فایل کامل رمان آناکوندا PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان آناکوندا PDF دارای ۲۲۰۴ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان آناکوندا PDF :
هرمان، پسریست گرفتار اختلالی نادر; اختلالی مرموز، خطرناک و بیرحم؛ آنقدر عمیق که خودش از وجودش بیخبر است. او جوانی بیقید، غرق در خوشگذرانی، دنبال پول از راههای خلاف و فراری از مردم و وابستگی; اما همهچیز با قتل ناگهانی پدرش تغییر میکند. تلفنهای ناشناس شروع میشوند; رازهایی یکییکی فاش میشوند; و هرمان، کمکم به هیولایی درون خود بدل میشود. هیولایی هولناک، غیرقابل کنترل، حتی برای خودش; همین ماجرا، پویا و آوا را وارد پروندهای پیچیده و پرخطر میکند; و زندگی همراز را برای همیشه دگرگون میسازد. اما این افراد چه ارتباطی با هم دارند؟ چه رازی میان این سرنوشتهای بهظاهر جدا نهفته است؟ و کدام حقیقت، در پس این تاریکی پنهان شده؟
تکه ای از فایل کامل رمان آناکوندا PDF
چشمانم را باز کردم. با دیدنِ پدرم که در نزدیکیِ در اتاقم ایستاده، ولی سری روی تنش نداشت. پتویِ رویم را کنار زدم. ـ بابا؟ برگشت و با گامهایی کوتاه و آهسته، شروع به بیرون رفتن از اتاق کرد. جمجمهام تیر کشید، پاهایم را از تخت پایین گذاشتم و سرم در میان دستانم گرفتم. یقهی لباسم خیس از عرق شده بود. بلند شدم و با تمامِ ضعفی که پاهایم میرفت شروع به راه رفتن کردم. باید خودم را به پدرم میرساندم و از او عذرخواهی میکردم، رفتنش آنقدر سریع و ناگهانی اتفاق افتاد که حتی فرصت یک عذرخواهی هم از من سلب شد. از اتاق که بیرون زدم، لحظهی آخر دیدم که از خانه خارج شد. برگشت و با گامهایی کوتاه و آهسته، شروع به بیرون رفتن از اتاق کرد. جمجمهام تیر کشید، پاهایم را از تخت پایین گذاشتم و سرم در میان دستانم گرفتم. یقهی لباسم خیس از عرق شده بود. بلند شدم و با تمامِ ضعفی که پاهایم میرفت شروع به راه رفتن کردم.
باید خودم را به پدرم میرساندم و از او عذرخواهی میکردم، رفتنش آنقدر سریع و ناگهانی اتفاق افتاد که حتی فرصت یک عذرخواهی هم از من سلب شد. از اتاق که بیرون زدم، لحظهی آخر دیدم که از خانه خارج شد. ـ بابا; صبر کن; او داشت میرفت. بیتوجه به من داشت میرفت. انگار دیگر دوستم نداشت! ـ نرو; ـ پویا، داداشی؟ دیوارهای خانه شروع به پودر شدن کردند. سقف خانه ترک خورد و در آنی غیب شد. دستی روی بازویم نشست و شروع به تکان دادنم کرد. خانه در حالِ زوال رفتن بود. ـ با توام پویا، خوبی؟ با ضرب دستی که روی سیمایم نشست. چشمانم باز شدند و نفسم حبس شدهام از دهانم گریخت. چراغهایِ زرد و قویِ خانه سبب شدند ساق دستم را جلوی چشمانم بگذارم. ـ چت شده بود؟ بازم توهم زدی؟ صدا، صدای آوا بود. دستم را کنار بردم و نگاهام را دور تا دور خانه چرخاندم. همه چیز سرِ جایِ خودش بود.
گویی من در حالِ نابودی و غرق شدن بودم. ـ پویا منو ببین! به آوا نگریستم. بلیز و شلواری مخصوص خواب پوشیده و موهایش آشفته بود. کمک غریقِ این روزهایِ من; ـ خوبی؟ دستش را از روی صورتم پایین انداختم: ـ آره; بازویم را گرفت و به سمت مبلها هدایتم کرد: ـ خوب نیستی قربونت برم، ارسلان میگه از وقتی دنیا رفته دیگه خوب نیستی. از وقتی دنیا رفت من نیز از دنیا رفتم؛ خوب شدن به چه کار آدمها می آمد؟ سرم را به پشتیِ مبل تکیه زدم و نجوا کردم: ـ کاش ازش یه خبر داشتم، میدونستم الان کجایِ این دنیاست، داره چیکار میکنه؟ بیمن حالش چهجوریه؟ مطمئنم پشیمونه، میدونم الان میخواد برگرده ولی روش نمیشه; خجالت میکشه ازم; ـ بس کن پویا انقدر خودتو عذاب نده با این حرفا، کی میدونه ذاتِ اصلیه آدما چیه؟ ذاتِ اصلیِ انسانها را نمیدانستم، دوست هم نداشتم که بدانم، ولی دنیا با تمامِ آنها تفاوت داشت
ذاتش به پاکیِ یه نوزادِ متولد شده بود. دلِ بد بودن نداشت اصلا.ً دستم را پشت گردنم کشیدم، هیچوقت هیچکس مرا نمیفهمید. ـ ساعت چنده؟ سرش را چرخاند و به ساعت روی دیوار نگریست؛ هنوز نمیدانست که آن ساعت، ماههاست مرده است. از کنارم برخاست: ـ باتریش تموم شده، ولی هوا داره روشن میشه، فکر کنم پنج باشه، پاشو یه دوش بگیر، منم صبحونه آماده میکنم بخوریم بریم اداره. دلم یک مرخصیِ چند ساله میخواهد. خسته بودم از اینکاری که عزیزانم را یکی یکی نشانه گرفته بود! ـ میخوام استعفا بدم، این بیدار شدنایِ صبح زود اصلاً شوخیِ قشنگی نیست. ارسلان این را گفت، هر دو پایش را رویِ میز عسلی نهاد و بیشتر در مبل لم داد. کلِ زندگی برایش یک شوخی و تفریح بود. نه چیزی را جدی میگرفت، و نه به چیزی بیش از حد وابسته میشد. مجموعاً لذت اصلی را او از زندگی میبرد! آوا هم بیاین که پالتویِ لاجوردیاش را در بیاورد***
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
