فایل کامل رمان دمپایی PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
14 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان دمپایی PDF دارای ۵۱۲ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان دمپایی PDF :

داستان درباره‌ی دختری است که ازدواج کرده؛ همسرش آرش، تنها پسر خانواده، و در ظاهر زندگی‌شان بی‌نقص و آرام به نظر می‌رسد. اما زیر این ظاهر آراسته، اختلافاتی کم‌کم به وجود می‌آید که رابطه‌شان را به سمت جدایی می‌کشاند. آرش برای مدتی به مسافرت می‌رود و در نبود او، دختر برای انجام یک معاینه به مطب دکتری مراجعه می‌کند. اما آنجا ناخواسته بیهوش می‌شود و نطفه‌ای مرموز در بدنش کاشته می‌شود; پس از مدتی، او باور می‌کند که خود به طور طبیعی حامله شده است. اما همان‌طور که زندگی‌اش در پیچ و خم جدایی از آرش قرار می‌گیرد، راز تاریکی کم‌کم نمایان می‌شود که همه چیز را تغییر خواهد داد;

تکه ای از فایل کامل رمان دمپایی PDF

سری به اطراف تکان میدهد. به نیمه نیمه حرف زدن و رها کردن کلمات عادت دارد. -به فرض که چهار پنج سال بی‌گناه تو زندون و پله‌های دادگاه گیر کرد، حتما یه چیزی بوده که این انگو بهش زدن! امشب پدرم بی‌انصاف شده است یا مهتاب کامل است که دلم از این حرف‌ها زیر و رو میشود. -بابا! لحن معترضم ساکتش نمیکند، طوفانی‌تر میشود. -ای بابائو زهرِ… استغفرلا… دختر واسه خودت دندون پزشک شدی، کسی شدی! هنوزم سرت تو برفه! نگاهم به زیر می‌افتد… سکوت میکند و منتظر است حرف بزنم. این مردی که بعد از گذر سال‌ها اینگونه صاف ومحکم مقابلم ایستاد همانیست که مادرم آفتاب لب بومش می‌خواند و از ترس آینده‌ای موهوم که پدر ناتوانم ناخدایش بود، به عقد آرش محکومم کرد. این مرد که حالا آبی زیر پوستش رفته و به یمن شغل دلخواهش و سر وکله زدن با کودکانی که وارد مغازه‌اش میشوند، از خمیدگی آن تصادف و دست تنگی کارگری خارج شده است

این چنین یک تنه به قضاوت نشسته است. -اشتباه کرد. قبول دارم. نباید به دروغ خودشو پدر دلارام معرفی میکرد اما اگه اونکارو نمیکرد… بابا میدونی من خیلی خوشحالم که دلارام حداقل تو شناسنامه ش یه اقلیمی نیست… نمی دونید وقتی اقلیمی برای اولین بار این موضوع رو فهمید چه حالی شد… این بدترین انتقام بود ازش… تمام نقشه هاشو نقش برآب کرده بود… بعدم… اگه شاهرخ اون پزشکو تحت فشار نگذاشته بود. اگه اون اطلاعات و مدارکی که جمع کرده بود ازش نمی‌گرفت الان پای اقلیمی روی شاهرگم بود… -اون پست نامرد دیگه جونی نداره بخواد پاشو بذاره اینور اونور لگن، خودشو تخلیه کنه چه برسه که بخواد رو شاهرگ دختر من پا بذاره! -بذارید امشب به خیر بگذره… دستش را روی کمرش می‌گذارد و بلافاصله کلامم را نیمه کاره می‌گذارد و میگوید: این مردک چه اصراری داره که دلارام اونو ببینه!؟

نکنه اینم یه مرضی گرفته داره دار فانی رو وداع میگه اینقدر… (با ترس و شوک میان حرفش می‌پرم:) بابا!خدا نکنه! نگاهش را ریز میکند و روی چشم هایم می‌چرخاند. باید توضیح بدهم. -خودشو بابای دخترم میدونه… -همین؟ احتمالا چیز دیگه‌ای نیست که؟ منظورش را می‌فهمم. -دو سه‌ساله از اون قضیه خلاص شده، اگه چیزی بود تو همین دو سه سال اتفاق می‌افتاد. نه؟ -دو سه‌ساله داره زور می‌زنه کارهاشو راست و ریست کنه. وقت این کارا رو نداشته که. اینبار منم که سینه جلو می‌دهم و تلخ میشوم. -ببینید، خیلی وقته که پرونده‌های گذشته رو مرتب باز و بسته میکنم و نمی‌ذارم از یادم بره ولی دلم نمیخواد دلارامم مثل من باشه دلم نمیخواد زندگیشو طوری رقم بزنم که هی برگرده به گذشته و هی خودخوری کنه… میخوام… قدرتم را جمع میکنم. این بار چندم است که از زمان تولد دلارام این جمله را استفاده کرده ام… امیدوارم بار آخر باشد.

-میخوام که اقلیمی نباشه… تنها چیزیه که به من آرامش میده… میخوام هیچوقت برنگرده به گذشته و نبینه خون چه آدم های پستی تو وجودش جریان داره… -یه روز که باید بفهمه… -اما نه امروز! یه روز این دختر میخواد تشکیل زندگی بده… اون روزا اگه زنده بودم براش داستانشو میگم… اما از الان تا اون موقع… هرگز! ترجیح میدم به خاطر دلارام حتی با دشمنم هم زیر یه سقف برم اما اون اقلیمی نباشه. چه بخوام چه نخوام خودمو مدیون کسی می‌دونم که این لطفو به من کرد… حتی با فریب! نمی‌دانم چرا دست و پایم سرد شده است. نوک انگشتان دستم گِزگِز میکند. طوری خاصی نگاهم میکند. خشم نگاهش فروکش کرده و جایش چیزی نشسته که روحم را به کودکی‌هایم می‌برد؛ میان بازوهای حمایتگرش! -از همین می‌ترسم. گنگ نگاهش میکنم. -می ترسم که اینقدر درگیر این احساسات مادرانه ت باشی که خودتو فراموش کنی.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.