فایل کامل رمان درنگی سرنوشت س PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
5 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان درنگی سرنوشت س PDF دارای ۶۷۴ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان درنگی سرنوشت س PDF :

«درنگی سرنوشت‌ساز» داستانی طنزآلود از زندگی دختری به نام حدیثه است. با گذر زمان، دام‌های پنهانی که در مسیر زندگی‌اش قرار گرفته‌اند، یکی‌یکی با ورود آدم‌های تازه آشکار می‌شوند. حدیثه بی‌خبر از آینده‌ای پرپیچ‌وخم، پا به خانه‌ای می‌گذارد که قرار است مسیرش را تغییر دهد. ورود به شغلی جدید و ساخت کلیپ‌هایی که او را به شهرت می‌رساند، حصاری نامرئی دور زندگی‌اش می‌کشد. اما گذشته هنوز رهایش نکرده است؛ سایه‌ی عشقی قدیمی دوباره سر برمی‌آورد; و حالا زمان رویارویی فرا رسیده است!

خلاصه‌ فایل کامل رمان درنگی سرنوشت س PDFاز

توی خونه چرخی زدم و گفتم: – کی اینجا رو عوض کردین؟! قشنگ تر شده! ترلان همونطور که سیب رو از دست ممد کشید و نشست روی اپن گفت: -تو که رفتی. پوکر نگاهش کردم که خودش فهمید چرت گفته و این فقط یه اصطلاح کلمهایه سری به معنای تاسف تکون دادم و گفتم: -هنوز که هنوزه آدم نشدی! یهو با یادآوری ارسلان قلبم به تپش افتاد و سریع گفتم: -کی میریم پیش ارسلان؟! انقد هول زده گفتم که خودمم موندم! ممد و ترلان با خنده دست زدن و دستاشونو کوبیدن به هم که ممد گفت: -من میدونستم الان میگی ارسلان. میریم پیشش نگران نباش. بزار برسی اول بعد بگو! با حرص گفتم: -میبینی که رسیدم. همین امروزم میریم پیشش! ترلان از لحن حرصی من بدتر زد زیر خنده که با جیغ بیشوری نثارش کردم; اه! ترلان گفت ساعت پنج بچه ها میرن، کافه ماهم میریم سوپرایزشون کنیم. دل تو دلم نبود!

یعنی خدا میدونه که چقدر دلم برای ارسلان تنگ شده بود! انقد دلم میخواست دوباره صداشو بشنوم، دوباره حرصم و در بیاره و منم اذیتش بکنم! باورم نمیشه دوباره بعد سه ماه میخوام ببینمش! تازه ساعت سه بود، چرا انقد زمان کند میگذره آخه؟! با فکر کردن به اینکه موقع دیدنم واکنشش چیه لبخندی اومد روی لبم. همون موقع میپرم بغلش! عصری خنده ای به ممد کردم که گفت: -من هی میگم این هوله نگو نه! شرط میبندم الان داره اتاقو متر میکنه! خندیدم و سری تکون دادم و گفتم: -چیکارش داری آخه؟! عاشق ارسلانه دیگه! ممد خندید و سری تکون داد. نشستم کنارش که خندید و دستش و دور کمرم گذاشت و سرمو گذاشتم روی شونش. سرشو گذاشت روی سرم و موهامو عمیق بو کشید و گفت: -من بدتر اون دوتا تورو دوست دارم! منتظرم بزرگتر بشی تا بعد بیام خواستگاریت و بشی مال خوده خودم! از حرفایی که میزد گر گرفته بودم

و شرط میبندم گونه هام گل افتاده باشه! بهترین حسارو داشتم از اینکه کنارشم و داره این حرفارو بهم میزنه! گفت: -با اینکه همین الانم میتونم بیام ولی بازم صبر میکنم! دستشو محکم گرفتم که خندید و هیچی نگفت! کی فکرشو میکرد یه روزی من عاشق ممد بشم و ممد عاشق من؟! یا اصلا بیام تو اکیپ؟! حتی دیدن این رویاها هم خارج بود از تصورات من! همونطور که خطای نامعلومی با دست آزادم روی پای ممد میکشیدم و فهمیدم توی فکره با تعجب سرمو گرفتم بالا و گفتم: -به چی فکر میکنی؟! نگاهم کرد و گفت: -به تو چه؟! اندازهی یه مورچه ناراحت شدم.خب شاید نخواد بهم بگه بهش حق میدم! گفتم: -ام;خب باشه! سرمو انداختم پایین که چونمو گرفت و سرمو گرفت بالا و گفت: -البته تو اون “چه” آخرشو حذف کن! اولش با تعجب و بعدش با خنده نگاهش کردم که پیشونیمو نوازش کرد. میشه برم؟؟ کجا؟ تو قلبت! نه! چرا؟!

چون یه آدم نمیتونه بره جایی که هست. دل تو دلم نبود بچه هارو ببینم، مخصوصا ارسلان! انقد دلم براش تنگ شده که خدا میدونه! ترلان گفت برم طبقه بالای کافه بشینم تا وقتی همه ی بچه ها اومدن یهو سوپرایز بشن! داشتم عکسای خودمو ارسلان و نگاه میکردم که ترلان اومد و گفت: -پاشو حدیث، همه اومدن. یه چیزی بین استرس و هیجان اومد سراغم و گفتم: _ارسلان چی؟! ارسلانم اومده؟! ترلان خندید و گفت: -اره اومده. پاشو دیگه! من الان میرم پایین بعد تو بیا! موفق و پیروز باشی! مشتی زدم به دستش و مرضی نثارش کردم. ترلان که رفت، رفتم جلوی آینه قدی وایسادم و خودمو درست کردم. از هیجانی که داشتم نمیدونستم چیکارکنم! از پله ها رفتم پایین و دیدم بچه ها همه دارن حرف میزنن و میخندن! نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمتشون و حواسشون نبود با صدای بلندی گفتم: -دوستان شما احیانا دلتون برای;

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.