فایل کامل رمان زاده نور PDF
توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد
فایل کامل رمان زاده نور PDF دارای ۲۰۳۷ صفحه می باشد
داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته میکند. شخصیتهای جذاب و داستانی غیرقابل پیشبینی که هر خوانندهای را مجذوب خودش میکند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش میبرد.
✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه میگردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد میباشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمتبندی شده در استاندارد حرفهای میباشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!
بخشی از متن فایل کامل رمان زاده نور PDF :
پدر خورشید کارگر سادهایست در کارخانهای بزرگ که به مالکیت امیرعلی کیانآرا، مردی ثروتمند و صاحبنفوذ، اداره میشود. اما یک اتفاق ناگهانی، همهچیز را بههم میریزد. حادثهای که میلیاردها تومان خسارت به کارخانه وارد میکند و زندگی پدر خورشید را از هم میپاشد. امیرعلی، مرد سالهای که ظاهری موقر و جایگاهی اجتماعی دارد، اما در باطن شخصیتی مرموز و خطرناک است، ادعای خسارت میکند. پدر خورشید توان پرداخت ندارد و همینجا، شرطی بیرحمانه مطرح میشود: یا باید بدهی را تماموکمال بپردازد، یا خورشید، دختر سالهاش، را به عقد امیرعلی درآورد. خورشید، دختری ساده و بیگناه، ناگهان خود را در چنگال مردی میبیند که ظاهرش فریبنده اما نیاتش تاریک و پیچیده است. با وجود داشتن همسر، امیرعلی بیپرده نشان میدهد که وسوسهی جسم پاک و جوان خورشید، او را به مرزهای خطرناکی کشانده اما پشت این ازدواج اجباری، ماجراهای پنهانتری در جریان است; نیتی که خیلی زود چهرهی واقعی خود را نشان میدهد.
تکه ای از فایل کامل رمان زاده نور PDF
خورشید بیحرف همچون فشنگی خارج شده از لوله تفنگ، از جایش پرید و به سمت اطاقش دوید و لحظهای بعد موبایل به دست به سمت امیرعلی برگشت و موبایل را سمتش گرفت. – بفرمایید. امیرعلی با همان ابروان اندکی درهم تنیده شده پلک گشود و تکیهاش را از پشتی مبل گرفت و موبایل را از او گرفت… صفحه موبایل را باز کرد و وارد لیست مخاطبان خورشید شد و با دیدن شماره سامان، دقیقا زیر شماره خودش، نگاهش اندک اندک رنگ گرفت و سرخ شد… نگاه کلافه و عصبیاش را با مکثی سمت خورشید برگرداند. – این چیه خورشید؟ خورشید سرش را سمت دست امیرعلی کشید و نگاهی به چیزی که او نشانش میداد کرد و با دیدن شمارهای دقیقا همانند شمارهای که درون لیست تماسهای ماهانه مخابراتش بود، چشمانش از ترس گشاد شد و زبانش به لکنت افتاد و ضربان قلبش تصاعدی بالا رفت. – امیرعلی… به بخدا… امیرعلی میان حرفش پرید
و ناراحت از این انکارهای بیهوده خورشید، آرنج به زانوانش تکیه داد و خودش را سمت او جلو کشید و نگاه داغ و جدیاش را همچون میخی در نگاه مضطرب شده خورشید فرو کرد. -ای کاش از همون اول راست و حسینی جریان و به من میگفتی… من سرت داد زدم؟ دعوات کردم؟ دست روت بلند کردم؟ … چی کار کردم که حقیقت و ازم پنهون میکنی و همه چیز و انکار میکنی؟ من فقط ازت یه دلیل موجه خواستم… فقط یه دلیل. خورشید درمانده و عاجز با نفسهای کشیده و صدا داری که استرس و ترسش را دقیقا نمایان میکرد، سری به معنای تکذیب تکان داد… نمیفهید دور و برش چه اتفاقی دارد میافتد… تنها چیزی که میدانست این بود که بیخبر از همه جا، دقیقا وسط بازی ناجوان مردانهای افتاده بود که نمیدانست بازیکنانش چه کسانی هستند. – بخدا من این شماره رو تو گوشیم وارد نکردم… به خدا کار من نیست…
به خدا من تا بحال حتی یکبار هم باهاش تماس نگرفتم. امیرعلی نگاه عصبیاش را از خورشید گرفت و به موبایل درون دستش داد و ضربهای روی شماره زد و تماس را برقرار کرد و روی اسپیکرش زد تا صدا به گوش خورشید هم برسد. شاید بهتر بود، از سامان هم میپرسید و بعد نتیجه میگرفت… اصلا شاید سامان دلیل موجهی میآورد و این قلب لعنتی بیقرار شدهی میان سینهاش آرام و قرار میگرفت. صدای بشاش و سر حال سامان، خاری شد و درون سینه امیرعلی فرو رفت و چهرهاش او را در هم کشیدهتر کرد: – سلام خورشیدک عزیز خودم… چطوری؟ امیرعلی با شنیدن لحن و گفتار سامان خونش به جوش آمد و از میان دندانهای بهم چفت شدهاش غرید: – سامان. سامات با شنیدن صدای زخمی و آماده به حمله امیرعلی، نه تنها نترسید، بلکه تعجب هم نکرد… چند روزی بود که منتظر واکنش امیرعلی مانده بود…
دقیقا به اندازه یک ماه خنجر آلوده به زهرش را برای قلب امیرعلی آماده گذاشته بود… اما خودش را متعجب و شوکه نشان داد: – امیر… تویی؟ گوشی خورشید دست تو چی کار میکنه؟ امیرعلی نگاه برزخیاش را بالا کشید و در چشمان دو دو زده خورشید انداخت… خورشید آنقدر حالش بهم ریخته بود که حتی دیگر رنگ به رخ هم نداشت. – دقیقا چند وقته با این خط در تماسی؟ – فکر کنم یک ماه یا یک ماه و نیم… چطور؟ – به توی لعنتی اخطار داده بودن، از این دختر دوری کنی… نداده بودم، نگفته بودم؟ – گفته بودی… اما درباره اینکه اگه این دختر هم من و بخواد، حرفی نزده بودی… امیرعلی، حالا بهتره تو این و تو گوشِت فرو کنی… خورشید من و میخواد. چه تو خوشت بیاد، چه خوشت نیاد. امیرعلی خشمگین و رگ گردن بالا زده، موبایل را میان انگشتانش فشرد و نگاهش آتش گرفتهاش را به خورشید داد و خورشید از میان لبان خشک شدهاش، نالان نالید.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
شیعه فایل |
