌پرسی می‌کند. خورشید با گرفتن دستم رو به او می‌گوید: _جناب بصیرِ عرب‌زاده، میزبانِ مهمانی امشب و از رفقای قدیمی و عزیزِ من! مرد به سمتم دست دراز می‌کند. همین که می‌خواهم خودم را معرفی کنم، خورشید سریع می‌گوید: _ایشونم یکی از دوستان نزدیک منه. خیلی دوست داشت تو این مهمونی حضور داشته باشه و از نزدیک باهات آشنا شه! بصیر دستم را می‌فشارد. هنوز موفق به دیدن کامل چهره‌اش نشده‌ام و هنوز حواسم به خورشید و جملات شتاب‌زده‌اش برای معرفیِ من است!

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.