فایل کامل رمان آماج PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان آماج PDF دارای ۱۱۳۹ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان آماج PDF :
داستان دربارهی خانوادهایست که پس از از دست دادن سومین ستون اصلی زندگیشان، بار مسئولیت بر دوش دختر بزرگتر خانواده میافتد. او ناچار است از دو خواهر کوچکترش و زنبرادرش مراقبت کند. در هر کشمکش و چالش، این دختر است که آسیب میبیند، اما با صبوری و استواری، سعی میکند همهچیز را بدون دردسر و با آرامش پیش ببرد. گرچه از درون آسیب دیده و رنجهای روحی عمیقی را تجربه میکند، اما هیچگاه برای حال خودش تلاشی نمیکند. تمام فکر و انرژیاش صرف آینده و خوشبختی خواهرهایش میشود. او زندگی را برای خودش تلخ کرده، فقط به این امید که برای دیگران شیرین باشد. در یک نشریه کار میکند و با اطرافیانش رابطهای گرم و محترمانه دارد. تا اینکه برای بررسی و آمادهسازی چاپ یک رمان جدید، شروع به خواندن آن میکند; و همین شروع، سرآغاز تلاقی زندگیاش با مردی میشود که گذشتهای مبهم و زخمی دارد. گذشتهای که آرامآرام، پرده از رازهایی برمیدارد;
تکه ای از رمان آماج
صدای بوق که به گوشم میرسه و انگشت اشارهم داخل دهنم جا میمونه. با تعجب به صفحه ی موبایل زل میزنم و خودبه خود تپش قلبم بالا میره. گفت بیرونه؟ با بیحواسی دستم به سس خرسی میخوره و قبل سقوطش میگیرمش و سمت در پذیرایی میدوم. گوشی رو داخل جیب شلوار خونهم میذارم و مانتوی جلوباز نخیم رو با بستن بند کشیش پوشیده، راهی کوچه میشم. در کوچه رو با صدای کمی جفت هم میکنم. با روشن خاموششدن چراغ ماشینی، حواسم سمتش میره. کف دست های عرق کردهم رو روی مانتوم میکشم و با قدم های بلندی خودم رو بهش میرسونم. یهو اومدن های قایمکی، قرارهای نیمه شب، زنگزدن های بی اراده، پیامک های ضدونقیض. همهشون ترس داشت. ترسِ حس خوبی که الان کنارم نشسته و موزیک بیکلامی با سوزش گیتار گوش میده. حرف نمیزنه و منم حرفم نمیاد. دست هاش رو فرمون چرم تیره رنگ حرکت میکنه.
نگاهم از دست هاش به چشماش میرسه. لبخندی میزنم. – خوبی؟ اینجا چیکار میکنی؟ لامپ داخل ماشین رو روشن میکنه. – نمیدونم. تو چرا اینجایی؟ تکخنده میزنم و کاملاً سمتش میچرخم. – چون تو گفتی. لبخند عمیقی میزنه و با انگشت اشارهش گوشه انتهایی ابروش رو میخارونه. – خب من قصد نداشتم تو بفهمی که من نصفه شبی زدم خیابون. ابروهام رو بالا می اندازم و لبخند کنترل شدهم رو حفظ میکنم. – چرا نصفه شبی زدی خیابون جناب؟ خطرناکه. به آرومی سوئیچ رو میچرخونه و ماشین رو روشن میکنه. – بهتره بگم چراش رو هم نمیدونم. بهتره بعضی وقتها جواب چراهایی رو ندیم؛ مثل همین که تو چرا نخوابیدی و دلیل یه چیزی غیر بیخوابیه و اینکه من چرا از این همه خیابون اَد سمت خونه شما راهم کج شد. دست چپم رو روی صورتم میذارم و از بین انگشت هام نگاهش میکنم. اینجا بودن جالب بود. او مبهم میگفت و من مبهم خوشحال بودم.
اون خاص نگاه میکرد و من خاص نگاهش میکردم. ماشین که از کوچه خارج شد، پرسیدم: – خواهرت خوبه؟ پدال رو فشرد و با سرعت تندی بلوار رو رد کرد. – خواهرم رو بیخیال، خودت چطوری؟ و این مرد امشب عجیب شده بود. امشب من هم عجیب شده بودم. مردی کنار من بود که رمانش رو خوندم و حالا با حفظ صمیمتی حالم رو میپرسه و بیخیالِ خواهرش حوالهم میکنه. خیابون های خلوت از آدم بوی سکوت میداد. لامپ های تکوتوک روشن ساختمان ها چشم میزد. تیر برق های بلند با نور زردرنگ، خیابون اصلی رو روشن کرده بود و صدای سایش لاستیکِ چند ماشین تنها خلوتی رو به هم میزد. – منم خوبم. موسیقی بیکلام به قدری کمتر و کمتر شد که صدای کمرنگ گیتار الکترونیک تنها به گوش میرسید. کاملاً سمتش چرخیدم و با استفهام پرسیدم: – کجا میریم؟ نگاهم کرد و با حالت تفکر گفت: – فکر نمیکنم بدونم. جایی بریم؟ خوابت نمیاد؟
خندیدم و سرم رو چرخوندم. – تو اومدی بیخوابی رفع کنی؟ با انگشت های دستش ضربه ای به فرمون زد. – شاید! اینکه چیز بدی نیست. یه شب رو بد بگذرونی به جایی بر نمیخوره خانم! و خانم که میگفت، غلیظ و لحن ادبی ادا میشد. خانم رو میکشید و توی گلو میگفت. نگاهش نکردم و شیشه ی ماشین رو پایین کشیدم. – اگه بچه ها بیدار شن، نگران میشن. سرعت ماشین کمتر شد و کمکم کنار خیابون نزدیک کانکس جنب پارک نگه داشت. چرخیدم و نگاهش کردم. ماشین رو خاموش کرد و به در تکیه زد. – باید حرف بزنیم و این یه جمله از سر شب توی ذهن من وول میخورد. حرف بزنیم؟ چی میخوای بگی؟ میخوای نگرانم شی و منطقی پیش بری؟ من الان منطق نمیخواستم. حالم خوب بود. نگاهت که میکردم، یادم میاومد از ته همه چی میترسم. از ته تو میترسم. از تهِ تهِ اون نگاهت میترسم. از نگاه یواشکی شاگرد کانکیس میترسم.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
