فایل کامل رمان کیمیاگر PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان کیمیاگر PDF دارای ۱۶۱ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان کیمیاگر PDF :
این رمان داستان چوپانی اسپانیایی به نام سانتیاگو را روایت میکند که از سرزمین مادریاش در اندلس راهی سفری دور و دراز به شمال آفریقا میشود تا گنجی پنهان را در نزدیکی اهرام مصر بیابد. در مسیرش، با زنی کولی، مردی که خود را پادشاه مینامد، و کیمیاگری مرموز دیدار میکند و دل به دختری صحرا به نام فاطمه میبازد. هر یک از این افراد، نقشی در هدایت سانتیاگو در مسیر پرچالش جستجوی گنج دارند. اما کسی نمیداند این گنج چیست، و آیا سانتیاگو خواهد توانست بر دشواریهای بیابان پیروز شود؟ یا اینکه;
خلاصه فایل کامل رمان کیمیاگر PDF
بلور فروش چند تکه زغال روی سر قلیان گذاشت و یک عمیقی به آن زد. سی سال است که این مغازه را دارم کریستال خوب و بد را از هم تشخیص میدهم و همه ریزه کاری های این کار را بلدم می دانم ابعاد ظروف و گنجایش آنها را چگونه تشخیص دهم اگر در استکان بلوری به مردم چای بدهیم مغازه ام گسترش پیدا میکند و در این صورت باید روش زندگیم را عوض کنم. خب این که بد نیست. من به این شیوه عادت کرده ام. قبل از اینکه تو بیایی همیشه فکر می کردم چقدر عمرم را در اینجا تلف کرده ام در حالی که دوستانم از اینجا رفته بودند. بعضی از آنها ورشکسته شدند بعضی هم وضعشان از قبل خیلی بهتر شد. از این افکار اندوهگین میشدم حالا میبینم زیاد هم بد نبوده. مغازه درست به اندازه ای است که همیشه میخواستم نمی خواهم دست به چیزی بزنم چون نمی دانم با تغییرات چطوری کنار بیایم. من به این وضعیت عادت کرده ام.
پسرک نمی دانست چه بگوید پیرمرد ادامه داد تو در نعمت را برویم گشودی امروز چیزهایی میفهمم که قبلا از درک آنها عاجز بودم. کفر نعمت موجب لعنت می شود. چیز دیگری در زندگیم نمی خواهم اما مجبورم می کنی که به ثروت و افق هایی که هرگز نمیشناختم، نگاهی دیگری بیندازم. حالا که آنها را میبینم و حالا که می دانم چه امکاناتی برایم مهیاست بیشتر از قبل احساس نارضایتی میکنم زیرا می دانم چیزهایی هست که از عهده آنها بر می آیم اما نمی خواهم آنها را انجام دهم. پسرک با خود گفت: چه خوب که به نانوای طاریف. چیزی نگفتم تا غروب خورشید با هم قلیان کشیدند آنها به عربی با هم حرف می زدند و پسرک از این نظر به خود می بالید زمانی فکر می کرد گوسفندانش می توانند هر چه را که او دربار دنیا باید بداند به او بیاموزند ولی قادر نبودند که به او زبان عربی یاد دهند. در حالی که به پلور فروش مینگریست در دل گفت
شاید چیزهای دیگری هم در دنیا باشد که گوسفندان نتوانند آنها را به من یاد دهند. تنها کاری که آنها میکنند جستجوی آب و علف است. شاید آنها چیزی به من نمی آموختند این من بودم که از آنها چیزی یاد می گرفتم. سرانجام بلور فروش به حرف آمد: مکتوب یعنی چه؟ تو باید عرب به دنیا آمده باشی که معنی آن را بفهمی. اما به زبان شما یعنی نوشته شده و در حالی که زغال های سر قلیان را خاموش میکرد به پسرک گفت که با فروختن چای در استکان های بلوری موافق است گاهی نمی توان مسیر جریان رودخانه را عوض کرد. مردم پس از طی سربالایی خسته و مانده به بالای تپه می رسیدند. اما در آن بالا چشمشان به مغازه کریستال فروشی می افتاد که به آنها چای نعنای تازه عرضه می داشت. آنها به درون مغازه می رفتند و در لیوان های بلوری زیبایی چای می نوشیدند. یکی گفت: این کار هیچوقت به فکر زنم هم نرسیده بود.
سپس چند دست استکان بلور خرید تا آن شب با آنها از مهمانان خود پذیرایی کند. مهمانان حتما تحت تاثیر زیبایی استکان ها قرار میگرفتند. مرد دیگری نظر داد چای در استکان بلور خوش طعم تر است زیرا عطر چای را حفظ می کند. طولی نکشید که خبر در شهر پیچید عده زیادی به بالای تپه می آمدند تا ابداع جدید این مغازه را در این تجارت پر سابقه به چشم خود ببینند که های چای دیگری هم باز شدند که چای را در استکان های بلوری عرضه می کردند اما هیچ کدام در بالای تپه نبودند و کسب و کارشان رونق چندانی نداشت. کار به جایی رسید که بلور فروش مجبور شد دو کارگر دیگر هم استخدام کند. علاوه بر ظروف کریستال مقدار زیادی هم چای وارد می کرد. مردان و زنان بسیاری که تشنه چیزهای تو بودند سراغ مغازه اش را می گرفتند. و به این ترتیب چند ماه دیگر هم گذشت. پسرک قبل از سپیده دم از خواب برخاست از روزی که پا به قاره آفریقا گذاشته بود یازده ماه و نه روز می گذشت.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
