پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۵


در حال بارگذاری
21 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
4 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۵ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۵،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۵ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۵

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۶۵

مِنْ کِتَابٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلَامُ):
«از نامه‌های آن حضرت (علیه‌السلام):»

إِلَیْهِ

[۱] أَیْ: إِلَى مُعَاوِیَهَ.

أَیْضًا
«به او

[۲] یعنی: به معاویه.

همچنین»

«أَمَّا بَعْدُ،»۱
«أَمَّا»:

حَرْفُ شَرْطٍ وَإِخْبَارٍ وَتَوْکِیدٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط، اخبار و تأکید، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«بَعْدُ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان، مبنی بر ضم و در محل نصب مفعول‌فیه است»

وَالظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ، وَالتَّقْدِیرُ: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ؛

«و این ظرف به فعل محذوفی تعلق دارد و تقدیر آن چنین است: أمّا بعد قولی
فأقول.»

«فَقَدْ آنَ‌ لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِیَانِ الْأُمُورِ،»۲
«فَقَدْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«آنَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است.»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر، مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل، مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «آنَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «آنَ‌» است.»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٌّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«تَنْتَفِعَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَفَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است.»

«بِاللَّمْحِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر، مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

اللَّمْحِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اللمح: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَنْتَفِعَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَنْتَفِعَ‌» است.»

«الْبَاصِرِ»:

نَعْتٌ

[۳] الْبَاصِرُ: صِفَهٌ لِقَوْلِهِ (بِاللَّمْحِ) مَجَازًا، أَیْ: بِلَمْحِ الْإِنْسَانِ الْبَاصِرِ، وَالْبَاءُ لِلِاسْتِعَانَهِ.

مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«نعت

[۴] الباصر: صفتی است برای قول او (باللمح) به صورت مجازی، یعنی: با نگاه انسان بینا، و باء برای استعانت است.

و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَالْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ لِـ«آنَ‌»؛

«و مصدر مؤول در محل رفع فاعل برای «آنَ‌» است»

وَجُمْلَهُ «فَقَدْ آنَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «فَقَدْ آنَ‌» در محل جزم جواب شرط محذوف است»

وَجُمْلَهُ «أَمَّا بَعْدُ» ابْتِدَائِیَّهٌ؛

«و جمله «أَمَّا بَعْدُ» ابتدائیه است.»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«عِیَانِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و مضاف است.»

«الْأُمُورِ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَنْتَفِعَ‌»

[۵] وَالْمُرَادُ أَنَّهُ قَدْ حَضَرَ وَقْتُ انْتِفَاعِکَ مِنْ عِیَانِ الْأُمُورِ وَمُشَاهَدَتِهَا بِلَمْحِکَ الْبَاصِرِ.

؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَنْتَفِعَ‌» است

[۶] و مراد این است که زمان بهره‌مندی تو از مشاهده امور و دیدن آنها با نگاه بینایت فرا رسیده است.

«فَقَدْ سَلَکْتَ مَدَارِجَ‌ أَسْلَافِکَ بِادِّعَائِکَ الْأَبَاطِیلَ‌،»۳
«فَلَقَدْ»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

لَقَدْ: اللَّامُ: وَاقِعَهٌ فِی جَوَابِ الْقَسَمِ؛

«لقد: لام: در جواب قسم واقع شده است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«سَلَکْتَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَالتَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است.»

«مَدَارِجَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف است.»

«أَسْلَافِکَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَالْجُمْلَهُ جَوَابُ الْقَسَمِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله، جواب قسم محذوف است.»

«بِادِّعَائِکَ‌»:

الْبَاءُ

[۷] بِادِّعَائِکَ: الْبَاءُ لِلسَّبَبِیَّهِ.

: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء

[۸] بادّعائک: باء برای سببیت است.

: حرف جر، مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

ادِّعَائِکَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«ادّعائک: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «سَلَکْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «سَلَکْتَ‌» است.»

«الْأَبَاطِیلَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است.»

«وَاقْتِحَامِکَ‌ غُرُورَ الْمَیْنِ‌ وَالْأَکَاذِیبِ،»۴
«وَاقْتِحَامِکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

اقْتِحَامِکَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «ادِّعَائِکَ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«اقتحامک: معطوف بر «ادِّعَائِکَ‌» است: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است.»

«غُرُورَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف است.»

«الْمَیْنِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است.»

«وَالْأَکَاذِیبِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الْأَکَاذِیبِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْمَیْنِ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«الأکاذیب: معطوف بر «الْمَیْنِ‌» است: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است.»

«وَ بِانْتِحَالِکَ‌ مَا قَدْ عَلَا عَنْکَ،»۵
«وَ بِانْتِحَالِکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

بِانْتِحَالِکَ‌: الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«بانتحالک: باء: حرف جر، مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

انْتِحَالِکَ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«انتحالک: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مَعْطُوفَانِ عَلَى «بِادِّعَائِکَ‌»؛

«و جار و مجرور هر دو معطوف بر «بِادِّعَائِکَ‌» هستند.»

«مَا»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«اسم موصول، مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است.»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«عَلَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَفَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است.»

«عَنْکَ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «عَلَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «عَلَا» هستند»

وَجُمْلَهُ «عَلَا» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «عَلَا» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد.»

«وَ ابْتِزَازِکَ‌ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ دُونَکَ،»۶
«وَ ابْتِزَازِکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

ابْتِزَازِکَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «انْتِحَالِکَ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«ابتزازک: معطوف بر «انْتِحَالِکَ‌» است: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است.»

«لِمَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر، مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول، مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «ابْتِزَازِکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «ابْتِزَازِکَ‌» هستند.»

«اخْتُزِنَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَنَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است.»

«دُونَکَ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَالظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به حال محذوف است»

وَجُمْلَهُ «مُسْتَتِرٍ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «مُسْتَتِرٍ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد.»

«فِرَارًا مِنَ الْحَقِّ،»۷
«فِرَارًا»:

مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ

[۹] وَیَجُوزُ أَنْ یَکُونَ مَصْدَرًا سَدَّ مَسَدَّ الْحَالِ، وَمِثْلُهُ جُحُودًا.

مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَالثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌ٌلأجله

[۱۰] و جایز است که مصدری باشد که جای حال را گرفته است، و جحوداً نیز همینطور است.

و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین آن برای تنوین است.»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَحُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر، مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین، با فتحه حرکت داده شده است و محلی از اعراب ندارد.»

«الْحَقِّ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «فِرَارًا»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «فِرَارًا» هستند.»

«وَجُحُودًا لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَدَمِکَ،»۸
«وَجُحُودًا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

جُحُودًا: مَعْطُوفٌ عَلَى «فِرَارًا»: مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَالثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«جحوداً: معطوف بر «فِرَارًا» است: مفعول‌ٌلأجله و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین آن برای تنوین است.»

«لِمَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر، مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول، مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «جُحُودًا»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «جُحُودًا» هستند.»

«هُوَ»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ضمیر منفصل، مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است.»

«أَلْزَمُ‌»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است.»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر، مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَلْزَمُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَلْزَمُ‌» هستند.»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«لَحْمِکَ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَفْعَلِ التَّفْضِیلِ «أَلْزَمُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به افعل تفضیل «أَلْزَمُ‌» هستند.»

«وَدَمِکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

دَمِکَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «لَحْمِکَ‌»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«دمک: معطوف بر «لَحْمِکَ‌» است: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَجُمْلَهُ «هُوَ أَلْزَمُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «هُوَ أَلْزَمُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد.»

«مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُکَ،»۹
«مِمَّا»:

مِنْ‌

[۱۱] مِمَّا قَدْ وَعَاهُ: مِنْ لِلتَّعْلِیلِ.

: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من

[۱۲] ممّا قد وعاه: من برای تعلیل است.

: حرف جر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول، مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند.»

«قَدْ»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«وَعَاهُ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَالْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است.»

«سَمْعُکَ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَجُمْلَهُ «قَدْ وَعَاهُ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «قَدْ وَعَاهُ‌» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد.»

«وَمُلِئَ بِهِ صَدْرُکَ»۱۰
«وَمُلِئَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

مُلِئَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«ملئ: فعل ماضی مجهول، مبنی بر فتح ظاهری است.»

«بِهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر، مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَالْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «مُلِئَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «مُلِئَ‌» هستند.»

«صَدْرُکَ‌»:

نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«نائب فاعل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و مضاف است»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَجُمْلَهُ «مُلِئَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَعَاهُ‌»؛

«و جمله «مُلِئَ‌» معطوف بر جمله «وَعَاهُ‌» است.»

«فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ الْمُبِینُ،»۱۱
«فَمَاذَا»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«فاء: استئنافیه است»

مَاذَا: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ

[۱۳] (مَاذَا) بِمَعْنَى: أَیُّ شَیْءٍ، عَلَى الِاسْتِفْهَامِ، أَوْ عَلَى النَّفْیِ، أَیْ: مَا شَیْءٌ بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ماذا: اسم استفهام

[۱۴] (ماذا) به معنای: چه چیزی، بر وجه استفهام، یا بر وجه نفی، یعنی: بعد از حق چیزی جز گمراهی نیست.

مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است.»

«بَعْدَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف است.»

«الْحَقِّ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَالظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به خبر محذوف است.»

«إِلَّا»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَحَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«الضَّلَالُ‌»:

بَدَلٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«بدل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است.»

«الْمُبِینُ‌»:

نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«نعت و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است.»

«وَبَعْدَ الْبَیَانِ إِلَّا اللَّبْسُ؟»۱۲
«وَبَعْدَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

بَعْدَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «بَعْدَ الْحَقِّ‌»: مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«بعد: معطوف بر «بَعْدَ الْحَقِّ‌» است: مفعول‌فیه و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف است.»

«الْبَیَانِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است.»

«إِلَّا»:

حَرْفُ اسْتِثْنَاءٍ وَحَصْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف استثناء و حصر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«اللَّبْسُ‌»:

بَدَلٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«بدل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است.»

«فَاحْذَرِ الشُّبْهَهَ وَاشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا،»۱۳
«فَاحْذَرِ»:

الْفَاءُ: فَصِیحَهٌ؛

«فاء: فصیحه است»

احْذَرِ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَحُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«احذر: فعل امر، مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین، با کسره حرکت داده شده است»

وَفَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوبًا تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن «أنت» است.»

«الشُّبْهَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است.»

«وَاشْتِمَالَهَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

اشْتِمَالَهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «الشُّبْهَهَ‌»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ

[۱۵] فَاحْذَرِ الشُّبْهَهَ وَاشْتِمَالَهَا: قَالَ الشَّارِحُ الْمُعْتَزِلِیُّ: وَیَجُوزُ أَنْ یَکُونَ اشْتِمَالُ مَصْدَرٍ مُضَافٍ إِلَى مُعَاوِیَهَ، أَیْ: احْذَرِ الشُّبْهَهَ وَاحْذَرِ اشْتِمَالَکَ إِیَّاهَا عَلَى اللُّبْسَهِ، أَیِ: ادِّرَاعَکَ بِهَا وَتَقَمُّصَکَ – إِلَى أَنْ قَالَ: وَیَجُوزُ أَنْ یَکُونَ مَصْدَرًا مُضَافًا إِلَى ضَمِیرِ الشُّبْهَهِ فَقَطْ.

؛

«اشتمالها: معطوف بر «الشُّبْهَهَ‌» است: مفعول‌به و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف است

[۱۶] فاحذر الشبهه و اشتمالها: شارح معتزلی گفته است: و جایز است که اشتمال، مصدری مضاف به معاویه باشد، یعنی: از شبهه و از دربرگرفتنت آن را بر لباس (شبهه) برحذر باش، یعنی از پوشیدن و به تن کردن آن (برحذر باش) – تا آنجا که گفت: و جایز است که مصدری باشد که فقط به ضمیر شبهه اضافه شده است.

»

وَالْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است.»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«لُبْسَتِهَا»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و مضاف است»

وَالْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اشْتِمَالَهَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اشْتِمَالَهَا» هستند»

وَجُمْلَهُ «احْذَرِ» جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «احْذَرِ» جواب شرط محذوف است.»

«فَإِنَّ الْفِتْنَهَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ‌ جَلَابِیبَهَا،»۱۴
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنّ: حرف مشبه بالفعل، مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد.»

«الْفِتْنَهَ‌»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم «إِنَّ‌» و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است.»

«طَالَمَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

مَا: زَائِدَهٌ

[۱۷] طَالَمَا: فِعْلٌ مَاضٍ مُرَکَّبٌ مِنْ (طَالَ) الْمَکْفُوفِ عَنِ الْعَمَلِ، لَا یَتَطَلَّبُ فَاعِلًا، وَ(مَا) کَافَّهٌ، الَّتِی کَفَّتِ الْفِعْلَ (طَالَ) عَنِ الْعَمَلِ.

؛

«ما: زائده است

[۱۸] طالما: فعل ماضی مرکب از (طال) است که از عمل بازداشته شده و نیازی به فاعل ندارد، و (ما) کافّه است که فعل (طال) را از عمل بازداشته است.

«أَغْدَفَتْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَفَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هِیَ، وَالتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هی» است و تاء برای تأنیث است.»

«جَلَابِیبَهَا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و مضاف است»

وَالْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَالْجُمْلَهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرٌ لِـ«إِنَّ‌»؛

«و جمله در محل رفع خبر برای «إِنَّ‌» است»

وَجُمْلَهُ «إِنَّ الْفِتْنَهَ‌…» تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ الْفِتْنَهَ‌…» تعلیلیه است.»

«وَ أَغْشَتِ

[۱۹] وَ فِی نُسْخَهٍ (أَعْشَتْ) بِالْعَیْنِ الْمُعْجَمَهِ.

[۲۰] و در نسخه‌ای (أَعْشَتْ) با عین معجمه (نقطه‌دار) آمده است.

الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا.»۱۵
«وَأَغْشَتِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَغْشَتِ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى الْأَلِفِ الْمَحْذُوفَهِ؛

«أغشت: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر الف محذوف است»

وَالتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ سَاکِنَهٌ وَحُرِّکَتْ بِالْکَسْرِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«و تاء برای تأنیث و ساکن است و برای جلوگیری از التقای ساکنین، با کسره حرکت داده شده است.»

«الْأَبْصَارَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَعَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به و منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است.»

«ظُلْمَتُهَا»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و مضاف است»

وَالْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَجُمْلَهُ «أَغْشَتِ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَغْدَفَتْ‌»؛

«و جمله «أَغْشَتِ‌» معطوف بر جمله «أَغْدَفَتْ‌» است.»

«وَقَدْ أَتَانِی کِتَابٌ مِنْکَ ذُو أَفَانِینَ‌ مِنَ الْقَوْلِ»۱۶
«وَقَدْ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»

«أَتَانِی»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر به دلیل تعذر است»

وَالنُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَالْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است.»

«کِتَابٌ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَالثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و دومین آن برای تنوین است.»

«مِنْکَ‌»:

مِنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«من: حرف جر، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَالْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند.»

«ذُو»:

نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ؛ لِأَنَّهُ مِنَ الْأَسْمَاءِ السِّتَّهِ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«نعت و مرفوع است و علامت رفع آن واو است؛ زیرا از اسماء سته است و مضاف است.»

«أَفَانِینَ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْفَتْحَهُ لِأَنَّهُ مَمْنُوعٌ مِنَ الصَّرْفِ؛

«مضاف‌الیه و مجرور است و علامت جر آن فتحه است زیرا ممنوع از صرف است.»

«مِنَ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَحُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر، مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقای ساکنین، با فتحه حرکت داده شده است و محلی از اعراب ندارد.»

«الْقَوْلِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَعَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَالْجَارُّ وَالْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»

وَجُمْلَهُ «قَدْ أَتَانِی» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «قَدْ أَتَانِی» استئنافیه است.»

«ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ،»۱۷
«ضَعُفَتْ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَالتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛

«و تاء برای تأنیث است.»

«قُوَاهَا»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَعَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَهُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل و مرفوع است و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است و مضاف است»

وَالْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و ها

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.