فایل کامل رمان هیچ وقت دیر نیست PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان هیچ وقت دیر نیست PDF دارای ۴۲۳ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان هیچ وقت دیر نیست PDF :
اسمش وفاست. دختری با مغزی که فرمولهای پیچیدهی شیمی براش مثل بازیان. دانشجوی نابغهی دانشگاه شریف. آیندهای روشن، اساتیدی که تحسینش میکنن، و آزمایشگاهی که میتونست سکوی پرتابش به دنیای علم باشه… اما یه انتخاب، یه اعتماد اشتباه، همهچی رو عوض کرد. برای نجات دوستش، دست به کاری زد که نه قانون میپذیرفتش، نه وجدانش: ساخت و فروش مواد مخدر. چیزی که اولش فقط یه کمک ساده بود، خیلی زود تبدیل شد به یه سراشیبی بیپایان. و درست وقتی فکر میکرد اوضاع داره تحت کنترل درمیاد، پاپوشی حرفهای از طرف یکی از خطرناکترین باندهای کشور براش دوخته شد. رییس باند؟ مردی مرموز به نام یاس. نتیجه؟ زندان. دو سال گذشت. حالا درهای زندون باز شدن و وفا آزاد شده. ولی اون دختری که وارد زندان شد، دیگه وجود نداره. داستان، از همینجا شروع میشه; از روزی که وفا برگشت، تا دنیایی که دیگه مثل قبل باهاش تا نمیکنه.
تکه ای از فایل کامل رمان هیچ وقت دیر نیست PDF
باز سر ناهار رو به روی شاهین افتاده بودم که بدجوری بهم زل زده بود. انگار فکرهام رو میخوند. اگر میخوند که آبروم میرفت! دو روز گذشته یاس تمام فکرم رو مشغول کرده بود. درست از صبحی که روی کاناپه بیدار شده بودم و خبری ازش نبود تا همین الان. شاهین نگاهش رو از من جدا کرد و سرش رو به اون طرف میز که یاس نشسته بود چرخوند. من هم به اون سمت نگاه کردم. خیلی عادی و بیخیال مشغول خوردن بود. مثل دو روز گذشته… سرش رو بلند کرد. نگاهش رو بین شاهین و من حرکت داد. بعد روی من ثابت کرد. از یه طرف کنایههای گاه و بیگاه شاهین، از طرف دیگه بداخلاقی یاس. بعد از اتفاق شب مهمانی حسابی ازم فاصله میگرفت که به خیال خودش هوا برم نداره. البته من هم تا جایی که میتونستم باهاش سرد بودم که فکر نکنه خبریه! هر دو میدونستیم کارمون از غلط هم اونورتر بود. دوباره سرش رو پایین انداخت.
این همه عذاب برای چی بود؟ که مثلاً من فراموش کنم باهاش خوابیدم؟! مگه امکان داشت؟ چشمهای شاهین هنوز مراقب من بود. مشغول خوردن شدم. تا چند ساعت دیگه باید میرفتم آرایشگاه. مخلوط خامهای شکل رو هم زد و دستکش مشمایی پوشید. پرسید: چند تا تیکه؟ با لبخند گفتم: فرقی نمیکنه زری جان. توی آینه چشمهای قهوه ایش رو درشت کرد و گفت: یعنی چی؟ موهای به این خوشگلی… ذوق داشته باش. بگو چند تا تیکه؟ پوست تیرهاش صورتش رو بانمک کرده بود. خندیدم و گفتم: هر چقدر حوصله داری. به ظرف روی میز نگاه کرد و گفت: هفت تیکه میشه، خیلی روشن در میارم که تو خرمایی موهات خودش رو نشون بده. – مرسی. – میخوای رنگ کامل…؟ – نه نه. دوست ندارم. – اوهوم. – معصومه دیر نکرده؟ – نه. میرسه. مشغول جدا کردن تکههای موهام شد. وقتی منتظر معصومه بودم بهم گیر داده بود که تو وقت بیکاریش یه نوایی به موهام بده.
من هم برای اینکه دیرتر برگردم و بهانه داشته باشم، وسوسه شدم و قبول کردم. این همه کار و ریسکی که قبول کرده بودم، یه جایی باید خرج میشد دیگه. یاد وضعیتم افتادم. با وجود اینکه از دست خودم و کم طاقتیم ناراحت بودم، احساس پشیمونی نمیکردم و این هم یه جور عذاب وجدان بود. برای چی پشیمون میشدم؟ من که هیچ وقت زندگی عادی سراغم نمیاومد. تازه من و یاس که خیلی واضح دور احساساتی شدن رو خط کشیده بودیم. پس مشکلی واسه کار من پیش نمیاومد. توی آینه به صورت زری که حالا تکهها رو جدا کرده بود و روی فرچه رنگ تمرکز داشت نگاه کردم. دلم برای بیخبریش سوخت. برای بابک نوشته بودم که این کارهای نیست ولی از نظر قانون مهم مدرک و شواهد بود نه نظر من. فرچه رو روی موهام کشید و بوی دکلره زیر دماغم زد. گفتم: خیلی وقته اینجا کار میکنی؟ – سه سالی میشه. – چند وقت لوازم میفروشی؟
بیشتر از یه سال. چطور مگه؟ – چرا یه شغل مناسب رشتهات پیدا نمیکنی؟ تکه مو رو داخل فویل پیچید و گفت: کار کجا بود؟ تازه من درسم زیاد خوب نیست، همین کارهای هنری رو بیشتر دوست دارم. – کی درست تموم میشه؟ – مهر ترم آخرمه. – بعدش چی؟ – برمی گردم کرمان. امروز سعید میکروفون برام نذاشته بود و راحت حرف میزدم. انگار خودشون کنترلشون روی من رو کمتر کرده بودند. من هم که خیلی وقت بود حتی کلامی، دست از پا خطا نکرده بودم. گفتم: خوبه. همون جا کارت رو شروع کن. تهران دست زیاد شده. – آره. شهر خودمون خوبه. اصلاً تهران رو دوست ندارم. – من هم… – چرا تابستون برنگشتی؟ – خرج ترم دیگه ام… شبانه میخونم. – خوابگاهی هستی؟ – نه خونه ی عموم موندم. توی آینه دیدم که با چشمها درشت کرده پوف کرد. با همدردی سر تکون دادم که سریع گفت: تکون نخور! دوباره ثابت موندم.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
