فایل کامل رمان اپسیلون PDF


در حال بارگذاری
10 سپتامبر 2025
فایل پی دی اف
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل PDF (پی دی اف) ارائه میگردد و قابل خواندن بر روی موبایل و یا تبلت می باشد

 فایل کامل رمان اپسیلون PDF دارای ۶۰۹۲ صفحه می باشد

داستانی پر از هیجان و عشق که تا آخرین لحظه شما را به خودش وابسته می‌کند. شخصیت‌های جذاب و داستانی غیرقابل پیش‌بینی که هر خواننده‌ای را مجذوب خودش می‌کند. این رمان با نثری روان و زیبا نوشته شده و شما را به دنیای خودش می‌برد.

✨ این فایل به صورت PDF (پی دی اف) ارائه می‌گردد. دارای تنظیمات کامل و فهرست استاندارد می‌باشد و آماده پرینت یا مطالعه روی موبایل و کامپیوتر است. فایل کاملا فرمت‌بندی شده در استاندارد حرفه‌ای می‌باشد. پس فرصت را از دست ندهید و همین حالا سفارش دهید!


بخشی از متن فایل کامل رمان اپسیلون PDF :

حامی، مدیر موفق یک شرکت گردشگری هواییه؛ مردی جدی، منظم و غرق در کار. شادلی، آشپز خوش‌ذوق یه رستوران محلیه؛ دختری ساده، مستقل و عاشق زندگی. سرنوشت این دو نفر رو توی یه مهمونی به هم می‌رسونه؛ شادلی به عنوان آشپز مهمونی اونجاست و حامی یکی از مهمون‌های ویژه‌ست. شب، پر از شلوغی و هیاهو می‌گذره… اما در لحظه‌ای که هیچ‌کدوم در حال خودشون نیستن، اتفاقی رخ می‌ده که مسیر زندگی هر دو رو عوض می‌کنه: یک شب ناخواسته، که بعدش شادلی بی‌صدا از مهمونی ناپدید می‌شه; چند ماه بعد، شادلی با واقعیتی روبه‌رو می‌شه که زندگیشو زیر و رو می‌کنه و حالا; زمان روبه‌رو شدنه. با گذشته، با حامی، و با آینده‌ای که هیچ‌کدومشون برای اون آماده نبودن;

تکه ای از فایل کامل رمان اپسیلون PDF

سرش و انداخت پایین و بعد از این که خوب فکراش و کرد واسه دادن یه جواب قانع کننده به من.. بالاخره به نتیجه رسید و گفت: – به جز قضیه از خود بی‌خود شدنت با قرص مسکن، بقیه رو باور کردم. – به خدا من راست.. نذاشت من از خودم دفاع کنم و سریع گفت: – نمی‌گم دروغ می‌گی; دیگه بعد از هشتاد سال زندگی انقدری سرم می‌شه که بتونم راست و دروغ حرف آدم‌ها رو از چشماشون بفهمم. اگه یه درصد شک می‌کردم که داری دروغ می‌گی اصلاً برای شنیدن بقیه حرف هات وقت نمی‌ذاشتم منتها یه جای این قضیه می‌لنگه چون هم حامی آدمی نیست که بخواد تو خونه فرامرز اونم وقتی خودش نامزد داره با یه دختر دیگه شب و صبح کنه. نه به شخصیت تو می‌خوره که بخوای از این طریق کسی و تحت فشار بذاری و باج گیری کنی. حالا که دیگه می‌دونیم یه بی‌شرفی هست که با سوء استفاده از تو عروسی رو بهم زد.

می‌شه به اینم فکر کرد که قضیه اون شب هم برنامه ریزی شده بوده! با این که فکر کردن به همچین چیزی که یه نفر اون شب ما رو زیر نظر داشته و هرکاری که کردیم بر اساس نقشه اون شکل گرفته اعصاب و روانم و بهم می‌ریخت ولی آروم سرم و به تایید حرفش تکون دادم چون ظاهراً منطقی به نظر می‌رسید. من بارها پیش اومده بود که برای درد دستم مسکن بخورم ولی هیچ کدومشون کار و به جایی نکشونده بود که نفهمم کجام و دارم چی کار می‌کنم! – بریم؟ با صدای تیمورخان از سر راهش کنار رفتم تا رد شه ولی اون در و باز کرد و وایستاد تا من جلوتر برم و منم با لبخندی که به خاطر این جنتلمن بودنش رو لبم نشست جلوتر ازش رفتم تو سالن. با این که جو یه کم آروم‌تر شده بود ولی هنوز چند نفری داشتن صحبت و پچ پچ می‌کردن که با ورود ما ساکت شدن. منم خیره شدم به حامی که‌پاش و روپاش انداخته بود

و جوری بهم زل زده بود که انگار می‌خواست با همین نگاه خیره و بدون پلک. هرچی اطلاعات توی مغزم هست و بکشه بیرون. مسلماً باهاش درباره این مکالمه حرف می‌زدم. ولی الآن وقتش نبود و حین مرتب کردن شال روی سرم. نشستم رو صندلی کناریش که حامی بلافاصله دستم و توی دستش گرفت. با تعجب بهش زل زدم که پرسید: – چرا انقدر سردی؟ – بیرون هوا یه کم سرد بود! نگاه موشکافانه‌اش و به چشمام دوخت. – مطمئن باشم که فقط به خاطر هوا سردت شده؟ – آره مطمئن باش. نگاهم و ازش نگرفتم تا هرچقدر می‌خواد زل بزنه و جوابی که خودمم بهش دادم و از تو چشمامم بخونه تا مطمئن بشه که اون بیرون هیچ اتفاق بد و ناراحت کننده‌ای پیش نیومد و مکالمه من و تیمورخان با نهایت ادب و احترام و آرامش سپری شد. نمی‌دونم به اطمینان رسید یا نه ولی همین که خواست چیزی بگه صدای تیمورخان بلند شد: – شریفه. .

میز شام و آماده کن! – چشم آقا. نگاهم برگشت سمت مهمونا. نمی‌دونم چرا ولی تو چهره اکثرشون درصد زیادی تعجب حس می‌کردم. ولی به خاطر همون ترس یا حساب بردن از تیمورخان به خودشون اجازه حرف زدن نمی‌دادن تا این که حامی سوالش و کنار گوشم پرسید و من حس کردم بقیه هم دقیقاً دارن به همین سوال فکر می‌کنن: – چی بهش گفتی که انقدر آروم شد؟ با تعجب بهش زل زدم. – چیز خاصی نگفتم. یه کم با هم حرف زدیم بعدشم; مگه قرار بود آروم نشه؟ یه بحث ساده بود که تموم شد! غیر از اینه؟ حامی با پوزخند سرش و به چپ و راست تکون داد. حالا زوده برای شناختنش. بارها شده با همین بحث‌های ساده بره تو اتاقش و تا چند روز دیگه با هیچ کس حرف نزنه. حالا من بودم که داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم. یاد حرف تیمورخان افتادم که گفت کسی به خودش اجازه نمی‌ده بره دنبالش.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.