فایل کامل رمان پتریکور PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان پتریکور PDF دارای ۷۸۴ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان پتریکور PDF :

داستان در مورد زندگی یک هنرپیشه معروف به نام عماد عامر است. او در حرفه‌اش بسیار موفق است اما هیچ‌کس از سوی تاریک زندگی‌اش خبر ندارد. روزی به طور تصادفی با دختری به نام نیلوفر که از خانه فرار کرده بود، تصادف می‌کند. عماد به دلیل زیبایی نیلوفر او را رها نمی‌کند و به مدت شش سال، او را به عقد موقت خود درمی‌آورد و در خانه‌اش زندانی می‌کند. تا اینکه دشمنان عماد، عکس‌های خصوصی او با نیلوفر را پخش می‌کنند. نیلوفر که عاشقانه عماد را دوست دارد، تصمیم به جدایی می‌گیرد اما تازه با روی سیاه عماد آشنا می‌شود و متوجه حقایق تلخی می‌شود;

تکه ای از فایل کامل رمان پتریکور PDF

یادم نمیاد! دفعهی قبل از چی تعریف کردم؟! صورتمگر میگیرد و میتوانم شیطنت نهفته در نگاهش را تشخیص دهم. نمیدانم چه بگویم در جوابش و به جای آن سرم را در سینه اش مخفی میکنم. بلد است چه جوابی دهد که هم طرف را آچمز کند و هم اینکه دیگر دنباله ی سوالش را نگیرد. چانه ام را بالا میگیرد و در چشمانم خیره میشود. -می خوام ببوسمت. خبر میدهد و چه خبری بهتر از این برای منی که در حسرت بوسه اش میسوزم. لبانم داغ میشود و گرمایش به تمام اعضا و جوارح بدنم میرسد و آنها را از خواب آلودگی رها و هوشیارشان میکند. بوسه امان برای اولین بار کمی طولانی میشود، شاید چند ثانیه بیشتر از بوسههای سه ثانیه ایش. لبانش را از لبانم بر میدارد و بوسه ای کوچک روی بینی ام مینشاند. باز هم تشنه بر لب چشمه رهایم میکند. سرم را با دستانش روی سینه اش تنظیم میکند و چشمانش را میبندد. -بخواب نیل عزیز.

دلم بهم میپیچد و بیشتر میخواهد و نمیدانم در این میان عزیز چسبانده به اسمم را چه کنم! صبح که از خواب بیدار میشوم، عماد و حسام خانه نیستند. لباس مناسبی میپوشم و از پله ها پایین میروم. یخچال پر از مواد غذاییست و تا خرخره پر است. بسته های مرغ را در میآورم تا یخش آب شود و برای ناهار درست کنم. لیوان بزرگ نسکافه ام را بر میدارم و از درشیشهای خانه رد میشوم و روی صندلی های روبه روی دریا مینشینم. وزش باد، بوی شور دریا را به مشامم میرساند، آنچنان عمیق بو میکشم که بینی ام به سوزش میافتد. نگاهم را به لوکسی خانه های کنار و دریای روبه رویم میدوزم. با خودم فکر میکنم که اگر عماد آن شب پیدایم نمیکرد چه بلایی بر سرم می آمد. یا خوراک جانوارن آن جادهی کویری میشدم و یا آلت دستان موجوداتی بدتر از حیوانات که نام انسان را یدک میکشند. یا اگر از آن خانه نمیگریختم چه سرنوشتی در انتظارم بود؟!

لابد تا به حال یا دق میکردم و میمردم و یا به اجبار چند بچه ی قد و نیم قد داشتم که معلوم نیست از لحاظ ذهنی سالم بودند و یا نه؟! چطور شد که سرنوشت مرا در این لحظه و این جا گنجاند؟! چطور زندگی ام را ظرف مدت کوتاهی نابود کرد و عزیزانم را از من گرفت و به جای تمام آنها عماد را تقدیمم کرد. آنقدر به دریای رو به رویم خیره شدهام که چشمانم به سوزش میافتد و قطره اشکی از گوشه چشمانم میچکد. نمیدانم قلبم بیشتر میسوزد یا چشمانم؟!  نیمای زیبایم را به یاد میآورم که چقدر آرزوی دیدن دریا را داشت و من لعنتی هم قول بردن او به دریا را دادم، قولی که عمرش کفاف نداد تا آن را عمل کنم. زندگی ام آنقدر روی بد ذات و زشتش را نشانم داد که حتی به آرامشی که این لحظه دارم هم اعتمادی ندارم. لرزی بر تنم مینشیند که باعث میشود از جایم بر خیزم و به خانه بروم. بعد از حاضر کردن غذا به حمام میروم و دوش مفصلی میگیرم.

موهایم را نم دار میبافم و رها میکنم. با شنیدن صدای در، به سمت پله ها میروم. -اوف ببین چه بوهایی میاد، یعنی هر جا نیلوفر باشه بوی خوش غذا هم همراهشه. به پایین پله ها میرسم و ضربه ای به شانه اش میزنم. -یعنی از تو شکموتر به عمرم ندیدم. نگاهی به ظاهر خسته اشان می اندازم و سلام میدهم. به سمت آشپزخانه میروم و میز را میچینم. -غذا سفارش میدادم، نباید درست میکردی. نمیدانم کی به آشپزخانه آمده و شروع به درست کردن قهوه کرده. -بیکار بودم. فنجان به دست به سمتم می آید. میتوانم نگاهش را در امتداد موهای بافته شده ام ببینم. دنباله ی موهایم را در دست میگیرد و به بینی اش میچسباند. -اووممم خوشبوئه. قلبم ریزش شدیدی را احساس میکند و کف دستم به عرق مینشیند. دسته ی بافته شده را رها میکند و با نگاه خیرهای آشپزخانه را ترک میکند.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.