فایل کامل رمان اشوزدنگهه (دو جلد) PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان اشوزدنگهه (دو جلد) PDF دارای ۳۶۸ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان اشوزدنگهه (دو جلد) PDF :

اثر حاضر از زیباترین روایت‌های فانتزی آرمان آرین است که الهام خود را از شاهنامه فردوسی و افسانه‌های باستانی ایران گرفته است. در این جلد، داستان زندگی اشوزدنگهه، ابرمرد اساطیری دوران جیرفت، بازگو می‌شود؛ جایی که او در برابر یورش خیون‌ها قد علم می‌کند. همراه با ملکه فرینی و یارانش، مأموریتی بزرگ بر عهده دارد؛ رسالتی برای نجات میهن که تنها با اتکای به مردم و حقیقت میسر خواهد بود. در زمان حال، سرنوشت او با حضور شاماش شوموکین گره می‌خورد؛ دشمنی سهمگین که در نبردی سرنوشت‌ساز، با جادوی مرگبار مغ سیاه بر او غلبه می‌کند. این افسونگر، با ریختن آب جهنمی بر چشمان اشوزدنگهه، او را نابینا می‌سازد و در عین حال توانایی نابود کردن پیکر زرین دراز عمران را در وجود خویش دارد.

خلاصه‌ رمان اشوزدنگهه

اشوزدنگهه خودش را از فشار خارج کرد و آسوده شد. روی میز را بررسی کرد و همان متنی را که شنیده بود، در میان خطوط باستانی مشاهده کرد. بی‌صدا آن را برداشت و بر آن چند کلمه نجوا کرد. سپس تومار را بر میز گذاشت، آنه‌های چوبی پنجره را از هم کشود و به سرعت در تاریکی باغ ناپدید شد. بلافاصله هومبانیگاش با شمع و بقچه‌ای برای جمع کردن وسایل به اتاق بازگشت. باد از پنجره به داخل وزید و شعله‌ی شمع را لرزاند. دستش را گرد آن حلقه کرد و غُرولندکنان پنجره را بست و جفتش را انداخت. با عجله تومار را به داخل بقچه انداخت و نشنید که آوایی شبیه به صدای نجوای مردی در دل کیسه ناپدید شد! ساعتی در اتاق‌ها چرخید و وسایل را حاضر کرد. اسب‌ها را محکم زین و گوهرها را در شکاف بقچه جاسازی کرد. نور در گرگ‌ومیش آسمان پخش می‌شد که استاد، سرخ‌پوش را بیدار کرد. بی‌حرف و بی‌خوراک فوراً سوار شدند

و از درِ اسب‌رو به کوچه زدند. هیچ‌کس جز آن سه نفر در شهر بیدار نبود: آن دو که اسب می‌راندند و آن سومی که بخشی از ذهنش را جسورانه همراه با تومار در کیسه‌ی کنار زین با ایشان همراه کرده بود. درون کیسه کمی گرم بود و تنگ؛ اما زمانی که به دشت‌های آزاد رسیدند، اشوزدنگهه که حالا خودش در کاروانسرای شهر چرت می‌زد احساس خنکی و آسودگی کرد. سپس ذهنش را در اندرون خورجین، ساعت‌ها و روزهای متمادی متمرکز کرد و آرام گرفت; ملکه موهایش را در برابر آینه‌ی بلند شانه می‌کرد. خورشید تازه دمیده بود که موهای ربوده‌شده در میان دندانه‌ها را بیرون کشید و در مشت فشرد. گلوله‌ای از آن ساخت و به گوشه‌ای تاریک از اتاق کوچکش خیره شد. چهارپایه‌ی چوبینش را تا نزدیک پنجره‌ی کوچک پیش کشید و دو لته‌ی زرد و چوبی آن را از هم گشود تا از بین نرده‌هایش به باغ پُر درخت بنگرد.

برگ تمام درخت‌ها زرد و سرخ بود و خنکای باد خزانی، از دره‌های پسِ باغ، عطر سیب و باران را با خود می‌آورد. آرام‌آرام از نور آسمان کاسته می‌شد و ابرهای سیاه آن را در خود فرو می‌گرفتند. نگاهش را بر آدم‌هایی که گاه به گاه در میان شاخه‌ها و بوته‌ها می‌پلکیدند دقیق کرد، تا کلاه‌خودها، نیزه‌ها و تیردان‌هایشان را تشخیص دهد. آنها را به دور فرستاده بود، چون دیگر نمی‌توانست بیش از این پای پنجره‌ی اتاقش تحملشان کند. آنان روزگاری سربازان شاه بودند و محافظان او و حامیان سرزمینی برای آزادی، و حالا مزدورانی که; چشمانش را بست و صورتش را در میان لباس پرچین و آبی‌اش فرو برد؛ تا شاید با ندیدن آنچه هر روز می‌دید و بر غمش می‌افزود، اندکی سبک‌بار شود. ولی در پسِ پلک‌های نازک و بی‌بزکش، تصویری از همسرش پادشاه، عشقش و تنها امید از دست‌رفته‌ی آن سرزمین نقش بست که قلبش را بیشتر فشرد.

برخاست و با چهار گام به درِ اتاق رسید و بر آن کوبید. بی‌هیچ سخنی کسی از آن‌سو کلید انداخت و در باز شد. شمشیرزنی تنومند تعظیمی کرد و از برابر در کنار رفت: – صبح بخیر بانوی بزرگوار; و همان‌طور که با شرمزدگی سرش را پایین نگاه می‌داشت تا با نگاه بانو تلاقی نکند، به دنبال او در راهرو به راه افتاد. – امروز چندمین صبح است که در این در برمی‌خیزیم، جنگجو؟ – سیصدمین; بانوی مهربان. در حالی که تو می‌گفتی هرگز به صدمین هم نخواهیم رسید; هنوز تا پایان یک‌سالی که شما از آنان برای عزای شوهرتان، غبارکانِ فراموش‌شده، مهلت گرفته‌اید، شصت‌وپنج روز فرصت باقی است; – دیگر دلداری‌ام نده! و دیگر از پادشاهی هم که پیش‌تر تاج را برای خدمت به مردمانش بر سر می‌گذاشت برایم سخنی نگو! گئوبروه دهانش را گشوده بود، اما با این سخنان پیش‌دستانه لب فروبست و همان‌طور در سکوت، ملکه‌اش را تعقیب کرد.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.