فایل کامل رمان ده درجه زیر صفر PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان ده درجه زیر صفر PDF دارای ۱۵۶۵ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان ده درجه زیر صفر PDF :

شهرزاد با تمام توان می‌جنگد تا زندگی ازهم‌پاشیده‌اش را دوباره بسازد؛ زخمی اما ایستاده، خسته اما امیدوار. اما انگار سرنوشت، ساز خودش را می‌زند؛ ساز ناکوکی که هیچ‌جوره با رویاهای او هم‌صدا نمی‌شود. وقتی خبر آزادی شاهین بعد از ده سال می‌رسد. مردی که گذشته‌ای پر از خشم و کینه نسبت به شهرزاد دارد و شیدا را مقصر تمام سقوطش می‌داند. دیگر هیچ جایی برای ماندن نمی‌ماند. فرار، تنها راه باقی‌مانده است; اما آدم همیشه می‌تونه از یک شهر فرار کنه نه از گذشته، نه از سایه‌هایی که دنبال‌ات راه می‌افتن. و حالا شهرزاد باید با واقعیتی روبه‌رو بشه که از هر کابوسی تاریک‌تره; بازی تازه‌ای شروع شده؛ با مهره‌هایی قدیمی، اما قوانین جدید.

تکه ای از فایل کامل رمان ده درجه زیر صفر PDF

خاتون تنها کسی بود که در این زندگی برایم مانده بود؛ من بدون خاتون بهشت هم نمیرفتم. من بدون تو هیچ جا نمیرم اصلا جایی رو ندارم که برم. چمدان را برداشت و سمتم آمد. دستم را گرفت و به اتاق خودم برد بی آنکه از من نظری بخواهد کمد کوچکم را باز کرد و هرچه دم دستش بود بیرون ریخت. اونی که فردا میاد بیرون همه جوره از تو کینه داره بیاد بیرون میخواد تلافی هر چیزی که این مدت کشیده رو سر تو دربیاره بفهمه اینجا بودی بفهمه با من بودی بدتر میشه. لباس هایم را یک به یک توی چمدان جا داد و به کمد اشاره کرد: این تو چیزی نیست جای دیگه چیزی نداری؟ خات; جمله ام با فریادی که زد نا تمام ماند. – خاتون بی خاتون گوش کن به من دختر. با دست لرزان و چشم گریان کشو زیر کمد را باز کردم و آلبوم کوچک و جعبه یادگاری هایم را بیرون کشیدم و درون چمدان جا دادم تنها داشته ارزشمند این روزهایم خاطراتم بود

عکس بزرگی که هر چند شب یکبار نگاهش می کردم از میان آلبوم سر خورد عکس را برداشتم و نگاهم روی خنده از ته دل خودم و دختری که کنار دستم ایستاده بود ثابت ماند خنده هایی که مدت ها بود حسرتشان را میکشیدم. ما که کم بیچارگی نداشتیم چرا روزگار این خنده های گاه و بیگاه را هم از ما گرفت؟ – بجنب. صدای لرز گرفته خاتون هم پر از غم بود; بی شک او هم با دیدن عکس داغ دلش تازه شده بود. داغ فراقی که انگار تمامی نداشت. تنها سوالی که در این اوضاع به ذهنم میرسید کجا رفتنم بود؛ من به جز خاتون کسی را سراغ نداشتم که به او پناه ببرم. قراره کجا برم؟ آقا بیاد برتت ترمینال – الان؟ سر تکان داد. تا برسی صبح میشه و بی آنکه مهلت سوال دیگری بدهد تنهایم گذاشت. همه چیز به طرز وحشتناکی زود گذشت. آنقدر که وقتی زنگ در زده شد دست و پایم لرزید. به محض بیرون رفتن از این خانه همه چیز برای دومین بار در زندگی ام

دستخوش تغییر میشد و من کوچکترین آمادگی ای برای رویارویی با آن نداشتم. لحظه خداحافظی خاتون کیسه سفید دست دوزی که بند بلندی به آن آویزان بود دور گردنم انداخت. این تو پول هست کارتم که برداشتی منم برات پول میریزم. – خاتون; – حرف نزن فقط گوش بده بهم. تکه کاغذی کف دستم گذاشت و با تحکم همیشگی اش در چشم هایم خیره شد سراپا گوش شدم، در این لحظات بیش از همیشه به دلگرمی اش احتیاج داشتم. میری به این آدرس میگی منو خاتون فرستاده – مگه نمیدونه؟ انقدر حرف نزن کاری به دونستن و ندونستنش نداشته باش میری میگی خاتون منو فرستاده; هر کاری کرد، هر حرفی زد هر اتفاقی افتاد فقط به چیز میگی دلم گواه خوبی نمیداد. چی؟ میگی خاتون گفت امروز وقت امان دادنته بقیه اش رو تا وقتی که من بگم بهم اعتماد کن بد نمیبینی. در آغوشم کشید و بی آنکه دلش از هق هق هایم به رحم بیاید

از من جدا شد و رو به حسین آقا که از این حضور ناگهانی و اوضاع نابسامان شوکه بود کرد. حلال کن که اینوقت شب کشوندمت. دلم راضی نشد با ماشین غریبه بره این دختر دستت امانت. – ما نوکر شما هم هستیم .خاتون امانتتم مثل همه این سالا رو تخم چشم ما جا داره خیالت راحت بشین بریم آبجی. سوار شدم و حسین آقا با خداحافظی از خاتون حرکت کرد. سر چرخاندم و تا وقتی که خاتون در دیدرسم بود نگاهش کردم نگاهش کردم و دیدم زنی که همیشه تکیه گاه محکمم بود چگونه شانه هایش لرزید و اشک چشم هایش را پاک کرد. آنقدر غرق اندوه خودم بودم که نفهمیدم چه زمانی به ترمینال رسیدیم. حسین آقا اصرار داشت تا خودش برایم بلیط بگیرد اما خاتون پیش از رسیدن او تاکید کرده بود که هیچکس نباید بفهمد به کجا میروم. بعد از خداحافظی با حسین آقا برگهای که خاتون داده بود باز کردم تا بدانم مقصدم کجاست.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.