فایل کامل رمان دلبر بلاگردان PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان دلبر بلاگردان PDF دارای ۱۴۲۸ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان دلبر بلاگردان PDF :
رزا، زنی دلسوز و آرام، در مرکز نگهداری کودکان سندرومی کار میکند و زندگیاش را وقف مراقبت از فرشتگان کوچک کرده است. اما روزی، اتفاقی غیرمنتظره پای او را به درون کاخ سرد و رازآلود خانوادهی حکمت باز میکند. در آنجا، دوست صمیمیاش، همتا، با دانیال پسر مغرور و مرموز این خاندان نامزد میشود. شب عروسی، حادثهای تلخ رخ میدهد: همتا در زیرزمین کاخ گرفتار میشود; و انفجار، همهچیز را در تاریکی فرو میبرد. آن شب، نه فقط زیرزمین، بلکه دنیای درونی رزا نیز فرو میریزد. تنهایی مثل سایهای سرد بر جانش میافتد. اما درست همانجا، در میان ویرانههای غم، بذر عشق در دلش جوانه میزند. عشقی که ریشه در درد دارد و گره خورده به رازی در گذشتهی کاخ حکمت. این عشق، ناگهان آغاز میشود؛ اما پایانش; در دستان رزا نیست.
تکه ای از فایل کامل رمان دلبر بلاگردان PDF
سری با تأسف تکون داد و اشک هام روی گونهم افتاد. ادامه دادم: – مامان اگه کار و بارم درست شه پیشت، برمیگردم. شما چرا پیش من نمیاین؟ یعنی پیش من اینقدر بد میگذره؟ – نه عزیزم. نمیخوایم زیاد مزاحم شیم. تو هم داری کنار همسرت با آرامش زندگی میکنی. صدای بابا اومد که به مامان اعتراض میکرد و میگفت: – زن؟! گوشی رو بده با دخترم دو کلوم اختلاط کنم. مامان هم مثل همیشه با بداخلاقی زل زد بهش و گفت: – بیا دخترت رو ندزدیدیم، ایش. خندیدم و گوشی به دست بابا افتاد. با خنده پرسیدم: – شما خوبی بابایی؟ کار و بار چطوره؟ – بابایی دارم بازنشست میشم دیگه. ماه بعد بازنشست میشم، خیالم راحت شه تا بیام به این زن بداخلاق برسم. لحن خنده دار و شوخیش رو هنوز حفظ کرده بود. بابا هم موهاش کمی سفید شده، دیدن مامان و بابا توی این برام وضعیت سخت بود: – بابایی؟! من و دانیال اومدیم ایتالیا. یه مراسم طراحی لباس.
مامان از دور صداش توی گوشی پیچید: – الهی مامان فدای طراح لباسش بشه. – خدا نکنه قربونت برم من. بابا با لبخند گفت: – اره دانیال قبل رفتنت به ما خبر داد. ما هم دعا کردیم لباس های شما اول بشه. چی شد نتیجه؟ – سه روز طول میکشه بابا! تازه روز اول رو با سلامتی پشت سر گذاشتیم. ددی اونجا ساعت چنده؟ – ساعت اینجا پنج و نیم بعد از ظهره عزیزم. – دو ساعت و نیم اختلاف ساعت داریم بابا. جرن با یه سینی بزرگ وارد اتاق شد و با صدای بلند به ترکی گفت: – زن باردار باید بیشتر غذا بخوره؛ چون یه نی نی تو شکمش داره… با چشم های گردم، زود رو به جرن گفتم: – دارم با مامانم حرف میزنم. چنگی به صورتش زد و خندید. چپ نگاهش کردم که مامان، گوشی رو از بابا گرفت. خندیدم و با نگرانی گفتم: – هم اتاقیم، اسمش جرن هست. صدام لرزید ولی مامان متوجه نشد. رو به جرن گفتم: – گندی که زدی رو جمع کن.
جرن گوشی رو ازم گرفت. با مامان و بابا سلام و احوال پرسی کرد. مامان، زیاد نمیفهمید جرن چی میگه. من پشت سر جرن ایستادم و حرف هاشون رو برای هم ترجمه کردم. جرن به دروغ اعلام کرد حامله است و مامانم خیلی ذوق زده گفت: – ایشال قسمت بچه ی خودم به حق علی. جرن خداحافظی کرد و مامان رو بهم گفت: – غذا نخوردی مادر؟! برو غذا بخور بعدا زنگ میزنم، حرف میزنیم عزیزم. تماس رو قطع کردم و چشم غرهای به جرن زدم. جرن با اخم تصنعی گفت: – خب چه بدونم تو داری با مامانت صحبت میکنی. من اگهجات بودم به همه میگفتم که حامله ام. یهو بهار رو به مادرش گفت: – مامان شما حامله ای؟ از کی؟ جرن با چشم های گرد نگاهی به بهار کرد که با صدای بلند خندیدم زیر لب زمزمه کرد: – زهر مار. تا شب توی یوتیوب، فشن شوی امروز رو نگاه کردیم و در نهایت مصاحبه ی من و جرن و راشیت. وای!
چه رنگ و روم سفید شده. معلوم بود یه درد و مرضی دارم. خیلی خیلی خوابم میومد و از ساعت ده شب روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد. صبح خیلی زود با سردرد و سرگیجه شدیدی از خواب بیدار شدم. ساعت پنج صبح بود. جرن، بچش رو بغل کرده بود و به خواب عمیقی رفته بود. درد شکمم امانم رو برید. هم سردرد، هم درد شکم و هم سرگیجه باعث شد گوشی به دست خیلی آروم از اتاق بیرون بیام و روی پلهها بشینم. نفسم رو گرفتم و زود شمارهی دانیال رو گرفتم. اولین تماس رو جواب نداد، وای دانیال بیدار شو! دومین بار که زنگ زدم اواخر بوق زدن ها بود که صدای خوابآلود دانیال توی گوشی پیچید: – هوم… بله؟ با گریه، یواشکی صداش زدم: – دانیال؟ یهو صداش عوض شد و با صدای بلند و خشدار گفت: – رزا؟ چی شده؟ – بیا پایین حالم بده. تماس رو قطع کردم و از دردی که داشتم تحمل میکردم، شروع کردم به گریه.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
