فایل کامل رمان منتهی به خیابان عشق PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
5 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان منتهی به خیابان عشق PDF دارای ۱۸۷۰ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان منتهی به خیابان عشق PDF :

راحیل به‌ اجبار و بنا بر صلاحدید حاج‌ پدر، در آستانه‌ی ازدواج با پسری‌ است که هیچ شناختی از او ندارد. در حالی‌ که همیشه دلش به قول برادرش رستگار خوش بود که گفته بود پشت و پناهش می‌ماند، حالا او خارج از کشور است و خبری از حمایت‌هایش نیست. راحیل که راهی جز اطاعت از خواسته‌ی پدرش ندارد، در نهایت مخفیانه تصمیم می‌گیرد با دوست نزدیک رستگار تماس بگیرد، شاید او بتواند راهی پیش پایش بگذارد; غافل از اینکه همین تماس، زندگی‌اش را وارد مسیری می‌کند که نه خودش و نه حاج‌ پدر، هرگز تصورش را نمی‌کردند.

تکه ای از فایل کامل رمان منتهی به خیابان عشق PDF

بعد از این همه دلشوره و نگرانی ای که بخاطر او داشته بهتر است کمی بیشتر بمانند تا حال و هوایی عوض کنند. هرچند که او لذت کامل از سفر خود را برده بود نه کم و کسری داشت نه بد گذشته بود. نمیشه سوین چندبار دیگه باید اومدیم فقط بری زندان؟ فقط دردسر بکشیم؟ مثلا اومدیم اینجا بهمون خوش بگذره. الان حال خواهرت هم خوبه دیگه بهونه ات چیه؟ جاشم که امنه. نمیتونم سوین دیگه اصلا نمیخوام یه لحظه هم اینجا بمونیم بریم شرایط یکم آروم شه میبرمت یه جا دیگه هر جا که بخوای غیر اینجا. راحیل از خوشحالی آمدن برادرش آرام و قرار نداشت باران یک بار گفته بود اگر بخواهد برای او کرم آرایشی بگیرد تا کبودی صورتش را پنهان کند تا به حال آرایش نکرده بود نمیدانست چطور میشود جایی هم نمیرفت به همین دلیل گفته بود که نمیخواهد اما حالا که رستگار از دیدن کبودی صورتش ناراحت و عصبانی شده بود آن کرم را میخواست.

به باران پیام داد با کلی عذرخواهی بابت مزاحم شدنش و گفت میشود اسمش را بگوید. از نظرش باران حتی از پشت پیام هایش هم بشاش و مهربان بود. چند اسم مختلف را برایش فرستاده بود با کمی توضیحات که با توجه به نوع پوستت بخرا. او نمیدانست نوع پوستش چیست اصلا از کجا باید تشخیص بدهد. حالا می ماند خان بعدی که به دیاکو بگوید میخواهد خرید کند. هنوز پدهای بهداشتی که دیاکو خریده بود را ندیده بود و باید خودش میرفت برای خریدشان. صدای در را نشنیده بود مطمئن بود دیاکو هنوز خانه است. چند نفس عمیق کشید و از اتاق بیرون رفت. دیاکو در حال برداشتن کیسه ی زباله سطل آشغال زیر سینک بود تا ببرد. بیرون چشمش به راحیل افتاد فکر کرد اشتباهی دیده است سرش رفت و برگشت دوباره نگاهش کرد و چیزی میخوای؟ کمی این پا و آن پا کرد دیاکو دقیق تر نگاهش کرد دیگر شک نداشت چیزی میخواهد.

کجا؟ سعی میکرد استرس نداشته باشد. رستگار چندبار با تاکید گفته بود هرچه میخواهد راحت به دیاکو بگوید اما گفتنش به رستگار همیشه سخت بود چه برسد به دوستش. نه هیچی ببخشید. خواست سریع برگردد به اتاقش اما دیاکو صدایش کرد. حرفت رو بگو. من; میخواستم ; یعنی به چیزی بخرم. گف; دیاکو پیشانی ای را با نوک انگشت هایش خارید این ماجراها فقط راحیل را نترسانده بود. او هم تا این دختر جمله اش را کامل کند و بفهمد چه میخواهد استرسی شدیدی پیدا م میکرد. _آره برو حاضر شو. در ذهنش آماده کرده بود که بگوید پول ندارد. اول باید آن را میگفت. من; پول ندارم. یعنی; از کجا میخوای بخری؟ _نمیدونم! این را از باران نپرسیده بود باران جون به کرم معرفی کرد. این زردی و کبودی ها دیده نشه; من; دیاکو شک نداشت بخاطر برگشتن رستگار است وگرنه در این ده روز چرا مهم نبود باشه حاضر شود.

با اگه سختته اسمش رو بگو من میخرم. از ثانیه ای که با برادرش صحبت کرده بود حالا فکر میکرد دلیلی برای زندگی دارد امیدی دارد; امیدی که خیلی دور نیست; دوست داشت بیرون برود. خانه به او احساس خفگی میداد. _میشه خودمم; دیاکو سرش را تکان داد. حاضر شو. برگشت به اتاق; اما لباس هایش کنار هم زار میزدند هیچ کدام بهم نمیخوردند. خیلی طول نکشید آماده شدنش بعد از آماده شدن دقیقا در جای قبلی اش ایستاد منتظر ماند دیاکو بگوید چه کند. دیاکو نگاهی به راحیل کرد و به سمت اتاق رفت; قبل ها یک عینک آفتابی بزرگی داشت مادرش برایش هدیه گرفته بود هیچ وقت به چشمش نزده بود آن را برای راحیل آورد. بخش زیادی از صورتش را میتوانست پوشش دهد. این رو بزن صورتت. در ماشین مضطرب بود در واقع اضطراب همراه با هیجان بود. حس میکرد بیرون آمدنش اتفاق خوبی است.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.