فایل کامل رمان جفت حراج شده اورک PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان جفت حراج شده اورک PDF دارای ۵۵۱ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان جفت حراج شده اورک PDF :

فکر می‌کردم وقتی اون اورک غول‌پیکر روم قیمت گذاشت، همه‌چیز برایم تموم شده. ولی شاید این فقط شروع داستان بود. شبی که ماه کامل وسط زمستون می‌درخشید، دزدا منو از خونه‌ام کشیدن بیرون و توی یه میخونه، جلوی مردای کثیفی که رو بی‌گناهی‌م قیمت می‌ذاشتن، وایسوندن. اون موقع بود که یه سایه از گوشه اومد جلو، پیشنهادشو گفت و فهمیدم با هیچ‌کس مثل اون تا حالا روبه‌رو نشده‌م. حالا من مال تورولکم، تکاور و سرباز ارشد قبیله بلادفایر، و خودمونم نمی‌دونیم این یعنی چی. اون منو از بین سنگ‌های ایستاده رد کرد و برد به دنیای اورک‌ها… جایی که فهمیدم خیلی چیزا اونطور که فکر می‌کردم نیست. تورولک یه مأموریت داره، و هرچی بیشتر کنارش می‌مونم، بیشتر می‌فهمم که می‌تونم کمکش کنم… همون‌طور که اون منو نجات داد.

خلاصه‌ فایل کامل رمان جفت حراج شده اورک PDF

هیچوقت فکر نمیکردم از مزه خون تو دهنم ممنون باشم. اما تو بدترین روز زندگیم، کمکم کرد تا خودمو نگه دارم، یه چیزی بهم داد که روش تمرکز کنم. وقتی اون راهزن منو روی صندلی تو اون میخانه گذاشت، پشت دستمو گذاشتم رو لبام تا از جیغ کشیدن از اون طرز وحشتناکی که مردا مسخره میکردن، جلوگیری کنم، و به جاش رو مایع فلزی که رو زبونم میخزید و اون حسی که وقتی ضربه لبمو پاره کرده بود، تمرکز کردم. شاید احمقانه به نظر برسه که رو همچین ضربه ای تمرکز کنم، اما خیلی امن تر از تمرکز رو مشکل فعلیم بود. رهبر راهزنا غرید: _کی یه سکه طلا برای باکرگیش میده؟ از انتظار فروش من، نصفه مست بود. _یه همچین کسی یه سکه طلا میارزه! مردا – یا حیوونا؟ – تو اتاق زوزه میکشیدن و هو میکردن، و بهش دقیقاً میفهموندن که چقدر فکر میکنن من ارزش دارم. _یه سکه مسی! _طلا؟ طلا؟ هیچ زنی اونقدر نمی ارزه!

بهت میگم اگه ارزششو داره! نفس هام خیلی تند شده بود، هوای سرد نیمه زمستون ریه هامو میسوزوند. یا شاید هم ترس از چیزی که قرار بود اتفاق بیفته بود. همین امروز صبح رو تشکم جلوی شومینه بیدار شده بودم، مصمم بودم که زود شروع به کارهای روزانه کنم تا شاید یه ساعت اضافه برای تمرکز رو صابون سازیم داشته باشم… و حالا، وقتی ماه کامل بیرون میخانه بالا میاومد، منو به بالاترین پیشنهاد دهنده حراج میکردن؟ نه، من نه. بدنم. نگاه وحشتزده ام رو میخانه چرخید، نه برای کمک، چون میدونستم اینجا چیزی پیدا نمیکنم، بلکه برای یه راه فرار. شاید، اگه میتونستم از این صندلی لق پایین بیام، میتونستم راهی برای خروج از پشت از طریق آشپزخونه ها پیدا کنم؟ و بعد چی؟ تو برف یخ بزنم و بمیرم؟ توی دلم له به خودم گفتم: « اصلا کجا میری؟ خانم اسمیت تو رو برنمیگردونه

نه بعد از اینکه تو رو به این راهزنا فروخت». شاید میتونستم فرار کنم؟ کجا فرار کنم؟ وحشتم به آرامی به ناامیدی تبدیل میشد، چون صورت های ریشدار و بدن های نشسته اطرافم به یه جور تاری مبهم تبدیل میشدن. میدونستم این نشونه خوبی نیست؛ نمیتونستم به این وحشت عادت کنم. باید میجنگیدم. بجنگ! اما چطور؟ یه مرد یه آدم گنده بیریخت با سر تراشیده نزدیک شد، لیوانش تکون میخورد وقتی دستشو به سمت من دراز کرد. من عقب کشیدم، صندلی خطرناک زیر پاهام تکون میخورد، نگاهم به اطراف میچرخید، دنبال راهی برای فرار میگشتم. نگاهم به گوشه تاریک پشت اتاق افتاد. گوشه ای که حتی تاریکتر شده بود با اون آدم ساکتی که توش نشسته بود، پشتش به دیوار، یه دستکشدارش دور یه لیوان که رو میز بود، پیچیده شده بود. کلاه شنل خزیش صورتشو پنهان کرده بود، اما تصور میکردم که میتونم نگاهشو رو خودم حس کنم، و لرزیدم

شک داشتم که اون یه مردیه که نمیتونم باهاش بجنگم. قبلاً رنجرها رو دیده بودم، با شنل های سبز و قیافه های خطرناک، اما هیچوقت یکی به این بزرگی ندیده بودم. توی دلم دعا کردم: « خدای من، اونو سر میزش با آبجوش نگه دار. نذار به این ماجراها علاقهمند بشه. نذار اون;» بغض گلومو گرفت، حتی تو دعا هم نمیتونستم کلمه «منو بخر» رو به زبون بیارم. جلوم، رهبر راهزنا داشت سر اون آدم کچل بیریخت داد میزد که قبل از پرداخت پول، سعی کرده بود منو لمس کنه. دیگه نمیتونستم اینو تحمل کنم. نفسن فسزنان، چرخیدم، صندلی رو از تعادل خارج کردم و خودم به جلو پرت شدم. تونستم رو پاهام فرود بیام، اما لغزشم منو به آغوش هایی انداخت که انتظارشو نداشتم. _هیس، عشق، هیس. زن، یه زنه ی گوشتالو با موهای قرمز آتیشی یه دستشو انداخت دور شونهم و منو طوری چرخوند که پشتم به جمعیت باشه، دست دیگهش هم اومد سمت دستم.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.