فایل کامل رمان پای مرام PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان پای مرام PDF دارای ۱۱۴ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان پای مرام PDF :
در محلهای قدیمی و در دل کوچههای پایینشهر، احمد، جوانی بیستساله و با غیرت، با مادر سخت کوش و خواهر نوجوانش زندگی میکند. احمد با کار کردن در خواربارفروشی محله و زحمت روزانه، تلاش میکند تا زندگی را برای خانوادهاش بگذراند. هر روز با دوست سرخوش و بامرامش، شهاب، از دل محلههای اعیانی میگذرد، جایی که رؤیاها و حسرتها روی سرشان سنگینی میکند. اما شرایط، احمد را در دو راهی سختی قرار میدهد، عشقی عمیق در دل احمد نسبت به روشنا، دختری از همان محلههای بالایی، جرقه میزند؛ اما واقعیت تلخ فاصلهها و مسئولیتهایی که بر دوشش سنگینی میکنند، مانع این عشق میشود. آیا احمد میتواند از این دو راهی با عزت عبور کند و پای مرامش بایستد…؟
تکه ای از داستان پای مرام
صبح مثل همیشه، رو به خیابونی که منتهی به مدرسه روشنا میشد، ایستاده بودم. عادت شده بود هر روز که از دور میدیدم با اون گام های آروم و قدم های مطمئن راهی مدرسه میشه، انگار قلبم هم باهاش قدم به قدم راه میرفت. حاجی گفته بود حواسم بهش باشه و من هم سر قولم بودم. ولی هر روز بیشتر از قبل احساس میکردم که این کار فقط یه وظیفه نیست، یه چیزی بود که با تمام وجود میخواستم انجام بدم.
روشنا از سر کوچه پیچید، با اون نگاه آروم و مصممی که توی چشماش بود. پشت یه تیر چراغ برق ایستادم و از دور نگاهش کردم. انگار داشت تندتر از همیشه راه میرفت. نمیدونستم چرا، ولی یه حسی بهم گفت امروز یه چیزی فرق داره. قدم هامو سریع تر کردم تا فاصله مونو کمتر کنم و ببینم اتفاق خاصی افتاده.
چند قدمی جلوتر که رفتم، متوجه یه سایه غریبه شدم که پشت سرش راه میاومد. مردی که یه کلاه روی سرش بود و انگار مستقیم به روشنا نگاه میکرد. حس بدی بهم دست داد، تپش قلبم بیشتر شد و ناخودآگاه قدم هامو تندتر کردم. نمیخواستم کاری کنم که توجه روشنا به من یا اون مرد جلب بشه، ولی باید از چیزی که تو سرم بود مطمئن میشدم.
مرد دنبال روشنا تو کوچه ی باریکی پیچید و بعد از لحظاتی، راهش رو به سمت روشنا کج کرد. اون لحظه دیگه نتونستم آروم باشم. رفتم جلوتر و خودم رو بهشون نزدیکتر کردم. نمیدونم چرا، اما حس میکردم اگه یه لحظه دیرتر بجنبم، شاید اتفاق بدی بیفته. صدای قدمهام که نزدیکتر شد، مرد سرش رو برگردوند و وقتی دید حواسم بهش هست، بدون اینکه به روشنا نزدیک بشه، سریع قدم هاش رو به عقب برداشت و با نگاه اخم آلودی از کنارم رد شد و رفت.
همینکه خیالم راحت شد اون مرد دیگه نیست، تازه به خودم اومدم و دیدم که چقدر عرق کردم. روشنا بیخبر از همه چی، داشت راهش رو میرفت. لبخند محوی به لبم اومد و تو دلم خدا رو شکر کردم که چیز خاصی نشده. بعد از ظهر همون روز، حاجی منو کشید کنار. با هم تو مغازه نشسته بودیم و حاجی، مثل همیشه، با نگاه تیز و جدیش پرسید: – احمد، هنوز حواست به این ماموریت کوچیکه، درسته؟
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
