فایل کامل رمان دریاپرست PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان دریاپرست PDF دارای ۲۳۶۶ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان دریاپرست PDF :

ترمه از دست خانواده‌ای فرار کرده بود که برای کشتنش تصمیم جمعی گرفته بودند؛ خانواده‌ای که با تاس، حکم مرگ او را صادر کردند. حالا بعد از سال‌ها، وقتی همه فکر می‌کنند او مُرده، با چهره‌ای جدید و اسمی تازه برمی‌گردد به همان شهری که از آن گریخته بود؛ با یک هدف: پاک کردن تهمت‌هایی که به نام گذشته‌اش بسته‌اند. اما درست در اولین قدم‌ها، با خواستگاری مردی روبه‌رو می‌شود که روزی خودش برای مرگ او داوطلب شده بود.  تک‌پسر قدرتمندترین مرد شهر;

تکه ای از فایل کامل رمان دریاپرست PDF

نگاهت گویاست لازم نیست حتما به زبون بیاری از خیره تر شدن چشم هایش فهمیدم که نفهمیده بود چرا عروس چند روزه اش توانایی خواندن نگاه هایش را داشت من هم نه به روی او و نه به روی خودم آوردم که یک حسی از قلب من و یک بندی از وجود او به گذشته ای تاریک و ناخوشایند میرسد و دوباره برای بستن ساعت تلاش کردم و همینکه خواستم آن را ببندم بند ساعت از طرف عماد کشیده شد و او کلافه گفت دستت رو بیار جلو. گیج و منگ سر بالا بردم و با دیدن رنگ نگاهش درونم زیرورو شد یک بار زیپ لباسم را بالا کشیده بود و حالا می خواست قفل ساعتم را ببندد و من یادم نمی آمد از کی تا حالا آنقدر برای انجام دادن کارهایم بی دست و پا بودم. او طوری که میخواست سریع تر از دستم راحت شود ساعت را دور دستم انداخت و در حرکتی کوتاه قفلش را بست و گفت: اونقدرا هم سخت نیست. لب گزیدم و خجالت کشیدم از ترمه ی بی عرضه

از دختری که دست های قدرتمندی داشت و توی اتاق عمل تیغ جراحی را میان انگشتانش میگرفت؛ اما از پس بالا کشیدن یک زیپ یا بستن قفل ساعت بر نمی آمد عماد بی آنکه لفتش دهد به موبایل و سوئیچش که روی میز بود، چنگ زد و خواست برود که به موقع دستش را گرفتم. از حرکت ایستاد و میخکوب شد و نگاهش را وحشتناک شر داد روی انگشتانم بی حوصله بود و آشفته از چه آنقدر رنج می کشید نمیدانستم. از چیزهایی هم که خبردار شده بودم فرار کردم و با لبخندی که دلش را نرم کند، گفتم منم برسون. نگاهش از دست هایمان جدا نشد. خودت ماشین داری حوصله ی رانندگی ندارم میگم گیلایی; میان حرفش رفتم میخوام با تو برم. ابایی از صراحت کلامم نداشتم و او هم دیگر مخالفتی نداشت. دستش را از حصار انگشتانم جدا کرد و گفت لب هایم کش آمد و او بی آنکه رغبتی برای دیدن خوشحالی ام داشته باشد از سالن بیرون زد.

همان موقع خاتون رسید و فنجان قهوه را مقابلم گذاشت و بدون هیچ حرفی رفت. اعتنا نکردم و با بالاترین سرعت چند لقمه مربا خوردم و برای اینکه زحمت خاتون هدر نشود، قهوه را تا ته نوشیدم و خیلی زود از خانه بیرون زدم عماد داخل ماشین منتظرم بود کنارش نشستم و گفتم بریم. راه افتاد دایی در حیاط را به رویمان باز کرد و عماد با تک بوقی از او تشکر کرد وارد خیابان اصلی که شد پرسید: کجا برم؟ انگشت هایم را بازی دادم. کارگاه فاخته. سر به سمتم چرخاند و پرسوال چشم به نیم رخم دوخت نگاهم را به شمشادهای کنار خیابان دادم و گفتم -میخوام – حاج ابراهیم رو ببینم; پسر عموی پدرت. – دلیل؟ زمینی که قراره به اسمم بشه. سکوت کرد و انگار افکارش به درازا کشید؛ همانطور که غصه های من همانقدر که خاطرات من را کسی نمی دانست. آن روزها را یک جایی در مغزم چال کرده بودم و حتی آیدین و عموافشین هم از جزییات خبر نداشتند

و نمیدانستند که دلم چقدر بند آن نام بود. بند نام پدرم پدری که گرمای دستانش را دیوانه وار دوست داشتم دست هایی را که بزرگ و مردانه بودند و پرمهرا همیشه آنها را پشت سرم میگذاشت. حاج ابراهیم اهل قربان صدقه رفتن نبود. اهل نازدادن زن و بچه هم نبود و ندیده بودم که یک بار موهای مادرم را نوازش کند یا پیشانی امین را ببوسد. عماد میان خاطرات پرسید جریان این زمین چیه؟ چرا هنوز کارای سندش انجام نشده. با اینکه یک چیزهایی را نگفته بودم؛ اما قصدم پنهان کردن نبود. اگر میپرسیدند می گفتم اگر می فهمیدند، اعتراف می کردم؛ اما حیف که برخلاف تمام تصورات احمقانه ام همه ی اهالی این شهر چهره ی آن بچه ی هفده ساله ی ترسیده را از یاد برده بودند. «ترمه» را حتی پدر خودم نشناخته بود و من چه انتظاری داشتم از مردم غریبه؟ پوزخندی به حال خودم زدم و گفتم من برای کاری که مدتها بود میخواستم انجام بدم دنبال یه زمین بودم که;

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.